شنبه 3 تير 1396/ Sat 24 June 2017
  • امام باقر(ع) : شرّقا و غرّبا لن تجدا علماً صحيحاً الّا شيئاً يخرج من عندنا اهل البيت خودتان را به مشرق و مغرب بزنيد علم صحيح پيدا نمى كنيد مگر چيزى كه از پيش ما اهل بيت صادر شود.
کدمطلب : 2243
با شورای سردبیری فصلنامه نورالصادق (ع )

بنام خدا

 

در گفتگوی صمیمانه

 

با شورای سردبیری فصلنامۀ «نورالصادق-ع-»

1- بزرگترین جهاد در مقطع تاریخی امروز.

2- نقش و جایگاه خود را باید شناخت.

3- حضرت عباس(ع) فدای اهتزاز چند دقیقه ای پرچم اهل بیت(ع) .

4- در مواردی تشخیص دشمن نیز حجت است:

5- شیعیان وصایتی و محوریت (شام) سوریه- و در کنارشان اسلام اموی:

6- آخرین پرده که از چهرۀ کابالیسم برافتاد؛ اتحاد مسیحیت پولسی با یهودیت سامری محقق شده بود، و اینک اتحاد آن دو با اسلام اموی.

7- آخرین شعلۀ شمع کابالیسم

8- دکترین کسینجر حماقت بزرگ غرب، امّا حماقتی که جبری است.

9- انقلاب اسلامی و نظام اسلامی را پاس بداریم.

10- بر اساس «جبرهای اجتماعی»، رسالت انقلاب اسلامی نه رفاه است و نه سازندگی (گرچه این دو خیلی مهم و از وظایف اولیّه هستند)، رسالت بس بزرگ، و نقش بس عظیمتر، و امتحان سختترین امتحان تاریخ است.


 

سردبیر محترم فصلنامۀ «نورالصادق-ع-»

با سلام و آرزوی توفیق روز افزون برای شما و برای همۀ آنان که در حفظ و صیانت مکتب قرآن و اهل بیت(ع) می کوشند.

شنیده بودید که من کار شما را «جهاد» نامیده ام، خواسته بودید که دربارۀ این نظرم چند سطری بنویسم، اما من طفره رفتم. زیرا که این موضوع نیازمند شرح مفصل است و در چند سطر جای نمی گیرد. اینک دوباره خواسته اید، لذا این برگ ها را در این باره می نویسم.

دعا: اولین دعای بنده به درگاه خداوند متعال، برای خودم و شما این است که اگر اشتباه کنیم (و خواهیم کرد) اشتباهمان «اشتباه در کار» باشد، نه «اشتباه در راه». آمین یاربّ العالمین.

شما بهتر می دانید (و من برای امثال خودم توضیح می دهم) که ایمنی از «اشتباه در راه»، نه با علم و دانش ممکن است و نه صرفاً با خودپائی و عبادت. زیرا ابلیس در مقایسه با ماها عالمترین و دانشمندترین موجود است و عابدترین نیز بود.

خودپائی و عبادت، و همچنین علم و دانش، شرط لازم این ایمنی است نه شرط کافی. آنچه مقدم بر همۀ این ها است «استغاثه از فضل خدا» و «استعاذه به رحمت الهی» و «التجاء به لطف خدا» است.

گاهی در نوشته هایم از تعبیرات عوامانه و مَثَل های مردمی استفاده می کنم زیرا گمان می کنم برخی از آن ها مخزنی از گوهرهای حکمت و فرزانگی هستند؛ گفته اند «بادنجان بد آفت ندارد». آفت مال گیاهان خوب، ثمرهای خوب و میوه های خوب است. و این قاعده در کارهای اجتماعی، فرهنگی و علمی، بیشتر صادق است؛ در حدی که می توان گفت بزرگترین مشکل بشر در زیست فردی و اجتماعی و نیز بزرگترین ویروس آلوده کنندۀ تاریخ انسان، همین اصل است که راه الهی، راه حق، راه زیبا، راه نجاتبخش، و کار برای این راه همیشه در خطر آفت و آماج ویروس های مسموم کننده و منحرف کننده، بوده است.

حتی همین مَثَل مردمی چون یک قاعدۀ زیبا و کارساز و بیدارگر بود، دچار آفت شده و می گویند «بادنجان بم آفت ندارد». و در نتیجه مَثَل به این فرزانگی و زیبائی، کار آمدی و بیدارگری خود را از دست داده است.

درست است بادنجان بم در نوع خود بی آفت ترین است، اما در زمانی که غیر از مردم بم کسی از دیگر مناطق نه اطلاعی از کیفیت آن داشتند و نه آن را با محصول دیگر مناطق مقایسه کرده بودند، این مَثَل در همه جا وجود و حضور داشت.

