شنبه 3 تير 1396/ Sat 24 June 2017
  • امام باقر(ع) : شرّقا و غرّبا لن تجدا علماً صحيحاً الّا شيئاً يخرج من عندنا اهل البيت خودتان را به مشرق و مغرب بزنيد علم صحيح پيدا نمى كنيد مگر چيزى كه از پيش ما اهل بيت صادر شود.
کدمطلب : 2325
عید نوروز بشر، و تمدن سازی انسان

عید نوروز بشر، و تمدن سازی انسان

عید نوروز: روز اول فروردین که رسیدن آفتاب است به نقطة اول حمل.

و در تقویم شمسی ایرانی، اولین روز سال است. همانطور که اولین روز بهار است. و اگر قرار باشد برای سال شمسی نقطۀ شروع زمانی تعیین شود نوروز بهترین و دقیق ترین نقطه است و از این جهت مطابقترین معیار زمانسنجی، با طبیعت است.

قرآن: قرآن نیز که هر پدیده از پدیده های جهان، و هر شئ از اشیاء جهان، حتی هر فرمول از فرمول های هستی را «آیه» می نامد، بهار را بعنوان «رستاخیز طبیعت» یکی از آیه های بزرگ الهی می داند، آن را «حیات مجدد زمین» می نامد. و آیه های متعددی در قرآن از قبیل «وَ اللَّهُ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَحْيا بِهِ الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِها إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآيَةً لِقَوْمٍ يَسْمَعُون»[1]: و خداوند از آسمان آب نازل کرد و بوسیلة آن زمین را پس از آن که مرده بود، حیات بخشید. «وَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَأَخْرَجَ بِهِ مِنَ الثَّمَراتِ رِزْقاً لَكُم»[2]. «أَ لَمْ تَرَ أَنَّ اللَّهَ أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَتُصْبِحُ الْأَرْضُ مُخْضَرَّةً إِنَّ اللَّهَ لَطيفٌ خَبير»[3]: آیا نمی بینی که خداوند از آسمان آبی فرستاد و زمین بر اثر آن سرسبز و خرم می گردد، و خداوند لطیف و آگاه است.

آیات در این باره بسیار است. البته باید دانست که این آیه ها دو گروه هستند:

1- آیه هائی که به دورة اولیه عمر کرۀ زمین ناظر هستند و می گویند که زمین فاقد آب (فاقد دریاها و اقیانوس ها بوده) و فاقد حیات بود که خداوند آب را از فضا به صورت کوهای بزرگ یخ سرگردان، بر زمین نازل کرد و زمینۀ حیات به وجود آمد.

2- آیه هائی که به باران بویژه باران بهاری ناظر هستند و شروع بهار را آغاز حیات مجدد زمین می نامند.

در این باره احادیث بسیار نیز داریم.

عید نوروز عید طبیعت: عید بر دو نوع است: عید طبیعت و عید تمدن و مدنیت. تقریباً می توان ادعا کرد که در تاریخ بشر عید طبیعت وجود ندارد مگر عید نوروز. و یا دستکم عید شناخته شده ای غیر از نوروز وجود ندارد. اقوامی و مردمانی در موسم فرارسیدن محصولات کشاورزی عید های محلی داشته اند و شاید امروز هم نمونه هائی باقی مانده باشد. اما این عید طبیعت نیست، عید اقتصاد است.

عید نوروز عید طبیعت است، یعنی عید گیاه، قورباغه، آهو، گوسفند، گراز، مار،کژدم، پروانه،کبوتر، الاغ، اسب، بلبل، و ... و عید قُمری و بشر است. بلبل در بهار به نشاط آمده و غزلخوانی می کند، بشر چرا به نشاط نیاید؟ عرعر بهاری الاغ جوان معروف است. انسان که حساسترین روح و دراک ترین روان را دارد، چرا نباید از بهار لذت نبرد؟ عید طبیعت، عید غریزه است.

