شنبه 3 تير 1396/ Sat 24 June 2017
  • امام باقر(ع) : شرّقا و غرّبا لن تجدا علماً صحيحاً الّا شيئاً يخرج من عندنا اهل البيت خودتان را به مشرق و مغرب بزنيد علم صحيح پيدا نمى كنيد مگر چيزى كه از پيش ما اهل بيت صادر شود.
کدمطلب : 1784
پرستش اسماء الله

نام مقاله: پرستش اسماء الله

نویسنده: مرتضی رضوی

تاریخ: پائیز 1387

پرستش اسماء الله

پاسخ به چند پرسش ایمیلی

اسماء و صفات خدا.

پرستش اسماء خدا.

مشکل فرقه منحرف «واقفیه» با گزارۀ «الائمةُ اثنا عشر».

الباطل فرقةٌ واحدةٌ.

همۀ مکتب ها و بینش ها (غیر از تشیع ولایتی) باید پلورئالیسم و هرمنوتیک مطلق، را بپذیرند و پذیرفته اند.

پوپریسم و سرقت از ابوالعلای معرّی(؟)

معنی صحیح «صفات خدا عین ذاتش هستند» و برداشت نادرست از آن.

ارسطوئیان و تعریف های اثباتی شان.

خطر بودائیّات و یونانیّات در زمان ظهور امام زمان (عج).

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جناب آقای ترابی

 

سلام علیکم. در پاسخ به پرسش جناب عالی با تشکر از الطاف شما به استحضار می رسانم که سایت بینش نو از پاسخ به پرسش ها معذور است (قبلاً نیز این موضوع اعلام شده است) زیرا برای چنین کار گسترده ای امکانات لازم را ندارد. اما نظر به این که در متن سوال شما نکته ای مهم وجود دارد چند سطری توضیح می دهم و از این که زمینه این بحث را فراهم کردید تشکر می کنم. سوال کرده اید:

پیام و محتوای حدیث شماره 1 باب «حدوث اسماء» اصول کافی، و مراد از آن چیست؟

پاسخ: ابتدا به عنوان باب یعنی «باب حدوث اسماء» توجه فرمائید یعنی اسامی خدا حادث هستند؛ پرسش این است «آیا اسم های خدا مانند خود خدا ازلی هستند یا حادث و پدیده هستند؟- ؟» آیا تا خدا بوده اسم های قادر، عادل، خالق، رحمان، رحیم، موجد، مبدع، مبدء، منشئ و ... نیز بوده اند؟ مرحوم کلینی در عنوان این باب می گوید: اسامی خدا همگی پدیده اند این اسم ها همگی بعدها پدید شده اند، ازلی نیستند.

باید بدانیم: خداوند «صفت» ندارد: نهج البلاغه خطبه اول: اوّل الدّين معرفته، وکمال معرفته التّصديق به، و کمال التّصديق به توحيده، و کمال توحيده الاخلاص له، و کمال الاخلاص له نفی الصفات عنه، لشهادة کل صفة انّها غيرالموصوف، فمن وصف الله سبحانه فقد قرنه، و من قرنه فقد ثنّاه، و من ثنّاه فقد جزّأه، و ... و نیز حدیث سوم از همان باب و در منابع دیگر.

و از جانب دیگر می دانیم که همان صفات که برای خدا می شماریم اسم های خدا هستند مثلاً قادر هم صفت خدا است هم اسم خدا وهمین طور خالق، عادل، رحمان و... بنابراین خدا نه اسم دارد و نه صفت.

حال که خدا نه اسم دارد نه صفت پس این همه اسامی و صفات چیست که برای خدا می شماریم و در قرآن نیز آمده اند؟ در حدیث دوم از همین باب می فرماید نام گذاری و انتخاب این اسماء برای خدا، به خاطر این است که انسان نمی تواند بدون اسم وصفت رابطه برقرار کند یعنی وجود این اسماء به خاطر «عجز انسان» است وگرنه خدا نه اسم دارد و نه صفت.

این که می گوییم خدا عالم است یعنی «جهل به او راه ندارد»، خدا قادر است یعنی عاجز نیست، و هر اسم یا صفت خدا برای نفی یک نقص از خدا می باشد.

