شنبه 3 تير 1396/ Sat 24 June 2017
  • امام باقر(ع) : شرّقا و غرّبا لن تجدا علماً صحيحاً الّا شيئاً يخرج من عندنا اهل البيت خودتان را به مشرق و مغرب بزنيد علم صحيح پيدا نمى كنيد مگر چيزى كه از پيش ما اهل بيت صادر شود.
کدمطلب : 1708
طوفان ارتجاع (پاسخ به چند پرسش در سایت)
طوفان ارتجاع

عنوان مقاله: طوفان ارتجاع (پاسخ به چند پرسش در سایت)

نویسنده: مرتضی رضوی

تاریخ: 09/06/1387 


                         

پاسخ به چند پرسش ایمیلی

چرا مقالات و کتاب هایم را تجدید چاپ نمی کنم و به نشر الکترونیکی بسنده می کنم؟

چرا سایت «بینش نو» بخش پاسخ به سؤال ندارد؟

چرا با هیچ جریان، گروه و حزب نتوانستم همکاری کنم؟

چرا به اظهارات اخیر دکتر سروش جواب نمی دهم در حالی که پاسخی مشروح به کتاب آقای مدرسی داده ام -؟

و چند پرسش دیگر.

با اجازه پرسش کنندگان محترم، می خواهم به همه پرسش های مذکور در یک روند عمومی سخن، در خلال هم پاسخ بدهم و داوری را به مخاطب محترم واگذارم (20/5/1387):

حلقات و جلسات مباحثه ای ما نیز مانند هر چیز دیگر ویژگی های مثبت و منفی دارد؛ صمیمانه می خواهم در این باره صحبت کنم: در گذشته خیلی دوست داشتم نوشته هایم چاپ و نشر شود (و هر نویسنده چنین است) و از کم لطفی ناشران در زحمت بودم، بگو مگوی نویسندگان و ناشران در هر جامعه ای بوده و هست اینان خود را مظلوم و آنان خود را معذور می دانند.

امّا مسئله در کشور ما از یک جهت بغرنج تر شده است: از دهۀ 20 شمسی یک حرکت «اندیشۀ علمی دینی» یا بگوئیم «اندیشۀ دینی علمی» آغاز شده بود؛ افرادی حوزوی و نیز تعدادی از دانشگاهیان موتور این حرکت را روشن کرده بودند؛ برخی از این افراد شخصیت صرفاً علمی و تحقیقی داشتند و برخی دیگر چاشنی سیاسی نیز داشتند که نویسندگان روحانی نشریه «مکتب تشیع» و نیز مهندس مهدی بازرگان از گروه دوم بودند. گرچه آثار به جای مانده حرکت مذکور امروز جلوه مهمی نداشته باشد اما در زمان خودشان بس مهم و به اصطلاح حیات بخش بودند.

این حرکت روز به روز کیفیت و کمیت بالنده ای را در طول سه و نیم دهه طی می کرد، تا حدّی که توانست در جهان سکولار (که دین داری به مثابۀ ننگ بود) اسلام و تشیع را به عنوان یک مکتب علمی در ابعاد مختلف اجتماعی در ذهن اکثریت مردم ایران، جای دهد. و بی تردید عامل اصلی زمینۀ انقلاب اسلامی، همین حرکت بود و همین طور عامل اصلی پیروز کنندۀ آن.

حتی اگر به قول جامعه شناسان از دیدگاه جبرهای اجتماعی بگوئیم: «انباشت سکولاریسم در شکم جهان مدرنیسم به حدّی رسیده بود که طبعاً و قهراً می بایست منفجر می شد و جامعه جهانی از نو متوجه دین و دین داری می گشت» که امروز چنین شده و همه جامعه ها هرکدام به سوی دین خود روی آورده است؛ حتی محور سیاست ها، بل محور جنگ ها، دین است، باز باید گفت نقطۀ انفجار این انباشتگی، کشور ما بود و روند تاریخ این قرعه را به نام جامعۀ ایران زد. چرا و به چه علت؟!؟.

اصالت جوهرۀ مکتب تشیع ولایتی[1]که امروز برای اکثریت دست اندرکاران علوم انسانی بیش تر شناخته شده است (گرچه چندان اعترافی به آن نمی کنند) و کارهای علمی محققان شیعه (به ویژه در بیان و توضیح این اصل بزرگ که «هر دین، مسیحیت نیست که با محکوم شدن کلیسا همه ادیان محکوم شوند»، کاری که به راستی بس عظیم و بس سنگین بود. زیرا روند اجتماعی مدرنیته بی رحمانه هر دین و مذهب را از جمله مکتب ما را در زیر چرخ های خود می کوبید تا جائی که نماز خواندن برای افراد تحصیل کرده ننگ بود، جهانیان باور کرده بودند که هرگز بشریت تا ابد به سوی دین بر نخواهد گشت و به اصطلاح ته مانده ادیان نیز از بین خواهد رفت.) دو عامل بودند که قرعه را به نام ایران کردند.  

