شنبه 3 تير 1396/ Sat 24 June 2017
  • امام باقر(ع) : شرّقا و غرّبا لن تجدا علماً صحيحاً الّا شيئاً يخرج من عندنا اهل البيت خودتان را به مشرق و مغرب بزنيد علم صحيح پيدا نمى كنيد مگر چيزى كه از پيش ما اهل بيت صادر شود.
کدمطلب : 2246
کراوات و جایگاه تاریخی آن در بیان علی علیه السلام

 

بنام خدا

 

کراوات

و جایگاه تاریخی آن در بیان علی علیه السلام

 

مقدمه

استقبال جهانی از کتاب «کابالا و پایان تاریخش» تشویقم کرد یک موضوع دیگر را (که هم به کابالا مربوط است و آن را تکمیل می کند، و هم نشان دهندۀ معجزه ای از امیرالمومنین علیه السلام است، و نیز در تقسیم و تعیین ادوار تاریخی، نقش مهم دارد و به نظرم برای هر مورخ تحلیل گر و هر جامعه شناس نکته سنج، نه فقط لازم بل یک مبحث شیرین و انگیزه دهنده است) به طور کاملاً مختصر و در حدّ کلیات، طی یک مقاله بررسی کنم و شرح بیشتر و توضیح جزئیات آن را به محققان جوان واگذارم.

گرامیانی از نویسندگان، مسئلۀ کراوات را در مقاله هائی عنوان کرده اند که همۀ آن ها مفید است؛ اساساً طرح هر موضوع و کشیدن آن به عرصۀ بحث نه تنها مفید است بل ضرورت دارد. و اهل دانش و فرهنگ کاری غیر از این ندارند و همین مقاله ها عامل دوم در تشویق من به نوشتن این مقاله گشت که از این کارشان سپاسگذارم.

بحث این جزوه به محور بخشی از یک سخنرانی امیرالمومنین(ع) که به «خطبۀ لؤلؤئیهّ» معروف است، می باشد که می فرماید:

أَلَا وَ إِنِّي ظَاعِنٌ عَنْ قَرِيبٍ، فَارْتَقِبُوا الْفِتْنَةَ الْأَمَوِيَّةَ، وَ الدَّوْلَةُ الْكَسْرَوِيَّةَ؛

تَقْبَلْ دَوْلَة بَنِي شَيْصَبَانَ بِالْفَرَح وَ الْبَأْسِ، و تُبنیا مدینۀ

یقال لها «الزّورا» بین دجلۀ و دجیل...، ثم الفتنۀ الغبراء، و القلاّدۀ

الحمراء، و فی عقبها قائم الحق(عج).

 

این خطبه را پدر دانشمندم متکلّم برجسته مرحوم شیخ محمد حسین رضوی حدود 40 سال پیش به من شرح داده و فکرم را با آن و پیام آن آشنا کرده است؛ در این مدت همیشه در کنار موضوعات متعدد در گوشه ای از فهرست ذهنی من بوده و هر از گاهی به آن می اندیشیدم، یعنی یک مسئله ای که ناگهان جلب توجه کند، نیست. کار و وقت زیادی بر آن صرف شده است.

ترجمه و شرح این حدیث در متن مقاله (و بررسی متون و منابع و آدرس های آن و همچنین بررسی نسخه های مختلف) خواهد آمد.

 

مرتضی رضوی

28/2/1391هـ ش

22/7/1433هـ ق


 

تقسیم تاریخ به دوره های معین

اروپائیان تاریخ خودشان را از میلاد مسیح(ع) تا آخرالزمان به پنج دوره تقسیم کرده اند:

1- دورۀ تاریخ قدیم: از تولد مسیح(ع) تا سال 395.

ویژگی این دوران، انتقال اروپائیان از آئین ها و باورهای بومی و نیز یونانی، به اصول و اعتقادات مسیحیت است.

در پایان سال 395، مسیحیت به طور همه جائی اروپا را فرا گرفت و همۀ اروپائیان مسیحی شدند (البته اگر نگوئیم که در واقع مسیحیت اروپائی شد. زیرا که مسیحیتی که اروپا را فرا گرفت، مسیحیت پلسی بود نه مسیحیت عیسوی).

