شنبه 3 تير 1396/ Sat 24 June 2017
  • امام باقر(ع) : شرّقا و غرّبا لن تجدا علماً صحيحاً الّا شيئاً يخرج من عندنا اهل البيت خودتان را به مشرق و مغرب بزنيد علم صحيح پيدا نمى كنيد مگر چيزى كه از پيش ما اهل بيت صادر شود.
کدمطلب : 2223
علت ماندگاری فلسفۀ ارسطو در میان شیعه

بنام خدا

علت ماندگاری فلسفۀ ارسطو در میان شیعه

 

سرمـه ای که دیگران افکنـده دور                      تا نگردد دیده شان پوسیده کور

ما هنوزش توتیا نامیده ایم                              چشم جان را با پیَش مالیده ایم

این موضوع بس، مهم و بزرگ است و تا کنون کسی در این باره تحقیق نکرده است که: چرا فلسفۀ ارسطوئی در همۀ جامعه ها به بایگانی سپرده شد اما در میان شیعه ماندگار شد؟! با این که جامعۀ شیعه آخرین جامعه بود که ارسطوئیات در آن نفوذ کرد.

در این جا با بیانی در نهایت اختصار و در حد مقدمۀ یک مقاله، این علّت را معرّفی می کنم، شرح و تکمیل آن را به محققین جوان وا می گذارم:

در اروپا: علّت نفوذ ارسطوئیات بر مسیحیت، فقر مسیحیت پولسی در «هستی شناسی» بود، که دورانی بر همۀ مدارس اروپا که اکثرشان تحت مدیریت کلیسا قرار داشتند، مسلط شد و خلاء عظیم هستی شناسی را پر کرد؛ عصری که به «اسکولاستیک» موسوم گشت.

و علت افول آن و به پایان رسیدن عصر مذکور، ماهیت ذهن گرائی و خیالپردازی ارسطوئیات بود که هم مسیحیت را و هم جامعۀ مسیحی را بر خاک مذلت نشانده بود.

تفکیک: چنین نبود که فلسفۀ اسکولاستیک یکباره و یک روزه سقوط کند، همان طور که هر پدیدۀ اجتماعی و هر تحول اجتماعی، هم در پدید شدنش و هم در از بین رفتنش نیازمند زمان است، این ماجرا نیز به طول انجامید؛ ابتدا در امور زمینی و زندگی، آن را کنار گذاشتند و آن را در بالاتر از قد انسان ها و ارتفاع کوه ها، همچنان محفوظ نگه داشتند. یعنی میان امور زمینی و آسمانی را تفکیک کردند.

آسمان (یعنی خدا شناسی و کیهان شناسی) همچنان در اختیار ارسطوئیات بود تا زمان مرگ گالیله. دوران اسکولاستیک در این بخش بسیار طولانی گشت؛ از زمان توماس آکوینی (ف 1247) که بنیانگذار آن بود تا مرگ گالیله (1642) یعنی نزدیک به 4 قرن به درازا کشید. که هنوز کلیسا بر الهیات ارسطوئی و کیهان شناسی (نُه فلک زنده و با اراده)، اصرار می ورزید. و در واقع در حوالی 1666 بود ارسطوئیات توسط نیوتن در این بخش نیز مهر بطلان خورد و به صندوق تاریخ پیوست.

در میان مسلمانان سنّی: علّت نفوذ ارسطوئیات در میان مسلمانان، به دلیل فقر علمی اسلام عمری در هستی شناسی بود. در روز وفات پیامبر اسلام(ص) آقای عمر شعار «حسبنا کتاب الله» را بنا نهاد و میان دو اصل «ثقلین» تفکیک کرد و در نتیجۀ آن جامعۀ مسلمانان از تبیین های قرآن که می بایست از طرف اهل بیت(ع) ارائه و تعلیم می شدند، محروم ماندند.

از حدود 6666 آیۀ قرآن، تنها حدود 400 آیه به امور احکام و تکالیف (فقه) مربوط است و بقیه همگی در تبیین هستی شناسی، خدا شناسی، انسان شناسی و... آمده اند. همۀ این آیات مطابق افسانه های گوناگون از ملت های گوناگون، تفسیر شدند. و هر آیه ای که به هیچوجه قابل تطبیق با یکی از افسانه ها نبود، به اخلاق، آن هم اخلاق موعظه ای و بدون مبنای علمی از مبانی انسان شناسی، روح و روان شناسی، جامعه شناسی و...، تفسیر شد.

