شنبه 3 تير 1396/ Sat 24 June 2017
  • امام باقر(ع) : شرّقا و غرّبا لن تجدا علماً صحيحاً الّا شيئاً يخرج من عندنا اهل البيت خودتان را به مشرق و مغرب بزنيد علم صحيح پيدا نمى كنيد مگر چيزى كه از پيش ما اهل بيت صادر شود.
کدمطلب : 2284
هستی و چیستی آزادی از نظر اسلام

بنام خدا

 

هستی و چیستی آزادی از نظر اسلام

بحث مبنائی

 

جای بسی خوشحالی، امید و شکر است که جریان فکری جامعۀ ما به سوی علوم انسانی روی کرده است. علومی که در مکتب انبیاء نه تنها در اولویت بل اصل اساس انسانیت و راه شناخت ماهیت انسان است.

در محفلی از طلاب حوزۀ علمیه بحثی به محور «غربی ها بسیاری از اصول علمی را از مسلمانان گرفته اند» در گرفت، بحثی خیلی جدی و باصطلاح داغ. مخالف و موافق، نظر خود را می گفت، و برخی نیز راه میانه می رفتند؛ استناد به موارد مشخص و استدلال با نمونه های تاریخی، طی شد و جریان مباحثه به عناصر جامعه شناختی کشیده شد و یک مسئلۀ مهم، موضوع سخن گشت: «اگر ما این چنین وآن چنان بودیم و اصول اساسی بسیاری از علوم از آنِ ماست. پس چرا نتوانستیم آنها را بپرورانیم و غربیان گرفتند و پرورانیدند؟».

پرسش مهمی بود و هست. پاسخ هائی بیان شد، بنده نیز چنین گفتم: این نکته را باید در تاریخ و سیر تاریخ علوم در جامعۀ ما و جامعۀ غرب، جستجو کرد؛ زمانی حکومت ها و دولت های اروپائی به همراه کلیسا دوست داشتند مردم از هر علمی محروم باشند و این محرومیت را عامل دوام و بقای قدرت خود می دانستند. فامیلی های نزدیک میان (مثلاً) دربار فرانسه با دربار اسکاتلند، دربار سوئد با دربار دیگر و... این برنامۀ راهبردی جاهل نگهداشتن جامعه را تشدید می کرد و همۀ حاکمیت ها را در این محور متّحد می کرد. این دوران را باید دوران فقدان رقابت نامید.

سپس دوره ای شروع شد که عنصر رقابت دربارها، دربارۀ علم و صنعت به وجود آمد که محور اصلی آن «کشتی سازی و دریا نوردی» بود. آنان پیش از آن با مردم آسیا و شمال آفریقا آشنائی داشتند، اما از طبیعت و ماهیت اقالیم جهان، شناختی نداشتند؛ هر پرسش دربارۀ طبع طبیعت، را به «پیش ساخته های ذهنی» خودشان حواله می کردند. رشد دریا نوردی سبب شد که خود کرۀ زمین یک موضوع اندیشه شود، موضوعی که باید جزئیات آن شناخته شود، این روند موجب گشت که خود «انسان» و چیستی آن، از صندوق افسانه ها رها گردد و به عنوان یک مسئلۀ بزرگ تحت بررسی های اندیشمندانه قرار گیرد.

دیدگاه ها و چشم اندازها به آفاق دور دست کشیده شد و انگیزۀ رقابت در علوم را میان حکام و دربارها ایجاد کرد. دولت ها بر خلاف گذشته، به پشتیبانی از علوم بر خاستند. و «إِذَا تَغَيَّرَ السُّلْطَانُ تَغَيَّرَ الزَّمَان»[1]. علوم در هیچ جامعه ای توسعه نمی یابد مگر حاکمیت از آن حمایت کند، به هر نسبتی که حمایت حکومتی باشد به همان نسبت علوم رشد می کند. و بالعکس.

در میان مسلمانان، دوران ششصد سالۀ خلافت، با روندی شبیه همان برنامۀ راهبردی دوران اول اروپا، سپری گشت. حتی برای عوام نگهداشتن مردم نیازی به «اتحاد دربارها» نبود. زیرا خلافت یک دربار واحد بود و با اعتقادات دینی مردم- که به نفع خلافت استخدام می شد- مستحکم می گشت. خلافت تنها به یک «علم» و یک «هنر» نیازمند بود که عبارت بودند از «علم نحو» با این انگیزه که بر اساس شعار «حسبنا النحو»- پس از شعار «حسبنا کتاب الله»،- جامعه را در چهار قرن اول از اهل بیت (علیهم السلام) بی نیاز کند. و شعر که به مداحی خلفا و حقانیت حکومت شان بپردازد.