بادنجان در نظر مردم یک مادّۀ غذائی کم ارزش به ویژه نوع بد آن، بدترین محصول غذائی تلقی شده و نوع بد آن، بدتراز بد تلقی شده و مصداق قاعده مذکور گشته است. و چون این قاعده یک قاعده خوب و با حکمت بزرگ بوده، خود دچار آفت گشت.

منظور از این سخن نه داستان سرائی است و نه تحلیل محتوای جامعه شناسانه یک مَثَل، مقصودم این است: وقتی که ابلیس و جریان آفت، این قدر در برابر نکوئی ها و زیبائی ها حساس است حتی نمی تواند سلامت و بقای یک مَثَل را نیز تحمل کند و آن را دچار آفت می کند پس تهاجم همه جانبۀ او به «یک کار و فعالیت مداوم حقیقت گرا و زیبا» با شدت تمام و کوشش بس جدّی، خواهد بود و هست؛ نه هر شب و روز، بل در هر ساعت، بل در هر دقیقه و ثانیه بر علیه چنین کار انسانی، خواهد تاخت و آفت ها را مانند تیرهای پی در پی از هر جانب به سوی آن روان خواهد کرد.

بلی: هم باید خودپائی و استعاذه داشت و به حصن رحمت خدا مُلتجئ شد که خودمان محفوظ بمانیم، و هم باید منتظر هر نوع هجمات و آفات از جانب آلوده کنندگان همیشگی تاریخ بود.

بزرگترین جهاد در مقطع تاریخ امروز:

نقش و جایگاه خود را باید شناخت:

مسؤلیتی که بر عهده گرفته اید بس سنگین و در شرایط امروزی کابالیستی جهان، بس پر خطر است؛ جهاد است؛ جهادی عظیم. مقصودم فقط جریان های کابالیستی ارسطوئی و صدروی (یونان گرائی و بودا گرائی) داخلی نیست. شما را دعوت می کنم که جهانی بیندیشید و جهانی بنگرید و جایگاه بس مهم و نقش بس عظیم خود را در امروز جهان که واقعاً مصداق «برز الإسلام كلّه إلى الكفر كلّه[1]» است به خوبی بسنجید و بشناسید، زیرا که اگر خوب بنگرید کارتان یک کار جهانی و نقش تان یک نقش جهانی است. در سطرهای بعدی توضیح خواهم داد که سرتاسر جهان در نظام کابالیسم قرار گرفته و رویکرد متحدشان تنها هدفی که در نظر گرفته براندازی مکتب قرآن و اهل بیت(ع) است. و کار شما در برابر این هجوم متحد است نه فقط در برابر کابالیست های داخلی.

آن آقای ارسطوئی صدروی در مناظرۀ تلویزیونی با تاسّف می گفت «در لندن بزرگداشت ملاصدرا را می گیرند متاسفانه در داخل عدّه ای بر علیه ملاصدرا تبلیغ می کنند». براستی وقتی که انسان دچار کج اندیشی شود حتی معنی سخن خودش را نیز نمی فهمد؛ نمی فهمد که اگر ملاّ صدرا و افکارش ذرّه ای به نفع مکتب قرآن و اهل بیت(ع) بود، هرگز لندنی های کابالیست روی خوش به او و به افکارش نشان نمی دادند بل او را و راهش را با کل توان سرکوب می کردند، و چون او را در براندازی مکتب قرآن و اهل بیت(ع) بُرنده ترین و کشنده ترین اسلحه  می دانند به تکریم و بزرگداشت او می پردازند.

می بینید که با چه مغزهای متحجّر روبه رو هستید؟

بگذار برخی از هم لباسی های من در پی مرید جمع کردن، هر کهانت را کرامت، و هر کفر را توحید، و هر عوامفریبی را دین شناسی و عرفان بنامند؛ دست در دست لندنی های کابالیست و استراسبورگ نشین های کابالیست، و بازو به بازوی صهیونیست های یهودی و صهیونیست های مسیحی و صهیونیست های مسلمان (که امروز کاملاً و عملاً بر علیه شیعه متحد شده اند) به مرید بازی های خود ادامه دهند. و شگفت این که یکی از همین ارسطوئیان و صدرویان- که گویا سالانه پنج میلیارد تومان بودجه موسسۀ به ظاهر قرآنی و در واقع کابالیستی اش است- می خواهد رساله پخش کند و مرجع شیعه شود.!!!

نترسید زیرا که این راه ترس بردار نیست، کسی که از جان و مالش می ترسد باید به راه دیگر برود. و تکرار می کنم: خودشناسی و «شناخت نقش کار خود» در این راه که برگزیده اید، اولین اصل اساسی ادامۀ این کار و تداوم جریان فواید اصیل و حیاتبش آن است.