عید تمدن و مدنیت: قرار نیست انسان محصور و محدود طبیعت باشد، رسالت انسان حاکمیت بر طبیعت است، جامعه گرا و مامورِ ساختن جامعه، تاریخ، صنعت، علوم و اخلاق است. قرآن دربارۀ این رسالت و ماموریت انسان می گوید: «هُوَ أَنْشَأَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ وَ اسْتَعْمَرَكُمْ فيها»[4]: اوست که شما را از زمین آفرید و شما را به آبادانی آن برگماشت.

بدیهی است که آبادانی بدون جامعه و جامعه بدون علم، صنعت، قانون، اخلاق، و... امکان ندارد.

روزی که انسان گام مهمی در این مسیر بردارد روز عید اوست باید جشن بگیرد که گامی برای کمال انسانیت برداشته است. اگر هزار سال جشن نوروز بگیریم (که گرفته ایم و خواهیم گرفت) هیچ ربطی به «انسانیت انسان» ندارد عیدی است مشترک میان انسان و قورباغه و... .

مکتب ها، فلسفه ها، دین ها، که همگی مدعی ساختن مدنیت و تمدن انسانی برای انسان هستند، هیچ نوع عید طبیعت نیاورده اند. حتی در «اوستا» هیچ خبری از عید نوروز نیست،[5] بعد ها در «خرده اوستا» و کتاب های اقماری اوستا مانند «زندها» سخن از عید نوروز آمده که نه ربطی به زردشت دارد و نه به اوستا. و همین طور در کتاب های اصلی هندو، بودا، یهودیت و مسیحیت و نیز در قرآن و احادیث اسلام.[6] و نیز نه در کانتیانیسم و نه در دکارتیسم  حتی در ارسطوئیسم، عید طبیعت پیشنهاد یا تشریع نشده است.

عید نوروز نمی تواند جهانی باشد: وقتی که در نیمکرة شمالی عید نوروز است، در همان روز در نیمه جنوبی کرۀ زمین، اول خزان است. گر چه ناصر خسرو می گوید:

نوروز به از مهرگان اگر چه­‌     هر دو زمانند اعتدالی‌

اما اگر او در نیمکرۀ جنوبی می زیست (مثلاً) می گفت:

مهرگان به از نوروز اگر چه­‌     هر دو ز مانند اعتدالی‌

هر مکتب، هر فلسفه، هر دین، مدعی جهانی بودن است و خود را نسخه ای می داند که برای سعادت کل بشر در کل کرۀ زمین ارائه می شود. چه متناقض است از طرفی مدعی اندیشه جهانی، و ارائه نسخه برای مدیریت جهان داشتن و از طرف دیگر نوروز پرست شدن. این نوع تفکر، بالاترین، و محکومترین «تبعیض» است. زیرا که اولاً: جامعه جهانی را به دو بخش مجزّا- بل ضد هم در عید گیری با آنهمه تاثیرات فرهنگی، اجتماعی و مدنی که هر عید دارد- تقسیم کرده است. ثانیاً:این تقسیم بشر بر دو بلوک مجزّا به محور «مکان» می شود. و تقسیم مکانی در روند تاریخی مدنیت از «محکوم شده های اولیه» است گر چه هنوز تقسیمات نامبارک به محور «خون و نژاد» به تاثیرات منفی اجتماعی و آثار نامبارک اجتماعی ادامه می دهد.

آنهم در این روزگار که جهان می رود به «دهکدۀ جهانی» تبدیل شود. گویا «الوین تافلر» که در دربار امریکا جایگاه ویژه ای دارد و می کوشد که سوژه «جهانی شدن» را به پروژۀ «جهانی کردن» تبدیل کند (و امروز سیاست جهانی کاخ سفید بر همین اصل استوار است) برای گول زدن برخی از افراد مدعی جهانی اندیشی، در کتاب «موج سوم» می گوید: در دهکدة جهانی فرهنگ های بومی محفوظ و محترم خواهند ماند. سخنی که با هیچ مکتب، فلسفه، دین و حتی با مکتب بی مکتبی لیبرالیسم نیز سازگار نیست.