این حمایت از نحو و شعر، جامعۀ مسلمانان را به جائی رسانید که نحو می رفت تا قالب «فلسفۀ تحلیلی» به خود بگیرد؛ کافی است یک نگاهی به بخش اول کتاب «الانموذج فی النحو» نگاه کنید؛ که گاهی احساس می کنید: این نحو است یا فلسفه. و یا به متون دیگر از قبیل «مغنی اللبیب» ابن هشام مراجعه کنید و ببینید که چه دقائق و ظرائف شگفتی را دربارۀ فقط یک حرف یا یک کلمه، تشریح کرده است. در «باب رابع» آن، چه نکات دقیق تر از مو را در فرق میان «عطف بیان» و «بدل» از دل ترکیب سخن بیرون کشیده است.

در اثر توسعۀ هنر شعر، علومِ «معانی»، «بیان»، «بدیع» و «عروض» به حدی پیش رفت که بیش از آن امکان نداشت. حتی همین قدر توسعه نه ضرورت داشت و نه لازم بود.

امروز یک جریان فکری در میان عرب های متفکر پیدا شده که می گویند: آن وقت که «قالَ»، «قَوَلَ» نبود ما ترقی کردیم، زبان امّی ما تحرک آفرین بود، آمدند شکم الفاظ و واژه ها را جراحی کردند و ما را به «قال در اصل قَوَل بود، واو حرف علّۀ متحرک قلب به الف شد، قال گشت» مشغول کردند؛ اندیشه که باید در جراحی و تشریح پیکر علوم به کار گرفته می شد در اینگونه عبثیّات، به کار گرفته شد.

من بدون این که این جریان فکری را تأیید کنم- بل نسبت به آن ظنین هستم- اصل کلّی آن را نیز مردود نمی دانم. و به هر صورت، این فکر نشان می دهد که حمایت خلافت از صرف و نحو، چه کار عظیمی کرده است.

اگر یکصدم این حمایت، از علوم دیگر (خواه انسانی و خواه تجربی) می شد، جامعۀ ما به جایگاه ایده آل- و دستکم مطلوب- می رسید.

پس از دوران رکود علم توسط خلافت، نوبت به پادشاهان رسید و به قول امیرالمومنین (علیه السلام) عصر «فتنۀ الغبراء» پیش آمد که خود حکومت ها در سرتاسر ممالک اسلامی بلا تکلیف بودند؛ نه می توانستند مشروعیت خودشان را بر اساس اصول ادعائی شاهنشاهی توجیه کنند و نه بر اساس اصول دینی مانند خلافت و غیره. حتی در کشور خود ما جناب کریم خان زند به ناچار به زیر چتر عنوان «وکیل الرّعایا» پناه می برد و فتحعلی شاه گاه مدعی وراثت از صفویان می شود و گاه مدعی وراثت از چنگیز، و همین تقلاّی او موجب شده برخی از مورخان، قاجاریه را از نسل مغول بدانند، در حالی که هرگز چنین نیست.

در مقالۀ «کراوات و نقش تاریخی آن در بیان علی علیه السلام»، توضیح داده ام که دوران «فتنۀ غبراء» از سقوط خلافت به دست هلاکوخان شروع نمی شود بل پیش از آن و از زمانی که خلیفه ها دست نشاندۀ امراء شدند، آغاز می گردد. از زمان بهاء الدولۀ دیلمی که بغداد را تسخیر کرد، نه خلیفه، خلیفه بود و نه امراء شاه بودند. در ایران، سامانیان خود را امیر می نامیدند، همینطور صفاریان و... تا می رسد به صفویان که مدعی شاهنشاهی می شوند که پس از آنان باز مشروعیت شاهنشاهی باصطلاح جواب نمی دهد.

در مصر و دیگر سرزمین های عرب نیز وضعیت چنین بود.

ترکان عنوان «خان» را به معنی شاهنشاهی به کار می بردند، اما دربار عثمانی در آناتولی آن را بایکوت کرده و از اصطلاح «سلطان» که به ادبیات مسلمانان نزدیک بود استفاده می کرد. و گاهی نیز سلاطین شان هوس ادعای خلافت می کردند.

حاکمیت ها در مشروعیت خودشان مانده بودند تا چه رسد به حمایت از علوم که چنین حمایتی موجب افزایش آگاهی ها می گشت و مشروعیت خودشان را به زیر سؤال می برد. در این دوران حتی حمایت از نحو و شعر نیز به ضعف گرائید و از رونق پیشین بر افتاد.

