شنبه ۲۷ آبان ۱۳۹۶

Array


 

 

بنام خدا

 

حال و هوای اسلامی کردن علوم انسانی

 

آنچه لازم است یک گوهر کوچک است که عالمانه و هنرمندانه تراشیده و سفته شود، نه صخره سنگ عظیم بی قواره و ناسفته گرچه با ادبیات شیرین رنگ آمیزی شده باشد.

فرایند، فرایند ساده و مشخص «ماست سازی» است، نه مراحل طولانیِ فرایند کشک اندر کشک.

حکایت حال را با مَثَل شروع کنیم:

مَثَل اول: گفتند کلاه بیاور رفت سر آورد.

مَثل دوم: آنچه برای زراعت باید، برای هرس درخت نشاید.

شأن نزول این مَثَل: پیر با تجربۀ روستا، در کوچه روی سکوی کوچک درگاه خانۀ خود نشسته بود، شیرزاد را دید که پشت فرمان تراکتور نشسته، گاو آهن، کلتاوات، تیغۀ بزرگ هموارکن، و... همۀ ابزار و آلات زراعت را به یدک کش تراکتور بار کرده و می آید. وقتی به موازی پیر رسید ترمز کرد:

سلام پیر و سرورما.

پیر: علیک السلام، اُغُر به خیر، به کجا می روی؟

شیرزاد: می روم باغ بزرگ را هرس کنم، این وسایل را خودم می برم گفته ام کریم بیل بیاورد، بهرام کلنگ، جمشید شنکش، بهمن شمشه، هرمز تراز، و...

سگرمه های پیر درهم رفت، اخم از ابروهایش آویزان شد.

شیرزاد: چرا پیر ما شگفت زده شد؟

پیر: نه تعجب نکردم، از این که به هدفت برسی مأیوس شدم؛ باغ مسکین هرس نخواهد شد از بین خواهد رفت.

شیرزاد: از شما بعید است که پیشداوری کنید؛ پیشداوری فکر نکوهیده ای است.

پیر: این پیشداوری در نتیجۀ کار تو نیست، بل داوری دربارۀ اصل اقدام و حرکت تو است؛ با این ور وسایل که تو می روی و هیچکدام ابزار هرس نیستند، اصل و اساس کارت لنگ است.

مَثَل سوم:

چون که بانو ماست را نشناخته

 

هی به کشکش آب و آرد آمیخته

آد قویان آد خوش قویوب

 

خان بگمدن هوش اویوب

گویند: ماست آخرین پدیده در میان لبنیات است و قبل از آن کره را مستقیماً از شیر می گرفتند. ماست را ترکان بلغاری کشف و ابداع کردند نام آن را «یُوقُورت» گذاشتند. پیش از آن، آنان و همۀ نژاد ترک به کشک «قورُت» می گفتند که به معنی «خشکه= خشک شده» می باشد و در میان لبنیات طولانی ترین مراحل تولید را دارد.

اما دربارۀ «یُوقُورت» نظرهای مختلف ابراز شده است؛ برخی می گویند «یُو» با صیغۀ «امر» به معنی «بشوی» است لیکن وقتی که با واژۀ دیگر ترکیب می شود به معنی «آبدار»، «نمین» و «نمدار» به کار می رود؛ یوقورت یعنی کشک آبدار. دیگرانی گفته اند اصل آن «یانکی قورت» است که مخفف شده، یانکی معانی مختلف دارد از آن جمله «واپسین» است و یوقورت یعنی کشک واپسین، کشکی که بعداً پیدایش یافته است.

پیدایش چنین پدیده ای قهراً در ادبیات و محاورات روزمرّۀ مردمان جهان آثاری را در پی داشت، مثلاً مردم عرب به شیر «لَبَن» می گفتند و لذا به فرآورده های مختلف از شیر، لبنیات گفته می شود. عرب ها وقتی که با پدیدۀ ماست روبه رو شدند در صدد انتخاب نامی برای آن برآمدند. برای این کار چه کسی بهتر از مردم بصره که از آغاز پیدایش شهرشان مدعی رهبری علوم ادبی عرب بودند.

بصره تنها جائی از سرزمین عرب است که دامدارانش گاومیش داری هم می کنند. ماست گاومیش سفتترین ماست است که در مقام تمجید و مبالغه می گویند «مثل خشت» است.

از طرف دیگر، عرب ها به خشت «لَبِن» می گویند، بصریان با ملاحظۀ تناسب میان «لَبَن» و «لَبِن» و با عطف توجه به تمثیل مبالغه آمیز ماست گاومیش به خشت، ترجیح دادند که به ماست لَبَن گویند و نام دیگری برای شیر بگذارند، و چون ادیب بودند واژۀ «حلیب= دوشیده» را برای شیر برگزیدند. شایسته بود از آن پس به جای لفظ «لبنیات»، «حلیبیات» به کار برند که نکردند.