نه از موضع بالا سخن می گویم و نه در مقام پند و اندرز شما هستم، بل به مصداق «وَ ذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرى‏ تَنْفَعُ الْمُؤْمِنين»[2] باید به همدیگر تذکّر دهیم، و امیدوارم شما نیز این طلبۀ کوچک را فراموش نکرده و تذکرات لازم را ارائه فرمائید.

یکی از ضعف های نفسانی و روانی ما انسان ها این است: «هر نقمت را بهتر می شناسیم، اما هر نعمت را چنان که باید نمی شناسیم» وقتی یک نعمت از دستمان می رود تازه به ارزش و اهمیت آن پی می بریم. توفیق کار در راه تبیین مکتب قرآن و اهل بیت(ع) و زدودن آلودگی هایی که دشمنان آگاه و نیز کاهنان نماز شبخوان نا آگاه، بر مکتب وارد کرده اند، و نیز کنار زدن رسوبات تفسیری افرادی مانند تمیم داری (که هم یهودی بود و هم مسیحی) کابالیست، بالاترین و برترین توفیق است؛ نعمتی است که باید در راه آن از هیچ فدا کاری حتی شهید شدن دریغ نکرد و در این جا می خواهم برای جوانان پیرو اهل بیت(ع) نکته ای (بل اصلی) را توضیح دهم:

حضرت عباس(ع) فدای اهتزاز چند دقیقه ای پرچم اهل بیت(ع):

به فرمان برادر، مشک را به دوش انداخت، پرچم را در دست چپ گرفت، شمشیر در غلاف، و در دست راست عنان اسب را دارد که آن حیوان نجیب را هدایت می کند.

مشک: مشکی که قرار است آن همه بانوان و کودکان را سیراب کند، و یا دستکم نیمه سیراب کند. پس چنین مشکی باید بزرگ باشد در حدی که به هر کدام از جمعیت (دستکم) یکصد و بیست نفری آن خیمه ها، یک لیوان برسد. معمولاً یک لیتر آب را چهار لیوان استاندارد، حساب می کنند در این صورت ظرفیت آن مشک دستکم سی لیتر بوده است.

بعضی ها گفته اند: مطابق رسم عرب های چادر نشین، هر خانواده ای دو نوع مشک داشت؛ یکی از پوست گوسفند و دیگری از پوست گاو که آب را با مشک کوچک حمل کرده و در مشک بزرگ (شبیه تانکرهای کوچک امروزی) می ریختند. و ما نمی دانیم مشک حضرت عباس از کدامیک بوده است.

مشک را پر کرد و بر دوش راست انداخت و از شریعه خارج شد، سپاه چهار هزار نفری یا دستکم دو هزار نفری، محاصره اش کردند. از میان دو بند مشک شمشیر می زد، دست چپ نیز عهده دار اهتزاز پرچم است، اسب را با ران و زانوهایش هدایت می کند. سلحشوری، ایثار و شجاعتی که تاریخ تا آن روز به خود ندیده بود. آب مشک و آوردن آب فرمان امام(ع) است و ضرورت دارد. امّا خود را برای حفظ پرچم مسؤل دانستن، پرچمی به هر صورت در آن روز سرنگون خواهد شد، چرا؟ چرا در این دفاع عظیم خود را از حفظ پرچم آزاد نمی کند؟ دست راست از بازو قلم شد و از پوست آویزان شد، به سرعت شمشیر را به دست چپ داد و پرچم را با آرنج خونین راست به سینه می فشرد که در حالت اهتزار بماند و سرنگون نشود. یعنی پرچم حسین(ع) چند دقیقه بیشتر در اهتزاز بماند. حتی آبی که برای لب تشنگان آل رسول(ص) می برد، فدای پرچم شد.

وه چه بهای سنگینی دارد اهتزاز چند دقیقه ای این پرچم!؟! بهایش لبتشنگی جانفزای آل پیامبر(ص) و جان عباس است. اگر پرچم را به کنار می انداخت شاید به نوعی از آن معرکه جان به در می برد و آب را به خیمه ها می رسانید.

پس این درس را از عباس(ع) یاد می گیریم که کمک و یاری به پرچم اهل بیت(ع) چه قدر ارزشمند است.

در برخی موارد، تشخیص دشمن نیز حجت است:

مردم ایران می گویند: این پرچم انقلاب همان پرچم است که به خاک کربلا افتاد. عده ای (حتی برخی از هم لباسان من) این پرچم را محکوم می کنند و حتی برخی ها احیاناً نسبت به آن کینه هم می ورزند . عرض می کنم: بر فرض نه باور آنان حجت باشد و نه بینش اینان، و داوری در این باره با بحث و استدلال هم به جائی نرسد همان طور که بیش از 30 سال است که نه ایرانیان غرب زده قانع شده اند و نه برخی نماز خوان های دیگر. امّا در این جا یک حجت قاطع دیگر هست و آن «تشخیص دشمن» است؛ در برخی از موارد پیچیده (که مورد بحث ما پیچیده نیست) تشخیص دشمن معیار است. همیشه ابلیس حق را تشخیص می دهد و به آن هجوم می آورد.

