شنبه 3 تير 1396/ Sat 24 June 2017
  • امام باقر(ع) : شرّقا و غرّبا لن تجدا علماً صحيحاً الّا شيئاً يخرج من عندنا اهل البيت خودتان را به مشرق و مغرب بزنيد علم صحيح پيدا نمى كنيد مگر چيزى كه از پيش ما اهل بيت صادر شود.
کدمطلب : 2093
دليل بيست و دوم: كاباليست بزرگ كه كاباليسم را در ميان مسلمانان نفوذ داد

 

بنام خداوند جان و خرد

 

دليل بيست و دوم

 

كاباليست بزرگ كه كاباليسم را در ميان مسلمانان نفوذ داد.

بخش اول: چشم انداز كلّي:

در كتاب «محي الدين در آئينه فصوص» جلد دوم،‌ بيست و يك دليل آورده ام كه محي الدين مسيحي اسپانيائي و بولدزر جاده صاف كن جنگ هاي اندلس،‌ جنگ هاي صليبي و حملة مغول،‌ بود. و اينك بيست و دومين دليل را در اين جزوه تقديم مي كنم.

مي دانم:‌ آنان كه كتاب مذكور را نخوانده اند با مشاهده عبارت فوق،‌ دچار نوعي شگفتي مي شوند. اما جوانب مسئله را در دو جلد آن كتاب به طور مستدل شرح داده ام.

كابالا- كباله- كبّاله- قباله- و كاباليسم: در اين مقاله به هيچوجه در صدد شرح و توضيح جريان فكري- سياسي كابالا، نيستم. زيرا اولاً‌ از موضوع بحث من خارج است و ثانياً نوشته ها و مقالات متعدد به ويژه در عرصه اينترنت در شرح و توضيح آن آمده است و نيازي به تكرار مجدد آن ها نيست.

و نيز به شرح و بيان جزئيات نقش كاباليسم در ايجاد اتحاد ميان مسيحيت و يهوديت بر عليه اسلام،‌نمي پردازم؛‌ تنها در متن جزوه اشاره شده است كه كاباليسم اولين گام و در بيان ديگر نطفه اصلي اين اتحاد است و پيش از آن مسيحيان،‌ يهوديان را قاتل عيسي(ع) مي دانستند كينه و دشمني عميق با يهود داشتند گرچه در اصل اعتقاد به كتاب عهد عتيق (تورات) با آنان مشترك بودند.

اين نطفه در حوالي1160 تا 1170 ميلادي در جنوب فرانسه بسته شد و در حوالي 1230 در اسپانيا- كه آن روز زيستگاه انبوه يهوديان در كنار مسيحيان و مسلمانان،‌ بود- توسط مثلّث زير به تكامل خود رسيد و به اجرا گذاشته شد:

1- نهمانيدس: رهبر ديني و بنيانگذار مركز آموزش كابالا در شهر «گرونا» و مشاور جيمز اول پادشاه مسيحي. نهمانيدس طراح اصلي اجرائي شدن اتحاد مسيحيان و يهوديان به محور اصول كابالا و نيز برنامه جنگ نرم بر عليه مسلمانان اندلس (اسپانيا) بود؛ علاوه بر محصولات تاكستان هاي مسيحيان و يهوديان،‌ تاكستان هاي مسلمانان را نيز اجاره كرده و به شراب تبديل نموده و در مراكزي شبيه كافي شاپ هاي امروزي به طور تقريباً رايگان در اختيار پسران و دختران جوان مسلمان قرار داده و آنان را از غيرت ديني تهي كردند. و...[1]

2- مه يربن تودورس ابولافي: اين شخص رئيس انبوه يهوديان اسپانيا- كه آن روز جمعيت شان در اسپانيا بيش از همه كشورهاي جهان بود- كه رياست قومي و نژادي،‌ اجتماعي،‌ سياسي و اقتصادي يهوديان با او بود. در تاريخ يهود پس از سقوط دولت شان بدست بخت النصر (بني آكد ناصْر) قدرتمند تر از او در سمت مذكور كسي نبود.

3- جيمز اول پادشاه مسيحيان اسپانيا ملقب به «شاه فاتح» كه در سايه همكاري دو شخصيت يهودي مذكور در بالا در جنگ با مسلمانان فاتح گشت.

