شنبه 3 تير 1396/ Sat 24 June 2017
  • امام باقر(ع) : شرّقا و غرّبا لن تجدا علماً صحيحاً الّا شيئاً يخرج من عندنا اهل البيت خودتان را به مشرق و مغرب بزنيد علم صحيح پيدا نمى كنيد مگر چيزى كه از پيش ما اهل بيت صادر شود.
کدمطلب : 237
جامعه شناسی کربلا
کربلا

· عنوان مقاله : جامعه‏ شناسى كربلا

· نویسنده : مرتضی رضوی

· تاریخ : 1385


جامعه‏ شناسى كربلا

دستكم شصت خيمه در زمين كربلا و در كنار تپه‏هاى باستانى كه آثارى از شهر قديمى «نينوا» بود، برافراشته[1] و نشان از شصت خانواده داشت كه هر كدام در يكى از آن‏ها سكونت داشتند، گر چه برخى از آنها تنها به يك مرد و برخى به دو مرد تعلق داشت.

چند چادرك كوچك نيز براى استحمام و نظافت در كنار آنها قرار داشت، يك خيمه بزرگ كه محلى براى اجتماع و مشورت بود، در وسط آنها خود نمائى مى‏كرد.

از يك نگاه مى‏توان خيمه‏گاه كربلا را يك «مجموعه چادرهاى مسافرتى» ناميد كه مسافران بين راهى آنها را بر پاداشته‏اند و به هر صورت بيش از چند روز در آن جا درنگ نخواهند كرد.

از نگاه ديگر بايد گفت: اين خيمه‏گاه به هيچ وجه به چادرهاى مسافرتى شباهت نداشت زيرا خصوصيات ماهوى آن داراى عنصرى از «چادر نشينى عرب» - كه خيمه او خانه او و مجتمع خيام درست به مثابه روستا، شهرك و گاهى شهر او تلقى مى‏گشت - بود، ويژگى انسانى آن مجتمع، از نظر سنّ افراد، جنسيت‏شان، موقعيت‏هاى مختلف اجتماعى‏شان و جاى‏گاه شخصيتى تك تك‏شان كه يك نظام اجتماعى را نشان مى‏داد، آنان را از «نظام صرفا قراردادى موقتِ كاروان سفرى» متمايز مى‏كرد، به ويژه ماهيت مديريت و سلسه مديريتى آن، اين تمايز را بيشتر فراز مى‏كرد و به يك «مجتمع زيست عشيره‏اى» شبيه‏تر مى‏نمود.

حضور خانواده‏ها با اعضاى اصلى و فرعى - صغير، جوان، كبير، همراه با «عضوهاى متعلق»: خادم، خادمه، دايه، مولى و مجاور[2]، ماهيت اين جامعه را از يك اردوى صرفا نظامى نيز متمايز مى‏كرد.

اگر پيشنهاد ابن عباس و همگنانش (به هنگام خروج اين جامعه از مكه) پذيرفته مى‏شد اينك در دشت كربلا يك «اردوى نظامى محض» با يك روابط خاص نظامى ميان فردى و ميان جمعي، حضور داشت نه يك جامعه با روابط اجتماعى كامل[3].

كسى كه آن روز از كنار آن خيمه‏گاه مى‏گذشت يك مجتمع مسكونى صحرائى عربى را با تمام ابعاد لازمه‏اش، مشاهده مى‏كرد با دو فرق:

الف: حضور لشكر اموى و نيز عدم گله و دام و ابزار و آلات دامدارى در حدى كه براى يك مجتمع شصت خيمه‏اى لازم است، نشان مى‏داد كه اين موضوع يك پديده ديگر است.

ب: عامل و عنصر جامع جامعه عشيره‏اى - عنصرى كه عامل جمع كننده آنان در يك مجتمع چادرى است - نژاد و همتبارى افرادش بود كه «وحدت تبار» موجب وحدت در محل سكونت و قرار گرفتن در زير چتر يك نظام واحد، مى‏گشت. اما در خيمه‏گاه حسين(ع)عامل جمع كننده صد درصد «مدنى» بود در حدّى كه بالاتر از آن و مدنى‏تر از آن، در سرتاسر تاريخ يافت نمى‏شود. زيرا گذشته از عدم عامل نژادى عامل اقتصادى نيز در روابط و باصطلاح در بافت اين جامعه عامليت نداشت. براى دريافت روشن اين حقيقت و واقعيت يك نگاه به شعر رجزى مرد شماره دوى اين جامعه كوچك، كافى است:

و اللّه ان قطعتموا يمينى به خدا سوگند اينك كه دست راستم را قطع كرديد

انّى احامى‏ابدا عن دينى من تا جان دارم از دين خودم دفاع خواهم كرد

و عن امامٍ صادق اليقين و حمايت خواهم كرد از امام «صادق اليقين».