حرکت مذکور از دهۀ 20 تا پیروزی انقلاب توانست بگوید: اسلام مسیحیت نیست و مسجد کلیسا نیست مکتب تشیع یک مکتب کاملاً علمی[2]و همیشه زنده است.

متأسفانه پس از پیروزی، با یک آفت مهلک رو به روشدیم (همان طور که هر چیز خوب و زیبا نیز آفتی دارد) گروهی که در برابر حرکت حیات بخش مذکور، خود را عقب مانده می دیدند، رسماً و عملاً «دین علمی» را محکوم کردند در کتاب و مقالات شان به شدت به ترویج «دین غیر علمی» و «دین احساسی» پرداختند. اروپائیان پیش تر همه جا تبلیغ کرده بودند که دین یک امر علمی نیست، اینک جامعه جهانی با انفجار انقلاب اسلامی در جهت علمی بودن دین قرار گرفته. امّا شگفتا در خود جامعه انقلابی رسماً و عملاً نوشتند که «دین علمی محکوم و مردود است» عین همین عبارت و عین همین لفظ.

پیش تر غربیان با به رخ کشیدن علوم تجربی دین را غیر علمی معرفی می کردند، اینک اینان با ارتجاع به تخیلات یونانی و بودائی دین را غیر علمی کردند.

هر انقلاب در عرصۀ پس از پیروزی دچار آفت می شود و در طول تاریخ چنین بوده است اما انقلاب ما با خطرناک ترین آفت مواجه گشت: آن استاد بزرگ ما در دانشگاه و دیگری در حوزه شروع کردند به دویدن، دویدن به ارتجاع، هنوز هم می دوند که به شیخ عطار یا به بایزید، یا به جنید و یا به مولوی برسند. یعنی دقیقاً در درون انقلاب یک نهضت ارتجاعی هفت و هشت قرنی و بیش تر.

در ضمیرهای ناخودآگاه مردم دو عامل به تسریع گرایش به دین غیر علمی کمک می کرد:

نظر به این که قرآن و اهل بیت(ع) در 1400 سال پیش ظهور کرده اند، عده ای نا خودآگاه گمان کردند که روش ارتجاعی شان عین حقیقت است غافل از این که اگر قرآن و اهل بیت(ع) در قرون پیش ظهور کرده اند سخن و کلام شان همیشه جاوید، نو، تازه و سازنده است و ما نباید این دو را با هم اشتباه کنیم و به جای رشد و تعالی،  کهنه پرست شویم. کار و رفتار براساس ضمیر نا خودآگاه برای همگان عیب و برای اهل علم و دانش، ناقض علم و دانش است.

کسی نمی تواند انکار کند که این انقلاب، یک انقلاب مکتبی است. و کسی نمی تواند انکار کند که اشخاصی مانند شیخ عطار، جنید، بایزید، مولوی و... هرمنوتیست (به معنی مطلق) و پلورئالیست و نیز لیبرالیست و غیر مکتبی هستند. و بدیهی است اگر کسی پیدا شود و افراد مذکور را مکتبی بداند بی تردید بوئی از اندیشه علمی نبرده است گرچه عنوان دکتر، دانشمند و یا ... را یدک بکشد و یا به تفسیر قرآن و حدیث بپردازد.

از خصایل هر انقلاب است که پس از پیروزی، همه افراد جامعه گوش و حتی دهان شان را باز می کنند که به زودی و به سرعت تغذیه فکری شوند، تشنگی شدید و شتاب در این تغذیه فکری، زمینه را در جامعه برای پذیرش هر تبیین و توضیح فکری آماده می کند که هیچ سخنی بی مخاطب و هیچ کالائی بی مشتری نمی ماند.

در این میان آن کالای فکری و فرهنگی بیش تر مشتری می یابد که مرز میان عوام و دانشمند را از بین بردارد، عوام و دانشمند بتوانند به طور مشترک به آن عمل کنند و حرکت ارتجاعی این عنصر را داشت و به سرعت پیش می رفت. هر بی سوادی معجزه می کرد، کاهن ها قدیس شده و سمبل اعلا و الگوی مشخص جامعه شدند. شهرت کاهنان مثل فلانقلی فلانی و مرتاضانی مثل فلانعلی فلانی، همه جا را گرفت غافل از این که کهانت از گناهان کبیره و در ردیف شرک،[3]و «الکاهن کافر» از اصول شناخته شده مکتب تشیع است و در هر متن حدیثی و فقهی به طور مشروح در نکوهش شدید آن بحث شده است.