اقدام و موفقيت اين مثلث در برابر مسلمانان اسپانيا (اندلس)- كه مسلمانان را قتل عام كرده و يا به دريا ريختند و تعداد كشته ها سر از صدها هزار در آورد- بزرگترين پيروزي اتحاد مسيحي يهودي در مقابل مسلمانان است.

نسخه هميشگي: اتحاد مذكور به محور اصول كابالا و موفقيت عظيم اين اتحاد در برابر مسلمانان،‌ «حكمت عملي» كابالا را به يك نسخة هميشگي و برنامه استراتژيك سلطه بر جوامع حتي جامعه هاي غير مسلمان،‌ تبديل كرد.

و تاسيس دولت اسرائيل بر اساس همين اتحاد كاباليسم،‌ مبتني است.

و نيز،‌ به خوبي و با صراحت روشن است كه اصول فراماسونري همان اصول كاباليسم است حتي محرمانه بودنش.

حكمت عملي: كابالا به دو بخش تقسيم مي شود: حكمت نظري كه به مسائل «هستي شناسي»‌ مي پردازد. و حكمت عملي كه نتيجه اساسي آموزه هاي اين بخش حذف مرز ميان مسيحيان و يهوديان و ايجاد اتحاد است.

كه در سبك محي الدين،‌ نتيجه اصلي آن تخريب و حذف اعتقادات و خط قرمزهاي اسلام و انهدام اصول اعتقادي اسلام نه براي اتحاد مسلمان،‌ يهودي و مسيحي بل براي از بين بردن اسلام،‌ است.

محي الدين كه اسپانيائي و معاصر سه شخصيت مثلث مذكور در بالا است در سنّ‌ 37 سالگي [2] به پشت جبهه و پشت عقبة مسلمانان (مراكش،‌ الجزاير، تونس و مصر) اعزام شده بود تا عقبه مسلمانان را تخريب كند و كرد؛ مردم كشورهاي مذكور را از كمك رساني به مسلمانان اندلس بازداشت. زماني كه پيروزي مثلث مذكور بر مسلمانان به مرحله حتمي رسيد،‌ محي الدين به دستور مثلث مذكور مامور گشت كه فعاليت هاي خودش را در خاورميانه متمركز كند.

در آن برهه يعني وقتي كه پيروزي مثلث مذكور به مراحل حتمي خود رسيد،‌ واقعه بزرگ تاريخي ديگري رخ داد؛‌ پاپ و واتيكان با مشاهده پيروزي كاباليست مثلث بر مسلمانان، به بزرگترين آرزوي چندين قرني خود رسيدند،‌ واتيكان نيز اتحاد مذكور را در عمل به رسميت شناخت[3]. دربار واتيكان با چنگيزخان مغول باب مراوده ديپلماتيك را باز كرد؛ رهبري زمينه سازي جنگ نرم براي راهگشائي حمله مغول، به عهده محي الدين گذاشته شد.

محي الدين اسپانيائي در شهر «قونيه» دقيقاً سه راهي جاده ابريشم كه ممالك اسلامي را از سيحون تا تنگه داردانل به اروپاي شرقي و مركزي وصل مي كرد،‌ با «جاده اعظم»[4] كه قونيه را تا مصر،‌ مراكش و اندلس وصل مي كرد، مستقر شد و كتاب «فصوص الحكم» را كه همان اصول كاباليسم در لباس اصطلاحات صوفيان اسلامي است،‌ در همان قونيه نوشت.

روزي كه لشكر مغول به نزديك قونيه رسيده بود محي الدين در كاخ خود در قونيه شعر مي سرود[5].

و پيش از آن نيز در برابر حمله صليبيان، مسلمانان را از رفتن به بيت المقدس باز مي داشت.

اين مسائل را تا حدود لازم در جلد دوم شرح داده ام ليكن در زمان تدوين آن كتاب آشنائي كافي با كاباليسم نداشتم با آشنائي و مطالعه و شناخت كابالا برايم روشن شد كه فصوص الحكم دقيقاً همان كاباليسم است با يك فرق:

كاباليسم در حقيقت هم تخريب دين يهودي است و هم تخريب دين مسيحي،‌ اما با هدف ايجاد اتحاد. كاباليسم محي الدين تخريب اسلام است با هدف زمينه سازي براي سلطه مسيحيان و يهوديان متحد بر  عليه اسلام.