2- دورۀ قرون وسطی: این دوران از سال 395- که دولت روم قدیم تجزیه شد- تا سال 1453 که سال فتح قسطنطنیه به دست مسلمانان است، می باشد

3- دورۀ تاریخ جدید (دوران رنسانس): از سال 1453 تا 1789 که انقلاب فرانسه رخ داد

4- تاریخ معاصر (عصر مدرنیته): از سال 1789 تا سال 1990

5- پایان تاریخ: اصطلاح «پایان تاریخ» در ادبیات امروزی غربیان به دو معنی و با دو کاربرد بکار می رود:

الف: کاربردی که باید آن را «کاربرد فوکویامائی» نامید به این معنی که دورۀ مدرنیته همچنان ادامه خواهد یافت و هیچ تحول اساسیکه بتواند یک دورۀ تاریخی دیگری را به وجود آورد، رخ نخواهد داد.

در واقع مراد از «پایان» در این اصطلاح «پایان تحول اساسی در تاریخ بشر» است.

ب: کاربرد دوم که در دو دهۀ اخیر (به ویژه پس از سقوط شوروی و فرا رسیدن سال 2000 که وعدۀ برگشتن مسیح(ع) است) بیشتر رواج یافته، بدین معنی است که تاریخ بشر به پایان خود رسیده و از این پس دورۀ تاریخ آخرالزمان است، و این دورۀ آخرالزمان تا پایان عمر کرۀ زمین و بشر، ادامه خواهد داشت که طول این دورۀ آخرالزمان را معمولا 1000 سال پیش بینی و یا پیشگویی می کنند.

و جالب این است که امروز فوکویاما و پیروانش روی همین «پایان تاریخ مدرنیته» به معنی کاربرد دوم کار می کنند. و همۀ نیروی نظامی، اقتصادی، رسانه ای و تبلیغی غرب بر این محور می چرخد.

 

تقسیم تاریخ به دوره های معین از زبان علی(ع)

اروپائیان در تقسیم تاریخ، اوضاع تاریخی محیط جغرافی، طبیعی و اجتماعی خود را در نظر گرفته و همانطور که به شرح رفت، تاریخ را تقسیم بندی کرده اند. امیرالمومنین(ع) نیز اوضاع جغرافی، طبیعی و اجتماعی خاورمیانه را در نظر گرفته و تاریخ را تقسیم بندی می کند. و اصل را بر منطقه جغرافی ظهور اسلام یعنی عرب و جزیرة العرب، قرار داده است و به تبع آن درباره تاریخ کل ممالک اسلامی بحث می کند.

علی(ع) این تقسیم بندی را در زمانی که در عراق می زیسته ارائه داده است. یعنی پیش از آن، دو دوره از تاریخ گذشته است که نامی از آن دو نمی برد:

1- دورۀ جاهلی

2- دورۀ ظهور اسلام

از زمان خودش شروع کرده و چهار دوره را می شمارد:

1- دورۀ اموی: اگر این دوره از آغاز تمرد معاویه حساب شود حدود یک قرن می گردد (از سال 35 هجری قمری تا سال 132)

2- دورۀ بنی عباس: از سال 132 تا سال 656 که سال سقوط خلافت به دست هلاکو است (بیش از پنج قرن). پایان این دوره مساوی می شود با 1258 میلادی

(دربارۀ پایان این دوره یک توضیح استدراکی خواهد آمد)

3- دورۀ « فتنۀ غبراء»: از سال 656 تا ورود و پیدایش کراوات در میان مردم مسلمان.

4- دورۀ قلادۀ حمرا= کراوات سرخ: از سال 1274 هجری قمری= 1234 هجری شمسی، تا زمانی که عرب ها افسارهایشان را بگسلند (افسار گسیخته شوند) و طلیعه های ظهور در کل خاورمیانه شروع شود.

 

ماهیت و تاریخ پیدایش کراوات

ویژگی های کراوات: کراوات گردن آویزی است دارای ویژگی های زیر:

1- پایه مدور و گرد که به صورت حلقه ای دور گردن را می گیرد.

2- ستون لوله ای و استوانه ای که به وسیله اتو زدن مسطح می شود.

3- پس از اتو، از نظر هندسی دو سطح آن دارای پهنای بیشتر، و دو سطح دیگر تنها به مقدار ضخامت دو لایۀ پارچۀ آن است.

4- رأس، انتها و سر این استوانه به شکل هرم چهارجانبه است که در اثر اتو دو سطح آن پهن تر و دو سطح دیگرش کم عرض می شود.

5- کراوات فاقد هر نوع علت و فلسفۀ وجودی (به عنوان لباس یا بخشی از لباس) می باشد.