عده ای در کهانت مسابقه گذاشتند کهانت مانند سیل سهمگین به همه جا از جمله دانشگاه و حوزه حمله برد. به حدی که مکتب و فلسفه اهل بیت(ع) را کنار گذاشتیم و به دیگران پرداختیم در میان فلسفه های دیگران نیز بد را گذاشته به بدترین مشغول شدیم به ارتجاع 2300 ساله یونانی گرفتار شدیم انتزاعات صرفاً ذهنی را فلسفه نامیدیم.

تهاجم غیر علمی و ضد عقلی چنان سیل آسا و سهمگین و در عین حال سترگ پیش می رفت که طرفداران مکتب و مکتبی اندیشان در برهه ای رسماً شکست خوردند؛ یک انتقاد کوچک از شیخ عطار یا مولوی و امثال شان کافی بود که منتقد به تحجر و بی دانشی محکوم حتی سزاوار مجازات شناخته شود. در مقابل به زیر سؤال بردن معصومین و انتقاد از اصول و فروع مسلم دین، کاملاً آزاد و می رفت که به یک سنت جاریه تبدیل شود و تا حدودی نیز شد.

چنان در عشق افلاطون و ارسطو مشعوف شده بودند که وقتی کسی در جلسه ای از دانشجویان و طلبه ها گفت «افلاطون و ارسطو همجنس بازی را نه تنها جایز بل که برای جامعه بشری لازم و ضروری می دانند» چنان واکنش نشان دادند گوئی بر یک پیامبر معصوم توهین شده است. اینان به حدی کور کورانه سرعت گرفته بودند که حتی نگاهی به آثار افلاطون مانند «جمهوریت» نکرده اند تا نص صریح لزوم همجنس بازی را در آن ببینند.

حضرات شکل مار می کشیدند و عوامفریبانه از تودۀ مردمی تأیید می گرفتند که بلی مار این است. دانشجو و طلبه جوان را منحرف می کردند.

رشد و پیش رفت حدود چهار دهه ای «دین علمی» به بن بست کشیده شد که هنوز هم آثار شوم «دین غیر علمی» جان علمی جامعه را رنج می دهد گاهی در اعلامیۀ همایش ها، فراخوانی ها، عبارت «علم دینی» به میان می آید گوئی یک «علم مطلق» داریم و یک «علم مقید به قید دین».

و دژم تر این که هرگز روشن نمی کنند نسبت میان این دو علم تناقض است؟ اعم و اخص است؟ یا چیست؟ در حالی که منطق قرآن و اهل بیت(ع) نه علم را خارج از دین می بیند و نه دین را خارج از علم، علم و دین را مساوی همدیگر می داند و اگر تدرّجی در این بین هست در فهم ما انسان ها از علم و دین است نه در تعدّد و گوناگونی ماهیت علم.

این گونه اندیشیدن عبارت اُخرای همان جدائی دین از علم است که در غرب ترویج شد و اینک آنان از آن بر می گردند لیکن ما آن را در اعلامیه می آوریم.

با وجود آن همه خفقان که جریان ضد علمی بر علیه علمی اندیشان ایجاد کرده بود، افرادی از فرزندان مکتب در میان طوفان کهانت ها، یونان گری ها و بودائی گری ها، خود را نباخته به وظیفه وجدانی خود و حمایت از مکتب برخاستند با دست خالی و بدون امکانات، قلم برداشته و بر علیه این هرمنوتیسم، پلورئالیسم و لیبرالیسم دینی، نوشتند، نشر کردند، تدریس کردند اهانت ها و اتهامات را به جان پذیرفتند هر نوع خطر را پذیرفتند از مطرود بودن و از منفور شدن نترسیدند با آن طوفان خفه کننده و خطرناک مبارزه علمی، استدلالی و عقلی کردند تا حدودی توانستند جو خفقان و سیل ارتجاع گرائی را کنترل کنند اما هنوزهم برخی ها می دوند و به سرعت نیز می دوند که به عطار برسند و شاگردان شان را نیز حتی الامکان به آن مقام برسانند. یاللعجب (!!!).

دو عامل دیگر زمینه را برای موفقیت، بیش تر آماده کرد:

نهضت منفیِ «دین خرافی»، آن قدر به خرافات و به دین غیر علمی رواج داد، تا زمانی گفته شد حدود هیفده امام زمان دروغین در زندان داریم. خرافات و کهانت به حدی در بطن جامعه انباشته شد که مبلغان و مروجانِ «دین احساسی» (که گاهی در دانشگاه و حوزه جا خوش کرده و به آن می پرداختند) را رسوا کرد.

