شنبه 3 تير 1396/ Sat 24 June 2017
  • امام باقر(ع) : شرّقا و غرّبا لن تجدا علماً صحيحاً الّا شيئاً يخرج من عندنا اهل البيت خودتان را به مشرق و مغرب بزنيد علم صحيح پيدا نمى كنيد مگر چيزى كه از پيش ما اهل بيت صادر شود.
کدمطلب : 2671
جایگاه و نقش «عرف» در اسلام

 

بنام خدا

 

جایگاه و نقش «عرف» در اسلام

پیشگفتار

 

اسلام و هر مکتب و هر بینشی که سر و کارش با امور انسانی و اجتماعی است سر و کار جدی و تنگاتنگی با «عرف» دارد. و لیبرالیسم- که مکتب بی مکتبی است- بیش از مکتب ها به آن وابسته است در حدی که از یک جهت باید گفت لیبرالیسم غیر از عرف چیزی ندارد، زیرا برای لیبرالیسم در «مدیریت جامعه» غیر از «دموکراسی مطلق» راهی نیست، و این یعنی برای قوانین اداره جامعه منشأ و خواستگاهی در لیبرالیسم نیست مگر «خواست عموم» که مساوی می شود با «عرف عموم».

اما از جهت دیگر؛ چون لیبرالیسم بر اساس «اصالت الفرد» است، در بینش و روش و ماهیت، «سنّت شکن»= «عرف شکن» و «ضد هر عرف» است. لیکن همین روند عرف شکنی، خود یک عرف می شود. در واقع لیبرالیسم همۀ عرف ها را درهم می شکند و عرف جدیدی را به جای آن می آورد.

همانطور که باید گفت هیچ فردی و هیچ جامعه ای بی مکتب نیست حتی لیبرالیسم یک مکتب بی مکتبی، است همینطور هم هیچ جامعه ای فاقد عرف نیست.

عرف و آزادی: انسان هیچوقت و هرگز از چنگال عرف، آزاد و رها نمی گردد؛ اگر خودش را از یک عرف آزاد کند با همین کارش یک عرف دیگر می سازد. بنابراین اگر با دقتِ فکری فلسفی نگریسته شود، لیبرالیسم مقتضی یک «تسلسل» است تسلسلی که پایان ندارد، باید بطور پی در پی ایجاد عرف کند دوباره آن را بشکند؛ سنت بیافریند و همان سنت را بشکند والاّ ماهیت خودش را از دست می دهد و به یک مکتب مبدل می شود و دیگر مکتب است نه مکتب بی مکتبی؛ پیرو ایدئولوژی است نه ایدئولوژی فاقد ایدئولوژی. همچنان که امروز در جامعه لیبرال غرب به عینیت رسیده است.

و با عبارت مختصر: اگر لیبرالیسم در عرصۀ نظر ماهیت ضد عرفی دارد، در عرصۀ عمل، خود یک عرف است، و اگر در این عرف استمرار یابد دیگر لیبرالیسم و «سنت شکن» نیست. زیرا در این صورت این خواستۀ فرد نیست که تکلیف همه چیز را روشن می کند بل این اقتضای عرف جامعه است که هم به خواسته های افراد جهت می دهد و هم خواسته عرف جامعه را بر افراد تحمیل می کند. و هر راه گریز و گزیر و گزینش را به روی فرد می بندد.

لیبرالیسم از انکار «شخصیت جامعه» به «اصالت فرد» می رسد، و این (باصرفنظر از صحت و بطلان) تنها در عرصۀ نظر قابل تصور است، در عرصۀ عمل و تحقق در خارج از ذهن، امکان وقوع ندارد؛ در جامعه های لیبرال امروزی نیز این شخصیت جامعه است که اقتضاهای خود را بر افراد تحمیل می کند و اقتضاهای فردی افراد محکوم است که مطابق خواست جامعه باشد.

بنابراین: انسان موجودی است که از سه چیز راه رهیدن و فرار ندارد:

1- مکتب.

2- عرف.

3- شخصیت جامعه.

فرق در «داده ها» است: سخن بالا به این معنی نیست که فرقیمیان مکتب ها و عرف ها (از آنجمله  عرف مکتب و عرف لیبرالیسم) نیست. فرق در داده ها است که کدامیک از آن ها داده های بیشتر در کمیت و داده های بهتر در کیفیت به انسان می دهد. پس زیست اجتماعی بدون شخصیت جامعه، محال است، سخن در این است شخصیت جامعه چه شخصیتی باشد.