دفاع از دين نه از برادر، نه از خواهر و نه از عشيره. تنها دفاع از مكتب و ايدئولوژى و امام مكتب[4].

از ديدگاه يك جامعه شناس، كربلا يك پديده شگفت و استثنائى و منحصر به فرد است. پديده‏اى كه مانند آن هيچ وقت در تاريخ زيست بشرى يافت نمى‏شود.

در سال 61هجرى يعنى در هشتاد و چهارمين سال بعثت كه اقدام نظرى پيامبر (ص) در نفى «تعرب» و قبيله‏گرائى و نژادپرستى، و در هفتادويكمين سال اقدام عملى او در حذف عنصر همخونى و تبارگرائى از بافت نظام اجتماعى مى‏گذشت ولى هنوز چهارچوبه‏هاى اين گرايش از هم نگسسته بود[5]. محله‏هاى شهر بزرگ كوفه براساس عنصر نژاد شكل گرفته بود محله‏اى ويژه بنى فلان و محله ديگر مخصوص بنى فلان ديگر بود گوئى چندين عشيره نژادگرا با هويت تام عشيره‏اى از صحرا برداشته و در جائى كه كوفه (كوپه: فارسى[6]) ناميده مى‏شد. كنار هم و بدون اختلاط، گذاشته‏اند كه هر از گاهى درگيرى ميان قبيله‏اى نيز رخ مى‏دهد.

ورود فردى از يك قبيله به منطقه ديگر دقيقا زير نظر گرفته مى‏شد كه براى چه كارى آمده است اين زير نظر گرفتن در حدى بود كه تحصيل گذرنامه و ويزاى امروزى به مراتب گواراتر و دلچسب‏تر از آن است.

در جنگ و لشكرگاه‏ها نيز جاى‏گاه هر قبيله با فرماندهى درون قبيله‏اى خود، مجزا و كاملا مشخص بود اگر چه همه فرماندهى‏ها به يك شخص معين منجر مى‏شد. امّا سازمان فرماندهى آن سال‏ها را نه مى‏توان «استوانه‏اى» ناميد و نه «هرمى». در غزوه‏ها و سريّه‏هاى پيامبر(ص) يك سازمان كاملا هرمى‏حاكم بود. در زمان ابوبكر و عمر اين سازمان به تدريج به سيستم استوانه‏اى مى‏گرائيد.

در جنگ جمل (به دليل ماهيت ويژه آن كه اشاره خواهد شد) از نوبه سيستم هرمى‏تمام عيار گرائيد و همين طور در جنگ نهروان. اما در جنگ صفين و دوره‏هاى پس از آن (باستثناى نهروان[7]) سازمان استوانه‏اى كامل،حكم فرما گشت. گوئى جمل و نهروان دو حادثه استثنائى در جريان استوانه‏اى گرائى كه از عصر ابوبكر شروع شده بود و به تكامل مى‏رفت، بوده‏اند و هيچ تأثيرى در اين «جريان روبه توسعه» نداشته‏اند.

در كوفه آن روز على رغم قبيله گرائى چيزى به نام «دادگاه» وجود داشت كه بنا بود براساس مدنيت و بى اعتنا به نژاد، داورى كند و كسى در اين «بنا» ترديد نداشت عنوان نژاد از سازمان حقوقى اجتماعى حذف شده بود و تمسك به آن اصلى از حقوق محسوب نمى‏گشت، مسئله در قضاوت يا تخلف در اجرا، چيز ديگر بود.