کار به جائی رسید که افرادی معروف و نامی که در داخل و یا خارج به شرح و بیان دین غیر علمی و غیر علمی کردن دین مشغول بودند با تمسک به منابع و شخصیت های دین غیر علمی، مانند عطار، مولوی، ارسطو و... به اساس دین هجوم کردند مثلاً آقای سروش با همین تمسکات، همۀ آن اتهامات سخیف را که بت پرستان قریش بر پیامبر اکرم(ص) زده بودند از نو تکرار کرد و رسول خدا(ص) را خطا کار، و(نعوذ بالله) جاهل تر از عمر، شاعر، مفتری ای که سخنان خود را بر خداوند افترا بسته و قرآن را کلام خدا نامیده، و حتی مجنون از نوع جنون مرتاضان، معرفی کرد.

این گونه پیش آمد ها که نتیجه رواج دین احساسی و دین غیر علمی بود ماهیت آن نهضت منفی و سهمگین را نشان داد.

چرا باید آیه الله سبحانی یا آیه الله مکارم به تلبیسات آقای سروش جواب دهند، چرا آنان که آن طوفان بنیان برانداز ارتجاعی را راه انداخته؛ عطار، مولوی، ارسطو و... را به مقامی بالاتر از امام صادق(ع) و بالاتر از پیامبر(ص) برده بودند به آقای سروش پاسخ نمی دهند!؟! چرا؟ برای این که حرفی ندارند، پاسخی ندارند، سروش با اصول و مبانی خود اینان، به انکار وحی و نبوت پرداخته است با منطق خود اینان، و با دلایل و استدلالات خود اینان به آن منکرات و سخنان لبیس پرداخته است. حرفی ندارند، سخنی ندارند مبانی سروش مبانی خودشان است با سروش، همراه، همماهیت و همگون هستند. اگر چنین نیستند لطف کنند پاسخی به سروش بدهند، تا فرق مبنائی میان ایشان با مبانی سروش روشن شود.

سران نهضت ارتجاعی تا جائی عطار، مولوی و امثال یونان زده و هندوئی زدۀ شان را، بالا بردند که هر کدام از آنان را به مقام «حجّت» رسانیدند، خودشان حجت و سخنان پلورئالیستی شان نیز حجت شد بالاتر از حجج الهی و معصومین، اینک آقای سروش به همان «حجت ها» تمسک کرده و به انکار وحی، نبوت و به انهدام دین می پردازد. اگر اینان چیزی در ردّ سخنان سروش بنویسند او در پاسخ خواهد نوشت: شما چرا؟ شما که از خودمان هستید. آنگاه مبانی و ادلّه خود را برای آن دین ستیزی، از متن آثار و کتب خود حضرات برای شان خواهد شمرد.

بنا بر توضیحات مشروح بالا، بنده منشأ و مبانی و اصول افکاری مانند افکار دکتر سروش را به طور مستدل در همه نوشته هایم رد کرده ام و دیگر نیازی به بحث فرعی نیست.

روی کرد عظیم جهانی:

روی کرد عظیم جهانی به سوی معنویات و ادیان، که در عمل با انقلاب ما شروع شده است موجب شده که مشتریان عرفان سرخپوستی، عرفان اروپائی، مرتاضی گری هندی- «اشو» ها «مدیتیشن» ها، به شدت افزایش یابند و بازار درون گرائی غیر دینی گرم شود.

اروپائیان دقیقاً و بطور روشن برای تغذیه حس معنویت خواهی خود فورمول «مسیحیت + عرفان های غیر دینی» را برگزیدند زیرا مسیحیتی که نتوانست در شانزده قرن پیش (پایان قرون وسطی و آغاز رنسانس) پاسخگوی نیاز بشر باشد امروز به هیچ وجه توان اقناء معنویت خواهی انسان را نخواهد داشت. بنابر این اگر غربیان به عرفان های گوناگون روی آورده اند راهی غیر از آن ندارند و با این روند همیشه علم شان از دین شان جدا خواهد بود، انسان دین دار غربی، ماهیت و شخصیت دوگانه خواهد داشت دینش خرافی و کهانتی، علمش استدلالی خواهد بود که چنین دوگانگی در شخصیت، بدتر از بی دینی مدرنیته است.