کسی گفت: هرگز در عمرم در نماز سهو یا شک نکرده ام. دیگری در جوابش گفت: یا از آن مومنان بالا و بالا هستی که شیطان بر نماز تو راهی ندارد و یا نمازت به حدی بی ارزش است که شیطان به سراغت نمی آید.

اینک سرتاسر جهان کابالیست به فرمان ابلیس دست به دست هم داده اند تا این پرچم انقلاب را از بین ببرند. مخالف این انقلاب اگر با هر برهانی و حجتی قانع نشود، باید با دقت در این حجت (تشخیص دشمن) به خود آید و گرنه خود در جبهۀ کابالیسم قرار دارد حتی اگر عابد و زاهد باشد که چنین افرادی مصداق «عامِلَةٌ ناصِبَةٌ»[3] هستند که غیر از تحمل زحمت چیزی از عبادت شان عاید شان نمی شود.

اینک نگاهی به اجماع کابالیست های جهان بر علیه شیعۀ ولایتی و انقلابش، تحت عنوان زیر:

شیعیان وصایتی و محوریت سوریه (شام)- و در کنارشان اسلام اموی:

در این بخش، محور سخن، دشمنان مکتب قرآن و اهل بیت(ع) نیستند؛ نه یهودیت سامری مورد نظر است و نه مسیحیت پولسی، و نه اسلام اموی. بحث به محور شیعیان وصایتی است که در دو قرن اخیر به دلیل غربزدگی و تقلیدشان از غرب، روشنفکر نیز نامیده می شوند. وصایتیان برتری ائمّه اهل بیت(ع) را قبول دارند اما آنان را «ولیّ من عندالله» نمی دانند. اینان از همان روز رحلت پیامبر(ص) می گفتند حق با علی است به دلیل این که پیامبر(ص) این گونه وصیت کرده. نه به دلیل این که «علی ولیّ الله» است[4]. این جریان که قیام های زیادی در تاریخ کرده اند (از جمله قیام شان که بنی عباس را به خلافت رسانید) از آغاز تا به امروز، برخی از احادیث ما را به تعصب یا به دلخوشی های غیر واقعی حمل می کردند از آن جمله به حدیث هائی که ماجرای آخر الزمان را به محور شام (سوریه) و سفیانی که از شام قیام می کند، بهائی نمی دادند و می گفتند ولایتیان برای دلجوئی و استمالت از خود، مرتب از شام و سفیانی سخن می گویند حتی پس از از بین رفتن امویان و سفیانیان باز هم سخن از شام و سفیانی می گویند.

امّا اکنون کابالیسم جهانی چندین لشکر در سوریه تشکیل داده است به نام های: «کتائب ابوسفیان»، «کتائب معاویه» و «کتائب عمر سعد»[5]. و فرقۀ یزیدیان نیز که از قدیم در شمال عراق و سوریه بودند.

قضیه خیلی ریشه دارتر است؛ در یکی از روزهای همین اسفند ماه (سال 1390) برنامۀ جناب آیۀ الله سید حیدر را از شبکه کوثر تلویزیون نظاره می کردم، در پایان که به پاسخ به تلفن ها رسید شخصی عرب از یک کشور اسلامی زنگ زد و گفت: این همه سید حیدر بر علیه امویان می گوید مگر نمی داند که امویان در آخر الزمان باز خواهند گشت و مسلمانان را از نو به مقام اولین قدرت جهانی خواهند رسانید؟

بلی؛ زمانی وصایتیان در اصل حدیث ها ایجاد شبهه کرده و آن ها را به سخریه می گیرند، و زمانی که جریان تاریخ پیام حدیث ها را در عرصۀ واقعیت به ظهور می رساند، نوبت به پیروان اسلام اموی می رسد که این حدیث ها را (که مال شیعه است نه مال خودشان) به نفع خودشان تفسیر می کنند. جریان شیعه وصایتی به طور دانسته و ندانسته، همیشه در کنار کابالیست ها بوده اند.

از نحوۀ بیان آن شخص با برنامۀ سید، پیدا بود که این تفکر (برگشت امویان) یک جریان فکری تامّ است که در کشورهای عربی جان گرفته و به راه افتاده است.