نام ها و اسامی دیگر اشیاء همگی یک صفت را بر مسمّای شان اثبات می کنند: درخت، صفت درخت بودن را  به آن گیاه اثبات می کند، حیوان صفت حیوانیت را بر آن موجود اثبات می کند. و همین طور است همۀ اسم های جنس، نوع، قسم و اسم های اعلام. اما اسامی و صفات خدا هیچ صفتی را برای خدا اثبات نمی کنند بل که هر کدام یک نقصی را از خدا نفی می کنند.

این است فرق مهم اسم خدا با اسم مخلوق. یعنی در واقع نه اسمی برای خدا قائل هستیم و نه صفتی.

بنابراین این اسم ها و صفت ها وقتی پدید آمده اند که انسان پدید آمده است تا اولاً انسان بتواند با خدای خویش رابطه برقرار کند زیرا انسان با چیزی که بی نام باشد نمی تواند رابطه برقرار کند و اساساً نمی تواند درباره آن فکر کند.

ثانیاً: انسان بتواند به وسیله آن اسامی و صفات نواقصی را از ذات خداوند نفی و سلب کند.

نکته مهم: بنابراین اسامی خدا «مخلوق» هستند، یعنی ازلی نبوده و پدیده هستند که لفظ آن ها با پیدایش زبان پدید شده و مفهوم شان نیز با پیدایش ذهن انسان پدید شده اند.

هر اسمی غیر از «لفظ»- حروف- و مفهوم آن لفظ، چیزی نیست.

این نکته که بیان شد خیلی مهم است و در ادامۀ بحث به آن نیاز داریم.

پرستش اسماء الله:

هیچ وقت از خود نمی پرسیم که زمینه صدور این قبیل حدیث ها که تاکید دارند اسامی خدا حادث هستند، چیست؟ و به اصطلاح هرگز به سراغ شأن صدور این حدیث ها نمی رویم. من نمی گویم هر حدیثی شأن صدور دارد همان طور که هر آیه ای شأن نزول ندارد. اما وقتی که یک «باب» از حدیث ها تاسیس می شود یعنی ائمّه طاهرین به موضوع آن باب عنایت ویژه ای داشته اند لابد زمینه ای در شرایط جامعه وجود داشته که از اهمیت خاصی برخوردار بوده است به ویژه اگر مسئله از مسائل توحیدی باشد که خطرناک ترین لغزشگاه در تاریخ زندگی بشر بوده است.

در طول تاریخ چیزی به نام «شرک» تنها دو منشأ داشته است:

1- پرستش فرشتگان: هر دینی می آمد و توحید را تبیین می کرد سپس افراد عوام فریب، فرشتگان را به خدایان تبدیل می کردند که همگی این خدایان زیر نظر آن خدای واحد، کار می کنند. شرک عرب و شرک یونان از همین قبیل بود. عرب ها فرشتگان را دختران خدا می دانستند[1]و برای آن ها تندیس (بت) درست می کردند. و یونانیان برخی از فرشتگان را پسر خدا و برخی دیگر را دختر او می دانستند و آن همه خدایان پرشمار داشتند و برای شان تندیس و بت، درست کرده و می پرستیدند[2] و همۀ آن ها را خدایانی زیر نظر خدای واحد می دانستند و هیچ مردمی در تاریخ بشر وجود «خدای واحد» را انکار نکرده است[3].

2- پرستش اسماء الله: زمانی که مسیحیت اروپا را گرفت، در واقع اروپا مسیحی نشد بل مسیحیت اروپایی شد در همه ابعاد. از جمله درباره خدایان پرشمار؛ اسماء الله می رفت که جای خدایان پر شمار یونان را بگیرد و هر اسمی یک خدا شود گرچه به آن حد نرسید.

مسلمانان در مباحث توحیدی، کلامی از صفات خدا بحث می کردند و اسماء الله در محور بحث های شان قرار نداشت. ابن میمون اندلسی بحث به محور اسماء الله را به میان مسلمانان آورد که این موضوع را در جلد دوم «محی الدین در آینه فصوص» آورده ام. پیش از آن نیز افرادی بودند که هر از گاهی درباره اسماء به غرض ورزی می پرداختند. امامان شیعه برای پیش گیری از بروز چنین شرکی در میان مسلمانان، می کوشیدند.نه تنها می گفتند اسماء حادث هستند بل می فرمودند اساساً خداوند نه اسم دارد نه صفت همان طور که بیانات دقیق و مستدل علی (ع) را در نهج البلاغه می بینیم که نمونه ای از آن را در اول بحث آوردم و ده ها حدیث دیگر داریم که مرحوم کلینی تنها چند تائی از آن ها را آورده است.