در اوایل خلافت اموی، در اثر شتابی که پیامبر اسلام(ص) بر جامعه داده بود، رشد فکری جامعه نشان داد که افسانه ها و تفسیر قرآن بر اساس آن ها، کافی نیستند و آن خلاء عظیم، خودش را نشان داد؛ خالد بن یزید اموی که فردی مطلع و در اثر روابط با جامعه های دیگر، با ارسطوئیات آشنا شده بود، بنای وارد کردن ارسطوئیات به درون جامعۀ اسلامی را گذاشت.

در این وقت همزمان با ورود ارسطوئیات، شعار دوم یعنی «حسبنا النّحو»، با پشتیبانی همه جانبۀ خلافت پایه گذاری و به شدت ترویج می شد.

در این برنامه، ارسطوئیات و نحو، دست به دست هم دادند تا خلاء ناشی از انزوای اهل بیت(ع) را پر کنند. نحو توانست جائی برای خود در تفسیر قرآن بیابد و در کنار افسانه ها جای بگیرد. نحو فقط می توانست الفاظ مفرده و جملات را بر اساس صرفاً لغت معنی کند، و در بیان روح معانی و جنبۀ علمی قرآن، هیچ کارآئی نداشت.

در نتیجه، آن چه «تفسیر قرآن» نامیده می شد به «علم لغات قرآن و افسانه ها» تبدیل شد، و کسی توقع نداشت که قرآن در ارتباط با علمی از علوم سخن گفته باشد. همان طور که مسیحیان توقع نداشتند و ندارند که انجیل شان وارد مباحث علمی شود.

متاسفانه این بیماری فکری هنوز هم در میان مسلمانان حضور دارد حتی در میان شیعیان. زیرا (همان طور که در نامۀ مشروح به شورای عالی حوزه نوشتم) همۀ تفسیرهای شیعی نیز در همین امروز در بستر تفسیر سنیان قرار دارند گرچه در مواردی از فروعات، نکاتی را آورده اند؛ نکاتی جزئی و موردی.

حتی همین امروز هم تفسیر قرآن نیاز چندانی به «علم» ندارد، برخی افراد کم سواد به خود اجازه می دهند که قلم به دست گرفته و به تفسیر نویسی بپردازند در حالی که هیچ تخصصی در هیچ علمی (بل هیچ اطلاعی از هیچ علمی) ندارند؛ نه در علوم انسانی و نه در علوم تجربی.

و این چنین است که مفسرین قرآن، هنوز هم نتوانسته اند مختصر اطلاعاتی از نگرش قرآن به علوم انسانی، ارائه کنند. تا چه رسد که تکلیف مسلمانان را در مسئلۀ «خلقت آدم» یا در «کلیات کیهان شناسی قرآن»، روشن کنند. در حالی که هر دو مسئله از موضوعاتی هستند که قرآن دربارۀ شان آیات فراوانی آورده است.

و با بیان مختصر: همین امروز نیز اهل بیت(ع) در عرصۀ تفسیر قرآن، حضور ندارند.

علّت سقوط ارسطوئیات در میان سنیان: با فرا رسیدن غیبت کبری، دستگاه خلافت، بلا رقیب گشت و دیگر نیازی به ارسطوئیات نبود. از جانب دیگر نیز با گذشت زمان، تکلیف قرآن روشن شده بود. آن چه برای خلافت لازم بود، «ایجاد یک احساس خود کفائی از احادیث اهل بیت-ع-» بود که آن را نیز با سرایت سیل آسای بودائیات تحت عنوان «عرفان»، بر آورده کرده و می کردند، به حدی که هر صوفی ای می توانست خود را همدوش بل بالاتر از پیامبر(ص) بداند، تا چه رسد به ائمۀ طاهرین.

و این گونه بود که ارسطوئیات در میان مسلمانان سنّی پشتوانۀ خود را از دست داد و دامانش را از ممالک اسلامی به سوی اندلس (اسپانیا) برکشید.

ارسطوئیات در میان شیعه: از بدیهیات و مسلمات است که اهل بیت(ع) و اصحاب شان، نه تنها هیچ ارزشی به ارسطوئیات نداده اند بل آن را بی راهه و ضد اسلام و انحراف دانسته اند. و هر کس در این اصل شک کند، مشکل از خودش است.