كوفه را مثال زدم زيرا مدنى‏ترين شهر مسلمانان بود تا چه رسد به شهرهاى ديگر. كوفه شهرى نو پديد و فاقد ساكنان بومى بود و لذا بيش از هر شهرى مى‏توانست و - بر اساس جبرهاى اجتماعى - مى‏بايست بيش از هر شهرى داراى عناصر مدنى در ساختار اجتماعى‏اش باشد. گرچه بصره نيز اين ويژگى را داشت ليكن حضور مردمان ايران نژاد «ابلّه» در كنار بصره نو پديد براساس اصل «تضاد» و «تعارض منافع»، عرب را عربى‏تر مى‏كرد. و نيز بصره از نظر توسعه در حد كوفه نبود و بالاخره بصريان متعصب‏تر از كوفيان و در مقايسه با آنان «درون گرا» و «شخصيت پرست» بودند.

جامعه كوفه در مقايسه با بصره از «سستى بافت اجتماعى» برخوردار بود. شايد از نظر قوميت گرائى هر دو به يك مثابه بوده‏اند ليكن در اصطلاح امروزى بايد بصريان را ناسيوناليست‏تر ناميد كه بيشتر در انديشه منافع خود در سرزمين خود بودند تا پرداختن به امور امپراطورى بزرگ اسلامى.

در يكى از نوشته‏هايم علل انتخاب كربلا براى شهادت و خروج از مدينه و صرف نظر كردن از آن همه حاميان، فاميل و قبيله و كشانيدن جهاد به سرزمين مجهول - به طورى كه ياران امام و نيز افراد اردوى حرّ به سختى نام آن دشت را به ياد آوردند ظاهرا تنها يكى، دو نفر در آن ميان بودند كه نام آن جا را مى‏دانستند - را توضيح داده‏ام و گفته‏ام امام(ع) پس از ملاقات با نيروى نظامى حرّ از جاده اصلى خارج و مسيرى را در پيش گرفت كه نه به مدينه مى‏رفت و نه به كوفه جهت حركت به سمت شمال بود و كسى نمى‏دانست هدف كجاست.

در اين جا دو اصل را اضافه مى‏كنم: دورى گزينى از وطن، ايل و قبيله، جامعه كوچك كربلا را به يك مدنيت ناب، رسانيد و انتخاب سرزمين بى نام و نشان، ماهيت اين جامعه مدنى را ناب‏تر كرد كه يك نمونه و نماد «آرمان مدنى» اسلام را به نمايش بگذارد.

اهل و اهالى مجتمع خيمه‏گاه كربلا از نژادهاى مختلف بودند: عرب سامى، فارس آريائى، ترك منچورى، افريقائى حامي، يعنى از كل نژاد بشر. و نيز در ميان قبايل عدنانى و قحطانى: خندقى، قريش، ثقفى، اسدى، ازدى، جملى، بجلى، سعدى، شنامى شامى و ... بودند.

در اين جامعه كوچك (به علاوه شهداى كوفه مانند حضرت مسلم (ع) هانى، قيس بن مسهر و دو فرزند حضرت مسلم) از هر صنف و قشر اجتماعى حضور داشتند: كشاورز، دامدار، تاجر، بازارى خرده پا، كارگر، استاد كجاوه و تعمير گر آن، نظامى، آموزگار، برده و آزاد، حضور داشتند گوئى هر قشرى از جامعه نماينده خود را انتخاب و به آن مجمع اعزام كرده است.

و همين‏طور از نظر سنّى و جنسى: دختر شيرخوار، دختركوچك، دختر دم‏بخت، دخترنامزد، زن، مادر، مادربزرگ، خاله، عمه، و زن‏بيوه. پسر شيرخوار، نوجوان، جوان، پسرنامزد[8]، مرد ميان سال وپيرمرد[9].

و نيز: كسى كه مسلمان زاده است، كسى كه از بدريّون بوده و معلوم است كه بت‏پرست مسلمان شده، بوده است، مسيحى تازه مسلمان شده، وابسته امويان كه اينك حسين‏گرا شده و نيز افسرى از افسران دشمن كه سمبل توبه كاران گشته و به حسين(ع) پيوسته است.

مدافعان: سرباز شيرخوار، سرباز نوجوان، سرباز جوان، سرباز ميان سال، افسر نظامى نسبتا حرفه‏اى، سرباز پير، نظامى بازنشسته دوباره به ميدان برگشته.

: عابد دانشمند، دانشمند عابد، مجاهد سابقه دار، قارى قرآن، صحابه پيامبر(ص) تابعى معروف، فرد مردّد كه به ترديدش غالب آمده است، گنه كار توبه كارى كه هم گناهش سخت بزرگ بوده و هم توبه‏اش بس بزرگتر و ...