كاباليسم كه اصلي ترين كتاب آن «كتاب ظهر» است سر و كارش با باورهاي يهودي و مسيحي است كه اصول هر دو دين را با توجيهات عجيب و غريبي تاويل كرده و بر اصول كاباليسم تبديل مي كند. اما سر و كار فصوص الحكم با اصول اساسي اعتقادي اسلام است كه آن ها را به اصول كاباليسم تبديل كرده و اسلام را از بين مي برد و همان طور كه خودش در اشعارش گفته جامعه مسلمانان را به جامعه فاقد دافعه و جامعه سلطه پذير تبديل مي كند و كرد[6].

همان طور كه گفتم،‌ در اين مقاله كاري با جزئيات و مباحثات قابل اختلاف كابالا و كاباليسم ندارم، تنها اصول مسلّم تاريخي ماجرا،‌ اصولي كه مورد اجماع محققين در اين باره است و نيز اصول مسلم كابالا كه باز مورد اجماع محققين است،‌ را در اينجا مي آورم تا بار ديگر محي الدين را در آئينه فصوص نشان دهم.

نكته: برخي از نويسندگان محقق و دانشمند كه در اين موضوع از آثارشان استفاده كرده ام و از زحمات شان تشكر مي كنم در يك مسئله سخت دچار اشتباه شده اند، در زير، اين مسئله را به طور خيلي مختصر توضيح مي دهم:

در اين كه كابالا نه اصالت دين يهودي دارد و نه اصالت مسيحي بل بر هر دو دين تحميل شده است،‌ كسي حتي خود اروپائيان ترديد ندارند؛ همان طور كه توضيح دادم پذيرش كابالا از ناحيه مسيحيان و يهوديان فقط براي پيروزي بر مسلمانان بود.

ريشه هاي كابالا به مصر باستان،‌ يونان باستان مي رسد كه با عناصري از آئين يهود همراه گشته سپس در حوالي 1160 و 1170 با عناصري از آئين مسيحي نيز همراه شده است

كابالا تا زمان اسحاق كور 1160- 1235 در محافل مخفي مي پلكيد و در زمان او به حالت علني محدود،‌در آمد و همچنان بود تا در زمان نهمانيدس 1194- 1270، آشكار تر گشت.

آيا كابالا عناصري را از صوفيان جوامع اسلامي نيز بر گرفته است؟ بي ترديد پاسخ اين پرسش مثبت است، اما تا چه حد؟

اسپانيا در دوران حاكميت مسلمانان محل تلاقي افكار سه دين يهودي، مسيحي و اسلام بود پيروان هر سه دين بشدت به مسائل ديني مي پرداختند؛ طبيعي است كه در اين بين تبادل فكري، فرهنگي و حتي آداب و رسوم،‌ رخ خواهد داد و مي داد.

اما برخي از محققين كه در بالا از زحمات شان تشكر كردم به حدي دچار افراط شده اند كه در نظرشان قضيه كاملا بر عكس شده است حتي اصطلاحات و ادبياتي كه از كابالا به ميان صوفيان جوامع اسلامي نفوذ كرده را اصطلاحات و ادبياتي دانسته اند كه از صوفيان ما به كابالا نفوذ كرده است!!!

از باب مثال: اصطلاح «هوخمه» از اصول اوليه كابالا كه به معني «حكمت» است و نيز اصطلاح «هوخمة نظري» و «هوخمة عملي»= «حكمت نظري» و «حكمت عملي»، را از عناصري دانسته كه از تصوف جوامع اسلامي به كابالا نفوذ كرده است.

در حالي كه اگر اين محقق گرامي و گرانقدر از نو نگاهي به مسئله داشته باشد خواهد ديد كه تا زمان محي الدين هيچ صوفي اي در ممالك اسلامي به تصوف، حكمت نگفته است و اين محي الدين است كه براي اولين بار اين اصل كابالا را وارد ادبيات تصوف در ممالك اسلامي كرد و نام كتاب خود را «فصوص الحكم» گذاشته و تصوف را حكمت ناميده است.

سپس ملاصدرا پيرو و مريد سر از پا نشناس محي الدين شده و اين اصطلاح بدين معني را بر آيات قرآن تحميل كرده و تصوف خود را حكمت ناميده است.