پس از افول ارسطوئیات در میان سنیان، ابن سینا (ف 428) به دلیل کنجکاوی خاص خود و با انگیزۀ این که باید در همۀ آن چه در زمان خود علم تلقی می شود، سر آمد همگان باشد، به اصرار برخی از شاگردانش به مباحث «شفا» پرداخت. چنان که خواجه نصیر (ف 672) با همان انگیزه به شرح «اشارات» پرداخت و با همان انگیزه کلام شیعه را بر منطق ارسطوئی سوار کرد.

اما این گونه اشخاص و کارهای شان، عامل بقا و تداوم ارسطوئیات در میان شیعه نبود و نیست. و این که امروز می بینید در میان مردم جهان تنها جائی که برای ارسطوئیات هست جامعۀ شیعه است، علتش چیز دیگر است:

علم اصول فقه: علت بقا و تداوم ارسطوئیات در میان شیعه، علم «اصول فقه» است. نه تعجب کنید و نه عجله، زیرا من خود از اصولیین هستم و علم اصول را لازم، ضروری و حیاتی می دانم، مطلب چیز دیگر است. و اشتباه ما در یک نقطه و نکته است که می کوشم آن را توضیح دهم، سپس داوری با شماست.

ابتدا سنیان در عصر ائمّۀ طاهرین به علم اصول پرداختند، نه به دلیل لزوم صحیح آن، بل بیشتر به دلیل کمبود حدیث و بی اعتنائی نسبت به ائمه(ع). و لذا علم اصول که آنان به آن پرداختند، چیز ناقص و معمولاً متکی به «احساس خود کفائی» از قرآن و پیامبر(ص) بود که ربیعۀ الرّای، عمل به رأی شخصی را بنا نهاد و ابوحنیفه «قیاس» را تاسیس کرد و تصریح کرد که اگر در زمان رسول خدا(ص) بود بی تردید پیامبر(ص) از او استفاده می کرد.

امّا علم اصول در میان شیعه، متکی به مبانی ائمّه(ع) و با اصالت تمام، پایه گذاری شد، که روح و جان آن، قانون «الاصل دلیل حیث لا دلیل» است و نباید در آن دچار افراط شد و اصول را ندانسته بر ادلّه حاکم کرد. گرچه سنیان نیز همین ادعا را دارند لیکن آنان دچار فقر ادلّۀ حدیثی هستند و نیز دچار «احساس خود کفائی» که به شرح رفت.

علیت: چگونه علم اصول که اصل وجودش لازم و ضروری و مبتنی بر مبانی اهل بیت(ع) است، عامل تداوم ارسطوئیات در میان شیعه شده است؟

برای شرح این مطلب باید ابتدا نگاهی به مخالفین ارسطوئیات و مخالفت هائی که از ناحیۀ آنان نسبت به ارسطوئیات، ابراز می شود، داشته باشیم: مخالفین ارسطوئیات در میان علمای شیعه به چند گروه مشخص تقسیم می شوند:

1- مخالفینی که در رشتۀ کاری خود عالم هستند اما هیچ آشنائی ای با ارسطوئیات ندارند. این گروه بهتر است در این موضوع دخالت نکنند زیرا دخالت شان موجب جریئ شدن ارسطوئیان می شود.

2- مخالفینی که منطق و فلسفه را منحصر به ارسطوئیات می دانند. (در این باره بحث خواهد شد).

3- مخالفینی که در شناخت ارسطوئیات و فلسفه های گوناگون، تخصص دارند. اینان نیز در یک جا، در یک نقطه و نکته با یک مشکل روبه رو هستند که مشکل بزرگی است.

مشکل بزرگ: اینان، اصولی هستند و علم اصول، بدون به کار گیری منطق ارسطوئی، ناقص می شود؛ در «نقد مبانی حکمت متعالیه» توضیح داده ام که علم اصول شش پایگاه دارد (از شش عنصر تشکیل می یابد) که یکی از آن ها منطق ارسطوئی است که منطق مفاهیم شناسی است و علم اصول نمی تواند بدون «مفاهیم شناسی» باشد.