شهيدانش: از على اصغر شش ماهه تا پيرمرد (حدود) 90ساله بدرى كه در ميان‏شان زن شهيد نيز حضور دارد.

بالاخره سمبل هايش: سمبل رهبرى، سمبل دين، سمبل دانش، سمبل عزت، سمبل تعصب نسبت به حق، سمبل شرف خاندان، سمبل بى خانمان، سمبل بى خاندانى كه در شرف دينى و مروت به اوج اعلا رسيده است، سمبل عطوفت و دلسوزى، سمبل بردگى به سوى آزادگى، سمبل آزادى خواهى انسانى و ...

جامعه‏اى كه افراد و اعضاى آن غربال شده و از صافى‏ها گذشته‏اند، حتى هاشميان حاضر در آن گزينش شده‏اند. معيار گزينش چگونگى تكوّن شخصيتى و نوع انديشه بود كه مبادا فردى ناهمگون به عضويت اين جامعه سمبل، در آيد.

گويند از عبداللّه ابن جعفر اَبر سخاوتمند عرب پرسيدند: بخشى از خانواده و فرزندانت به كربلا رفتند خودت نرفتى (؟). گفت: آن72نفر كسانى بودند كه نام‏شان در لوح محفوظ تعيين شده بود نام ما سزاوارى قرار گرفتن در آن ليست را نداشت. ابن عباس نيز در پاسخ اين سؤال گفته است: اسامى آنان را پيشتر مى‏دانستيم و براى ما روشن بود كه راهى به آن دايره نداريم.

امام(ع)در مكه - صحراى عرفات - سخنرانى مى‏كند: من كان باذلا مهجته فينا فليرحل معنا فإنّى راحل غدا ان شاء اللّه: هر كس در راه مكتب ما از جان بگذرد با ما بيايد كه من فردا (به سوى عراق) حركت خواهم كرد، ان شاء اللّه .

اين نداى دعوت به شهادت و فراخوانى به مرگ هدف دار است چه كسى به اين ندا پاسخ مثبت مى‏دهد غير از نخبه گانى كه بلنداى شخصيت‏شان در اوج اعلاى انسانيت است. دعوت اين چنينى در فراخوان‏هاى رسول خدا (ص) و على (ع) نيز نبود بل آن قسمت از آيات قرآن و كلام خدا كه به جنگ و جهاد مربوط است با وعده‏هاى پيروزى ظاهرى نيز قرين است. نداى حسين(ع) در دشت عرفات يك آواى منحصر به فرد و استثنائى بود با محتواى استثنائى .

پس از حركت از عرفات برخى از اعضاى اين جامعه كوچك جاى‏شان خالى بود كه آن‏ها را در بين راه دانه به دانه پيدا كرد و هر كدام را در اين تابلوى زيباى هستى در جاى خود بگذاشت زهير بن قين از اين هاست. برخى ديگر نيز مقدر بود با صد مشكل از خلال ديده‏بانان اموى از دروازه كوفه برون آمده و از بى راهه‏ها خود را به جامعه حسين(ع) برسانند تنها در صبح عاشورا بود كه خورشيد بر اين جامعه تابيد و آن را از هر حيث كامل يافت. يكى از علل مهلت خواهى يك شبى، نيز همين بوده است.

هر چه در متون مربوط دقت كردم به «تعادل و تراجيح» پرداختم، دليلى بر اين نيافتم كه فردى يا افرادى ابتدا به جامعه ويژه حسينى به پيوندد و سپس از آن جدا شده و روى گردان شود.

افسانه است كه مى‏شنويم: مردم زيادى در اطراف امام جمع شده بودند چون ديدند خبرى از مال و منال دنيوى نيست پراكنده شدند. افسانه‏اى كه متأسفانه سيماى روايت نيز به خود گرفته است. افسانه تراين كه: در شب عاشورا بعد از سخنرانى امام عده زيادى با استفاده از تاريكى شب راه خود را گرفتند و رفتند. در حالى كه جمله‏اى از آن سخنرانى «انّى لااعلم اصحابا اوفى ولا خيرا من اصحابى»: من با وفاتر و نيك نهادتر از ياران خودم، يارانى را سراغ ندارم.