یک اشتباه بزرگ دربارۀ اصالت فرد: از یک دیدگاه و در یک نگرش از زاویه خاص و مهم، اصالت فرد یک امر قابل انکار نیست حتی در مارکسیسم که بر اصالت جامعه مبتنی است؛ هدف هر مکتب و هر بینش، «فرد» است؛ مارکسیسم می گوید منافع فرد در حذف طبقات و توسعۀ منافع جامعه حاصل می شود. خلاصه و چکیدۀ این بینش این است که: اصالت فرد از اصالت جامعه می گذرد و اگر چنین نباشد هیچ اصالتی برای فرد نمی ماند بل به «اصالت طبقه» منجر می شود.

اسلام نیز- که می گوید نه اصالت فرد و نه اصالت جامعه بل امر بین امرین= فرد و جامعه هر دو اصالت دارند- در صدد سعادت فرد است سعادتی که بدون سعادت جامعه امکان ندارد.

این همه واژه «مَن»= کس= فرد» که در قرآن آمده، «سعادت کس» را هدف از آفرینش انسان، معرفی می کند. در این مکتب نیز هدف اصلی «فرد» است. اما این سعادت فرد بدون جامعۀ منظم و با شخصیت و دارای حقوق، امکان ندارد.

نکتۀ دقیق: از نظر اسلام، جهان بهشت، «جهان فردیت ها» است، و آنچه در آن جا هست همگی «برخورداری های فردی» است و جامعۀ بهشتی «شخصیت» ندارد. یعنی در آن جا، جامعه هیچ حق و حقوقی ندارد و کاملاً یک عالَم اصالت فردی است. چرا؟:

چرائی این مسئله در این است که در آن جا نه «تعارض منافع» هست و نه «تضاد منافع» و نه «تزاحم منافع». و نه نیازی به حاکمیت و دولت است و نه نیازی به نظم و ایجاد نظام اجتماعی است. زیرا نه اغتشاشی هست و نه بی نظمی؛ نه تقلبی هست و نه تعدی ای.

هیچ کس در بهشت ملزم نیست که چیزی از دارائی خود بعنوان مالیات بدهد تا دولتی بر پا شده و به ادارۀ امور جامعه برسد در آنجا نه زکاتی هست و نه صدقه ای که در جهت ترمیم خلاء های جامعه.

استدراک: گفته شد که جهان بهشت، یک عالَم کاملاً اصالت فردی است. این سخن از جهتی درست نیست، زیرا اصالت فرد و اصالت جامعه وقتی عنوان می شوند که میان فرد و جامعه اصطکاک ها و تعارض ها و تضادهائی باشد تا گفته شود که اصالت با این است یا با آن. در بهشت که هیچکدام از این منفیات وجود ندارند جائی برای کاربرد واژه «اصالت» وجود ندارد.

طبقات در بهشت: از نظر اسلام و مارکسیسم، جامعه طبقاتی غلط و مردود است. اما جامعۀ طبقاتی اولین اقتضای لیبرالیسم است. و در هیچ جامعه ای «انسان بدون تفاضل= انسان ها بدون تفاوت در برخورداری ها»، امکان ندارد و هیچ مکتب و بینشی، جامعۀ بدون تفاضل را پیشنهاد نکرده است. آنچه اسلام و مارکسیسم پیشنهاد می کنند جامعۀ بدون طبقه است.

مارکسیسم در بینش آرمانی خود می گوید: در کمونیسم عالی هر فردی مطابق استعداد آفرینشی خودش برخوردار می شود.

سوسیالیسم از حذف طبقات مأیوس شده و می گوید: هر چه از حقوق افراد و طبقات بکاهیم و به حقوق شخصیت جامعه بیفزائیم به نفع طبقه پائین است.