گهگاهی حاکمی پیدا می شد که مثلاً از موسی خوارزمی حمایت می کرد، و الاّ هر متفکری که در جامعۀ مسلمین کار کرده، فقط با همت خودش و با سخت گرفتن بر اهل و عیالش، کار کرده است. و چنین کارکردی تنها در نوشته جات آنان می ماند و به جائی نمی رسید تا به دست اروپائیان در عصر رقابت و حمایت از دانشمندان، افتاد. و این است رمز این معما که چرا اصول را ما گفتیم اما اروپائیان آنها را به ثمر رسانیدند.

اکنون جای بسی خوشحالی، امید و شکر است که جریان فکر علمی جامعۀ ما به شدت از حمایت حاکمیت (ولایت فقیه) برخوردار است؛ نه تنها حمایت بل اولین و دلسوز ترین منادی آن مقام معظم رهبری است که آخرین اقدام شان جمع محفل اهل اندیشه دربارۀ «آزادی» بود. و پیشنهاد می شود که چنین محفلی نیز دربارۀ اصول اساسی نظام اقتصادی مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام تشکیل شود، تا نگرانی هائی که هست- نگرانی هائی که متاسفانه روز افزون می گردد- بر طرف شود.

و اینک آزادی: در آغاز این مبحث یک جمله ای می آورم که هر خواننده ای از مشاهدۀ آن تعجب خواهد کرد، لیکن توقع دارم اندکی تامّل کرده و به من مهلت دهند تا حرفم را توضیح دهم. و آن جمله این است: «آزادی مطلق است و به هیچ حدی محدود نیست»؛ انسان آزاد آفریده شده و این آزادی او هیچ حد و حدودی ندارد.

علوم انسانی غربی در این مقوله بشدت دچار تناقض است که می گوید: «آزادی هر کس تا حدی است که به حقوق دیگران مزاحم نباشد» یا می گوید: «آزادی هر کس محدود به آزادی کسان دیگر است». آزادی مقوله ای است که با مقوله «حدّ» هیچ سنخیتی ندارد، بل این دو، نقیض همدیگرند. و این تناقض خود غربیان را دقیقاً در یک بن بست عظیم و لا ینحلّ علمی قرار داده است. و لذا هرگز نتوانستند در عرصۀ عمل به آزادی دیگران، پایبند باشند. منظورم در بستر علوم است نه فقط در رفتار استکباری دولت های شان.

تعریف این چنینی از آزادی، مصداق «کرّ علی ما فرّ» است؛ مگر اساس این بحث شرح مفهوم و معنی آزادی نبود، این تعریف کجای مسئله را می تواند توضیح بدهد؟ بدون این تعریف و پیش از این تعریف، نیز همان مشکل ها بود که پس از آن هم هست. حتی فرعی ترین مشکل بوسیلۀ این تعریف حلّ نمی شود. پرسید: غضنفر کیست؟ گفت: پسر خانقلی. پرسید: خانقلی کیست؟ گفت: پدر غضنفر. تعریف فوق از آزادی نیز عین همین «دور» است؛ پیش از پیدایش و توسعۀ علوم انسانی چه کسی با بینش عوامانۀ خود نمی دانست که آزادی هر کس محدود به آزادی دیگران است. و همۀ اختلاف ها و دعواها و درگیری های حقوقی و جنائی مردم بر سر همین «حد» و «حدود» بود و هست. تنها یک صورت تزئین شده در تعریف، چه دردی را علاج کرده است؟

بنابر این است که به جای برداشت عوامانۀ فوق که آزادی را به محدودیت، تعریف می کند، یک تعریف علمی داده شود تا دردها را علاج و مشکلات را حل کند. و الاّ همان بن بست که در بینش عوامانه هست، در همین تعریف نیز که با ژست عالمانه بیان می شود، سر جای خود خواهد ماند.

آزادی در بینش مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام: آزادی یک «اصل» است اما در عین حال یک فرعی از فروعات است که بر «انسان شناسی» متفرع هستند. انسان چیست که دربارۀ او به بحث از آزادی می پردازیم، چرا چنین مقوله و مفهومی را دربارۀ حیوان، عنوان نمی کنیم-؟-؟ چرا حیوان نه قابلیت آزادی- به معنائی که دربارۀ انسان می گوئیم- دارد و نه استحقاق آن را-؟ تا این پرسش پاسخ داده نشود، سخنی از آزادی یک لقلقۀ بیهوده، بل مصداق «کرّ علی ما فرّ» می گردد.

لنگ بود علوم انسانی غربی در همین نکته و نقطه است که تناقضات و تعارضات حل نشده اش در همۀ علوم انسانی (بدون استثناء) آن را امروز به بن بست کشانیده است. و علوم انسانی غربی نه فقط در مدیریت جهان، و نه فقط در اقتصاد، بل در همۀ این علوم حتی روان شناسی نیز شکست خورده است، بل در موارد اساسی متعدد نتیجۀ معکوس داده و انسان امروزی را گرفتار بلاهای بسیار کرده است. و صد البته که منافعی هم داشته است.