عید نوروز را داشته باشیم، اما اولاً ماهیت، جایگاه و نقش غیر مدنی آن را بشناسیم، و همچنین آثار ضد مدنی (تحریک غریزه بر علیه فطرت و مسلط کردن غرایز بر فطریات)[7] آن نیز باید در نظر باشد. بی تردید هیچ مکتبی، فلسفه ای و دینی نمی پذیرد که اصول یا فروعش از یک عید طبیعت، لطمه ببیند. و این منحصر به اسلام نیست. و لذا اگر یک مسلمان عید نوروز می گیرد، در آن میان جائی برای صلة رحم، دلجوئی از مستمندان، و تسلیت به عزاداران، قرار می دهد، تا فرق میان انسانیت انسان و قورباغئیت قورباغه و یا... محفوظ بماند.

جشن نوروز اول سال؟: گزارشات تاریخی نشان می دهد[8] که در گاه شماری سرزمین هائی که جشن نوروز رواج داشته، همیشه چنین نبود که روز اول بهار، آغاز سال جدید باشد. یعنی جشن نوروز را در اول سال شان برگزار نمی کردند. زیرا اول سال شان اول تابستان و باصطلاح در «انقلاب صیفی» بوده است؛ زمانی روز اول تابستان و زمانی روز دهم آن را اول سال قرار می داده اند، با این که جشن نوروز را در روز اول بهار می گرفتند. همین روز اول بهار نیز در دوره هائی از زمان، متغیر می شده است؛ زمانی در بیستم اسفند و زمان دیگر در بیست و چهارم اسفند،  زمانی نیز در اول فروردین، مثل امروز.

مرحوم مجلسی در بحار، ج 56 ص 120 بحث تحقیقی در گاه شماری باز کرده و در ضمن آن (ص 122) توضیح می دهد که در زمان یزدگرد سوم آخرین شاه ایران، اول سال از هیجدهم فروردین شروع می شد. یعنی ماه فروردین را جلو کشیده بودند که هیجده روز از اسفند را شامل می گشت. و ظاهراً در زمان او اول سال و جشن نوروز از همدیگر جدا نبوده اند. نتیجه این که در برخی دوره ها، در همان اول سال بوده، در برخی دوره ها از همدیگر تفکیک می شده اند.

این تفکیک میان جشن نوروز، و اول سال، نشان از تعارض میان «طبیعت گرائی» و «مدنیت گرائی» انسان است. اول یا دهم تیر اوج وفور محصولات و بهره برداری اقتصادی و در اثر آن تحرکات امور اجتماعی است که ایجاب می کرد آن را آغاز سال شان قرار دهند.

نکتۀ قابل تأمل این است که روحیۀ طبیعت گرائی و روحیه مدنیت گرائی بر سر عنوان «فروردین» نیز در تعارض و درگیری بوده اند؛ زمانی که اول تابستان را آغاز سال قرار می دادند ماه اول تابستان را فروردین می نامیدند و همین طور می شمردند تا خردادماه را، اسفند می نامیدند.

این گونه تعارض ها گاهی به دلیل یک حادثۀ تاریخی اجتماعی و مدنی، میان جشن های اجتماعی با جشن طبیعت نوروز، پیش می آمده؛ مثلاً مشاهده می شود که در دوره ای جشن مهرگان مهمتر از جشن نوروز برگزار می شده بویژه در عصر ساسانی که امور اجتماعی مهمتر از امور طبیعی تلقی می شد، و این به دلیل جنگ های طولانی مدت، میان روم و ایران بود که با سرنوشت اجتماعی مردم سروکار داشت، و لذا مردمانی که در سرزمین های میان روم و ایران میزیستند، با جشن مهرگان بیش از جشن نوروز آشنا بودند. همین امروز نیز واژة «مهرجان» در میان مردمان سوریه، لبنان و عراق رواج دارد و خبری از نوروز نیست. این تفوق مهرگان بر نوروز (که هر دو از فرهنگ ایران به درون آنان نفوذ کرده بود) به خاطر برخی از پیروزی های ایران بر روم در جنگ های طولانی عهد ساسانی بود که انگیزش احساسات اجتماع گرائی بر انگیزش طبیعت گرائی غلبه می کرد. بدیهی است که این ترجیح در دربار و در داخل ایران بوده و به آن مناطق سرایت می کرده است.