در جامعه ما نیز کور دینی غیر علمی (دین مونتاژی از یونان باستان و بودائیت کهن) دقیقاً در روند عملی خود اعلام می دارد که اسلام و مکتب تشیع نیز مانند مسیحیت، قادر به تامین معنویت جوئی و دین خواهی جامعه نیست و باید از افکار بودائی و یونانی استفاده کرد. آن هم نه استفاده جنبی بل اصل و اساس دین را بر مرتاضی گری و انتزاعات ذهنی یونانی بنیان نهاد.

راه آن مسیحی که دینش را با وام گیری از عرفان سرخپوستی و امثالش تکمیل می کند، بی تردید راه احمقانه ای است گرچه پوینده آن راه، میلیون ها شخص باشند. و همین طور راه آن مسلمان، یا آن شیعه که به وام گیری مشغول است.

احمقانه از این جهت: اگر دینش یک دین الهی و تحریف نشده است پس باید چنین دینی کامل و بی نیاز از وام گیری باشد و اگر بی نیاز نیست لابد یا الهی نیست و یا تحریف شده است.

درباره غربیان که انواع کهانت ها را عرفان نامیده و به آن می گروند باید گفت به طور آگاهانه و نا آگاه به این واقعیت رسیده اند که دین شان ناقص و نا کافی و فاقد توان اقناء معنویت جوئی و دین خواهی جدید، است. اما مروجان کهانت در جامعه ما دقیقاً در تناقض فکری و تناقض شخصیتی به سر می برند هم دین شان را کامل و هم به کهانت اسفاری می پردازند.

موضوع مهم این که: اگر روی کرد عظیم جهانی به دین را در همه جای جهان «معنویت جوئی» بنامیم، در جامعه ما نام این روی کرد فقط «معنویت جوئی» نیست. یک دین خواهی همه بعدی است مدیریت دینی، سیاست دینی، اقتصاد دینی، حقوق فردی و اجتماعی و حقوق بین المللی دینی، حتی «حقوق جنگ» دینی تا اخلاق دینی، تربیت دینی و حتی هنر دینی.

کدام شخص است که سالم بوده و دچار بیماری فکری نباشد و ادعا کند که انقلاب ما فقط یک معنویت خواهی بود و بس. غرب زدگان در داخل و خارج، همیشه و به طور مرتب و جدی می کوشند این بینش بر خاسته از بیماری فکری خودشان را به مردم ما القاء کنند؛ عرصه اینترنت، کتاب ها، مقاله ها و چاپ و نشر داخلی را پر از این القائات میکروبین و سمّ آلود کرده اند.

تشیع یک اصل اساسی و شناخته شده و اعلام شده دارد که: «جامعه بشری در طول قرن ها به هر راهی خواهد رفت پایان همه آن راه ها را سراب خواهد یافت، آن گاه به تشیع ولایتی باز خواهد گشت و بر اساس آن جامعه واحد جهانی- دهکده جهانی- را بنیان خواهد نهاد». من نمی گویم همگان و هر کس باید این اصل را بپذیرد. می گویم هر کس این اصل را نپذیرد تشیع را نپذیرفته و آن را از اساس رد کرده است.

درون گرائی در هر دو نوعش- یعنی خواه انتزاعیات و ذهن گرائی یونان باشد و خواه مرتاضی شرقی و سرخپوستی- چه ربطی به تشیع دارد؟ بیش از 1000 سال است جریان مرتاضی گری شرقی را، ساده لوحانه یا غرض ورزانه به درون اسلام سپس به درون تشیع کشیده اند و می کشند. و جریان دیگر باز ساده لوحانه یا غرض ورزانه انتزاع گرائی و ذهن گرائی (آن هم انتزاع گرائی و ذهن گرائی که در همه جایش متکی به «فرض» و ذهنیات است نه عقلیات) یونانی را به درون تشیع کشانیده و می کشند اما هنوز هم که هنوز است وجدان فطری و وجدان اندیشه ای همگان بیگانگی تشیع با آن ها را درک و لمس می کند. حتی اساتید این دو جریان و سردمداران شان در طول این همه قرن، خود یک نگرانی و تردید جان سوز را در درون خود احساس کرده اند و می کنند؛ همیشه در حال تدافع (تدافع درونی و ظاهری) به سر برده اند و می برند.