این واقعیت تاریخی امروزی، علاوه بر این که نشان می دهد احادیث اهل بیت(ع) همگی معجزه هستند، ما را مکلف می کند که نگرش مان را جهانی کرده و چشم انداز کار علمی، فرهنگی و دینی مان را نیز در بستر جهانی قرار دهیم. و بدانیم که فصلنامۀ «نورالصادق-ع-» در همین امروز نیز کار جهانی می کند و بخشی از پرچم عباس(ع) را با بازوان خود بلند کرده است. در این دنیای پرهیاهوی رسانه های جهان که حتی برخی از قلم ها و سایت های داخلی نیز در خدمت کابالیسم جهانی هستند، این گونه کارهای اساسی همان طور که گفتم جهاد عظیم است، صریحاً می گویم: این کار شما و کارهای دیگر دلسوزان مکتب، به حدی عظیم است که حتی خودتان نیز چنان که باید به عظمت آن توجه ندارید. پس باید بپائیم که اگر اشتباه کنیم (و خواهیم کرد)، اشتباه در کار باشد نه اشتباه در راه، و همیشه در استغاثه و استعاذه باشیم که کابالیسم بد سیرت از هیچ جانب نتواند بر ما نفوذ کند.

امریکا، انگلیس، فرانسه و... از جانب مسیحیت کابالیسم، و اسرائیل از جانب یهودیت کابالیست، متحد شدند به حدی که پاپ خون عیسی(ع) را بر یهودیان بخشید و آنان را از دستگیری و محاکمه عیسی(ع) تبرئه کرد. و اینک همۀ دولت های عربی به غیر از عراق و سوریه و تا حدودی دولت لبنان، با اتحادیه یهودی مسیحی، متحد شده و با رهبری دولت عربستان و قطر، به خاطر این که چرا در حلب و حمص و برخی دیگر از شهرهای سوریه شیعیان هستند، ماجرا را از شام شروع کرده و به صراحت اعلام می کنند که هدف نهائی از این حرکت، شیعیان ولایتی عراق و ایران و حزب الله لبنان است.

این بار قصدشان فقط فرد یا افراد شیعه نیست، هدف شان براندازی این مکتب است. مطابق آن مَثَل که «کودکان مدرسه تصمیم گرفتند معلم را بکشند تا از مشقت درس خواندن راحت شوند، یکی شان گفت: بی فایده است، یک معلم دیگر می آورند باید الفباء را بکشیم تا آسوده شویم». این بار بر اساس تحرک شُوم اسلام اموی- که هرگز در طول تاریخ بدین گونه صریح و آشکار نبود- علناً و به طور اعلام شده شمشیر ولایت برانداز را از روبسته اند؛ علاوه بر تجلیل از ابوسفیان رهبر جنگ های بدر، احد و خندق، و علاوه بر تفخیم معاویه بانی جنگ صفین و قاتل امام حسن(ع)، بر تجلیل از ولید بن عتبۀ عیاش و خمّار معروف تاریخ که به اجماع سنّی و شیعه آیه «إِنْ جاءَكُمْ فاسِقٌ بِنَبَإٍ فَتَبَيَّنُوا-» درباره او نازل شده، و بر تکریم و بزرگداشت عمرسعد قاتل امام حسین(ع) و عامل فاجعۀ بزرگ تاریخ در کربلا، آشکارا کمر بسته اند.

وعدۀ برگشت امویان: نطفۀ اسلام اموی در همان سال یازدهم هجری بسته شد. افتخار به کشور گشائی فلان خلیفه، سپس بالیدن به قدرت اموی از قدیم بوده. فریدوجدی ناصبی و کابالیست و فراماسونر مصر، در دائرۀ المعارف خود چنان از قدرت امویان مفتخرانه و مشعوفانه سخن می گوید گوئی در کنار خودش اهرام مصر و آثار فراعنه را نمی بیند. اگر هدف از آمدن اسلام، قدرت بدون ایمان و قدرت همراه با ظلم و ستم و شرابخواری و استبداد و دیکتاتوری بود، فراعنه بهتر از مسلمانان به چنین هدفی رسیده بودند و همچنین قدرت روم، ایران و... چه نیازی به رسالت پیامبر(ص) بود؟

همین طرز فکر است که زمینه را برای القائات غربیان آماده کرده و با پول نفت تبلیغ می شود که امویان بازخواهند گشت. درست شبیه وعده ای که بازمانده های نازیسم در صدد حفظ یا پیدا کردن ژن هیتلر هستند. و یا مانند عده ای از یهودیان که می کوشیدند ژنی از نطفۀ هیتلر را در میان خودشان پرورش دهند که خود را یهودی بداند و یهودیان را بر جهان حاکم کند و حتی فیلم هائی نیز در این باره ساخته شده.

اما این بار قضیه بر عکس خواهد شد؛ سفیانی خواهد آمد لیکن حداکثر بیش از یازده ماه نمی پاید که حدیث ها می گویند مدت اقتدار او فقط «یک حمل»- که حد اکثر حمل ها حمل شتر و یازده ماه است- خواهد بود.