نام و عنوان کراوات: بی تردید لفظ کراوات یا واژه ای فرانسوی «cravate» است و یا همان نام و عنوان نژاد کرواسی است که به آنان کراوات گفته می شود. و کسانی که در این باره سخن گفته اند همگی اجماع دارند (اجماع مرکب) که این لفظ خارج از این دو ریشه نیست.

منشأ کراوات: این گردن آویز با این ویژگی های پنجگانه از کجا و چگونه ناشی شده است؟ و اگر فاقد علت و فلسفۀ وجودی از حیث لباس است (که چنین است) فلسفۀ وجودی آن چیست؟

در پاسخ این پرسش چهار نظریه ابراز شده است:

1- روم قدیم: این نیز دو گونه توجیه شده است: الف: رومیان قدیم برای متمایز شدن اسب های ممتاز، پارچه ای به گردن آن ها می آویختند، سپس اشراف روم به گردن خودشان نیز آویختند تا از دیگران ممتاز باشند.

ب: رومیان قدیم برای حفاظت از سرماخوردگی پارچه ای به گردن می آویختند.

2- صلیب: مسیحیان ابتدا خود صلیب را به گردن می آویختند؛ به ویژه «خاچ گردن» در میان «ارتودکس» ها شهرت تاریخی دارد. امروز هم آویزۀ صلیب تا حدودی رایج است. بر این اساس می گویند کراوات برگرفته از صلیب گردن است.

3- قوم و مردم کرواسی: می گویند کراوات کلمه ای است عین همان کلمۀ کراوات که نام مردمان بخشی از یوگوسلاوی سابق است؛ آنان پارچه ای را به عنوان گردن آویز به کار می بردند که از دیگر اقوام متمایز شوند.

4- هخامنشیان: ایرانیان در عصر هخامنشی در دو طرف شنل (در روی سینه) دو تکه پارچه تعبیه می کردند و آن دو را به هم گره می زدند که هنگام سواری یا وزیدن باد، شنل از دوش شان نیفتد.

5- نماد: کراوات همان بعل است که نماد کابالیسم است.

بررسی و تحلیل مسأله: آنچه صحیح است همین مورد اخیر است؛ و ردیف های چهارگانۀ دیگر، با هیچ دلیل تحلیلی سازگار نیستند.

اولاً: پاسخ های چهارگانۀ اول، اگر درباره منشاء کراوات (فرضاً) درست باشند، دربارۀ فلسفه و علت وجودی آن، گنگ و بی پاسخ هستند.

ثانیاً: هر مردمی، هر نژادی با چیزی به نام «گردن آویز» سروکار داشته و دارند؛ خواه قواره ای از پارچۀ بدون برش خاص باشد، و خواه به صورت «شال گردن» مخصوص گردن باشد.

ثالثاً: هر مردم و هر نژادی نیز آویزه های مختلفی به گردن اسب های محبوبشان می آویختند، هنوز هم چنین رفتاری مشاهده می شود.

آیا هخامنشیان برای حفاظت از شنل هایشان در برابر باد از وسیله ای استفاده می کردند، اما مادها، پارت ها، ترک ها، چینی ها و ... و رومی ها، استفاده نمی کردند؟!

همین امروز اگر از کسانی که از «عبا» استفاده می کنند بپرسید:این دو بند آویزان از دو طرف عبا در روی سینه برای چیست؟ شاید اکثریت قریب به اتفاق شان یا پاسخی نداشته باشند و یا بگویند: نوعی زیور است. اما عبا پوشانی که چند دهۀ پیش اسب سواری می کردند پیش از سوار شدن، آن دو بند را به هم می بستند تا باد عبا را از دوششان نیندازد.

کراوات با ویژگی های پنجگانه ای که به شرح رفت، نه از آن پارچه های گردن آویز اسب است و نه از گردن آویزهای اقوام و مردمان مختلف. بلکه یک آویزۀ مستقل، ویژه و مخصوص است که کاربرد هیچکدام از آن ها را ندارد و هیچ هدف حفاظتی مثلاً از گرما، سرما، صدمه و حادثه، در آن نیست.

و همانطور که گفته شد فاقد هر نوع علت و فلسفۀ وجودی به عنوان «لباس» یا بخشی از لباس، می باشد. بنابراین، کراوات نه لباس است و نه بخشی از لباس تا نوعی از گردن آویزهای لباسی، مانند شال گردن و گونه های مختلف پوششی گردن یا سینه باشد.