در این چند سال اخیر که از طوفان نهضت ارتجاعی کاسته شده و خیلی از بت ها شکسته شده اند، استاد محترم ما به شدت دچار تضاد درونی و ظاهری شده است کاملاً به حقیقت پی برده است اما به دلیل این که تا به حد افراط در این راه پیش رفته و سال ها به آن تفاخر کرده است، منفعلانه (و با انگیزه های درونی) می کوشد که مرتاضی گری و یونانی گری وام گرفته را در قالب تکامل علوم تشیع جای دهد: مکرر و در همه جا، کلاس ها و محفل ها، تکرار می کند و مشروحاً تکرار می کند که: این راه ما همان راه خودی است که از آغاز و پس از غیبت کبری بوده، همان طور که «استصحاب» فقط یک حدیث است حدیث: «لا تنقض الیقین بالشک» و ما در طول قرن ها آن را به یک علم بزرگ تبدیل کرده ایم، کتاب ها درباره آن نوشته ایم، در اصول عقاید و دین شناسی (و به قول من: در هستی شناسی) نیز کار کرده و این راه را کامل کرده ایم.

می خواهد با این بیان یونانی و مرتاضی بودن راه شان را از بن و بیخ انکار کند. البته انکار وجود خورشید از این آسان تر است.

اولاً باید گفت: به نظر همه دانشمندان و متخصصین علم «اصول فقه» که بینش و اندیشه معتدل داشته و دارند به این همه آماسانیدن علم اصول فقه اعم از استصحاب و غیر آن، به شدت اعتراض دارند، که خود استاد محترم بهتر می داند.

ثانیاً: اگر یک حدیث و یک سخن امام صادق(ع) را طوری شرح و بسط داده ایم که بصورت یک علم بزرگ به نام استصحاب در آمده است، به هر صورت (حتی اگر متهم به افراط هم باشیم) کاری است که به آن افتخار می کنیم.

اما حضرت استاد هرگز (و هیچ کسی که بوئی از علم و دانش برده باشد) نمی تواند یونانی بودن یونانیات و هندی بودن بودائیات را که تشکیل دهنده راه مذکور هستند، انکار کند.

درست است در پرورانیدن این راه و فکر گمراه کننده که پایان آن سراب تر از هر سراب است، کار زیادی شده فکر و استعدادهای فراوان به کار گرفته شده حتی گاهی انرژی اندیشه ای مستعد ترین افراد ما در این پیمایش به سوی سراب، صرف شده است و به همین دلیل لطمات اساسی و جبران ناپذیر به تشیع وارد شده است. آیا تشیعی که قرار است جامعه واحد جهانی را اداره کند، همان یونانیات و مرتاضی گری هندی است؟ در این صورت باید ذهن گرایان یونان و مرتاضان هند جامعه واحد جهانی را اداره کنند نه تشیع.

درست است: راهی که استاد محترم پوینده آن و مروج آن است نه تنها یونانیات است و نه تنها مرتاضی گری هندی، مرکب از هر دو است به همراه چند آیه و حدیث از اسلام (که با برداشت های هرمنوتیسم مطلق) که نقش «خالی نبودن عریضه» را داشته و مثلاً عنصر سوم تشکیل دهنده این راه است. آیا این معجون مونتاژی از سه عنصر، جامعه واحد جهانی را اداره خواهد کرد؟ یا تشیع ناب؟

به نظر برخی ها اگر فردا امام زمان(عج) ظهور کند خودش بزرگترین استاد (نعوذ بالله) این راه مونتاژی و این نهضت منفیِ «دین غیر علمی» و طوفان خرافه سازی، خواهد بود و به حضرات هم جایزه خواهد داد که چنین راهی را ساخته و پرورانیده اند و از زحمات حضرات ممنون و متشکر خواهد بود (!!!). اما اگر قضیه برعکس باشدکه هست...

و لذا خیلی از دانشمندان و دین شناسان بزرگ و عاقلِ ما می گویند: اگر بنا بود این راه مونتاژی را بپیمائیم، دوست داشتم یک فرد بی سواد و چوپان بالای کوه بودم. یعنی نادان بودن و معذور، بهتر از عالم بودن در پیمایش راه مونتاژی است.