شأن صدور این بیانات و احادیث، پیش گیری از این خطر بود. متأسفانه پس از اقدام ابن میمون، بهانه خوبی به دست صوفیان افتاد و محی الدین اسما پرستی اروپائیان را در میان مسلمانان به بالا ترین حد رسانید و رسماً اعلام کرد که هر اسم خدا یک خدا است که همگی زیر نظر «الله» کار می کنند و الله همۀ کارها را به آن ها تفویض کرده است.

شرک همیشه در لباس دین و در لباس توحید به جامعه نفوذ می کند.متاسفانه در میان حدیث های این باب یک حدیث نفوذی وارد شده که مورد سؤال شما هم هست و به شرح آن خواهم پرداخت. در این جا باید یادآوری شود اسماء الله مقدس هستند هر نام خدا زیباست «له الاسماء الحسنی»،[4] اما فقط «اسم مقدس» و «اسم زیبا» هستند نه یک «موجود عینی خارجی»، فقط لفظ مقدس و زیبا با مفهوم مقدس و زیبا، هستند. و چون برخی از بزرگان ما درباره این قداست و زیبائی بحث کرده اند عده ای آن را دست آویز کرده و به ترویج پرستش اسماء در جامعه ما پرداخته و می پردازند.

اما سوال شما درباره حدیث شماره 1 آن باب: به موارد زیر توجه فرمائید:

1- سند حدیث: علی بن محمد، عن صالح بن ابی حمّاد، عن حسین بن یزید، عن الحسن بن علی بن ابی حمزه، عن ابراهیم بن عمر، عن ابی عبدالله(ع).

علی بن محمد: شخصی مجهول و ناشناخته و توثیق نشده است (معجم الرجال خوئی ج13 ص188).

صالح بن ابی حمّاد: توثیق نشده مورد اتهام هم هست (همان، ذیل صالح بن ابی حمّاد).

حسین بن یزید (بن محمد بن عبدالملک النوفلی) متهم به غلوّ است. نجاشی می گوید روایتی از او ندیدیم که به غلوّ او دلالت کند (همان، ذیل حسین بن یزید).

اما باید گفت: همین حدیث دلالت بر پذیرش سخنان افراط آمیز دارد اگر مصداق غلوّ درباره ائمه نباشد. دستکم افراط و غلوّ در باب توحید است.

الحسن بن علی بن ابی حمزه (بطائنی): واقف ابن واقف است و در متون رجالی مطعون، ملعون وکذّاب نامیده شده و به اصطلاح خباثت او مشهورتر از آن است که توضیح داده شود. پدرش از بنیان گذاران و رهبران واقفیه و دشمن امام رضا علیه السلام بود و خودش بدتر و خطرناک تر از پدرش بوده است.

ابراهیم بن عمر: نجاشی او را توثیق کرده گرچه ابن الغضائری او را تضعیف کرده است. به هر صورت مطابق نظر نجاشی او را ثقه می دانیم ولی واقف ابن واقف کذّاب، این حدیث را به او بسته است.

2- متن حدیث: برای توضیح متن و محتوای این حدیث، نگاهی تحلیلی و مختصر بر رفتار کاربردی واقفیان ضرورت دارد: واقفیه و هر فرقه ای که از راه اصلی منشعب و جدا می شود ناچار است برخی از اصول راه اصلی را انکار کند و برخی دیگر از آن ها را تحریف و یا دست کم تاویل نماید.

این ویژگیِ قهریِ فرقه های انشعابی در هر دین است و منحصر به اسلام نیست. حتی انشعابات سیاسی وحزبی نیز چنین است.

وقتی که اکثریت مسلمانان در ماجرای سقیفه از راه مشخص رسول اکرم (ص) منشعب شدند، اصل ولایت را انکار و اصل وصایت را نیز تاویل کردند. و همچنین همۀ 72 فرقه که همگی از اسلام ولائی جدا شدند.