آن عالم اصولی که مخالف ارسطوئیات است در مباحث علم اصول، همیشه با منطق ارسطوئی سروکار دارد و نمی تواند نداشته باشد. و اگر بپرسند: «چگونه با ارسطوئیات مخالف هستی در حالی که همیشه با آن سروکار داری؟». متاسفانه جوابی ندارد. و وقتی که این پرسش بس مهم و کاری، بی پاسخ می ماند، ارسطوئیات بستر و آرامشگاه خوبی برای بقای خود در میان شیعه می یابد و علت تداومش همین است.

به ویژه آنان که بیشتر به تبحّر خودشان در علم اصول می بالند، بیشتر با این مشکل بزرگ روبه رو هستند. تا چه رسد به برخی از آنان که انصافاً در علم اصول دچار افراط می شوند. خیلی از علما (بویژه امام خمینی(ره) که خود یک اصولی است) همیشه تذکر داده اند که از افراط در اصول مخصوصاً در تمسک به ارسطوئیات، باید پرهیز کرد[1][1].

حلّ این مشکل بزرگ: از دیگران اطلاعی ندارم، بنده برای پاسخ پرسش مذکور، هیچ سخنی از علما ندیده ام، باید گفت کلید این معمّا در این گم شده است که: علمای ما یا به طور دربست و مطلقا ارسطوئیات را پذیرفته اند؛ یعنی هم منطق او را و هم فلسفۀ او را.

و یا به طور دربست و مطلقا ارسطوئیات را رد کرده اند. و اینان نه تنها به این پرسش بزرگ پاسخ نمی دهند، بل اساساً چنین مشکلی و چنین پرسشی را (به اصطلاح) به روی خود نمی آورند و از روی آن عبور می کنند.

حقیقت این است که منطق ارسطوئی یک منطق کاملاً صحیح و دقیق تر از منطق های دیگرعلوم است. اما این منطق، «منطق علم مفاهیم شناسی» است، نه منطق فلسفه و هستی شناسی و خدا شناسی. وقتی در این باره راه غلط انتخاب می شود و این ابزار مفاهیم شناسی در هستی شناسی و فلسفه بکار گرفته می شود، جهان هستی وارونه می گردد و عالََم خیالی در جای عالَم حقیقی و واقعی قرار می گیرد.

بدیهی است که علم اصول فقه به طور اساسی به مفاهیم شناسی نیازمند است؛ خواه «اصول الفاظ» و خواه «اصول عملیّه». و باید از منطق ارسطوئی استفاده کند و می کند. و این شبیه این است که مسلمانان از قواعد ریاضی که پیش از اسلام هم بوده، استفاده کنند و می کنند.

و این است که «عدم تفکیک میان منطق ارسطوئی و فلسفه ارسطوئی، عامل منحصر به فرد تداوم ارسطوئیات در میان شیعه شده است».

واقعیت این است که خود ارسطو نیز وقتی این منطق را ارائه داد، پیش از آن فیلسوف بود و فلسفه اش را داده بود، حتی او نتوانست منطقش را به صورت کامل تدوین کند. و این آیندگان بودند که در اسکندریه و اروپا و پس از آمدن اسلام در میان مسلمانان، این منطق را تکمیل کردند. و در این میان نقش نو افلاطونیون نیز نباید فراموش شود.

خود لفظ و عنوان «منطق» نیز کاملاً نشان می دهد که او این ابزار را برای «مفاهیم شناسی» تدوین کرده است.

منطق فلسفۀ ارسطو (مانند استادش افلاطون) فرض ها و فرضیه ها بود و هست که هیچ تکیه ای بر اصول این منطق ندارد، بل اصول این منطق، اساس فلسفۀ او را رد می کند. زیرا هیچ برهانی بر «صدور» و «عقول عشره» و «نُه فلک» و دیگر پایه های این فلسفه، اقامه نشده و همۀ برهان ها بر علیه آن ها است.

و همان پیروان او بودند که پس از او فلسفۀ او را بر این منطق سوار کردند و بر خیره سری های او از قبیل فرضگرائی، خیالپردازی، شرابخواری، همجنس گرائی، نژاد پرستی (که معتقد بود مردم شبه جزیره یونان و مقدونیه باید همۀ مردم جهان را بردۀ خود کنند و با همین هدف اسکندر را برای قتل عام مردم جهان تشویق می کرد)، افزودند.