اين سخن حجة اللّه است نه كلام يك سخنور يا پيام يك سياسى حرفه‏اى، او همه آن اصحاب و ياران را تأييد كرده است و كلامش مطابق واقع و صادق با مصداق، است و امكان عدم تصادق در آن نيست، اگر يك نفر از آن جمع جد امى شد تصادق بيان حجةاللّه مخدوش مى‏گشت.

جامعه كربلا زيبا، سالم، بى آفت، بى نقص و مصداق كامل «هنجار در افق اعلاى آن بود» كه از لحظه خروج از مدينه براى سالم بودن آن سعى بليغ شده بود.

حسين(ع) چنگال‏هاى روزگار و دست و پاى تاريخ را بست تا براى اولين بار از نفوذ دادن فرد يا افراد، معيوب به جامعه او، ناتوان گردد.

جامعه‏اى كه عامل پيوند درون جامعه‏اى‏اش عقل و خرد، علم و دانش، دين و ايمان و انسانيت به اتم معنى آن، است.

حسين(ع) يك نمونه كامل و بارز و كاملا و مشخص، از يك جامعه ايده‏آل اسلامى‏را در سرزمينى به نام «كربلا» به نمايش گذاشت تا تاريخ سياه بشرى براى چند روز هم شده يك «جامعه انسانى به معناى اتم» را مشاهده كند و مزه آن را ذائقه‏اش احساس كند.

اين همه گزينش و انتخاب و صافى پشت سر صافى گذاشتن و نامحرمان را كنار زدن، كاملا با روال و روندى كه پيامبر(ص) و على (ع) و نيز امام حسن(ع) در پيش گرفته بودند، فرق داشت و نشان مى‏داد كه حسين(ع) در صدد چيز ديگر است، درصدد ساختن يك «جامعه سمبل» كه عين وجود آن جامعه، «پيام» باشد پيامى كه عوامل تاريخ و شرايط جامعه آن روز، در كنترل آن عاجز و در مسير آن به زانو در آمده و خُرد شوند. او مأمور بود با تاريخ كُشتى بگيرد، به دست لشكر اموى به زمين افتد امّا تاريخ را برزمين بكوبد.

هرگز شنيده نشد از آن همه مردمِ بنى هاشم كسى را مستقيما به همراهى دعوت كند يا از مردم مدينه و يا مكّه، امّا در وسط راه مانند مادرى كه علاقه به همراهى طفلش دارد و مانند گوهرشناسى كه گوهرش را در پهنه كوير يافته باشد، به همراه شدن زهير بن قين احرار مى‏ورزد.

كاروان‏ها - در سرتاسر امپراطورى - به ديه‏ها و شهرها مى‏گذشتند:

- حسين كشته شد.

- كجا؟

- در كربلا.

- كربلا كجاست؟ تاكنون چنين نامى نشنيده بوديم. چرا در مدينه نه؟! چرا در مكه نه؟! در كوفه و دمشق نه؟! كربلا كجاست؟ كى كشته شد؟

در دهم محرم، عاشورا.

- در محرم؟! ماه حرام؟! ماهى كه آدم كشى به حق، نيز در آن حرام است -؟!

- قوم و قبيله‏اش با او نبودند؟

- نه، عده‏اى از هر قبيله و عشيره‏اى با او بودند جمعا 72نفر.

نام نو، مكان نو، زمان شگفت، ياران استثنائى، همه استثنائى، همه شگفت، همه نو پديد، همگى چاشنى و چاشنى دار براى پيام رسانى پيام حسين(ع) همه كاروان‏ها و كاروان‏سراها، زبان‏ها و دهان‏ها، بازارها، مسجدها و محفل‏ها به ابزار تبليغ حسين(ع) تبديل شدند. حسينى كه در سرتاسر ممالك اسلامى (حتى در مدينه جدش) يك منبر - و بقول امروزى‏ها يك تريبون - نداشت اينك همه كس و همه چيز وسيله تبليغ و اطلاع رسانى او و مكتب و جامعه كمّا كوچك و كيفا بزرگ او، شده‏اند.

اولين اثر اين تبليغ ضربه‏اى بود كه بر پيكر منطق‏هاى تك بعدى بزرگان، وارد شد: منطق عبداللّه بن عمر منطق فقاهت و عبادت بدون سياست، منطق عبداللّه ابن عباس منطق آموزش عالى فارغ از سياست، منطق عبدالرحمن بن ابوبكر منطق رفاه و گريز از دردسر، منطق عبداللّه بن زبير منطق سياست ماكيا ولى. كه همگى منطق حج و عمره در زير پرچم رئيس الحج اموى، نيز بود.