پيش از محي الدين نام كتاب فارابي را «فصوص الحكمه» مي يابيم، اما فارابي فيلسوف است نه صوفي حتي اگر ميان نام و عنوان اين دو كتاب رابطه اي هم باشد بايد گفت عنوان كتاب فارابي بهانة خوبي براي محي الدين بوده كه عنوان ديرين «حكمت» در كابالا را به كارگيرد.

در اين جزوه اصولي را شناسائي خواهيم كرد كه پيش از محي الدين نه در عرصه فلسفه وجود داشت و نه در عرصه تصوف. و اين مقاله براي همين مقصود تدوين شده است كه نشان دهد محي الدين تا كجا اصول كاباليسم را در جامعه اسلامي نفوذ داده است.

نقل و انتقالات فكري، علمي، ادبيات، تعبيرات و اصطلاحات، هميشه در ميان اقوام و جوامع، ملل و نحل، بوده و هست. به ويژه در سرزميني مانند اسپانياي آن روز كه پيروان هر سه دين در كنار و در خلال همديگر مي زيستند.

اسپانياي آن روز در اين انتقالات ميان مردمان سه دين بيشترين نقش را داشته و قابل مقايسه با ديگر موارد مكاني و تاريخي نبوده است، از باب مثال مباحثات به محور «اسماء الله» در مسيحيت رايج بود اما در ميان مسلمانان چنين محور بحثي و علمي وجود نداشت. و برعكس آن؛ مباحثات به محور «صفات الله» در ميان مسلمانان رايج بود و مسيحيان كاري با آن نداشتند. ابن ميمون اندلسي (اسپانيائي) محور اول را به ميان مسلمانان و محور دوم را به ميان مسيحيان منتقل كرد[7].

اين انتقال دوجانبه به حدي مهم، بزرگ و تغيير دهنده بود كه هم تصوف دو طرف و هم كلام دو طرف را در برخي مسائل اساسي زير و رو كرد.

اما انتقالات اين چنيني در ميان مسيحيان و مسلمانان (سنّيان) بود. جامعه يهود به دليل تعصب شديدشان كه در تاريخ همانندي نداشته و ندارد باصطلاح «قوم برگزيده» را نيازمند اين گونه انتقالات وام گيرانه نمي دانستند و هميشه به اطراف عقايدشان ديوار آهنين مي كشيدند و مي كشند. گرچه اصل و اساس كاباليسم عناصر نفوذي از مصر باستان و يونان باستان است.

و به همين دليل، كاباليسم بيش از 2600[8] سال در ميان شان يك فكر نا مشروع و مانند يك انديشه شيطاني در زير زمين ها و محافل كاملاً قاچاق مي پلكيد.

آغاز ورود مسلمانان به اسپانيا سال 92 هجري قمري است و سقوط و از بين رفتنشان در حوالي سال 600 قمري شروع شده است در اين 500 سال تكوّن يك نظام انديشه اي كامل بنام كاباليسم از طريق وام گيري از مسلمانان آن هم توسط ناسيوناليست ترين و متعصب ترين مردم تاريخ بنام يهود، هيچ توجيه جامعه شناختي ندارد، همان طور كه هيچ دليل تاريخي ندارد.

نكات يا اصول مشترك: آن چه محققين مذكور را به اين افراط انديشي وادار كرده حضور نكات مشترك و اصول مشترك ميان كاباليسم و تصوف صوفيان ممالك اسلامي است.

اين حضرات به دنبال واژه ها، اصطلاحات و تعبيراتي مي روند و آن ها را پيگري مي كنند كه در كاباليسم و تصوف صوفيان ما مشترك است و چون تصوف در جامعه اسلامي آن روز شناخته تر از كاباليسم در ميان يهوديان و مسيحيان بوده، نتيجه مي گيرند كه آن واژه هاي مشترك و اصطلاحات مشترك از جامعه اسلامي به كاباليسم نفوذ كرده يا وامگيري شده است.

توجه ندارند كه «الكفر فرقۀ واحدۀ» از نظام بت پرستي مصر باستان، بين النهرين و سازمان بت پرستي يونان[9] با انبوه الهه ها و خدايان مذكرو مؤنّث، و تصوف يهودي و طريقت تصوف در ممالك اسلامي، همگي در واقع يك ماهيت واحد دارند و گونه هاي مختلف كفر تنها تفاوتي كه دارند در برخي عناصر روان شناختي و سنت و رسوم شناختي است.