واقفّیه نیز ناچار بودند که اصولی را انکار یا تحریف و یا تاویل نمایند بزرگ ترین مشکل آنان اصل «الائمة اثنا عشر» بود که سنی و شیعه به طور متواتر (و دستکم به طور مستفیض) از پیامبر اکرم (ص) نقل کرده بودند که:  «الائمة اثنی عشر». سنیان چهار نفر از این دوازده امام را ابوبکر، عمر، عثمان و علی(ع) می دانستند درباره هشت نفر دیگر ابتدا به دنبال گزینش در میان خلفای اموی بودند مثلاً عمربن عبد العزیز را که در نظرشان ظاهرالصلاح بود- در واقع حیله گرترین خلیفه اموی بود وحدیث می گوید : الّلهم العن بنی اميّة قاطبةً- را یکی از آن دوازده نفر قلمداد می کردند و همگام با زمان پیش می رفتند تا افرادی را پیدا کرده و عدد را تکمیل کنند تا بالاخره تسلیم شدند و حدیث های مزبور را همچنان رها کردند و به پشت گوش انداختند.

سران واقفیه علاوه بر حدیث های مذکور که مشترک میان شیعه و سنی بود و از پیامبر (ص) نقل می شد، خودشان حدیث های فراوانی از ائمه طاهرین نقل کرده بودند که ائمه دوازده نفر هستند. اکنون در امام هفتم توقف کرده اند. چه کنند؟ به ویژه با حدیث هائی که خودشان آورده اند چه کنند؟

حسن بن علی بن ابی حمزه (مانند پدرش علی بن ابی حمزه) این حدیث را در همین راستا جعل کرده است تا دوازده امام را به دوازده اسم خدا، تحریف کند، می گوید : خداوند یک اسم آفرید و آن را «کلمۀ تامّه» قرار داد و آن کلمه را چهار جزء کرد، یک جزء از آن را مکنون و مخزون داشت و سه جزء آن را ظاهر کرد و برای هر کدام از سه اسم ظاهر، چهار رکن قرار داد و این است دوازده رکن.

به عبارت او دقت کنید «فذلک اثنی عشر رکناً». نمی گوید «فکان اثنی عشر رکناً». به وسیله لفظ «فذلک» اشاره می کند به همان رقم دوازده که در ذهن شیعیان و مسلمانان معهود و محفوظ است. با این ترفند در صدد است دوازده امام را به دوازده اسم خدا، تحریف کند و نتیجه بگیرد که مراد از دوازده امام دوازده اسم خداست وگرنه تعداد امامانی که انسان هستند، همان هفت نفر است.

دو گروه از علمای ما به این حدیث روی خوش نشان داده اند:

1- نویسندگان متون حدیثی که در صدد تامین و تهیه جامع حدیثی و منبع حدیثی بوده اند از آن جمله شیخ بزرگ کلینی قدس سرّه، این دانشمندان بر خود وظیفه می دانستند که حدیث ها را جمع کرده و در اختیار اهل دانش و تحقیق قرار دهند که اگر چنین نمی کردند کارشان ناقص بود.

2- علمائی که سعی می کردند حتّی الامکان هیچ حدیثی را رد نکنند تا جائی که در یک حدیث احتمال معنی صحیح وجود دارد، به آن احتمال حمل کنند.

مرحوم علامه مجلسی در بحار هر دو انگیزه را درباره این حدیث داشته است. زیرا بحار «منبع» است و باید همۀ حدیث ها در آن بیاید و چون انگیزه گروه دوم را نیز داشته در ذیل این حدیث می گوید : این حدیث از احادیث متشابه و اسرار غامض است که جز خدا و راسخین در علم، تاویل آن را نمی دانند پس بهتر است که نسبت به آن سکوت کنیم و اعتراف کنیم که فهم ما عاجز از درک آن است لیکن به پی روی از دیگران که در این حدیث سخن گفته اند سخنی بر سبیل احتمال می گوئیم[5].

آن گاه به برداشت احتمالی خود در فقرات این حدیث می پردازد. و مرادش از دیگران از جمله کسانی هستند که برای اصول کافی شرح نوشته اند از آن جمله ملا صدرا. مجلسی در توضیحاتی که می دهد بهانه ها را از دست آنان می گیرد.