بنیانگذاران جشن نوروز: آیا بنیانگذاران جشن نوروز ایرانیان هستند یا مردمان آسیای مرکزی؟-؟ شاید برخی ها با دیدن این پرسش گمان کنند که من در صدد زیر سؤال بردن ماهیت ایرانی جشن نوروز هستم، اما اگر اندکی تأمل فرمایند خواهند دید که این موضوع نه فقط به عنوان سؤال بل مطابق اسناد تاریخی و آثار موجود امروزی مطرح است و نشان می دهد، که اصل و اساس این جشن ایرانی نیست. و برای عده ای حق می دهم که از این سخن تعجب کنند زیرا یک عامل تاریخی و یک عامل عمدی که به صورت یک پروژة بزرگ توسط گروه محمد علی فروغی بشدت به اجرا گذاشته شد، طوری در ذهن مردم جای داده است که کسی در ایرانی بودن جشن نوروز تردید نمی کند. و چون در بیشتر دوره های تاریخی، ایران قوی ترین قدرت منطقه بوده، و قدرت هر چیز را تملک می کند، جشن نوروز را هم تملک کرده است.

دست اندرکاران لغتنامۀ دهخدا و نیز دکتر معین در فرهنگش تلنباری از افسانه ها و خرافه ها آورده اند تا منشأ عید نوروز و بینانگذار آن را معرفی کرده باشند،گاهی آن را به جمشید نسبت داده اند؛ در حالی وجود خود جمشید، افسانه است تا چه رسد بنیانگذار عید نوروز باشد. گاهی به شاه دیگر که برای اولین بار در تاریخ بشر نی را شکست و شکر میان آن را شناخت و به شکرانة آن، آن روز را نوروز نامید و جشن گرفت. و از این قبیل افسانه ها.

جشن نوروز را ترکان بنا نهاده اند: بهتر است پیش از هر چیز به سرزمین اصلی ترکان توجه شود مناطقی که خاک اصلی ترکان است عبارت است از: شرقاً دیوار چین. شمالاً دریای منجمد شمالی تا برسد به کوه های اورال، از اورال به بعد مرز اصلی جنوبی سرزمین روس و اوکراین تا برسد به رودخانة دنیپر. غرباً کوه اورال در بخش اول، و رودخانه دنیپر در بخش دوم. جنوباً فلات تبت، کوه های هندوکش، جیحون، دریای خزر، کوه قفقاز.

ترکان داخل فلات ایران و نیز ترکان آناطولی (ترکیه) در اصل، همگی مهاجر هستند.

هیچ مدرک تاریخی مسلّمی وجود ندارد که از بنیانگذاران جشن نوروز گزارش بدهد. اما «آثار موجود»، مدارک مهم و گویا هستند و منشأ جشن نوروز را مشخص می کنند. همانطور که امروز دانش زیست شناسی طبیعی بر آثار و نیز فسیل ها مبتنی است، موضوع جشن نوروز را نیز باید از آثار زندة آن که هر سال عملی می شوند، شناسائی کرد:

سفرة هفت سین: آثارِ «تاریخ واژگان» نشان می دهد که اصل آن «هفت شین» بوده است، و برخی از عناصر لازم در آن سفره از کهن ترین زمان جشن نوروز باقی مانده و دوام داشته و دارد، اما برخی از آنها مشمول تغییرات و تحولات تاریخی شده است، چهار عنصر از عناصر کهن و اصلی را امروز نیز می شناسیم:

1- سبزه: ترکان در پیش از اسلام خدایان متعدد را پرستش می کردند؛ خدای گیاه و الهة سبزی (خدای طبیعت سبز) را «شمن» می نامیدند، و «شمن= چمن» را نماد اعلای آن الهه می دانستند. و آن را بعنوان اولین عنصر لازم و ضروری در سفرة جشن قرار می دادند تا به وظیفۀ اصلی خود در سپاس از شمن که اینک با آمدن بهار نعمت هایش را به آنان ارزانی خواهد داشت، به جای آورده باشند.