انسان شناسی ویژۀ مکتب ما: جملۀ دوم که ممکن است تعجب خواننده را برانگیزد، این است: انسان نه فقط یک روح، بل چهار روح دارد. جملۀ شگفت بالا را توضیح خواهم داد، اما این جمله را در همین جا توضیح می دهم، و قبلاً یک موضوع را عرض می کنم: در کتاب «تبیین جهان و انسان»- بخش کیهان شناسی- پس از شرح اصول کیهانی از نظر مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام، نوشتم: این اصول می رود به اروپا و غرب، سپس بر می گردد به جامعۀ ما، آنوقت همگان  آنها را می پذیرند و هیچ تعجبی هم نمی کنند. اصول رفتند و برگشتند و همگان آنها را پذیرفتند از آن جمله: از قرآن و حدیث استخراج کرده بودم که عمر کهکشان های کنونی- عمر جهانِ کیهانی از آخرین بیگ بنگ تا به امروز 000/750/668/13 سال با سال های زمینی ما است. اینک همۀ دست اندرکاران نجوم در مصاحبه ها و در مقاله ها همین رقم را که غربی ها از آن کتاب برداشته و رُند کرده اند (000/000/700/13 سال) به کار می برند. در حالی که غربی ها پیش از آن میان 000/000/8 سال تا 000/000/20 سال به طور تخمینی (نه قطعی) حرف می زدند. بگذریم این ماجرا طولانی است.

بلی به حضور برخی ها عرض می کنم: پیش از آن که غربیان- البته آنان دیگر در حال سقوط هستند- یا هر مردم دیگر این اصل را که «انسان دارای چهار روح است» بر گرفته و دوباره به ما بدهند، قدری علمی بیندیشیم و با خرد ورزی علمی به این اصل توجه کنیم:

امیرالمومنین علیه السلام در حدیثی، تاریخ پیدایش حیات را بیان می کند، می گوید: پس از آفرینش جن و نسناس، نوبت به آفرینش موجودی ریز رسید که «یدبّون»: می جنبیدند، تکثیر نسل شان از طریق مذکر و مؤنّث نبود، هر کدام به دو بخش تقسیم شده و تکثیر می یافتند، و نور و ظلمت برای شان فرق نداشت (ندارد)[2]. امروز می دانیم که باکتری ها همین حیات ویژه را دارند، اولین جنبندگان هستند و در ظلمانی ترین نقاط زیر زمین نیز می توانند به زیست خود ادامه دهند.

سپس می دانیم و از مسلّمات اصول زیست شناسی است که گیاه پس از موجودات ریز اولیۀ با حیات، پیدایش یافته است، و پس از آن موجود حیاتمند دیگر به نام حیوان، و پس از آن موجود جانداری به نام انسان پیدایش یافته اند.

ویژگی انسان شناسی اسلام این است که می گوید: این حیات ها؛ این روح ها در کنار هم به طور متعدد در وجود انسان هستند و انسان دارای چهار روح است:

1- روح باکتری.

2- روح نباتی.

3- روح حیوان- که نامش روح غریزه و «نفس امّاره»[3] است.

4- روح فطرت- که «نفس لوّامه»[4] نامیده می شود.

زندگی انسان با تعامل و تعاطی این چهار روح، محقق می گردد.

قرآن در آیۀ «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِهَا وَ الَّتِي لَمْ تَمُتْ فِي مَنَامِهَا فَيُمْسِكُ الَّتِي قَضَى عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْرَى إِلَى أَجَلٍ مُسَمًّى»[5]، به تعدد روح در انسان تصریح می کند.

مرحوم کلینی دانشمند بزرگ شیعی، در کافی، ج 1 ص 271- 272 یک باب ایجاد کرده دربارۀ این ارواح متعدد، و چند حدیث از ائمه طاهرین علیهم السلام آورده است؛ نقش و کار هر کدام از روح ها را بیان کرده است که در اینجا از شرح آن می گذریم.

امام کاظم علیه السلام در تفسیر آیۀ مزبور، دقیقاً توضیح می دهد که انسان دارای روح های متعدد است[6].

در اینجا نوبت می رسد به پاسخ آن پرسش که در بالا گذشت: «انسان چیست که دربارۀ آن به مقولۀ آزادی می پردازیم و چرا دربارۀ حیوان چنین مقوله و مفهومی را عنوان نمی کنیم-؟-؟».