اسلام می گوید: جامعه نباید طبقاتی شود و اگر دچار آن شود باید طبقات حذف شود، اما تفاضل ها سرجای خود هست و این تفاضل تنها در استعداد ذاتی و آفرینشی افراد نیست بل در تفاضل برخورداری ها یک عامل دیگر هم هست و آن «فضل خدا» است؛ عامل تفاضل ها فقط در مرحله آفرینش نیست، در مرحله پس از آفرینش و در دوره زندگی نیز خداوند با فضل خویش به برخورداری کسانی می افزاید: «أَ هُمْ يَقْسِمُونَ رَحْمَتَ رَبِّكَ نَحْنُ قَسَمْنا بَيْنَهُمْ مَعيشَتَهُمْ فِي الْحَياةِ الدُّنْيا وَ رَفَعْنا بَعْضَهُمْ فَوْقَ بَعْضٍ دَرَجاتٍ لِيَتَّخِذَ بَعْضُهُمْ بَعْضاً سُخْرِيًّا وَ رَحْمَتُ رَبِّكَ خَيْرٌ مِمَّا يَجْمَعُونَ»:[1] آیا آنان رحمت پروردگارت را تقسیم می کنند؟! ما معیشت آنان را در زیست دنیوی در میان شان تقسیم کردیم و بعضی از آنان را بر بعضی دیگر برتری دادیم تا از یکدیگر کار بکشند (هر کسی کاری و تخصصی را به عهده بگیرد) و رحمت پروردگارت از آنچه جمع آوری می کنند بهتر است.

بحث دربارۀ این آیه دامنۀ گسترده ای دارد، آنچه به مبحث ما مربوط می شود این است که از دیدگاه اسلام دو نوع تفاضل هست: تفاضل استعدادها در خلقت، و تفاضل اعطائی در دورۀ زندگی. و مهم این است که گاهی تفاضل خلقتی در همان حالت بالقوگی می ماند و فعال نمی شود اما تفاضل اعطائی عین فعلیت است.

و آیه می فرماید «درجات» نه طبقات.

طبقات در بهشت: اما بهشت یک جهان طبقاتی است و این از مسلمات داده های آیه ای و حدیثی است. اما ماهیت طبقاتی بهشت از سنخ ماهیت طبقاتی این دنیا نیست؛ همانطور که در آیه مشاهده کردیم انسان ها هم در آفرینش با تفاضل آفریده شده اند و هم در طول زندگی در اثر فضل خدا، تفاضل می یابند. لیکن این تفاضل در حد درجات است و این انسان ها هستند که درجات را به طبقات مبدل می کنند.

طبقات در زیست دنیوی «ایجاد جامعه در جامعه» است؛ ایجاد جهان اجتماعی خاص در درون جهان اجتماع است.

اما طبقات بهشت هر کدام یک جهان جدا از جهان دیگر طبقات است، در نتیجه:

1- هیچ طبقه ای در اثر استثمار طبقه دیگر به وجود نمی آید.

2- هیچ طبقه ای بر طبقه دیگر سلطه ندارد تا سرنوشت او را تعیین کند.

3- برتری طبقه ای از ستم و تعدی بر حقوق طبقه دیگر حاصل نمی شود، منشأ هر طبقه ای «عمل» است؛ عمل در زندگی دنیوی.

4- درجات در دنیا بخاطر «تعاون» است که هر کسی مطابق استعداد خودش گوشه ای از گلیم زندگی انسان را بردارد. در بهشت هیچ کسی به تخصص شخص دیگری نیاز ندارد.

5- اگر پذیرفته شود که طبقات در دنیا از درجات ناشی می شود- البته جای بحث است- طبقات اخروی از درجات ناشی نمی شود بل فقط از کمیت و کیفیت اعمال و رفتار دنیوی ناشی می شود.

شرح این مسائل بماند به وقت دیگر، برویم به موضوع بحث خودمان: عرف:

منشأ عرف: انسان دارای دو روح است؛ یعنی دو کانون انگیزش در درون دارد؛ روح غریزه و روح فطرت. انسان بعنوان یک موجود زندۀ غریزی، حیوان است حتی نه «حیوان برتر» بل برخی حیوانات و پرندگان در این بُعد متکاملتر از انسان هستند؛ سگ ها و الاغ ها زلزله را پیش بینی می کنند و انسان از آن غافل می شود. اگر انسان در بهرمندی از غرایز می تواند از کیفیت بالائی برخوردار باشد بدلیل استفاده از روح فطرت است.

برتری انسان بخاطر روح فطرت است که حیوان فاقد آن است؛ روح فطرت منشأ خانواده، جامعه، تاریخ، اخلاق، هنجار و ناهنجار (باید و نباید)، زیبا شناسی و زیبا خواهی، پشیمانی، حیاء، خنده و گریه است.