چمن یک واژۀ فارسی (اعم از مادی، پارتی، پارسی، و یا باقی مانده از اقوام پیش از آریائی ایرانی) نیست. زیرا این واژه هیچ مشتقات و واژگان همخانواده ندارد، تنها یک «تکواژه» است. و نباید الفاظی از قبیل «چمیدن، چمانیدن، چماندن» را از همخانواده های آن دانست. زیرا «چم» در فارسی به معنی «خَم» است با این فرق که خم بر هر خمیدگی اطلاق می شود، اما چم آن نوع ویژۀ خم است که اولاً گوشه و زاویه ایجاد نکند، ثانیاً با نوعی نرمی و لطافت و حتی (در رفتار انسان) با ناز و تنازی نیز همراه باشد. همانطور که این دو لفظ در اصطلاح مردمی در کنار همدیگر به صورت «چم و خم» می آیند. و منابع لغت نیز هیچ رابطه ای میان چمن و این واژگان را تأیید نکرده اند.

چمن همان لفظ معروف «شمن» است که ابتدا به «سمن» و سپس به چمن تحول یافته است. اهل ادب و لغت بهتر می دانند که از این قبیل تحولات (باصطلاح) در بیوگرافی الفاظ در زبان های مختلف، بسی فراوان است، بویژه وقتی که واژه ای از زبانی به زبان دیگر وارد می شود.

2- سمنو: دومین عنصر اصلی تشکیل دهندة سفره نوروز، سمنو است. غذائی که بی واسطه و بدون طی مراحل مستقیماً از چمن دانه تهیه می شود. تنها آمیزة آن آرد است که مانند خودش مستقیماً از گندم گرفته می شود.

در این جا باید به دو پسوند ترکی که کاربرد نسبتاً واحدی دارند، توجه شود: پسوند «و» و پسوند «ی»؛ مانند «قجرلو» و «قجرلی»، «پولادلو» و «پولادلی»، «ایل بسطاملو» و « ایل بسطاملی» و «تهرانلو» و «تهرانلی». هر دو پسوند نسبت و انتساب هستند، که در فارسی حرف نسبت «و» وجود ندارد و باید گفت «تهرانی» و «تهرانو» گفتن درست نیست.

شمنو= سمنو= چمنو= سمنی: امروز در آذربایجان هرگز لفظ سمنو به کار نمی رود و همگان سمنی می گویند.

سمنو پزی در اصل پیش از آن که یک غذا پزی باشد، یک پرستش است؛ پرستش الهة شمن. و اوراد مخصوص به خود داشته و دارد، حتی امروز در میان ترکان از آن جمله در آذربایجان، هنگام پختن سمنو سرود پرستش آمیز را می خوانند که با این دو جمله شروع می شود:

سمنی ساخلا منی‌     ئیلده گوردرم سنی‌

 : سمنی مرا حفاظت کن و نگه دار که نذر می کنم هر سال تو را برویانم.

نکته این است که نمی گوید هر سال تو را می پزم، می گوید هر سال تو را می رویانم. اصل رویش و رویانیدن شمن را به پختن آن مقدم می دارد. شمنو در واقع هدیه ای است به الهة شمن که با تهیه آن به استقبال خدای شمن می روند و یک خوشامد گوئی است.

امروز هم به خوبی روشن است که نگاه مردمی به سمنو یک نگاه قداست آمیز است؛ پس از گذشت بیش از هشتصد سال از مسلمان شدن ترکان و سقوط شمن پرستی در میان شان، آثار این قداست در میان مردم هست؛ خانمی را می شناسم که فرزندانش پس از تولد می مردند، نذر کرد هفت سال پیاپی در هر نوروز یک تیان بزرگ سمنو بپزد تا فرزند سومش زنده بماند.