در سال 60هجرى اينان بودند «بزرگان اسلام» كه اگر امويان امكانات مادى را از حسين(ع) سلب كرده بودند اينان امكانات معنوى، علمى و تبليغى را از او سلب كرده بودند، خودشان مرجع و روش‏شان الگو براى مسلمانان شده بود و دكان‏هايى بودند كه امامت را تكه تكه كرده و در قفسه‏هاى خود جاى داده بودند، خفقانى كه از اين جهت ايجاد شده بود دقيقا بيشتر و براى امت نابود كننده‏تر از خفقانى بود كه با قدرت سياسى، نظامى امويان ايجاد مى‏شد.

مردم در هر بلده و ديارى با شنيدن شهادت حسين(ع) با خود مى‏انديشيدند، چرا مرگ را انتخاب كرد؟ چرا نماند مثل عبداللّه بن عمر سالى يك بار حج كند و يك بار به عمره رود؟- يا مانند او به عبادت بپردازد -؟ يا مانند عبداللّه بن عباس به پرورش شاگردانى چون عكرمه بپردازد و به پرسش‏هاى فقهى عادى مردم پاسخ دهد -؟ چرا و چرا؟-

آن‏گاه خودشان پاسخ خودشان را مى‏دادند: پس معلوم مى‏شود به خاطر دين بايد از جان هم گذشت، بايد همه شيرينى‏هاى زندگى را فدا كرد.

و نقص اساسى منطق‏هاى فوق براى همگان روشن گشت.

بدين سان تأسيس حكومت اسلامى در جامعه‏اى كه اصول انديشه‏اش غير اسلامى و مصداق كامل «تعرب بعد الهجره» شده بود، نه ممكن بود و نه منتج، حسين(ع) در صدد اصلاح بود و پيام و بس. حسين(ع) جامعه‏اى ساخت و به نمايش گذاشت. اى شخص جامعه شناس هل ترى من فطور: آيا خلائى، كمبودى در آن مى‏بينى؟ كاستى‏اى و يا زيادى‏اى در آن است؟ ثُمّ ارجع البصر: از نو نگاه كن با دقت كرّتين: با ديد مكرر، چشم مكرر ينقلب اليك البصر خاسئا و هو حسير: باز مى‏گردد بررسى نقادانه‏ات به سوى خودت خسته و وامانده.

ارتش اموى

در آن بخش از دشت كربلا آن سوى تپه‏هاى كوچك نينوا لشكرى هست كه دستكم از سى هزار نفر و دست بيش از 90هزار نفر تشكيل شده است[10]. از ديدگاه يك جامعه شناس يك اردو فاقد «شخصيت اجتماعى» است و نمى‏توان نام «جامعه» بر آن نهاد.

اين ويژگى هر ارتش است كه از جامعه خارج شده و در دشت اردو زده باشد. زيرا چنين اردوئى تنها داراى بعد نظامى است كه از جامعه خارج شده و اردو مى‏زند.

و همين طور است يك كاروان تجارى و نيز يك اردوى (مثلا) كوهنوردى يا اردوى دانش‏آموزى و ...

به ويژه در عصر تخصص كه مسئله «تقسيم كار» و اصل «تخصص گرائى» به تقسيم ابعاد انسانى فرد، نيز سرايت كرده است. تقسيم كار به جراحى وجود فرد نيز رسيده است هويت‏ها تك بعدى مى‏شوند. اين جاست كه خيلى از انديشمندان جامعه و اجتماع چيزى به نام پست مدرنيسم و يا «پايان تاريخ» را مطرح مى‏كنند كه اگر حادثه‏اى، اتفاق عظيمى يا معجزه‏اى رخ ندهد، مدرنيته انسانيت انسان را خواهد بلعيد، افراد به ابزار محض تبديل شده و در دست جامعه، اين غول بى‏رحم خواهد بود.