پس منشأ عرف (با همۀ معانی و کاربردهای عرف)[2] روح فطرت است، و حیوان فاقد عرف- به هر معنی- است.

بنابراین پیش از هر حساسیت در مبحث عرف، باید دانست که با یک مقولۀ صد در صد انسانی سروکار داریم و نباید آن را با رفتارهائی که از حیوان صادر می شود خواه رفتار فردی حیوان و خواه رفتار اجتماعی اش (مانند زیست اجتماعی زنبور عسل، موریانه و مورچه) اشتباه کرد.

موجودی که مقهور طبیعت است نمی تواند «عرف» را ایجاد کند؛ زنبور در زیست اجتماعی اش مقهور طبیعت است و لذا میلیون ها سال است که هیچ تغییری و تکاملی در اجتماعش رخ نداده است؛ فاقد خانواده[3]جامعه و... می باشد.

عرف را موجودی ایجاد می کند که «قاهر طبیعت» است نه مقهور آن؛ موجودی که از آغاز خلقتش قرار بود بر طبیعت مسلط شود: «هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فيها»:[4] او شما را از زمین انشاء کرد و بر آبادانی زمین برگماشت.

انسان تنها موجودی است که برای دخالت و تصرف در طبیعت و آبادانی آن آفریده شده است.[5]

و با بیان دیگر: گیاهان و حیوان ها جزئی از اجزاء تشکیل دهندۀ طبیعت هستند، و طبیعت آنان را مدیریت می کند، اما انسان برای «مدیریت در طبیعت» آفریده شده است.[6]

تعریف عرف: انسان میان «داده های روح فطرت»، یک تعاطی، هماهنگی و تعامل ایجاد می کند. در «سازمان»ی که عرف نامیده می شود هر کدام از داده های روح فطرت یک مولّفه ای در آن سازمان می شوند که خود هر مولّفه ابعادی دارد که همگی در اندام عرف و شاکلۀ آن نقش دارند.

انسان یک «پدیدۀ آفرینشی» است اما عرف «آفرینش این پدیده آفرینشی» است: انسان عرف را می آفریند.

تعریف عرف بعنوان یک پدیده: عرف از چگونگی تعامل داده های فطرت ناشی می شود.

منشأ: منشأ این پدیده روح فطرت است.

تعریف عرف با عطف توجه به کارکردش: عرف پس از ناشی شدن و پدید شدن، هم زمینه را برای توسعۀ تعاملِ داده های فطرت فراهم می کند و هم برای توسعه و تقویت خودش از داده های فطرت نیرو می گیرد.

تعاطی: میان داده های فطرت و عرف، یک «بده بستان» دائمی برقرار است تا روزی که انسان در روی کرۀ زمین حضور دارد و زیست اجتماعی می کند این تعامل ادامه خواهد داشت.

تکامل و سقوط: انسان در این تعاطی همیشه رو به تکامل است؟ یا ممکن است رو به سقوط برود؟

پاسخ: مقدمه: نه فقط انسان بل همه چیز این جهان اعم از پدیده های فیزیکی از مولکول تا کره، منظومه و کهکشان و...، همگی در «گرفتاری میان صلاح و فساد» قرار دارند و تکامل از میان این «درگیری» حاصل می شود. از این دیدگاه کل جهان از جمله انسان در سیر تکامل است لیکن مسئلة تکامل دربارۀ انسان در سه محور قابل لحاظ است:

1- انسان بعنوان فرد: در جریان «عرف»- که می توان با یک تسامح آن را «جریان جامعه» و «جریان تاریخ» نیز نامید- می تواند به اعلی علّییّن تکامل یابد و می تواند به اسفل سافلین سقوط کند. اینتکامل و سقوط برای فرد در درون جامعه است و منحصر به انسان است و موجودات دیگر از آن فارغ هستند.

2- جامعه ای از جامعه ها: یک جامعه (نه جامعه جهانی) در جریان دائمی عرف، باز قرین صلاح و فساد است و در این درگیری به سر می برد و خارج از صورت های زیر نخواهد بود:

الف: کفه صلاح (باصطلاح) بر کفۀ فساد بچربد. این همان جامعه ای است که انسان برای آن آفریده شده.

ب: کفۀ صلاح و فساد متعادل، و جامعه متعادل باشد. این «رکود» است.

ج: کفۀ فساد بر کفۀ صلاح بچربد: چنین جامعه ای محکوم به سقوط است مانند جامعه های بی شماری که در تاریخ به سقوط رسیده و از بین رفته اند.