و چون همه چیز نوروز، از آن زمان ها ی کهن به میان آریائیان وارد شده، امروز در میان فارس ها نیز سمنو مقدس است. و اساساً هدف از حضور سمنو در سفرة عید غیر از قداست چیزی نیست.

3- شکر: همانطور که دیدیم دهخدا نیز به حضور شکر در عهد باستان در مراسم نوروز، اشاره کرده است، امروز نیز شیرینی در سفرۀ نوروز حضور ضروری و حتمی دارد.

4- شالّلق: در گذشتة نه چندان دور، خانه ها و اطاق ها «روزنة سقفی» داشتند. ای کاش امروز نیز بودند، زیرا در تصفیۀ هوای داخل منزل نقش حیاتی دارد، ولی آپارتمان کجا و روزنۀ سقفی کجا. حتی «پاسیو ها» نه تنها نمی توانند آن نقش را داشته باشند، بل مضرّاتی هم دارند که آپارتمان نشین ها به آن آگاهند، حتی در خانه ها ی اختصاصی ضرر دیگری نیز متصور است و آن حضور گیاه در پاسیو است که هنوز از نظر علمی روشن نیست که حضور گیاه در درون خانه مفید است یا مضر و دارای خطر.[9]

در شب عید جوانان و میان سالان، به پشت بام همسایه و آشنایان می رفتند و شالی را از روزنه سقف به داخل خانه وارد می کردند، صاحبخانه می بایست مطابق شأن خود و شأن صاحب شال، چیزی به آن ببندد. مسئله به قدری مهم بود که گاهی منشأ گلایه های سالانه می شد؛ مادری می گفت: پسرم آمده به خانه تان شال انداخته، چیز ناقابلی برایش بسته اید. صاحبخانه می گفت: ببخشید عید آینده جبران می کنم. گاهی نیز سر از کینه ها در می آورد.

شاللق، عبارت بود از جوراب دستبافت، الجک= دستکش دستبافت، کمربند، خنجر، انار، تخم مرغ، و آجیل. این ها را در یک سینی گذاشته و در سفرۀ عید قرار می دادند که به شال ها ببندند.

این چهارشین از هفت شین، امروز نیز حضور دارند و شناخته شده هستند، سه شین دیگر را نمی شناسیم همانطور که پس از تحول به سین، غیر از عناصر اصلی، عناصر مختلفی گذاشته می شود گاهی سرکه می گذارند گاهی به جای آن سین دیگر.

شب شاللّق: «شاللق گئجه سی» این مراسم همانطور که گفته شد، در شبی برگزار می شد که فردایش روز عید نوروز می شد. شهریار در حیدر بابا می گوید:

بایرامیدی، گئجه قوشی اوخوردی،‌

آداخلی قیز بیگ جورابین توخوردی،‌

هر کسی شالین بیر باجادان‌ سوخوردی،

ای نه گوزل قایدادی شال ساللاماق‌

بیگ شالنا بایراملغین باغلاماق‌

اما در بخش هائی از سرزمین های ترک نشین دیده می شود که دوست دارند مصراع اول شعر شهریار را بدین صورت بخوانند:

چارشنبه ایدی، گئجه قوشی اوخوردی.

یعنی آنان شاللق را در کنار دیگر مراسم چهارشنبه برگزار می کرده اند، که البته از تغییراتی است که توسط برخی حاکمان رخ داده و لفظ «چهارشنبه» نیز در ترکی وجود ندارد.

آریائی ها: در لغتنامۀ دهخدا و فرهنگ معین، سعی شده که نوروز یک پدیدة آریائی شناخته شود. و صد البته پیروان محمد علی فروغی فراماسونر، در این باب بسی کوشیده اند. گروه فراماسونی که آشکارا یک تناقض را ترویج می کردند؛ از جانبی لیبرال تر از هر لیبرال بودند و از جانب دیگر ناسیونالیستتر از هر ناسیونالیست، در حدی که در پرستش نژاد آریا و ایران پرستی، نمونه روزگار خویش بودند. و جریان کابالیسم تاریخی[10] نیز به شدت پشتیبانی شان می کرد.