پاسخ: برای این که انسان یک روح بیش از حیوان دارد و به همین دلیل مستحق آزادی شده است. اساساً انسان حیوان نیست، حتی با پسوند «متکامل». درست است تکامل یک امر مسلّم و از حمکت ها و نیز اهداف مهم آفرینش است؛ اما گیاه تنها همان باکتری نیست که تکامل یافته بل یک روح دوم نیز به آن داده شده. چگونه؟ همانگونه که به باکتری داده شده بود. مگر آفرینش و طبیعت سوگند خورده است که فقط یکبار «ایجاد حیات» کند؟! و همچنین در مورد حیوان و انسان. کدام دلیل علمی، حیات و روح را منحصر به «یک» و «واحد» کرده است. فرق تجربی، عینی و علمی میان موجودات حیاتمند، به وضوح مسلّم می دارد که این حیاتمندان اجناس مختلف و متعدد دارند، و این یک بدیهی است به شرط این که از توهماتی که مغزمان را پر کرده، فارغ شویم.

در منطق ارسطوئی، موجود حیاتمند در روی زمین، فقط دو جنس است: گیاه و حیوان، و هر کدام انواع تحت شمول خود را دارند. اما در منطق قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) موجود حیاتمند چهار جنس دارد: باکتری و جنبندگان ریز، گیاه، حیوان، انسان. سه جنس اول هر کدام انواع تحت شمول خود را دارند و تنها انسان است که جنس و نوعش یک و واحد است. و این وحدت جنس و نوع انسان، بس مهم است.

انسان گاهی با خودش دعوا می کند که دعوای میان روح غریزه و روح فطرت است و الاّ معنائی برای درگیری با خویشتن خویش نمی ماند «خود نکوهیدن» از ویژگی های انسان است و همچنین «پشیمانی» که موجب سرزنش خود می شود.

آزادی: حیوان فاقد روح فطرت است؛ همۀ رفتارهایش غریزی است. انسان روح فطرت دارد؛ کار و نقش روح فطرت، قاعده مند کردن اقتضاهای غریزی است[7]. این روح فطرت، آزاد است؛ آزادی مطلق و به هیچ چیزی و حدّی محدود نیست، مگر این که غریزه طغیان کند و قضیه بر عکس شود و روح فطرت سرکوب و محدود گردد.

اقتضاهای روح فطرت به هیچ چیزی محدود نیست. مانند «تنفس از هوا» است؛ تنفس هیچ کسی محدود به تنفس شخص دیگر نیست. البته این فقط یک مثال است.

روح فطرت، چیزی در «عرضِ» خود ندارد که با آن به هم بخورد، به هم برسد و در آنجا محدود شود. نه معارض دارد و نه مناقض. خیر خواه و کاملاً مثبت گرا است و هیچ خیر خواهی ای با خیر خواهی دیگر، معارض نمی شود. میان خیر خواهی و مثبت گرائی های افراد، نه تزاحمی هست و نه تعارضی. پس هیچ آزادی ای با آزادی دیگر، تزاحم ندارد[8].

اما اگر انسان را یک موجود صرفاً غریزی بدانیم- همان طور که علوم انسانی غربی بر این پایه مبتنی است- باید آزادی را به محور غرایز بررسی کنیم، و بدیهی است که غریزۀ هر کسی با غریزه شخص دیگر، معارض است، غریزۀ غذا، غریزۀ سلطه خواهی، غریزۀ جنسی و... همگی با هم در تعارض و تزاحم هستند.

در این بحث انسان شناسی- نه در بحث حقوق و فقه- قرآن و احادیث می گویند: آنچه بر آزادی انسان لطمه می زند، «عدم قاعده مند شدن غریزه» است. تعریفی که غربی ها به آزادی می دهند، تعریف آزادی نیست، یک تحدید و سلب آزادی است در بارۀ غرایز. در واقع آنان به جای قاعده مندکردن غریزه، یک حدّی برای آن قائل می شوند که عبارت است از غریزۀ دیگران. اکنون تعریف مذکور را بدین صورت ملاحظه کنید: «غرایز هر کس محدود است به غرایز کسان دیگر». آیا میان معنای این تعریف با تعریف: «آزادی هر کس محدود است به آزادی کسان دیگر» فرقی مشاهده می کنید؟ آیا این تعریف آزادی است یا تعریف محدودیت؟-؟ و در عین حال یک تناقض بزرگ است که بن بست تر از آن در میان مسائل علوم انسانی وجود ندارد.

به دو اصل به خوبی دقت فرمائید: 1- کسی که آزادی دیگران را سلب می کند، این رفتارش یک رفتار غریزی است که در اثر اقتضای روح غریزی و حیوانی خود انجام می دهد، و روح فطرتش سرکوب شده است. او ستم گر است.