از جانب دیگر: گروهی از ماها کم لطفی کرده و گمان می کنند که در دنیا فقط یک منطق وجود دارد و آن هم منطق ارسطوئی است. و توجه ندارند که هر علمی برای خودش یک منطق دارد، و نیز هر بینشی از بینش ها حتی دربارۀ یک علم واحد نیز منطق مشخصی دارد؛ منطق ریاضی، منطق انسان شناسی، منطق جامعه شناسی و... و منطق های بینش های مختلف در یک علم واحد، منطق های مکتب های مختلف حتی منطق علی(ع) و منطق عمر، و...

و منطق ارسطوئی منطق علم مفاهیم شناسی است و درست هم هست.

و علم «سبک شناسی» دقیقاً به معنی «منطق شناسی» است.

و این گروه گمان می کنند که فلسفه فقط همان فلسفه ارسطوئی است و بس. و لذا مطلق فلسفه را رد می کنند. توجه ندارند که هر مکتبی، هر هستی شناسی ای، هر جهان بینی ای، و هر دینی، یک فلسفه است. حتی هر فرد انسان نیز برای خود یک فلسفه و جهان بینی دارد گرچه بی سواد ترین فرد باشد. اگر دوست ندارند لفظ یونانی «فلسفه» را به کار برند (که این سلیقۀ خوبی هم هست) لفظ هستی شناسی و جهانبینی به کار ببرند.

نتیجه: در علم اصول فقه باید از منطق ارسطوئی استفاده شود. زیرا که در مفاهیم شناسی کاملاً صحیح و بایسته است. و اگر این تفکیک را بکنیم و به آن تصریح کنیم و با مسامحه از آن رد نشویم و به اصطلاح این واقعیت را به پشت گوش نیندازیم، فلسفۀ ارسطوئی با این همه رسوائی که در جهان دارد، از جامعه ما نیز رخت می بندد.

در برخی از نوشته هایم در برابر هجوم مخالفین این منطق از آن جمله دکارت و شیخ اشراق، دفاع کرده ام، چه کسی می تواند در مفاهیم شناسی و تمییز میان مفهوم ها از این منطق بی نیاز باشد؟ همان غربی ها امروز هم در توضیح مقاصد علمی یا روزمرّۀ شان به طور طبیعی و آفرینشی، این منطق را دارند.

ادعای شیخ اشراق کاملاً مردود است. اما اگر ادعای دکارت این باشد که این منطق، منطق فلسفه نیست، درست است. لیکن مراد او نیز با سخن شیخ اشراق همجهت است.

عادت به استفاده از این منطق در علم اصول فقه (که یک استفادۀ صحیح و لازم است) موجب شده آنان که در مقام رد ارسطو می آیند، از این منطق مفاهیم شناسی در مباحث فلسفی نیز استفاده کنند. و لذا تا جائی که بنده بررسی کرده ام، هر کدام از آنان به طور ناخواسته به نوعی دچار ارسطوگرائی شده اند، و لذا مخالفت شان چنان که باید کارآئی کافی را نداشته است.

مباحثه ای میان من و سه نفر از محققین ارجمند و بزرگوار و جوان، ابتدا به صورت شفاهی و سپس به صورت مبادلات کتبی، انجام یافته که به عنوان مثال، مصداق خوبی برای بحث بالا می باشد که در این مقاله می آورم.

این مباحثه در چهار قطعه انجام یافته است: 1- نامۀ من به آقای دکتر نصیری. 2- نقد برادران به نامۀ من با امضای دانشمند گرامی جناب آقای میلانی. 3- پاسخ مقدمه ای من. 4- پاسخ بر اساس وعده ای که در پاسخ مقدمه ای داده بودم.

موارد چهارگانه را در این مقاله مشاهده فرمائید.

مرتضی رضوی

20/2/1433 هـ ق.

24/10/1390 هـ ش.

 

بنام خدا

حضور جناب آقای دکتر مهدی نصیری

سلام علیکم

دربارۀ مسئله تناهی و عدم تناهی.

انگیزه امرا دربارۀ این مطلب و تکرار آن، در گفتگوی شفاهی گفتم. و اینک چند سطری در توضیح آن:

اکنون که برادران در این مسئله با ادبیات منطق ارسطوئی بحث می کنند، من نیز در همان بستر می نویسم: معروفترین مثال برای ملکه و عدمش تأهل و تجرد (همسر داشتن و همسر نداشتن) است.