درست است درباره هر حدیث باید محتاط بود و گستاخانه به رد حدیث نپرداخت، اگر باب این گستاخی باز شود سنگ روی سنگ باقی نمی ماند. اما وقتی که یک حدیث آن همه اشکال در سند دارد و محتوایش نیز هم دارای غلط ادبی و هم حاوی تناقضات است و در همین حال بهانه هایی برای منحرفین می دهد، چه دلیلی داریم که چنین حدیثی را که خود به خود مردود است مردود ندانیم. به ویژه امروز که افراد فعّال در جریان تصوف مدرن و عرفان بازی نوین محکم به این حدیث چسبیده اند و به شدت درباره آن و با استفاده از آن کار می کنند.

به سه داستان زیر توجه بفرمائید:

پس از آن که طوفان ارتجاعی تصوف نوین و مکتب ملاصدرا زیر ضربات استدلال ضربه خورد، روزی دو نفر از حضرات پیش من آمدند که: اکنون که شما این عرفان را رد می کنید عقل حکم می کند که جای گزین آن را نیز معرفی کنید عرفان امام صادق (ع) را به جامعه ارائه دهید.

گفتم عرفان اهل بیت (ع) همان علم اهل بیت (ع) است ما عرفانی جدا از علم نداریم تا چه رسد که عرفان مان ضد علم و ضد عقل باشد، ما عشق مان عقل مان را دود نمی کند و در شناخت و معرفت هیچ ارزشی به چیزی که عشق و شهود نامیده می شود نمی دهیم. وعقل در مکتب اهل بیت (ع) عقل است نه انتزاع گرائی ذهنی ارسطوئیسم که انتزاعات ذهنی خیالی را «معقول» نامیده اند در حالی که آن چه در ارسطوئیات به کار نرفته عقل است.

گفتند: ما آمده ایم متنی را از اهل بیت (ع) به شما پیشنهاد دهیم که ارتباطی با عشق یا ذهن گرائی ارسطوئی ندارد و جان مایه عرفان اهل بیت (ع) است.

کتاب را باز کردند واین حدیث را برایم خواندند.

ابتدا سند حدیث را همان طور که شرح دادم برای آن دو آقا توضیح دادم، گفتم در متن حدیث نیز این گونه که شما بیان کردید دقیقاً مبنای ناهنجار محی الدین را از این حدیث در آوردید؛ او معتقد است که هر اسم خدا یک خدای واقعی است وبه تعداد اسامی خدا، خدایانی وجود دارند که همگی این خدایان پرشمار زیر نظر خدائی که «الله» نامیده می شود کار می کنند. شما هم مطابق این حدیث جعلی معتقد می شوید که 360 اسم خدا در آن اوایل خلق شده اند و هر کدام «فعل» دارند. این عرفان محی الدین است نه عرفان اهل بیت (ع).

سپس معلوم شد که آقایان از همان ها هستند آمده اند به من تذکر دهند که مواضع من بر خلاف این حدیث است نه برای ارائه یک پیشنهاد.

گفتند می دانید که رقم 360 یک رقم مقدسی است مطابق درجات دایره است و نقش دایره نیز در کائنات عام شمول است و نیز رقم 12 و رقم 3، و این حدیث پایگاه اسمای خدا را از «یک» شروع کرده به سه می رساند سپس به 12 و آن گاه به 360 می رساند.

گفتم: اگر کمی هم ادامه دهید و روی این تخیلات پیش بروید از «ما فی جبّتی الا الله» جنید گذشته و به «سبحانی ما اعظم شأنی» بایزید می رسید و از آن هم عبور کرده به «انا الحق» حلاج می رسید. چرا به جای دلیل مغلطه می کنید به خیال پردازی می چسبید؟!؟ اگر جلد دوم محی الدین در آئینه فصوص را خوانده باشید او را بهتر می شناسید، بت پرستان عرب نیز دقیقاً 360 بت در درون کعبه گذاشته بودند و معتقد بودند که همۀ آن خدایان زیر نظر «الله» کار می کنند. کار او احیای بت پرستی تحت عنوان «اسماء الله» بود. شما لطف کنید تنها یک حدیث دیگر در تایید این حدیث واقف ابن واقف بیاورید که نمی توانید بیاورید مگر به جعلیات صوفیان متمسک شوید و یا به عنوان مقدس «حدیث قدسی» متوسل شوید و هر دروغ بی سند را حدیث حساب کنید آن هم حدیث قدسی!- !

و گفتم: این اسم ها اساساً وجود نداشتند با پیدایش انسان و زبان، پیدایش یافته اند، و انسان در همین دیروز پیدایش یافته است.