بت پرستي يعني چه؟ يعني «اعتقاد به تكثر دربارة خدا»؛ خواه در لباس هبل پرستي، لات و عزّي پرستي ابوجهل باشد و خواه در شكل سازمان الهه هاي فراوان يوناني باشد و خواه در نظام مصر باستان و خواه در قالب تصوف يهود و كاباليسم، و خواه در شكل «همه چيز خدائي» محي الدين و صوفيان ما باشد.

بديهي است اصول انديشه ها و بستر و جهت اين تفكرات همگي يكسان، واحد و مشترك خواهد بود؛ ادبيات و اصطلاحات مشترك خواهند داشت و دارند.

درست است گاهي يك آئين به طور كامل و باصطلاح دربست، از جامعه اي ديگر منتقل مي شود مانند انتقال اسلام از جامعه عرب به جامعه قبطي مصر، و نيز به سوريه، بين النهرين، ايران و... و همچنين مانند انتقال تصوف (بودائيات) از معابد نوبهار و بهارستان به ايران و از ايران به همة ممالك اسلامي.

اما ادعاي چنين انتقالي از جامعه اسلامي به جامعه يهودي، نيازمند ادلّه تاريخي مسلّم است كه چنين ادلّه اي وجود ندارد بل ادلّه تاريخي بر عليه اين ادعا است. و تمسك به واژه هاي مشترك، اصطلاحات مشترك يا ادبيات مشترك هيچ كاربردي دربارة اين ادعا ندارد.

و نيز دلايل بوم شناختي، مردم شناختي، دين شناختي و قوم شناختي دربارة قوم يهود، كاملاً بر عليه ادعاي مذكور است.

عوامل زمينه ساز براي آشكار شدن كاباليسم: بر اساس بينش و روش محققين مذكور (كه در واقع اصل مسئله از آنِ يك محقق محترم است)‌ چنين بر مي آيد كه عامل و عواملي كه زمينه را براي آشكار شدن و به مشروعيت نسبي رسيدن كاباليسم و تكامل آن فراهم كرد، وامگيري ها از تصوف ممالك اسلامي بوده است؛ كاباليسم با اين وامگيري ها سروسامان گرفت و توانست از انزواي 2600 ساله بيرون بيايد.

در حالي كه عوامل فراهم شدن زمينه براي خروج از انزواي مذكور، عوامل رقابت ديني، رقابت نظامي و رقابت كشور گشائي ميان مسيحيان و مسلمانان از يك جانب، و كينه توزي و انتقام جوئي يهوديان (كه ريشه تاريخي ششصد ساله داشت) از جانب ديگر، موجبات اين زمينه را فراهم كرد.

شكست هاي پي در پي مسيحيان در مقابل مسلمانان به مدّت 600 سال در طول سواحل بس وسيع و طولاني جنوب مديترانه از تنگه بسفور تا تنگه جبل الطارق، و هم در اسپانيا كه مي رفت فرانسه را نيز تسخير كند، وحشت عظيم و سنگين در دل مسيحيان و يهوديان جهان ايجاد كرده بود.

شكست هاي 600 ساله آنان را به يك «عامل اتحاد» هم در ميان دو دين و هم در ميان دولت هاي كشورهاي مختلف محتاج كرده بود، بشدت به يك آئين جديد احساس نياز مي كردند كه قرعة فال بنام كاباليسم در آمد؛ كاباليسم مي توانست با شكستن چهار چوبه هر دو دين و برداشتن خط قرمز هاي ميان آن دو كاملاً كارآئي داشته باشد.

و در بيان ديگر:‌ هر دو دين مسيحي و يهودي به عدم توانائي در مقابل اسلام متهم و محكوم شده بودند، مردم نسبت به هر دو با ديده يأس و نا اميدي مي نگريستند. اينك چه بايد كرد:‌ آيا اسلام را بپذيرند؟‌ اين مصداق «كرّ علي مافرّ» و مصداق «نقض غرض» بود. تنها راهي كه براي شان مانده بود پيوستن به يك آئين جديد كه هم مسيحي باشد و هم نباشد، و نيز هم يهودي باشد و هم نباشد، بود. و لذا كاباليسم تنها راه و تنها چاره شان بود.