پس از انقلاب اسلامی، به جای جریان فراماسونی فروغی و نیز نفوذ صهیونیسم، بار این ماموریت به دوش دو جریان دیگر گذاشته شد.

1- تصوف داخلی که نام «عرفان» را به خود گرفته است.

2- نفوذ دادن کهانت هندی به نقاط حساس و افراد مؤثر جامعۀ ایران.

جشن نوروز هرگز یک پدیدة آریائی نیست، علاوه بر این که هیچ دلیل تاریخی بر این ادعا وجود ندارد، آثار به جای مانده و زنده و عملی سفرة عید ثابت می کند که بنیانگذار این جشن، ترکان هستند که بیان شد.

در ثانی؛ باید پرسید: چرا آریائی های هندی هیچ آشنائی با این جشن نداشته و ندارند؟ بدیهی است کوه های اورست و فلات تبت و هندوکش، مانع ارتباط ترکان با سرزمین هند بود، حتی آریائی های هندی ابتدا به ایران آمده سپس از ایران به هند رفته اند. این واقعیت نشان می دهد که آریائی ها در آغاز هیچ آشنائی با جشن نوروز نداشته اند. و آریائی های ایران که در طول جیحون و کوه قفقاز با ترکان همسایه بوده اند به تدریج تحت تأثیر ترکان شمن پرست، این جشن را شناخته اند.

و نیز باید پرسید: چرا آریائی های اروپا با چیزی بنام جشن نوروز هیچ آشنائی ندارند؟ بویژه یونانیان که وفادارترین قوم آریائی به فرهنگ تبار دیرین شان بودند و در حفظ میراث فرهنگی کهن شان می کوشیدند.

آریائی های ایران هنگام ورود به ایران با یک دین روشن و واضح روبه رو شدند که «دین کادوسیان» در حوالی رود ارس بود، دین مذکور را که آورندة آن «جاماسب» کادوسی بود[11]، پذیرفتند، و خدای خدایان خود را که «ذئو= دئو. و- در اصطلاح یونان: ذئوس» نامیده می شد، کنار گذاشته و او را «ذیو= دیو» نامیده و مصداق اهریمن دانستند، اما آریائی های یونان همچنان در ذئوس پرستی پایدار مانده بودند. اگر جشن نوروز یک پدیدة آریائی بوده پس چرا هیچ ردپائی از آن در تاریخ یونان نیست؟ همچنین آریائی های دیگر بخش های اروپا.

شاید گفته شود: آریائی های ایران پس از استقرار در ایران چنین جشنی را بنیان نهاده اند. خوشبختانه تاریخ آریائی ها (که حدود 3400 سال پیش به ایران آمده اند) دربارة امور مهم فرهنگی و پدیده های بزرگ از این قبیل، روشن است دربارة هیچ دربار یا شخصیت شناخته شدة اجتماعی آریائیان، گزارشی نیامده که موسس جشن نوروز باشد. مگر افسانه هائی که در افسانه بودن نیز افسانه ترند. و خود همان منابع تصریح دارند که همة اینها افسانه است.

درست است: جشن نوروز پس از استقرار آریائی ها در ایران، مرسوم شده است، اما سخن در رواج و مرسومیت نیست، سخن در تبار شناسی و ریشه شناسی این جشن است.

برای فردی مثل من چه فرق می کند که جشن نوروز منشأ آریائی داشته باشد یا منشأ ترکی. بحث در تحریف واقعیات تاریخی است که برای اهداف خطرناک و سوارشدن مجدد مستکبران کابالیست بر جامعۀ ایران است. و این بار بازدم متعفن این فکر خطرناک از ناحیه کاهنان هندی که افکار غربیان را نمایندگی می کنند، بر جامعۀ ما دمیده می شود. این بار می کوشند جریان فراماسونی فروغی را با شعار دین، از نو زنده کنند؛ دم از «اسلام ایرانی» می زنند، شعاری که فروغی و پیروانش نمی توانستند چنین شعاری را فراز کنند.