شب دقیقاً به ساعت یک رسید آقایان از ساعت نه تشریف آورده بودند که مأیوسانه رفتند. پس از چند ماه یکی از حضرات صدیق و ضد صوفی تشریف آورد او نیز پیش نهاد بالا را درباره این حدیث داد و شادمان بود که جای گزین خوبی برای عرفان نو پدید، آورده است. پس از بحث مشروح بالا که با او نیز در میان رفت، گفتم: کمی فکر کن ببین چه کسی شما را به این حدیث جعلی رهنمون شده است هر کس که باشد می خواهد مثلاً به ما تذکر دهد که ریشه این تصوف بازی در احادیث اهل بیت (ع) هم هست. روشن شد که ماجرا همان بوده است.

و همچنین یک بزرگوار دیگر نیز تشریف آورده واین حدیث را به رخ می کشید.

اکنون به فقرات متن این حدیث جعلی توجه کنید: فقراتی از آن را می توان به دو صورت خواند؛ در قرائت واقع گرایانه هر جمله آن یک تناقض آشکار است می گوید: «انّ الله تعالی خلق اسماً بالحروف، غیر متصوّت»: خداوند متعال اسمی به وسیله حروف خلق کرد که قابل صوت (قابل تلفظ به زبان نبود). در حالی که حرف یعنی همان صوت و حروف یعنی قطعات صوت. نتیجه این می شود که آن اسم هم از حروف تشکیل شده بود و هم از حروف تشکیل نشده بود، که یک تناقض آشکار است.

می گوید: «و باللفظ، غیر مُنطق»: آن اسم با لفظ خلق شده بود اما قابل تلفظ نبود. و همچنین سه گزاره بعدی که همگی مصداق بارز تناقض هستند. تنها کسی که در تاریخ، تناقض را می پذیرد و عقایدش را بر آن مبتنی می کند محی الدین است که در جلد دوم «محی الدین در آینه فصوص» به طور مشروح توضیح داده ام.

قرائت بالا را قرائت واقع گرایانه نامیدم، برای این که مطابق اصول و قواعد ادبی زبان عرب است. در مقابل آن قرائت خوشبینانه هست که چنین خوانده می شود: «انّ الله خلق اسماً، بالحروف غیر متصوّت»: خداوند متعال اسمی را به وسیله حروفی خلق کرد که آن حروف صدا نداشتند (به صوت و صدا در نمی آمدند).

در این صورت از بارز بودن تناقض کاسته می شود و مخاطب احتمال می دهد که شاید نوعی حروف بوده بی صدا و ما از درک آن عاجز هستیم. اما در این صورت مطابق قواعد ادبی باید می گفت «غیر متصوت بالحروف» یعنی «جار و مجرور» را بر «متعلق خود» مقدم نمی داشت. در این عبارت هیچ دلیلی برای «تقدم جار و مجرور» وجود ندارد و آنان که خوشبینانه معنی می کنند قاعده عربی را رعایت نمی کنند چه دلیلی هست که معنی مطابق قواعد عربی را کنار بگذاریم و رفتار مخالف قاعده را برگزینیم- ؟ شبیه این است که «غیرالمغضوب علیهم» به صورت «علیهم غیرالمغضوب» باشد.

در مواردی تقدم جارومجرور بر متعلق خود صحیح است و گاهی لازم است اما این مورد از آن موارد نیست. اگر زیر بار این تکلّف نمی رفتند همگان آن را ردّ می کردند حتی اگر سند خوبی هم داشت.

بنابراین، این حدیث در اولین جمله اش به یکی از دو نقص مبتلا است یا به تناقض که در تکّه بعدی نیز تکرار می شود در قرائت واقع گرایانه. و یا به لنگی ادبی در قرائت خوشبینانه. اکنون ما با همان قرائت خوشبینانه پیش می رویم:

و باللّفظ غیر مُنطَق: قابل گویش به وسیله لفظ نبود.

و بالشّخص غیر مجسّد: قابل کالبد به وسیله تشخص، نبود.  

و بالتّشبیه غیر موصوف: قابل صفت به وسیله شبه و تشبیه، نبود.

و باللّون غیر مصبوغ: قابل رنگ به وسیله آمیزش رنگ، نبود.

در قرائت واقع گرایانه این چهار فقره نیز دارای تناقض هستند.