قرآن «ستم» را «ظلم» نامیده که از ظلمت و تاریکی است، تاریکی ای که در آن اقتضاهای غریزی و اقتضاهای فطری، از همدیگر مشخص نمی شوند. آن همه آیه هائی که ظلم و مشتقاتش در آن آمده، را از نو بنگرید و همچنین احادیث مربوطه را.

و در تعبیر دیگر: ستم را «جور» می نامد که از «جوار» و همراهی است، که به معنی «همعرض و همسان بودن روح غریزه و روح فطرت» است[9]. به جای این که روح غریزه توسط روح فطرت، قاعده مند شود، و از آن پیروی کند، در جایگاه همسانی با روح فطرت، قرار گیرد، تا چه رسد که بر روح فطرت مسلط گشته و او را محدود کند.

2- هر کسی که برده صفت است و خود، بردگی را می گزیند، آیا کارش یک رفتار غریزی است، یا رفتار فطری؟-؟ او به خاطر نیل به برخی خواهش های غریزی تن به ذلت می دهد که امیرالمومنین علیه السلام می فرماید: «لَا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً»[10]: بردۀ دیگران مباش در حالی که خداوند تو را آزاد آفریده است.

تعریف آزادی: آزادی یعنی قاعده مند بودن روح غریزه بوسیلۀ روح فطرت، و عدم همسان بودن آن با روح فطرت و عدم عصیانش بر آن.

در این صورت است که انسان نه آزادی دیگران را سلب می کند و نه بردگی پذیر می شود.

عقلانیت و خرد ورزی: به گونه ای از تناقض و بن بست در علوم انسانی غربی توجه کنید: دانشمند ایتالیائی جناب پاراتو معتقد است که هر نیکی به دیگران و هر ایثار، و هر فداکاری برای جامعه، رفتار غیر عقلانی است. آیا براستی این باور او غلط است؟ یا آنچه دیگر دانشمندان غربی در این موضوع، مخلوط کاری می کنند؟ اگر واقعاً انسان حیوان است و غیر از روح غریزه روح دیگری ندارد که منشأ اقتضائات غیر غریزی باشد، کاملاً حق با پاراتو است و دیگران (بدون قصد اهانت) هذیان می بافند و در باتلاق تناقض دست و پا می زنند و زدند تا حدی که جامعۀ جهانی را به بی چارگی امروزی فرو بردند.

اگر انسان یک موجود صرفاً غریزی است، عقل نیز باید ابزاری برای تامین خواسته های آن باشد، نه ابزاری برای تامین منافع دیگران و جامعه، که به قول امیل دورکیم، جامعه اساسی ترین غرایز ما را محدود می کند[11].

عقل ابزار دست روح فطرت است نه روح غریزه، همان طور که حیوان چون موجود صرفاً غریزی است، عقل را هم به او نداده اند. و چون غربیان، انسان را یک موجود صرفاً غریزی تعریف کرده اند، پاراتو می گوید: پس رفتاری که به نفع غریزه نباشد، حماقت است نه خرد مندانه.

آن اضطراب و درماندگی که در فلسفه و مکتب کانت، و نیز در نوشته های خودمان دربارۀ «اخلاق» هست، نیز در اثر عدم توجه به تعدد این دو روح است. استاد بزرگوارم شهید مطهری در کتاب «تعلیم و تعلم» همۀ نظریه ها را دربارۀ «فعل اخلاقی» ردّ کرده و به حق هم ردّ کرده، اما خودش هیچ نظر مشخص نداده است. و در کتاب «فطرت» که بحث کرده و سپس چاپ شده است، طوری جان مسئله را شکافته که یکی از مخاطبان می پرسد: پس به نظر شما در وجود انسان دو نفس هست غریزه و فطرت[12]. متاسفانه خود استاد بر می گردد و این تعدد را ردّ می کند.

آزادی یک امر آفرینشی است: در بیان امیرالمومنین علیه السلام نیز دیدیم که آزادی یک «شیئ» واقعی است که در آفرینش انسان به همراه او آفریده شده است، نه یک امر صرفاً اعتباری و قراردادی. کلمۀ «جعلک» در کلام آن حضرت که می فرماید «لَا تَكُنْ عَبْدَ غَيْرِكَ وَ قَدْ جَعَلَكَ اللَّهُ حُرّاً» به معنی قرار داد و «اعتبار» نیست. به معنی آفریدن است مانند آیه های: «هُوَ الَّذي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِياءً وَ الْقَمَرَ نُوراً وَ قَدَّرَهُ مَنازِل»[13]، و «جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأبْصارَ وَ الْأفْئِدَةَ»[14] و آیات دیگر.