3- جامعه جهانی با عرف جهانیش: این جامعه همیشه خواهد بود و از بین نخواهد رفت گرچه دچار فساد سترگ گردد و محیط زیست را نیز ویران کند. این بقاء تا فرا رسیدن مصداق «إِنَّ زَلْزَلَةَ السَّاعَةِ شَيْ‏ءٌ عَظيمٌ...»[7] و متلاشی شدن کره زمین ادامه خواهد داشت. قرار نیست که انسان مانند دایناسورها از بین برود و زمین را به موجود دیگری تحویل دهد.

جامعه جهانی با عرف فاسدش، با یک تحول عظیم- که در حدیث ها «قیامت صغری» نامیده شده و در قرآن «زلزلۀ جهانی اجتماعی» نامیده شده[8] که پایان تاریخ عرف کابالیسم و آغاز تاریخ و عرف مهدوی(عج) خواهد بود- متحول خواهد شد.

درست است جامعه و عرف جهانی پیش از«ظهور» فاسدترین جامعه و عرف خواهد بود، لیکن با وجود این همه فساد، انسان به حدی از تکامل فکری خواهد رسید که این بار سر حجة خدارا از تن جدا نکند بل بشدت به وجود او احساس نیاز کند. درست است: جریان تکامل از درونِ باتلاق فساد گذر خواهد کرد.

این بود بحثی جهت پیش زمینه و فراهم آوردن بستر برای مسئلۀ «جایگاه و نقش عرف در اسلام». گرچه این مقدمه دچار اختصار شدید و در مواردی دچار کلّی گوئی و عبور از جزئیات و توضیحات لازم، بود اما خواهیم دید که در مباحث آینده کارساز خواهد بود.

 

 

 

 

عرف و لغت

 

واژه ای که از حروف ع، ر، ف، تشکیل می یابد- و فعلاً کاری با زیر و زبر و اعراب آن نداریم- اگر آن را «مصدر بدون اعراب» در نظر بگیریم، خودش و مشتقاتش در هشت معنی و کاربرد آمده است، ابتدا کاربردی را که بس اندک و خیلی کم استعمال دارد شروع می کنم تا آن معانی که به موضوع بحث ما ربطی ندارند یک به یک کنار گذاشته شوند تا معنی یا معانی ای که به بحث ما مربوط می شود مشخص گردد:

1- عُرِف الرَّجُلُ: با صیغۀ مجهول فعل ماضی (عُرِف): یعنی دُمل یا غدّه ای در کف پا و یا کف دستش ظاهر شد.

این کاربرد ربطی به بحث ما ندارد گرچه بی تناسب نیست که اشاره خواهد شد.

2- عَرُف یَعرُف عَرفاً: عطر بیشتر مصرف کرد- خوش رائحه شد.

3- عَرِف یعرَف: از عطر استفاده نکرد- عطر را ترک کرد.

این دو کاربرد نیز که ضد هم هستند از مسئلۀ ما خارج اند.

4- عَرَفَ یعرُف عرفاً: یال اسب را قیچی کرد.

اعرف الفرس: یال اسب دراز گشت.

العُرف: یال اسب، و تاج خروس.

این معانی نیز از موضوع بحث ما خارج است.

5-عَرَف یعرِف للامر: صبر.

الِعرف: الصبر.

العارف: الصبور.

این کاربرد نیز از بحث ما خارج است.

6-عرِف یعرِف: حق شناسی کرد- جایزه داد.

العُرف:الجود: سخاوت، عطیّه.

المعروف:الخیر و الاحسان و الرزق.

این هم از موضوع ما خارج است.

7-عَرَفَ یَعرِف عرفةً و عرفاناً الشّیئَ: علمه: آن چیز را دانست.

عَرُف یَعرُف عرافةً: صار عریفاً- العریف:العالم بالشیئ: عریف شد: عارف شد: عالم شد.

العُرف: ضد النُکّر.

النُکر:نَکَر نَکراً و نُکراً: جهله: آن را ندانست.

نَکَرَ علیه فعله:عابه و نهاه عنه: رفتار او را عیب دانست- او را از آن نهی کرد.

النّکرُ: للامر المنکر.