اگر ماركسيسم نتوانست مردمان جهان را براساس نسخه‏اى كه براى «اصالت جامعه» نوشته بود، به آن برساند اينك ليبراليسم سرمايه دارى دقيقا به تحقق آن نزديك مى‏شود. امحاء فرديت فرد، برانداختن بنيان «خانواده»، از بين برداشتن چيزى به نام «اخلاق همه بعدى انسان»، الغاى حقوق جامعه و محدود كردن آن فقط به «حقوق اقتصادى» وظيفه‏اى بود كه به عهده ديكتاتورى پرولترى گذاشته مى‏شد. اكنون همه اين وظايف را كاپيتال ليبراليسم به انجام مى‏رساند و با درصد نزديك به صد در صد، محقق كرده است.

اين‏جاست ارزش و اهميت سفارشات نظرى و اقدامات عملى پيامبر (ص) در عين تخصص گرائى به پرهيز از جراحى شخصيت انسان‏ها، مشخص مى‏شود كه پرداختن به آن خود نيازمند مجلد و مجلدات است نه درخور يك مقاله: تنها به يك نكته كوچك اشاره مى‏كنم: پيامبراسلام(ص) حدود هشتاد غزوه و سريه به راه انداخت اما در روز وفاتش حتى يك فرد نظامى حرفه‏اى تك بعدى شده كه شخصيتش دچار جراحى باشد در مدينه وجود نداشت.

پس از رحلت ايشان به ويژه پس از حذف «حى على خيرالعمل» از اذان براى تقويت روح نظامى‏گرى و كاستن از ارزش نماز به نفع جهاد، به تدريج گروه‏هايى به سمت نظامى‏گرى محض و بريده از ابعاد ديگر، روى نهادند.

جهاد، جهاد است و نماز نماز، كاستن از يكى و افزودن بر ديگرى به مثابه كاستن از يك بعد انسان و افزودن به بعد ديگر اوست.

آن چه در مورد لشكر اموى مورد نظر است آن ويژگى نيست كه در هر ارتش و لشكر كم و بيش هست و اصل آن يك واقعيت اجتناب‏ناپذير است بل مراد اين است كه لشكر اموى از هر هويت مشخص، عارى بود. يعنى در مقايسه با هر ارتش و لشكر، بى هويتى آن ثابت است: در مقايسه با ارتش‏هاى كلاسيك امروزى كه جراحى شده‏ترين‏شان ارتش آمريكاست، در مقايسه با ارتش‏هاى سلطنتى سنتى گذشته، در مقايسه با لشكرهاى صددرصد عشيره‏اى، يا با آن كه غير از قتل و غارت ممرّ زندگى نداشتند، حتى در مقايسه با ساير لشكرهاى اموى كه در ميدان‏هاى ديگر نبردها بودند.

لشكر كربلا با قالب و هويت هيچكدام از مصداق‏هاى فوق مطابقت نمى‏كند. اما بى هويتى نيز يك نوعى هويت است بنابراين از اين ديدگاه مى‏شود روى اين هويت به بررسى پرداخت:

شناسائى ماهيت لشكر اموى وقتى ممكن است كه ويژگى‏هاى اجتماعى شهر كوفه بررسى شود زيرا خيزشگاه اين لشكر كوفه است و ويژگى‏هاى كوفه عبارت است از:

1- كوفه «پايتخت مفتوحه» است: كوفه مركز حكومت على بود كه اينك حدود 20سال است امويان آن را فتح كرده و اميرى بر آن گماشته‏اند، شهرى كه سمت «پايتختى» خود را باخته، فرعى از فروعات دمشق گشته است.

در جنگ صفين يكى از انگيزه‏هاى مهم و مؤثر در انگيزش كوفيان براى جنگ «داعيه مركزيت» بود، حس مركزيت خواهى (كه دمشق بايد پيرو و فرمانبردار كوفه باشد) در نظر آنان يك حق مسلّم‏شان بود. اينك قضيه بر عكس شده كوفه روشنفكر و مدعى دانش، پيرو و تبعى دمشقِ سنتى اشرافى شده و مصداق «جامعه سمت باخته» گشته است.

2- اصل موقت: آتش بس در صفين و ختم مسئله با حكميت آن چنانى، حكومت على (ع) را زمين گير و نيروى معاويه را فعال كرد هر روز بخش، شهر، يا ناحيه‏اى به تصرف نيروهاى معاويه در مى‏آمد و اميرى بر آن گماشته مى‏شد. امير جديد نيز اقتضاهاى حاكميت جديد را در حوزه حاكميت خود، به اجرا مى‏گذاشت روساى قبيله‏ها حتى «بزرگ خاندان»ها تعويض مى‏شدند.