مطابق نظر دانشمندان غربی، آزادی یک امر اعتباری و قرار دادی است، حتی پائین تر از آن، یک امر صرفاً حقوقی است. اما در نظر مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام، آزادی و آزادی خواهی ریشه در ذات و کانون وجودی انسان دارد، و در اصل و اساسش، زائیده آگاهی های انسان نیست، یک دیوانه که عقل ندارد و آگاهی های خود را از دست داده، بیش از افراد سالم در صدد آزادی است. نقش آگاهی ها در پرورانیدن و حفاظت و صیانت آزادی است. منشأ آزادی روح فطرت است. در اینجا بهتر است از غریزه و اقتضاهایش، و نیز از فطرت و اقتضاهایش، تعریفی داشته باشیم:

غریزه: نیروئی که انگیزه های ناخودآگاه را برای منافع و حفظ خود (فرد) ایجاد می کند.

اقتضاهای غریزی: غذا، رفاه جسمی، عمل جنسی، سلطه خواهی، تضاد با «ماهیت جامعه»، عدم رعایت آزادی دیگران و...

فطرت: نیروئی که انگیزه های ناخودآگاه را برای منافع و حفظ دیگران (جامعه) ایجاد می کند.

اقتضاهای فطرت: قاعده مند کردن غرایز، دگر دوستی، نظم طلبی، جامعه خواهی، ایثار و...

منشأ زبان، لباس، خانواده، جامعه، تاریخ، درک زیبائی و زیبا خواهی، اخلاق، پشیمانی، «خود نکوهیدن»، خنده و گریه، (و هر آنچه حیوان فاقد آن است و انسان دارای آن)، روح فطرت است. غربی ها چون خبری از روح فطرت ندارند، همۀ این امور اساسی را صرفاً اعتباری و قرار دادی می دانند. و غیر از این راهی ندارند. زیرا تعریف غریزی، همۀ راه ها را برای شان بسته است. گوشه ای از نظریه اسلام را، امیل دورکیم درک کرده و می گوید: انسان در ابتدا «ما» را می فهمید و درکی از «من» نداشت، تا چیزی بنام «تقسیم کار» در زندگیش پدید گشت و «من» را برایش معنی کرد[15]. گرچه همین گوشه نیز از نظر اسلام نیازمند ویرایش است.

با مباحث بالا مشخص می شود که آزادی غریزی، نه تنها آزادی نیست بل بر علیه آزادی است؛ خواه در قالب اقتضاهای خود غریزه باشد، مانند آزادی جنسی و عدم قاعده مندی آن. و خواه در قالب اقتضاهای فطری باشد (یعنی غریزه، یک اقتضای فطری را در خدمت خود استخدام کرده باشد) مانند زیبا خواهی. و مانند ناسیونالیسم- پرستش جامعۀ خود در برابر جوامع دیگر- که غریزه، حس زیبا خواهی و جامعه خواهی فطرت را به استخدام خود در آورد و آن را در سرکوب خود زیبائی و جوامع دیگر به کار گیرد، که معنی «استکبار» است.

و به هر معنی؛ آزادی غریزی نه تنها آزادی نیست، بل بر علیه آزادی است.

آزادی بر اساس تعریف غریزی انسان، هیچ معنائی ندارد مگر آزاد شدن از اقتضاهای فطری و سقوط در جایگاه حیوانی. و آزادی مطابق بینش اسلام، نه به معنی آزاد شدن از غرایز، بل به معنی قاعده مند کردن اقتضاهای غریزی، است.

کسی که بندۀ شهوت خود است، آزاده نیست. کسی که بردۀ شکم خود است، آزاده نیست، تا چه رسد به غریزۀ سلطه طلبی و... و اسیر غرایز خود بودن، یا اسیر ارادۀ دیگران بودن، هر دو اسارت هستند. و هیچ فرقی باهم ندارند.

تعریف غریزی از انسان، به جائی می رسد که مقولۀ زیبای آزادی با قوانین آفرینش متضاد می گردد؛ آزادی همجنس بازی در باصطلاح منشور غربی حقوق بشر، چیست؟ و چرا این رفتار ضد آفرینش به دایرۀ زیبای آزادی راه یافته است؟ منشأ این سخیف ترین رفتار چیست؟ مگر غیر از تعریف صرفاً غریزی از انسان.  

قرآن از زبان لوط به قوم لوط می گوید: «أ تَأتُونَ الْفاحِشَةَ ما سَبَقَكُمْ بِها مِنْ أحَدٍ مِنَ الْعالَمينَ»[16]: آیا عمل بسیار زشت را مرتکب می شوید که در هیچ موجودی از عالَم ها سابقه ندارد-؟! «إِنَّكُمْ لَتَأتُونَ الرِّجالَ شَهْوَةً مِنْ دُونِ النِّساءِ بَلْ أنْتُمْ قَوْمٌ مُسْرِفُونَ»[17]: شما مردان با مردان عمل جنسی انجام می دهید، شمائید گروه اسرافکار.