بینش تک چشمی دجّالی مدرنیتۀ غرب، افرادی مانند فریدوجدی را طوری تربیت کرده که همه چیز را در «قدرت» می بینند و به حدّی فکر و بینش شان متحجّر می شود که عملاً و علناً از فهم حقایق انسانی باز می مانند، فریدوجدی به عنوان یک «دائرۀ المعارف نویس» بر نهج البلاغه یورش می برد و این اقیانوس عمیق علم و اندیشه را به جعل متهم می کند. او به درجه ای از تحجّر رسیده که فکر نمی کند اگر نهج البلاغه مجعول باشد باید جاعل آن نابغه ترین و عالمترین فرد تاریخ بشر باشد و در این صورت، باز این نهج البلاغۀ مجعول، بالاترین و والاترین متن در عمر جهان (بعد از قرآن) می باشد، و صاحب آن (علی-ع- باشد یا جاعل) به حکم عقل و علم یک شخصیت واجب الاتباع است.

هیچ فرد سالمی این گونه با واقعیات مسلّم و واضح، درگیر نمی شود و به جنگ نهج البلاغه نمی رود، غربیان کابالیست به حدی اینان را شستشوی مغزی کرده و جهل را به نام علم در جان و روان شان نفوذ می دهند که یک دانشمند نادان تر از افراد بی دانش می گردد.

گروه محمد علی فروغی در ایران: در ایران نیز افرادی شبیه فریدوجدی داشتیم و داریم؛ محمد علی فروغی یهودی تبار و کابالیست فراماسونر، گلّه ای از قلم به دستان ایران به راه انداخت- که ظاهرشان شیعه آن هم شیعه وصایتی، مانند فریدوجدی مسلمان اموی- بود هر چه توانستند بر ریشۀ مکتب قرآن و اهل بیت(ع) کوبیدند. یکی از ویژگی های این گروه این است که به شدّت مروج و مبلّغ تصوف و ارسطوئیات بودند.

پیشتر گفتم که در برخی موارد «تشخیص دشمن حجت است». اگر فلسفه ارسطوئی که متاسفانه امروز «فلسفه اسلامی» نامیده می شود ربطی به اسلام داشت، و اگر این عرفان مصطلح، عرفان اسلامی بود، چرا گروه و جریان کابالیستی فروغی این همه در ترویج این دو جریان کوشیدند و هنوز هم بقایای شان می کوشند. آنان به خوبی تشخیص داده بودند که این فلسفه و این عرفان در براندازی مکتب قرآن و اهل بیت(ع) بُرنده تر و بیش از هر حربۀ دیگر برای شان کار ساز هستند.

این اتحاد میان فروغیان و ارسطوئیان، صدرویان و دیگر صوفیان، معلول کدام علّّت است؟ در کدام اصل به وحدت رسیده اند؟ نکتۀ اشتراک و اصل مشترک شان چیست؟

چرا فروغیان، فرهنگ مردم ایران را با همۀ ابعادش، روی سندان غرب گرائی گذاشته و با چکش ایران باستان پرستی بر سر آن کوبیدند و هیچ چیزی از آن را بی لطمه و ضربه رها نکردند، اما همصدا با صدرویان به تمجید از شیخ عطار و آثارش پرداختند؟! اندکی تامّل و اندیشه در آن همه افراط در روشنفکری بازی، و باصطلاح خودشان «رئالیسم» بازی فروغیان و در عین حال تمجیدشان از «تذکرۀ الاولیاء» شیخ عطار، هر آدم عاقل را به شگفتی وا می دارد؛ در میان هیچ مردمی حتی در میان وحشیان قدیم آفریقا و در میان بومیان اولیه جزایر دور افتاده، خرافه ای یافت نمی شود که شبیه خرافات تذکرۀ الاولیاء باشد. چرا فراماسونرها این متن سخیف را ترویج کردند و می کنند اما مکتب عقلی و علمی اهل بیت(ع) را این همه کوبیدند و می کوبند.

سردبیر محترم فصلنامه «نورالصادق-ع-»! با این نگرش ها و شناختن ماهیت استراتژی و تاکتیک دشمنان مکتب و همکاری ساده لوحانه (یا مرید بازانۀ) عده ای با آنان که خود را شیعه می دانند در عین حال ارسطوئی و صدروی هستند، جایگاه، ارزش، کاربرد و نقش نشریه شما روشن می شود.

من و شما نیز باید همیشه این معیار را در نظر داشته باشیم که اگر کابالیست های آگاه و نا آگاه، و فراماسونرهای آگاه و نا آگاه (که به نظر من همۀ ارسطوئیان و صدرویان به طور ناآگاه آب در آسیاب کابالیسم و فرماسونیسم می ریزند) و غربزدگان، گوشه ای از کار و راه ما را تایید کنند، باید بدانیم که عیبی در کارمان هست. همان طور که امام خمینی(ره) فرمود.