این کاربرد که معروف و منکر و اصطلاح «امر به معروف و نهی از منکر» نیز از این ریشه است از بحث ما خارج نیست. زیرا عرف در اسلام در چند علم از علوم انسانی اسلامی کاربرد دارد یکی از آن ها عرصۀ عمل همین کاربرد است چنانکه خواهد آمد.

8-العُرف: هو ما استقرّ فی النّفوس من جهة شهادة العقول و تلقّته الطّباع السّلیمة بالقبول: عرف عبارت است از آنچه که در نفوس مردم مستقر گردد از جهت تأیید عقل ها، و طبع های سلیم آن را قبول کند.

توضیح: 1- توجه به این نکته لازم است که: در همۀ کاربردها مشاهده می کنیم که «عُرف» مصدر نیست بل اسم است حتی «اسم مصدر» هم نیست.

2- آیا عرف به این معنی هشتم از کدام یک از ریشه های «عَرَفَ، عَرِف، عَرُف» است؟ و نیز معلوم نیست که از مضارع «یَعرِف» آمده یا از «یَعرَف» و «یعرُف»؟ گرچه همۀ ریشه های هشتگانه در یک عنصر اصلی معنائی، به یک ریشۀ واحد می رسند و آن «شناخت» است.

تعریف فوق را «اقرب الموارد» آورده است. المنجد نیز همین تعریف را ذیل «عَرَفَ یَعرِف» با خلط به «عَرُفَ یعرُف» آورده است.

مطابق رویّۀ المنجد دایرۀ ابهام کوچک می شود و منحصر به دو ریشه می گردد، و تناسب معنی نیز آن را تأیید می کند. و روش اقرب الموارد بی جهت و بدون رعایت تناسب، دایرۀ ابهام را گسترده می کند.

3- خلیل بن احمد در «کتاب العین» این کاربرد هشتم را چنین تعریف کرده است: امر شناخته شده و متداول در میان مردم.

این تعریف درست است و آنچه در اقرب الموارد و المنجد آمده تعریف عرف نیست بل تعریف «عرف صحیح» و «عرف سلیم مورد تأیید عقل سلیم» است. زیرا عرف اعم از عرف صحیح و عرف ناصحیح، و عرف آمیخته که هم عناصر صحیح در آن باشد و هم عناصر ناصحیح، است.

عرف کلمه ای است با معنی و مفهوم «جنس» که شامل سه «نوع» می گردد و تعریف مذکور تنها یک نوع آن را بیان می کند. و این بدیهی است ، حتی افراط گرایان که مشعوف توسعۀ صنعتی شده اند با سراسیمگی تمام اعلام می کنند که هر عرفی مانع پیشرفت است و باید همۀ عرف ها را در هم کوبید و سنت شکنی کرد. یعنی آنان هیچ عرفی را صحیح و لازم نمی دانند.

4- برخی از منابع لغت از آنجمله اقرب الموارد، موضوع عرف را با موضوع «عادت» خلط کرده اند[9] در حالی که عادت اعم از عرف است و اهمیّتش نسبت به عرف «اعم فی الجمله» است از جهت های زیر:

الف: منشأ عادت می تواند هر چیزی و هر امری و هر مقوله ای باشد. اما منشأ عرف «شناخت» است خواه شناخت درست خواه شناخت غلط.

ب: عادت به یک رفتار تکراری متسلسل فردی نیز صدق می کند. در حالی که عرف یک مقولۀ عمومی و مردمی است.

ج: انگیزه در عادت یک انگیزه غیر ارادی بل خلاف اراده است، اما عمل مردم به عرف یک رفتار آگاهانه و ارادی است خواه آن عرف درست باشد خواه نادرست.

د: مردم در برابر «عرف شکنی ها» مقاومت می کنند در حالی که عادت قابل دفاع عقلانی نیست و اگر باشد موردِ دفاع مردمی واقع نمی شود.

درست است: هیچ عرفی فارغ از عنصر عادت نیست اما این عنصر نه منشأ عرف است و نه مقوّم آن. و با اصطلاح منطق ارسطوئی؛ عادت نه لفظ مترادف عرف است و نه جنس آن و نه فصل آن، بل از لوازم عارضی آن است.

توجه به آفت این خلط در بحث ما لازم و ضروری است.

اگر بخواهیم این کاربرد هشتم عرف را بفارسی تعریف کنیم فقط یک جملۀ کوتاه می شود: عرف یعنی فرهنگ.

فرهنگ: مجموعۀ آداب، سنن و رسوم مردمی.