و امّا سیزده به در: لازم نیست جای دوری بروید، تنها به دهخدا و فرهنگ معین مراجعه کنید، می بینید که جشن نوروز فقط شش روز بوده و دست بالا ده روز می شده که چند روز آن از ماه اسفند بوده است، و هرگز به سیزدهم فروردین نمی رسیده. و به خوبی روشن می شود که پدیده ای بنام سیزده به در، هیچ ارتباطی با جشن نوروز نداشته است در حقیقت نیز همچنین است.

پیدایش چیزی بنام سیزده به در، به کادوسیان- به قول قرآن به اصحاب الرّس، و به قول علی(ع) به امت جاماسب- می رسد که از اقوام بومی ایران و پیش از آمدن آریاها بودند. و دوازده شهر در نزدیکی رود ارس داشتند و هر ماه در یکی از آن ها جشن می گرفتند و پس از آن برای جشن سیزدهم به بیرون شهرها می رفتند. پیامبرشان (جاماسب) را کشتند اما سپس دین او را پذیرفتند (مانند حضرت عیسی و امتش). شرح مستدل و تاریخی این موضوع را در کتاب «انسان و چیستی زیبائی» آورده ام.

یعنی سیزده به در از پدیده های پیش از آمدن آریائی ها، و پیش از مرگ جاماسب مذکور، می باشد. و کادوسیان پدیده ای بنام نوروز نداشتند. امروز جشن نوروز به جشن سیزده به در پیوند خورده است.

نحوست سیزده: نحوست سیزده ربطی به پدیدة سیزده به در ندارد، این خرافه باور مشترک همة آریائیان (در زمانی که در آسیای مرکزی بودند و مهاجرت نکرده بودند) می باشد. امروز هم آریائیان اروپا بشدت به آن باور دارند. یادم هست هنگامی که آپولو سیزده، به سوی ماه پرتاب شد، رسانه های اروپا به همه جا مخابره کردند که مردم اروپا معتقدند این آپولو شکست خواهد خورد. اتفاقاً شکست هم خورد.

پس باید توجه کرد، میان مراسم و سنّت سیزده به در، با نحوست سیزده رابطه ای نیست. اوّلی یک پدیدة کادوسی است و دومی یک پدیده آریائی.

یونسکو و عید نوروز: یکی از خصایل تاریخ، فرسودن پیام های مردان بزرگ است. مردی از تبار علی(ع) آمد و به ما نهیب زد: هر گاه دیدید که غربیان چیزی یا رفتاری از شما را تأیید کردند، بدانید که در آن چیز یا رفتار اشتباه کرده و به خطا رفته اید. یونسکو کیست و چیست؟؟ غیر از ابزار دست کابالیسم، چرا هیچ جای فرهنگ ما را تأیید نمی کند و با همۀ آنها مبارزه می کند، اما سخاوتمندانه نوروز را به نام ما ثبت می کند؟ چرا نمی اندیشیم؟ چرا به جای اندیشه در این ترفند غرب، به آن می بالیم؟ این صدا و سیمای ما چه می کند، چه غوغائی به را ه می اندازد که به به یونسکو نوروز را به نام ما ثبت کرد!!!

گفتم که عید  نوروز را قرن ها داشته ایم و جشنش را خواهیم گرفت، اما به این داستان گوش کنید: گویند روزی ابلیس به پیش یکی از پیامبران آمد و گفت بگو «لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه». آن پیامبر به فکر فرو رفت و تامّل کرد. ابلیس گفت: شما ها مردم عجیبی هستید؛ نمی گویم که شراب بخور یا دروغ بگو. می گویم لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه بگو. آن پیامبر گفت: درست است من فدائی لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّه هستم اما چون از دهان تو می آید با پیشنهاد تو، آن را نمی گویم.

وقتی که دربارة لَا إِلَهَ إِلَّ