سياست خردمندانه كنترل كابالا: تصوف (در هر قالب خواه در ماهيت كاباليسم و خواه در ماهيت هندوئي و بودائي و خواه در قالب تصوف صوفيان ما)‌ در هر جامعه اي رواج يابد، آن را به انحطاط و سقوط مي كشاند؛ همانطور كه قرن هاي مديد مناطق هند و چين را ساقط و منحط كرده بود. جامعه هاي هند و چين وقتي توانستند به خود آيند كه تصوف را از اداره جامعه و سياست و نظام اقتصادي بيرون راندند. و ممالك اسلامي وقتي به سقوط و انحطاط رسيد و در ميان مثلث جنگ هاي اندلس، جنگ هاي صليبي و حمله مغول (باصطلاح خرد و خمير شد بل نرم تر از هر خمير)‌ و به جنازه نيمجان كه هيچ توان دفاعي از خود نداشت تبديل گشت كه تصوف همه گير و در اوج رواج خود بود.

و به همين دليل، امروز غربيان با تمام توان تصوف را در جوامع اسلامي بشدت تشويق و ترويج مي كنند.

اين ماهيت تصوف است كه خيال گرائي محض را «باطن گرائي» ناميده و «واقعيات» و «واقعيت گرائي» را به خيال تبديل مي كند، كه

كلّما في الكون وهمٌ او خيال

 

او عكوسٌ في المرايا او ظلال

سرود همه جائي تصوف است كه صوفيان هر جامعه با زبان و ادبيات خودشان سر مي دهند.

بايد اذعان كرد كه اتحاديه مسيحي و يهودي، تا اين اواخر برخورد كاملاً خردمندانه اي با كابالا داشته است؛ هرگز كاباليسم را به مشروعيت كامل نشناختند، كابالا هميشه با عدم مشروعيت همراه بوده است.

برخوردشان با كابالا تنها به عنوان وسيله اي براي ترميم همان «يأس و نا اميدي» كه در بالا بيان شد، بود و صرفاً به عنوان ابزار از آن استفاده كردند.

در اين اواخر گويا رشته اين كنترل خردمندانه از دست شان در رفته گروه ها و فرقه هاي كاباليست ظاهر مي شوند مانند شيطان پرستي و گروه هاي ديگر كاباليست.

البته استفاده ابزاري از كابالا در برابر مسلمانان به صورت يك برنامه مداوم تا به امروز (هم در زمينه جنگ نرم و هم در عرصه توليد و جنگ اقتصادي و هم در عرصه نظامي، براي سلطه بر جوامع غير مسيحي و غير يهودي) مورد استفاده قرار گرفته و مي گيرد. در هر دو بستر استراتژيك:

1- در بستر عامل اتحاد عملي مسيحي و يهودي براي به فساد كشيدن جوانان جامعه هاي ديگر به ويژه مسلمانان در عرصه جنگ نرم، همان طور كه در اندلس (اسپانيا) عملي شد.

2- در شكستن چهار چوبه هاي ديني و از هم پاشيدن اصول دين به ويژه دين اسلام، يعني كاري كه محي الدين كرد و جاده را براي جنگ هاي اندلس، جنگ هاي صليبي و حمله مغول هموار ساخت.

ماسونيسم و جريان مداوم فراماسونري: از زمان هاي ديرين و در اعماق قرون وسطي، ماسون ها و بنّايان و معماران كليساها كه در آن عصر سلطه كليسا، به ساختن كليساها مي پرداختند، چون خود را بندگان مقرب خدا و آباد كننده معابد الهي مي دانستند، مدعي شدند اگر پاپ ها، كشيش ها، راهبان و قديسان برگزيده ترين بندگان خدا هستند ما نيز دستكم در آخر صف آن بندگان مقرب هستيم بايد با ديگر مردمان (كشاورزان، پيشه وران) فرقي داشته باشيم و موفق شدند فرقه ماسونيسم را تاسيس كنند.