اين تحولات لزوما و الزاما (على رغم حاكمان اموى) با تأنّى و تدريج عملى مى‏شد زيرا در يك جامعه قبايلى، اين گونه تغييرها درست مصداق «ذليل شدن عزيزها و عزيز شدن ذليل‏ها» بود. حدود ده سال از خلافت معاويه براى جا انداختن اين تحولات، مصروف گشت سرانجام او در اين كار بزرگ موفق گشت، بزرگترين عامل موفقيت او اصل «تعرب بعدالهجرة» يعنى تمسك و بهره بردارى از «ارتجاع به عقب» و احياى فرهنگ جاهلى قبل از اسلام بود كه سمبل بارز آن تبديل خلافت به سلطنت بود.

اين روند از جانب ديگر يك بلاتكليفى سنگينى را از دوش امت بر مى‏داشت، امت از روز رحلت پيامبرش دچار يك بلا تكليفى شده بود. بيعت سقيفه با تعيين ابوبكر به خلافت، از يك جهت به پرسش سخت نگران كننده‏اى پاسخ داد «چه كسى پس از پيامبر بر ما حاكم خواهد بود؟» زيرا در زمان حيات پيامبر(ص) به خوبى روشن بود كه گروهى از مهاجرين سابق و نيز اشرافى كه در فتح مكه مسلمان شده و اكنون ساكن مدينه گشته‏اند زير بار حكومت «وصى پيامبر» نخواهند رفت.

اما بيعت سقيفه يك بلاتكليفى بزرگترى را به همراه آورد: «ماهيت نظام ادارى اجتماعى و حكومتى ما چيست؟» آيا هميشه سرنوشت امت با يك بيعتى شبيه بيعت ابوبكر تعيين خواهد شد؟ مشروعيت بيعت سقيفه با شعار «بيعت اصحاب پيامبر، گزاف نمى‏شود» توجيه مى‏گشت. اما بيش از دو سال از حادثه سقيفه نگذشته بود كه اصحاب در شهرهاى تازه فتح شده، پراكنده شدند. در اوايل خلافت عمر تعداد اصحاب نخبه كه در مدينه حضور داشتند از نخبگان اصحاب كه در شهرهائى مانند كوفه، بصره و شام بودند، بيشتر نبود.

خطر جديدى پيش آمده بود: اگر به وقت مرگ يك خليفه بزرگان اصحاب كه در كوفه يا بصره يا مصر و يا در شام بودند و فورا با كسى براى خلافت بيعت مى‏كردند چه غائله بزرگى پيش مى‏آمد!

عمر سهمگينى اين خطر را كاملا حس مى‏كرد، براى پيش‏گيرى از آن به دو اقدام متهورانه دست زد:

الف: اعلام كرد «بيعت ابى بكر كانت فلتةً وقى اللّه شره من اعادها فاقتلوه»: بيعت ابوبكر يك حادثه خود خاسته و بدون انديشه عقلانى بود هر كس براى بار دوم به چنين بيعتى اقدام كند او را بكشيد.

او اين شعار را طورى تنظيم كرده بود كه هم اساس چنين بيعت را محكوم و مردود كند و هم به مشروعيت خلافت ابوبكر خدشه وارد نشود كه با جمله «وقى اللّه شرّه» اين بارِ مشروعيت را از «اراده و خواست خدا» مى‏گيرد. اما وجود همين نكته در شعار عمر در نظر برخى از سياستمداران زيرك، بذر يك انديشه زيركانه در سلب مسؤليت از اقدامات خودشان، گشت. عايشه اشتباه بزرگ خود در ايجاد جنگ جمل، را با تمسك به جبر الهى، توجيه مى‏كرد (بعدا اشاره‏اى به آن خواهد شد) و سرانجام اين پديده فكرى به «جبر اموى» منجر گشت و به عنوان تنها ابزار توجيه حاكميت فرزندان اميه به كار گرفته شد. عباسيان پس از منصور نيز از آن بهره مى‏جستند[11].

ب: عمر به عنوان دومين ابزار پيش‏گيرى از خطر مذكور، به ترويج يك حديث از پيامبر(ص) پرداخت، او كه دستور داده بود از نوشتن بل از نقل احاديث پيامبر پرهيز شود زيرا «حسبنا كتاب اللّه» و رواج احاديث موجب سر در گمى در فهم كتاب اللّه