ملکه و عدم آن، نسبت به یک موضوع، یا محمول می شوند و یا نمی شوند:

مثال اول: آیا زید همسر دارد؟ یا ندارد؟ در جواب دو قضیۀ: زید همسر دارد. و زید همسر ندارد. امکان اطلاق دارند.

مثال دوم: آیا حضرت جبرئیل همسر دارد؟ یا ندارد؟ (متاهل است یا مجرد؟-؟). در جواب می گویند: این ملکه و عدمش بر فرشته اطلاق نمی شود. زیرا فرشتگان ذاتاً ازدواج ندارند.

در این مثال دوم که اساس مسئله، سالبه بانتفاء موضوع (یعنی انتفاء موضوعیت یک شیئ برای یک قضیّه) می شود، تنها جنبۀ اثبات قضیه نفی می شود اما جنبۀ نفی آن سرجای خود هست زیرا عدم، همان نفی است و نفی را نمی توان دوباره نفی کرد. یعنی قضیۀ «حضرت جبرئیل همسر ندارد» همچنان سرجای خود هست. بل که نفی و سلب آن، تشدید هم شده است.

و چنین نیست که هم همسر داشتن و هم همسر نداشتن هر دو از او سلب شود. نفی که نفی نمی شود.

و با بیان دیگر: نفی دو نوع است: اول: فقط نفی محمول، مانند نفی همسر دار بودن زید. دوم: نفی محمول به دلیل نفی موضوع، مانند نفی همسر داری فرشته. در نوع دوم همیشه نفی سرجای خود هست.

این دربارۀ انسان و فرشته که ممکن الوجود هستند.

دربارۀ واجب الوجود، جنبه نفی قضیه به طریق اولی همچنان سرجای خود هست. می گوئیم: ملکۀ تناهی و عدم تناهی، دربارۀ واجب الوجود اطلاق نمی شود. زیرا مقوله عدم و ملکه به او راه ندارد. پس دربارۀ او نه متناهی اطلاق می شود و نه غیر متناهی. اما در این مقال فقط ملکه (یعنی متناهی بودن) از او نفی می شود، نه عدم آن. بل عدم آن یعنی بی نهایت بودن، و نفی نهایت، به طور جدی تر می شود. زیرا همان طور که گفته شد نفی، نفی نمی شود.

برادران اگر به سخن خودشان توجه کنند متناهی بودن واجب را سالبه بانتفاء موضوع می کنند و آن را نفی می کنند. بیش از سالبه بانتفاء موضوع که دربارۀ فرشته، گفته شد. و در واقع لایتناهی بودن واجب را مؤکّد می کنند. و بی نهایت بودن واجب همچنان سرجای خود هست لیکن مؤکّد تر شده است.

وانگهی در این مسئله فرقی میان مقولات نه گانۀ اعراض نیست. همۀ آن ها از واجب نفی می شوند، در همۀ آن ها قضیۀ سلبیه صادق است. و بدواً همۀ آن ها نفی می شوند. برخی به صورت نفی عدم و ملکه، و برخی به صورت دیگر. اما نفی در همۀ شان نفی است و هیچ فرقی با هم ندارند.

وقتی که می گوئید: واجب نه متناهی است و نه غیر متناهی. و هر دو را از او سلب می کنید بخش اول سخن تان نفی تناهی است. و نتیجۀ آن عدم تناهی است. و اگر بخش دوم نیز نفیِ نفی تناهی باشد، افادۀ اثبات می کند و واجب متناهی می شود. و واجب محدود می شود.

و متأسفانه برادران بدون توجهو به طور ناخواسته به این ورطه می افتند. در حالی که مانند مثال فرشته، باید نفی تناهی همچنان سرجای خود باشد بل به طور اشدّ و مؤکّد. و مراد خواجه نیز همین است.

و به عبارت خیلی ساده: بالاخره یا این ملکه در واجب صدق می کند و یا عدم آن. لیکن خواجه می گوید اساساً طرح این سوال دربارۀ واجب سالبه بانتفاء موضوع است. سالبه است، نفی است لیکن سالبه بانتفاء موضوع.

برادران آن همه حدیث و نصوص را تأویل می کنند که همگی نصّ هستند در این که واجب بی نهایت است. و توجّه نمی کنند که اگر نصوص تاویل شوند، سنگی روی سنگی باقی نمی ماند. اما در برابر، آن «حدیث ویلک» را که متشابه و از اشدّ متشابه