پيدايش چنين جريان فكري در آن روز اروپا كه نظام فئودالي كليسائي بر همگان مسلط بود حتي بر پادشاهان، و همه مردم را برده كليسا مي دانست، هيچ توجيهي نداشت مگر بر اساس نوعي «باطن گرائي» و توجيهات صوفيانه، توجيهاتي كه اجازه مي داد يك طبقه ديگر در كنار طبقه اشراف و طبقه كليسا، ايجاد شود و بر طبقات ممتاز جامعه افزوده گردد.

پس از سقوط نظام سلطه كليسا كه كليسا سازي از رونق افتاد، لژها (كلاس ها)ي ماسوني به محفل هاي خصوصي و محرمانه طبقه اشراف تبديل گشت.

ماسون ها در آموزش هائي كه در كلاس ها (لژها) به آن مي پرداختند، علاوه بر آموزش معماري و بنائي، آموزش هاي ديني نيز داشتند، بديهي است كه اين تعليمات با تعليمات رسمي كليسا متفاوت بوده و الّا نيازي به تكرار آن ها در لژها نبود.

با تبديل لژهاي ماسوني به لژهاي فراماسوني، جنبه صوفيانه كاباليسم يعني «تسامح در اصول و ارزش هاي دو  دين يهودي و مسيحي»- توجه فرمائيد: مسيحيان كه اساس اصول فروع دين شان را از تورات مي گيرند و تورات كتاب عهد عتيق شان است، اول يهودي هستند سپس مسيحي- كاملاً بر لژها مسلط شد. زيرا آموزش هاي معماري از بين رفته بود.

كاباليسم در صورت و ماهيت فراماسونري كاملاً با اصول و فروع اوليه كاباليسم، تا به امروز ادامه دارد و هنوز هم جنبه محرمانه و راز و رمز آلود بودن خود را از دست نداده است. كه باز در دو بستر جريان دارد:

1- فراماسونري در اروپا و همه جوامع غربي، ابزاري است براي اتحاد مسيحي و يهودي و واقعاً‌ در افق «فرا مسيحي و فرا يهودي» كار مي كند و هر وقت لازم شد نسخه ها و بل تصميم هاي خود را براي مقابله با ديگر ملل، ارائه مي دهد.

2- نقش فراماسون ها در جوامع ديگر مثلاً در مصر، ايران و تركيه و هر كشور غير غربي، براي از بين بردن دين جامعه ها و تربيت شخصيت هاي برجستة آن ها بر اساس تعاليم و اصول كابالا مي باشد.

تصوف در هر جامعه (در ميان همه مردمان جهان با نژادها و اديان مختلف) آئين اشراف هاي مفتخور و راحت طلب بوده و هست خواه در قالب كاباليسم و خواه در قالب صوفيان ما و خواه در هند و چين و مصر باستان يا يونان باستان و...

كاخ سهل بن عبدالله شوشتري با كاخ هاي شاهان رقابت مي كرد و كاخ نعمت الله ولي در ماهان پس از قرن ها هنوز هم با كاخ هاي بزرگ جهان رقابت مي كند.

فراماسونري يك جريان مخفي و محرمانه در اروپا است. زيرا آنان كاباليسم را (همان طور كه گفته شد)‌ خردمندانه كنترل مي كردند. و در ميان جوامع ديگر نيز يك جريان مخفي و محرمانه است زيرا يك جنگ نرم است.

اگر خواسته باشيد اصول كاباليسم را بشناسيد همان اصول فراماسوني است البته با رنگي متفاوت در جزئيات.

اظهارات «مراد اوزگن» فراماسونر ترك كه يك محقق ترك است، درباره كاباليسم، شنيدني است.

بهائيت: ادوارد براون در «تاريخ ادبيات ج4» مي نويسد كه بهائيت و انگاره هايش زائيچه مكتب ملاصدرا است. و جناب آشتياني در «شرح حال و آراي فلسفي ملاصدرا»[10] بر او و نيز بر اقبال لاهوري، خرده مي گيرد كه چرا بهائيت را فرزند ملاصدرا مي دانند. البته من سخن اين هر دو را تلخيص و نقل مراد كردم.

آشتياني به سلسة ‌اشخاص كه بابيت و بهائيت را بنا نهادند، توجه دارد و آن را به شيخ احمد احسائي مي رساند. اما حقيقت اين است كه ما هيچكدام از عقايد اصلي بهائيان را در آثار احسائي نمي يابيم، اما همه آن ها