نه در عالَم گیاه، نه در عالَم حیوان، در هیچ عالمی همجنس بازی وجود ندارد. اما حقوق بشر غربی این رفتار خلاف کل قوانین هستی را در ردیف حقوق انسان قرار داده است.

حقوق بشر بر علیه حقوق بشر: خانم سیندرا مکی. از محققین امور اجتماعی امریکا، به ایران آمده بود و خواسته بود یک مصاحبه ای با من داشته باشد در ضمن گفتگوی دو ساعته که داشتیم و جناب دکتر نور محمدی رئیس دانشکده، مترجم جلسه بود، از او پرسیدم: پایان عمر انسان، مرگ است. لیکن به نظر شما غربیان آغاز انسان از چه وقت است؟

گفت: منظورتان چیست؟ می خواهید سقط جنین را بر جامعه ما ایراد بگیرید؟

گفتم: مسئله سقط جنین به جای خود، مقصود دیگر دارم؛ می خواهم بگوئید این موجود که انسان نامیده می شود، حقوقش از چه وقت شروع می شود؟

گفت: نیازهایش از دوره جنینی شروع می شود و بر اساس آن حقوقش نیز یکی پس از دیگری آغاز می گردد.

گفتم: اما از نظر مکتب ما حقوق انسان پیش از انعقاد نطفه اش شروع می شود؛ از همان وقتی که پدر و مادرش پیمان ازدواج را می بندند. در کشور شما سالانه 000/250 کودک نامشروع متولد می شود که پدرشان را نمی شناسند. آیا این همه انسان حق ندارند بدانند که چه کسی آنان را به وجود آورده است؟ آن چه کسی است که بدون اذن و اجازۀ شان آنان را به وجود آورده خوشبخت یا بدبخت شان کرده است؟ این حقی است که حتی بسیاری از حیوانات از آن محروم نیستند، شما با این حقوق بشرتان حقی را که یک روباه از آن محروم نیست، از انسان سلب کردید و اساسی ترین حق بشر در حقوق بشر شما پایمال شده است. می بینید که اُمانیسم شما دچار تناقض اساسی است؟

خانم محقق پاسخی نداشت.

آزادگی و عرف: انسان بما هو انسان، معنی آزادی و آزادگی را خیلی خوب درک می کند، بدون نیاز به قیل و قال محافل علمی غربی؛ هر انسانی در هر جامعه ای با مفهوم آزادگی کاملا آشناست، حتی خود غربیان، بدون این که خبری از تعدد روح در وجود انسان داشته باشند، و با وجود تعریف غریزی از انسان، به طور ناخودآگاه و با انگیزش درونی فطری خود، در محاورات روز مرّۀ شان، آزاده به کسی می گویند که اسیر غرایز نباشد و از قید و بند اقتضاهای غریزی رها باشد. و اینجاست که قرآن در انسان شناسی ویژۀ خود، می گوید: «بل الانسان علی نفسه بصیرۀ- و لو القی معاذیره»[18]: واقعیت این است که انسان برنفس خود بصیر است گرچه همیشه (برای اعمال ناهنجار خود) توجیه گری و عذر تراشی می کند.

روح فطرت، همیشه میان هنجار و ناهنجار را تشخیص داده و این دو را از هم تفکیک می کند. و هنجار و ناهنجار منشأ فطری دارد و پدیدۀ قراردادی نیست، گرچه در مواردی از فروع در اثر سلطۀ غریزه انحرافاتی رخ می دهد.

نسبیت: سلامتی شخصیت انسان، و به اصطلاح نرمال بودن رابطۀ میان دو روح غریزه و فطرت، نسبی است و بنا نیست هیچ انسانی دارای ضعف نباشد. و لذا خداوند غفّار است، توبه پذیر است، شفاعت هائی را نیز خواهد پذیرفت.

اما به هر نسبتی که شخصیت افراد جامعه، از این سلامت و نرمال بودن، بر خوردار باشند، به همان نسبت آزادی در آن جامعه وجود خواهد داشت.

پیشتر با مثالی «عدم محدودیت آزادی به هیچ حدی» را به هوا و تنفس هوا، تشبیه کردیم، همانطور که پاکیزگی و تمیزی هوا نسبی است، در محیطی بی آلایش، و در محیطی تا حدودی آلوده، و در محیط دیگر به شدت آلوده می شود. آزادی در جامعه نیز همین طور است. چنان که باید در حفاظت