منفیٌّ عنه الاقطار: ابعاد به آن راه نداشت (فاقد ابعاد سه گانه بود).

مبعّدٌ عنه الحدود: حد ها از او دور بودند (حدّی نداشت).

محجوب عنه حسّ کل متوهّم: حس توهم کننده به آن دست نمی یابد.

مستترٌ غیر مستور: نهان است اما بدون ستر (بدون هیچ پوششی نهان است).

اسم یا هر چیزی که خلق شده اما نه بُعد (عرض و طول) دارد نه حدّ، نه رنگ دارد نه صفت، نه تشخص دارد نه صورت، نه قابل حس است و نه قابل وهم، چنین چیزی فقط خداست. چنین چیزی «لامکان» است زیرا چیزی که بُعد ندارد مکانمند نمی شود، پس یا عدم است یا لایتناهی است و غیر از خدا هیچ چیزی لایتناهی نیست.

آن چه در ارسطوئیات «مجردات» نامیده می شوند یک غلط درشت و بدیهی است زیرا غیر از خدا هیچ چیز فارغ از زمان و مکان نیست.

امروز از بدیهیات فیزیک نظری است که اگر چیزی لا مکان باشد، لا زمان هم هست. زیرا نفی مکان از چیزی دقیقاً عین نفی زمان از آن چیز، است. البته بدون استفاده از فیزیک نیز مسئله خیلی روشن است و در آغاز کتاب «تبیین جهان و انسان» توضیح داده ام و در این جا تکرار نمی کنم.

بنا بر این آن اسم هم ازلی بوده و هم بی نهایت، و آوردن کلمه «خلق» بیهوده است یک چیز ازلی خلق نمی شود، و این حدیث جعلی خودش، خودش را نقض می کند.

فجعله کلمةً تامّةً علی اربعة اَجزاء: خداوند آن اسم را کلمه ای تام قرار داد که چهار جزء داشت.

چیزی که بعد ندارد چگونه جزء دارد!؟! شاید یک ارسطوئی بگوید در عبارت «الانسان حیوان ناطق» حیوان یک جزء انسان است و ناطق جزء دیگر آن. آن اسم نیز می تواند جزء داشته باشد.

جواب: با صرف نظر از این که خود این تعریف غلط است، اگر مراد انسان عینی و موجود خارجی باشد می بینیم که دارای بعد، مکانمند و زمانمند است. و اگر مراد مفهوم ذهنی انسان باشد در این صورت این اجزاء انتزاعات ذهنی هستند نه اجزاء عینی و خارجی. در حالی که در این متن سخنی از یک اسم است که خلق شده و وجود خارجی دارد.

معاً لیس منها واحدٌ قبل الاخر: آن اجزاء چهارگانه همزمان با هم پیدایش یافتند هیچ کدام بر دیگری سبقت نداشت.

این فقره تصریح دارد که هم خود آن اسم و هم اجزایش زمانمند بوده اند و باید مکانمند هم باشند پس چگونه فاقد بعد بوده و یا بوده اند!؟ این نیز تناقض دیگر. این تناقض حتی با اصل نادرست «صدور» که ارسطوئیان باور دارند سازگار نیست؛ یعنی گفته شود خود آن اسم نه زمانمند بوده و نه مکانمند اجزایش زمانمند و مکانمند شده اند. و فقرات قبلی ایجاب می کند که خود آن اسم باید «بسیط مطلق» باشد و مصداق «واحد» در ذات، و خود ارسطوئیان می گویند «الواحد لا یصدر منه الّا الواحد» چگونه چهار چیز از یک چیز واحد صادر می شوند؟[6]

فاظهر منها ثلاثة اسماء لفاقه الخلق اليها: سه اسم از آن چهار اسم را ظاهر کرد به خاطر نیاز مردم به آن ها.

و حجب منها واحداً و هو الاسم المکنون المخزون: و یکی از آن ها را پنهان داشت و آن اسم مکنون و مخزون است.

فالظاهر هو الله تبارک و تعالی: آن سه اسم ظاهر، عبارت اند از «الله»، «تبارک» و «تعالی».

آیا این سخن امام (ع) است؟ تبارک فعل است نه اسم و همچنین تعالی. اگر جاعل حدیث می گفت متبارک و متعالی تا حدودی متناسب می شد او حتی این نکته را نیز در نظر نگرفته همان طور که صوفیان همه جا از این بی مبالاتی ها دارند.