مهم تر این که امروز قدرت کابالیسم غربی، دقیقاً ارسطوئیان و صدرویان داخل کشور را وسیله قرار می دهد که انقلاب شیعی ولایتی این مردم را مصادره کند؛ حتی به شدت می کوشند که رهبر انقلاب (امام خمینی) را نیز مصادره کرده و تملک نمانید، برای این موضوع سخنی از خودم نمی گویم خلاصۀ گفتار آقای دکتر حسن عباسی را که از سایت برهان (پایگاه خبری تحلیلی برهان منتشر شده در 21 دی 1390) می آورم و مسؤلیت آن با خود آقای دکتر است. عین مطلب به شرح زیر است:

خلاصه ای از مباحثی که جناب دکترعباسی مطرح می کنند:
قطعا اگر مرحوم طباطبایی و مطهری میدانستند موضوع فلسفه ماده اولیه است هیچگاه بحث فلسفۀ اسلامی را مطرح نمی کردند.
فلسفه اسلامی آکنده از التقاط، نمی تواند  نجات بخش باشد.
انقلاب ما هم صدرایی نبوده است. به عنوان مثال صدرایی ها نتوانستند یک طرح اقتصادی حداقل دو صفحه هم درست و مفید بدهند.
کسانی که معتقدند که فلسفۀ ملاصدرا همه چیز دارد بیایند بشینند مناظره کنند (هنوز از مادرشون زاییده نشد که مدعی فلسفه اسلامی باشد).
اگر انقلاب ما صدرایی بوده پس انقلاب ما اسلامی نبوده این توطئۀ خطرناکی است و خائن است کسی که بخواهد جا بندازد انقلاب ما صدرایی بوده است.
حکمت متعالیه ملاصدرا هزارویک اشکال درآن هست که اگر بگویید اسلام است به قرآن و اسلام نسبت داده اید.
ملا صدرا علم کلام وعرفان و فلسفه را جمع کرد گفت این حکمت متعالیه است.
کلمۀ حکمت متعالیه از چه می آید؟ از انتقال ازعلم حصولی به علم حضوری این شد یعنی دین؟!
اگر شما سرتاسر بدایه و نهایه مرحوم طباطبایی را بخوانید به ایمانتان اضافه می شود؟!
تقوی الهی و قرآنی درحکمت متعالیه و اندیشه ملاصدرا فراموش شده است.
پیک صدا و سیما را می دهند دست یک صدرایی؛ چپ و راست می گویند حرکت جوهری. چه فایده؟!
اسلام چیزی به نام فلسفه ندارد فلسفه یعنی دوستداری دانش اصلا ربطی به عقلانیت ندارد و عقلانیت قرآنی چیز دیگر است.
فارابی، ابن سینا، ملاصدرا تا امروزی ها همه اشتباه کردند [این] فلسفه نه حکمت است و نه عقلانیت.
امام خمینی درس صدرایی خوانده ولی از صدرایی بودن عبور کرده و صدرایی نیست.
خود ملا صدرا (که آقای قرائتی نوشته) [می گوید] من قرآن یعنی نور را رها کرده و رفته سایه استاده بودم .
فلسفه عمیقا مسیر به هدایت را برای شما کند می کند چون از ماده وچیستی و وجود شروع می کند که هیچگاه حرف متقن نتوانسته بزند. (تمام فلاسفه یک حرف متقن نزده اند ولی ۱۲۴هزار نبی یک حرف زده اند).
الان حکومت همه امکانات و بودجه و تریبون دراختیار فلاسفه وحکمت متعالیه ها داده و قداست هم دارند العیاذبالله فکر کردند فقه جعفری شیعه اند.
این حجم چند صد هزاردقیقه ای تلویزیونی آقای جوادی آملی یک نفر بگوید  در جامعه اثرش چه بوده است؟!
هرکجا گفتند ما حاضریم مناظره کنیم، با همان تکنیکی که در بدایه و نهایه است ثابت می کنیم که اینها نمی توانندکاری کنند.
اسفار اربعه ملاصدرا ریشه درا فکار افلاطون دارد و برای خودش نیست.- پایان.ن آن -نمکیبتکملتشیسنمبلیکلنیاعدهنت

البته این که جناب دکتر می فرماید «اسلام چیزی به نام فلسفه ندارد»، اگر مرادش «فلسفۀ مقدم» باشد، درست است. و اگر مرادش «فلسفۀ مؤخّر» باشد، باید تجدید نظر کنند. زیرا نه تنها هیچ مکتبی وجود ندارد که فاقد فلسفه باشد، بل هیچ فردی وجود ندارد که فاقد فلسفه باشد حتی یک فرد بی سواد. فلسفه یعنی «جهان بینی»؛ یک تفسیر از جهان هستی و خدای آن، یک تفسیر از هستی خواه تفسیر درست یا نادرست، عالمانه یا عوامانه.