منشأهای چهارگانه (یا یکی از آن ها) وقتی می تواند صحیح باشد که کراوات تکامل یافته یا تحوّل یافته از آن ها باشد، اما می بینیم که هیچگونه رابطه ای میان کراوات با آن چهار چیز نیست. با این همه یقیناً بی علت و بدون فلسفۀ وجودی نیست.

فلسفه وجودی کراوات: نفی علت و فلسفۀ وجودی از نوع فلسفۀ وجودی لباس، به معنی نفی مطلق علت و فلسفه، نیست؛ هیچ فعل، رفتار، رابطۀ انسان با یک چیز، بی علت و بدون انگیزه نیست خواه آن فعل، رفتار و رابطه، صحیح باشد یا غلط، عقلانی باشد یا غیر عقلانی، با امضای خرد باشد یا بدون امضاء آن.

وقتی که می بینیم کراوات رابطۀ علّی با انگیزۀ لباس و پوشش ندارد، آنچه در این بین می ماند یکی از دو رابطه و انگیزه است:

1- گفته شود که علت و فلسفۀ وجودی کراوات، زیبائی و حس زیبا خواهی انسان است.

2- گفته شود که فلسفۀ وجودی آن، «نشان» و «آرم» و نوعی علامت است.

اینک بررسی این دو مورد:

زیبائی و حس زیبا خواهی: زیبائی و نیز حس زیبا خواهی هر دو «واقعیت مسلّم» و ریشه دار در ذات انسان هستند، نه «اعتباری» و نه «فرآیندی از عادت».

این مطلب را در کتاب «انسان و چیستی زیبائی»[1] توضیح داده ام و از نظر انسان شناسی مکتب قرآن و اهل بیت(ع) بیان کرده ام که «عامل زیبا شناسی و زیبا خواهی در انسان»، روح سوم است که انسان دارای آن است و حیوان فاقد آن می باشد.

اما این قاعده و این اصل در آن کتاب دربارۀ «انسان طبیعی» به عنوان یک موجود طبیعی با صرف نظر از پدیده های اجتماعی است. والاّ محور دیگری از زیبا خواهی در انسان هست که صرفاً «منشأ اعتباری» دارد.

و با عبارت دیگر: زیبا شناسی و زیبا خواهی انسان، دو نوع و دو محور دارد:

1- شناخت زیباها و زیبائی هائی که در طبیعت و آفرینش اشیاء زیبا، هست؛ این نوع به محور واقعیت است خواه زیبائی واقعی یک شیئ طبیعی محض باشد؛ مانند زیبائی آهو، درخت، کوه، آب و... و... و خواه این زیبائی واقعی در یک شیئ مصنوعی مانند تابلو، ساختمان، لباس، انواع محصولات هنری و... و... یعنی زیبائی واقعی منحصر و محدود به اشیاء محض طبیعی نیست.

(زیبائی در اشیاء مصنوعی دو نوع است: واقعی و اعتباری؛ که نوع واقعی آن ریشه در زیبائی های آفرینش دارد).

2- شناخت زیباها و زیبائی هائی که اعتباری هستند؛ مانند زیبائی هائی که مصداق «مُد» هستند: این نوع زیبا شناسی در لباس، ساختمان، آرایش و پیرایش چهره و... مولود تحولات و اعتبارات اجتماعی می باشند که فقط به محور اشیاء و پدیده های مصنوعی آنهم مصنوعی ای که تنها در محور «رابطۀ فرد با اجتماع» قرار دارد. یعنی وقتی زیبا هستند که دیگرانی باشند و به آن نگاه کنند، و خود فرد به عنوان یک انسان طبیعی آن را زیبا نمی بیند.

با بیان دیگر: زیباهای اعتباری و زیبائی های اعتباری، چیزی هستند که اگر (فرضاً) در دنیا فقط یک انسان با همۀ امکانات باشد، به آن ها اهمیت زیبائی نمی دهد. بخلاف زیبائی های واقعی که در هر حال برای هر انسانی زیبا هستند مگر انسانی که بیمار باشد.

ویژگی دیگرِ زیبائی اعتباری: زیبائی واقعی همزاد شیئ زیبا است، خواه آن شیئ طبیعی باشد و خواه مصنوعی. اما زیبائی اعتباری در هر شیئ که باشد، نیازمند زمان است که با گذشت آن زمان به لقب «زیبا» ملقب گردد.