و سخّر سبحانه لکلّ اسم من هذه الاسماء اربعة ارکان: خداوند سبحان تسخیر کرد برای هر کدام از آن اسم ها چهار تا رکن.

فذلک اثنی عشررکناً: پس این می شود 12 رکن (اصل هدفش همین جمله است).

ثمّ خلق لکل رکن منها ثلاثين اسماً فعلاً منسوباً اليها: سپس قرار داد برای هر رکن 30 اسم هر کدام با کار منسوب به خودش.

جمع اسماء 12 رکن می شود 360 اسم که هر کدام به کار خود مشغول و بخشی از امورات جهان را اداره می کنند، دقیقاً خدایانی به تعداد بت های عرب که در داخل کعبه گذاشته بودند، 360 خدائی که همگی زیر نظر «الله» کار می کردند. این حدیث خیلی به درد محی الدین می خورد چرا او از این حدیث استفاده نکرده؟ اولاً او خیلی کم و نادر به سخنان منسوب به اهل بیت (ع) توجه می کند و در واقع اعتنائی به ائمه طاهرین ندارد. ثانیاً: تعداد 360 خدا برای او کافی نیست خدایان او خیلی پر شمارتر از این رقم است زیرا برای صاف کردن جاده صلیبیان و حمله مغول 360 خدا کم بود. واقعاً نیز این رقم خدا برای پدید آوردن روح رخوت و خمودی در جامعۀ مسلمانان و پدید آوردن فرقه های «یزیدیه شیطان پرست»، «تومان توکدی»، «خروس قران» و ... که در سرزمین های دو سوی جاده ابریشم از روم تا مرز مغولستان، به وجود آورد، کافی نبود. (شرح در محی الدین در آینه فصوص ج 1و 2 ).

سپس جناب واقفی به شمارش آن 360 اسم می پردازد:

فهو الرّحمن، الرّحیم، الملک... الی آخر.

چرا 360 اسم؟ اگر مراد اسامی اصلی است بر خلاف حدیث شماره 2 از باب بعدی همین باب می شود که در حدیث هشام بن حکم، امام صادق (ع) می فرماید اسامی خدا 99 اسم است که مراد اسامی اصلی است.

رقم 360 برای تعداد اسامی خدا چیزی است که هیچ فرقه ای از فرقه های اسلام به آن معتقد نیست و برای همۀ اسامی خدا نیز نمی توان رقمی تعیین کرد زیرا این کار بسته به وسعت و تنگی هر زبان است؛ زبانی که از گستره بیش تر برخوردار است و بن واژه های زیادی دارد اسامی خدا در آن زبان بیش تر خواهد بود و زبانی که محدود تر است و دارای بن واژه های کم تر است اسامی خدا نیز در آن زبان کم تر خواهد بود. مثلاً اگر اسم های خدا را با فارسی اصیل بشماریم خیلی کم و کم تر خواهد بود. زیرا زبان فارسی با همه زیبائی و طنطنه دلنشین و سهولت، از نظر وسعت خیلی محدود است.

حتی بر اساس یک زبان وسیع مثلاً زبان عربی نیز نمی توان اسامی خدا را با رقمی معین تعیین کرد زیرا هر زبان وسیع نیز می تواند به مرور زمان وسیع تر شود و بن واژه های جدید در آن به وجود آید، بن واژه هائی که توان اشتقاق یک اسم جدید برای خدا را داشته باشند.

برای همین است که در هیچ حدیث متواتر، مستفیض، حدیث واحد صحیح، رقم معینی برای اسامی خدا تعیین نشده است. این واقف بن واقف کاری با رقم 360 ندارد مقصود اصلی او همان رقم 12 است که رقم بعدی پوشش آن است.

در دعای جوشن کبیر اسامی زیادی برای خدا ذکر شده لیکن این شمارش به عنوان تعیین و تحدید نیست و نمی گوید که اسامی خدا محدود به همین ها است.

به شرح رفت که اسامی خدا غیر از لفظ و حروف و مفهوم آن لفظ، چیزی نیستند و غیر از این شیئیتی ندارند.اما آقای واقف اسم خدا را یک «شیئ» عینی خارجی می داند. و شگفت این که پس از ردیف کردن آن جملات متناقض و این گزاره های بی