معنی و ماهیت «فلسفۀ مقدم» و «فلسفۀ مؤخّر» را در برخی نوشته ها از آن جمله آخرین کتاب که با عنوان «با دانشجویان فیزیک و کیهان شناسی» در سایت بینش نو (www.binesheno.com) منتشر شده، توضیح داده ام.

به عنوان یک طلبه از طرز تفکر و نظریه های جناب دکتر عباسی متشکرم، حرفی هم با ایشان دارم که بماند.

و نیز: آقای دکتر باید یک موضوع را نیز عنوان می کرد و (مثلاً) می گفت: چرا و چگونه و از کجا یک موسّسۀ صدروی سالانه پنج میلیارد تومان بودجه دارد؟؟؟ هزینه برای فرهنگ و دین به هر مقدار هم هنگفت باشد، ارزش دارد؛ هزینه برای دانش و دانشگاه، هزینه برای حوزه و ارتقای دین و تشیع به هر میزان باشد، لازم و حیاتی است. اما هزینه برای یونانیات و بودائیات چرا؟

سردبیر محترم «نورالصادق-ع-»! با خود می پرسم: چرا این نشریه، فصلنامه است؟ گاهی هم یک شماره اش برای دو فصل منتشر می شود؟ اگر این روال به دلیل محدودیت و کمبود مطلب است، در این صورت باید آن چه را که قبلاً گفتم، به صورت پیشنهاد تکرار کنم: «دیدگاه و چشم اندازتان را جهانی و همه بعدی کنید» تا در محدوده ای تنگ قرار نگیرید. زیرا کار شما و رسالت شما در واقع جهانی است. و اگر این روال به دلیل عدم امکانات است، باید تسلّی دهم و بگویم که غصّه نخورید «افضل الاعمال احمضها». و تا بوده چنین بوده و به قول دکتر عباسی امکانات در دست دیگران بوده است.

آخرین پرده که از چهرۀ کابالیسم برافتاد:

اتحاد کابالیست های جهان در قالب فراماسونی و صهیونیسم و اتحاد صریح و آشکار پیروان اسلام اموی با آنان، یک حادثه بزرگ تاریخی است که در سال های اخیر علنی شده امّا نطفۀ آن در سقیفه بسته شد و اینک پس از 1400 سال زائیده شد. و این است مقصود من از بخش پایانی کتاب «کابالا و پایان تاریخش» که برای برخی از وصایتیان سنگین آمده است.

با این اتحاد آشکار مسلمانان اموی با کابالیسم (که بی حیائی را به اوج رسانید و مدعیان عصبیت عربی حیثیت و شرف شان را زیر پا گذاشتند) فوّارۀ کابالیسم به ارتفاع و بلندای ممکن خود رسید و اینک نوبت سرنگونی آن است. از زمان قابیل (= کابیل) تا به امروز به سلطۀ خود ادامه داد و اینک دیگر امکان بقائی ندارد.

این آشکار شدن اتحاد اسلام اموی با کابالیسم یهودی و مسیحی، آخرین پرده ای بود که از چهرۀ کابالیسم برافتاد به حدی که ماهیت شان بر همۀ جهانیان روشن شد و همۀ انسان های جهان پی بردند و شناختند که ماهیت اصلی موضوع که در پشت شعارهای دینی و اُمانیستی و یا در پشت پرده های سلفی گری و توحید گرائی وهّابی، چه بوده و چیست. سلف شان ابوسفیان، معاویه، ولیدبن عتبه و عمرسعد است. و اصحاب مورد حمایت شان نیز همین ها هستند.

حدیث: پیامبر اکرم(ص) تصریح فرموده است که «عرب ذلیل و بردۀ دیگران خواهد بود». تا این اواخر مردمان عرب باور نمی کردند یا به رخ خود نمی آوردند که بردۀ ذلیل غربیان هستند. اما اکنون گذشته از عربستان و قطر و امثال شان، تونس مثلاً تازه انقلاب کرده، سران غربیان را جمع می کند و تحت عنوان «اصدقاء سوریه= دوستان سوریه» همایش تشکیل می دهد(!!!). مردم مصر دچار «تیه» شده اول ماه قیام کرده و کشته می دهند، در آخر ماه می بینند که بیش از پیش در دست غربیان اسیر هستند، اول ماه مجلس تشکیل می دهند، در آخر ماه خود مجلس مشاهده می کند که در توی کف امریکا قرار دارد. و....