مثلاً در هنر «رئالیسم» که می کوشد زیبائی ها را در محصولات هنری، مطابق طبیعت زیبائی آفرینشی، به تماشا بگذارد، سروکارش و هدفش خلق زیبائی های واقعی است.

اما هنر «کوبیسم» در مرحلۀ اول پیدایشش هرگز مصداق زیبا، تلقی نگشت و نبود، اصل عامل پیدایش آن، فراوانی روش های هنری واقعی بود که جامعه را به حالت «اشباع» در آورده بود، و انسان تنوع طلب- که تنوع طلبی نیز از خواص روح و ذات زیبا خواه انسان است- مشتری یک هنر نو بود، که این تنوع طلبی، خود محصول قرن ها تقلاّی انسان با هنر، بود تا کوبیسم به مرحلۀ پیدایش رسید.

با اینهمه، باز پس از پیدایش، و پس از عرضۀ آن به اجتماع، نیازمند گذشت زمان دیگر بود که جامعه به آن «عادت» کند. وگرنه، کوبیسم نه هنر بود و نه مصداق زیبائی.

بنابر این، انسان زیبا شناسی و زیبا خواهی اعتباری محض هم دارد.

کراوات: اینک کراوات (اگر علت و فلسفۀ وجودی آن را زیبا خواهی بدانیم) از کدام  نوع است: طبیعی واقعی؟ مصنوعی واقعی؟ یا مصنوعی اعتباری محض؟

اگر فرضاً کراوات، امروز در اثر تحولاتی که به خود دیده، زیبا باشد، در آغاز به زور فرمان لوئی چهاردهم به گردن عدّه ای آویخته شد. یعنی علاوه بر این که مردم علاقه ای به آن نشان نمی دادند، حتی یک پدیدۀ اجتماعی معمولی هم نبود، بل مولود یک «فرمان» بود. با گذشت زمان و در فرایند «عادت» به تدریج بهره ای از زیبائی اعتباری به خود گرفت. و اگر امروز عدّه ای در آن، زیبائی ببینند بر اساس عادت و اعتبار است.

همین طور است زیبائی کت و شلوار؛ مردمان جهان کت و شلوار را یک پوشش دم بریده، ابتر، و «ضد شخصیت» می دانستند، حتی مردم اروپا (که مبدع کت و شلوار اند) از پوشیدن آن احساس نوعی باصطلاح دبنگی داشتند. ابتدا استراتژیست های نظامی لباس های رایج شوالیه ها را و نیز اشرافی را، در میدان جنگ، دست و پاگیر دانستند، کت و شلوار را برای نظامیان ابداع کردند. با گذشت زمان نظامیان به تدریج در خارج از محیط های نظامی نیز از آن استفاده کردند، رفته رفته مردم نیز از آنان پیروی کردند. و بدین سان کت و شلوار نیز از متعلَّقات زیبائی گشت.

اما دربارۀ کراوات حتی چنین علت و انگیزه ای نیز وجود نداشت، بل که کراوات از تعبیه های مزاحم، وقتگیر، دست و پا گیر، حتی به موقع درگیری ابزاری به نفع دشمن بود که از همان کراوات بگیرد و او را خفه کند.

علاوه کنید بر این، این واقعیت را که اگر امروز عده ای نوعی زیبائی در کراوات می بینند، همین زیبائی نیز از خود کراوات نیست بل به یاری و کمک کت است؛ کراوات بدون کت یا «کت گونه» نه تنها در نظر هیچ کسی زیبا نمی باشد بل که ضد زیبائی هم می  شود.

مراد از «کت گونه» پیراهن هائی هستند که همزمان با پیدایش کت، با همان انگیزه نظامی پدید شدند. این کت ها و پیراهن ها بدون «برگردان یقه» بود که به خاطر کراوات، برگردان های یقه ای و سینه ای بر آن ها تعبیه شد، زیرا کراوات می لغزید و در بالاتر از یقۀ کت و پیراهن قرار می گرفت.

یعنی میان کت و کت گونه، با کراوات یک تعاطی متقابل برقرار شد؛ کراوات با وجود یقۀ برگردان چیزی از زیبائی به دست آورد، و کت و کت گونه به خاطر کراوات دارای برگردان شد.

با این بررسی معلوم می شود که: کراوات در اصل ماهیت خود فاقد هر نوع زیبائی حتی زیبائی مصنوعی اعتباری، بوده است و در علت و فلسفۀ وجودی آن، هیچ انگیزه ای از حس زیبا خواهی انسان نبوده است.