زمینه های پیشین: سیل فکری و فرهنگی ارتجاعی بدون پیش زمینه نبود، تاریخ دانشگاه از روز تاسیس تا پیروزی انقلاب درباره علوم انسانی به دو بخش تقسیم می شود: بخش اول که از آغاز تاسیس آن شروع شده بود را باید روزگار حاکمیت افکار محمد علی فروغی یهودی تبار و گروه تربیت کرده او که مهره های مهم و پرکارشان یهودی تبار بودند[4]مانند سعید نفیسی، فروزانفر، علی اصغر حکمت، شجاع الدین شفا و... که فروغی فیل شان را برای یاد هندوستان کردن تحریک کرده بود کمر به زدن ریشه اسلام به ویژه تشیع بسته بودند؛ از جانبی با ترویج و تبلیغ فرهنگ غربی و از طرف دوم با ترویج بودائیات و طریقۀ صوفیانی مانند عطار، مولوی و... و از طرف سوم به افکار یونان باستان بَه بَه و چَه چَه زده و از جانب چهارم جغد ویرانه ها شده با چسبیدن به تخت جمشید و ایران باستان پرستی (که همه این چهار هجوم روی سکوی دست ساخته انگلیس و رضا شاه بود) از شش جانب (از زیر پا، بالای سر، راست و چپ و پیش و پشت) تبر بر درخت تشیع می کوبیدند. از هر چیزی که به نفع ایدۀ غرب گرائی و یهود گرائی خودشان بود بهره جستند حتی در این کار از تناقضات نیز ابائی نداشتند مثلاً آنان که اسلام را از اساس نمی پذیرفتند؛ اصل اسلام و نیز، بنی امیه و بنی عباس، همه را یک جا مردود می دانستند و همیشه ورود اسلام به ایران را بزرگ ترین بلا در تاریخ ایران معرفی می کردند، گاهی سخن و ادعای مأمون و معتصم را درباره شیعیان هفت امامی «دقولیه» حجت دانسته و آنان را تحت عنوان «خرمدینان آذربایجان» به مزدکی و مجوسیت نسبت داده و افتخار می کردند که خرمیان مذکور شبکه تحریم جنسی را رعایت نکرده و با مادر و خواهرشان ازدواج می کردند[5]. همه چیز مأمون به نظرشان غلط بود اما این ادعای او برای شان حجت بود.

گروه یهودی تبار مرکز، امکانات و حتی محافل علوم انسانی را انحصاراً در اختیار خود گرفته و کسی را اجازه تحرک علمی نمی دادند مگر به یکی از شش جریان[6] وابسته باشد کمترکسی پیدا می شد که دستش به دانشگاه برسد و در این شش بستر کارنکند مانند مرحوم احمد آرام.

در بخش دوم از عمر دانشگاه یعنی از حوالی 1335 به دلیل لزوم تعویض روش در جریان دین زدائی، یک جریان نو را به وجود آوردند: هنری کربن را از فرانسه راهی ایران کردند او یک کاتولیک فرانسوی بود، بدیهی است برای این هدف، یک کاتولیک بهتر از یک پرتستانت بود. زیرا در این دوره می خواستند سیمای برنامه را علمی تر کنند نه فرهنگی،روند مثلاً عمیق به جریان، بدهند. این نقش را یک فرد کاتولیک بهتر انجام می داد تا یک فرد پرتستانت که اصل پرتستانتیسم در مقایسه با کاتولیک یک نهضت و حرکت فرهنگی است تا یک بینش مثلاً عمیق دینی.

با ورود فرح دیبا به دربار که تحصیلات معماری داشت و چیزی از علم و فرهنگ نمی فهمید، کربن توانست او را به عنوان یک متخصص علمی و فرهنگی جلوه دهد و از همکاری های او بهره جوید که رذالت بازی ها و ناهنجار های «جشن هنر» در شیراز ثمرۀ آن بود.

 کربن نسل جدیدی را تربیت کرد که امروز چهره های درخشان (!) علوم انسانی هستند و به استاد جاسوس شان کربن لقب «زائر شرق» دادند و در تلوزیون به ستایش از او و در دانشگاه به بزرگ داشت برای او پرداختند.

گروه تربیت شدگان کربن همگی شاه پرست و ضد انقلاب، دستکم نسبت به انقلاب بی تفاوت بودند که چند سال پس از پیروزی انقلاب سرنوشت علوم انسانی را در دست گرفتند و هرچه توانستند به نام علم، یونانیات و بودائیات را در عرصه علمی و اندیشه ای و فرهنگی به خورد این مردم دادند.

کربن رسماً اعلام کرد که شیعه حتی (نعوذ بالله) امامان شیعه از اول صوفی بوده اند و صوفیان نیز از اول شیعه بوده اند از ترس جان شان تقیه کرده و ظاهر سنّی به خود گرفته اند[7]. کذب و دروغ شاخ داری که تاریخ بشر دروغی به این بزرگی به خود ندیده است.

جریان فروغی ابزار ششگانه را به طور جدا از همدیگر به کار می بردند کربن مأموریت داشت ملاطی درست کند و این شش خشت سمّی را با هم چفت و یکی کند و به عناصر ششگانه وحدت دهد او در دهان تربیت شدگانش چیزی به نام «فلسفه مغان» فلسفه در ایران باستان، انداخت بودائیات را فکر ناب ایرانی قلمداد کرد، یونانیات را (که در غرب به بایگانی تاریخ انداخته شده) حقیقت مورد قبول دانش بشری نامید، تشیع را زاده فرّه پرستی ایرانیان، و روشنفکر نمائی دربار پهلوی را بستر ترقی که ایران نوین از آن زاده می شد، معرفی کرد.