حتی آن انگیزۀ نظامی گری که در پیدایش کت و شلوار، و انگیزه های شبیه آن بوده، در کراوات نبوده است.

کراوات در ابتدا نه فقط انگیزۀ شخصیتی نداشت بل که در مقابل اشراف به یک ابزار دمکراتیک تبدیل شد و اشراف و غیر اشراف را در یک شکل قرار داد.

گویند: کراوات پس از آن که با فرمان لوئی چهاردهم پدید گشت، نشان و علامت «تقرّب به دربار» شد و هر کس به مرتبه ای که به دربار مقربتر بود کراواتش به همان میزان بلند تر بود.

اما اگر این سخن صحت داشته باشد، دلیل قوی تری است بر این که علت وجودی آن «نشان» و «آرم» بوده، نه زیبائی. اگر عنصر زیبائی در آن نقش داشته می بایست در آن آغاز نیز مورد استفادۀ مردمی قرار می گرفت. و در هیچ گزارش تاریخی نیامده است که مردم غیر درباری از استفادۀ آن ممنوع بوده اند.

اما این درست است وقتی که یک چیز نشان تقرب به دربار باشد، نشان برتری هم می شود، و این عامل می شود که به تدریج با گذشت زمان مردم به آن بگرایند و عدّه زیادی گرائیدند.

دمکراسی مرحلۀ پایانی تاریخ کابالا: در کتاب «کابالا و پایان تاریخش»[2] بحث مشروحی دربارۀ دوره های تاریخی کابالا آورده ام، در این جا یاد آوری می کنم که: چون زیست تاریخی بشر قهراً و طبعاً و جبراً متغیر و در حال تحول است، ابلیس و لجنۀ مرکزی کابالیسم در هر دوره ای از تاریخ، برای دورۀ بعدی برنامۀ استراتژیک مشخص ریختند. دورۀ فئودالیته و اشرافیت، بر اساس سنت الهی به پایان می رسید و چیزی به نام طبقات اجتماعی آن روز به روز به سقوط خود نزدیک می شد. برای دورۀ آینده و کنترل آن، نوعی از دمکراسی در نظر گرفته شد که در واقع «دمکراسی بر علیه دمکراسی» و کنترل دمکراسی حقیقی بود. این برنامه زمینۀ دو پدیده را فراهم کرد:

1- فراماسونری؛ تعبیۀ یک روزنه بر لجنۀ تنگ و بشدت محدود و مخفی، و به راه اندازی یک شبکه جهانی مخفی: لجنۀ مرکزی کابالیسم از زمان قابیل تا به آن روز، در محدودۀ تنگ خود برنامه های مورد نظر را پی ریزی می کرد، با ظهور طلیعه های سقوط طبقه اشراف که نتیجه آن (به صورت) نوعی تکثر گرائی بود، خود لجنۀ مخفی نیازمند تکثر گشت تا تکثر گرائی را در جهت مورد نظر خود کنترل کند؛ برای این هدف، فراماسونری ایجاد شد و در هر کشور و جامعه ای شبکه باز کرد.

در این جا به تاریخ فراماسونری نمی پردازم و آن را به منابع دیگر حواله می دهم.

2- کراوات: تا آن روز نماد «بعل» تنها در دربارها، و جلو کاخ ها به صورت ستون بلند قرار می گرفت که نماد اشراف بود. بدیهی بود که سقوط پیش بینی شدۀ اشراف، و تحول جامعه بشری به تکثر، این نماد نیز می بایست در عرصۀ تکثر، کثرت یابد. برای تکثر بعل آن را به صورت کوچک و سبک، و در حد امکان مردمی، به شکل کراوات به گردن کثیری از مردم آویختند.

در این جا نیز وارد تاریخ پیدایش و حضور ستون (بت) بعل نمی شوم و آن را به کتاب «کابالا و پایان تاریخش» وا می گذارم که در آن کتاب به طور مشروح بحث کرده ام، تنها بازگوئی می کنم که مبدأ بت بعل به اولین تمدن مصریان حتی پیش از پیدایش اولین سلسلۀ رسمی فرعونی، و به پیش از طوفان نوح می رسد.

اسناد کهن مصری می گویند: در آن زمان، «اسیروس» خدای مذکر و «ایسیس» خدای مؤنث، با همدیگر ازدواج کردند. برادر اسیروس به نام «ست»، او را می کشد. ایسیس به دنبال شوهر می گردد و سرانجام متوجه می شود که ست او را کشته و پیکرش را تکه تکه ک