در روش کربن جدائی دین از علم همه جا یک امر «مسلّم» تلقی شده است که امروز برخی از شاگردانش شعار می دهند که: «اگر دین وارد سیاست شود به منزله یک حزب سیاسی سقوط می کند» شعاری که رادیو معارف مستقیماً از زبان آقای پازوکی پخش کرد.

کمی روی کلمات این شعار دقت کنید: «اگر دین وارد سیاست شود» آقای پازوکی در اثر تربیت کربنی ابتدا دین را در خارج از عرصه سیاست می بیند آن گاه اجازه نمی دهد که این عنصر بیرونی وارد درون سیاست شود.

ببینید فرزندان شیعه را چگونه تربیت کرده اند پازوکی اصلاً نمی تواند درک کند که دین تشیع، خود سیاست است نه در بیرون از سیاست. وقتی شاگردان کربن کلمه «دین» را به کار می برند مصداق اتّم آن در نظرشان مسیحیت یا بودائیت است نه دین شیعه.

به شخصیت روانی و اندیشه ای شاگردان کربن طوری شکل و ماهیت داده شده است که انقلاب دینی به این بزرگی ایران، نیز خود آگاه آسیبمند آنان را بیدار نکرده است.

سرکرده شان آمد در سالن همایش های دارالشفاء در ناف حوزه مقدسه قم- در همایش حکمت مطهر- به شرح توهمات و خیالات افلاطون (و به قول غربی ها ایده ها و ایدئالیسم افلاطون) پرداخت، داد سخن در داد و کسی نگفت: در این مرکز مقدس و حوزه علمی بزرگ تشیع چرا این همه از افلاطون همجنس باز مداحی و از ایده ئالیسم او به عنوان فلسفه تعبیر می کنی.

کربن و برنامه اش در حوزه علمیه: این بود مختصری از پیش زمینه جریان و طوفان ارتجاع که در پیش از انقلاب توسط فروغی و سپس توسط کربن، در دانشگاه ایجاد شده بود. اما او فقط به دانشگاه بسنده نکرد در طول سال ها اقامت در ایران هر ازگاهی به حوزه علمیه سر می زد.

پیش از آن به همت مرد بزرگ آیة الله حائری یزدی (معروف به مؤسس حوزه قم) و دیگران به ویژه به همت بزرگ مرجع جهان تشیع آیة الله بروجردی، یونان گرائی و بودائی گرائی چندان راهی به حوزه (غیر از یکی دو نفر) نیافته بود و رسماً گرایش های غیر دینی و غیر شیعی شناخته می شدند.

کربن در مراودات خود به حوزه چند نفر را به شدت تشویق کرد که به آن گرایش ها بگرایند و موفق هم شد و در سال های پس از وفات بروجردی (قدس سره) و تبعید امام (قدس سره) جانی به خود گرفتند و مورد حمایت رژیم پهلوی هم بودند که پس از انقلاب با نیت قربهً الی الله به ترویج «دین احساسی» و غیر علمی پرداخته و آن طوفان خفقان آور را به راه انداختند.

البته اینان سعی بلیغ داشتند که امام خمینی(قدس سره) را از خودشان قلمداد کنند که پاسخ آن را در برخی از نوشته هایم داده ام، در این جا فقط یک سؤال از معرکه جنبانان طوفان ارتجاع می پرسم: اگر امام از شما بود چرا صبر کردید و طوفان تان را پس از وفات او به راه انداختید؟ درست است شما می خواستید در زمان حیات ایشان نیز چنین قلمداد کنید که در پاسخ اقدامات تان گفت: «من برای این کارها کور باطن هستم»[8]، مجبورش کردید که عبارت «کور باطن» را درباره خودش به کار ببرد. و آن گزارش کتبی که مرحوم آقای توسلی در جلسه مجمع تشخیص مصلحت قرائت کرده و سکته کرد مگر چیزی بود غیر از ردّ دین احساسی غیر علمی- ؟ البته من کاری با جناح های سیاسی ندارم که «پیکان ما از ژیانی اگزوز نداشت» شعار من است.

باز سخن از چاپ و نشر: درباره چاپ و نشر سخن می گفتم که شرح بالا مقدمه قهری آن بود. زیرا سیل ارتجاع موجب گشت که کتاب های خرافی، غیر علمی حتی ضد علمی با رنگ دینی در بستر دین غیر علمی که حضرات به راه انداخته بودند، نوشته شود، چاپ و نشر شود حتی فلان کتاب فال بینی به چاپ چهل و ششم رسید.