ترکان دیگر، به ماست «قاتق» گفتند؛ یعنی چیزی که می توان آن را آمیزۀ نان کرد و خورد، که فارسی آن «خورشت» و «نانخورشت» می شود.

واژه ماست در فارسی دستکم قدمتی معاصر با سعدی دارد:

غریبی گرت ماست پیش آورد        دو پیمانه آب است و یک چمچمه دوغ

برخی ها ریشۀ واژۀ ماست را در زبان سانسکریت دانسته اند که جای تأمل دارد. لیکن به هر حال اصالت دیرین فارسی ندارد زیرا هیچ اشتقاق و واژۀ هم خانواده ای ندارد. یا از زبان دیگر آمده که بعید است، و یا صرفا یک نامگذاری (باصطلاح ادبی) فی البداهه و «ارتجالی» بوده است، و ارتجال در هر زبانی یافت می شود.

به هر حال؛ خیلی از مطلب دور نشویم وبرویم سر داستان:

خان بانوئی برای اولین بار ماست را دید نام آن را پرسید، گفتند «یوقورت». گمان کرد که ماست را از قورت (کشک) درست می کنند، رفت شیرها را جمع کرد مراحل طولانی کشک سازی را طی کرد، کشک را سابید، هر چه آب یا موادی از قبیل آرد و غیره بر آن می افزود، ماست نمی شد. اما دست بردار نبود مرتب تجربه ها و آزمون ـ خطاها را تکرار می کرد.

چون که بانو ماست را نشناخته        هی به کشکش آب و آرد آمیخته

شخصی از قبیله، کار او را دید و گفت:

آد قویان آد خوش قویوب       خان بگمدن هوش اویوب

نامگذار نام خوبی گذاشته      این خان بیگم است که هوش ازش پریده

و ادامه داد: کار آسان، راه نزدیک، و مراحل فرایند آن بس کوتاه است؛ شیر را گرم کن و یک انگشت از آن ماست که برایت آورده اند در میان آن قرار ده، ماست می شود.

از آن پس «خان بگمدن هوش اویوب» یک مثل شد.

راهی که ما در «اسلامی کردن علوم انسانی» می رویم بی شباهت به برنامۀ آن خان بانو نیست؛ صدها عنوان، بن واژه، کارواژه، سرفصل، اصطلاح، تعبیر، ساده یا مرکب، را از عرصه و پهنۀ علوم انسانی و عرصه های دیگر برداشته و میان افراد توزیع کرده ایم که بر سر هر کدام از آن ها بلائی بیاورند: تغییر کاربرد دهند، یا معادل سازی کنند، یا ساده را مرکب، مرکب را ساده کنند، یا جهت معنائی آن ها را دستکاری کنند. تا با این روش و روند ما را به علوم انسانی اسلامی برسانند.

حقیقت این است که ماهیت و جایگاه موضوع را گم کرده ایم، و هیچ نیازی به این کار ها نبود و نیست. کار ما خیلی محدود است و تعداد محورها که باید کار کنیم به تعداد انگشتان یک دست نمی شود.

آنچه مورد طلب است یک گوهر کوچک است نه یک صخره سنگ عظیم، یک «ماست مایه» است نه مراحل طولانی کشک سازی و سپس مراحل کشک سابی. زیرا که علوم انسانی غربی (همان طور که خواهد آمد) گرچه به بن بست رسیده اما انصافاً کشک نیست و اگر کشک هم باشد با سابیدن و آمیختن آن با آب حیاتبخش اسلام، به هدف نمی رسیم و هر دو را خراب می کنیم

مقصودم سلب ارزش کاری از این کارمان نیست، هر کار علمی حتی اگر مصداق «چرخانیدن لقمه به دور سر» باشد، و حتی اگر به نتیجۀ مطلوب نرسد، باز مفید و ارزشمند است. مقصودم این است اگر چنین پیش برویم، زمان سپری شده، فرصت سوخته، و اصل هدف فرسوده می شود و تا حدودی هم شده است، و نگرانی از همین است.

وقتی به خوبی و به درستی و به سلامت به هدف می رسیم که بدانیم این کار از نظر کمیت و گستره، بس کوچک و محدود، و از نظر کیفیت بس زیبا، عمیق، ظریف، و علمی است.

برای شرح این مطلب، موضوع را از اولین روزی که این موضوع مطرح شد و واکنش های موافق و مخالف را در پی آورد، در بیان کاملاً مختصر، بررسی می کنم:

با گذشت زمانی طولانی از مطرح شدن «اسلامی سازی علوم انسانی»، گرچه اصل موضوع به جائی نرسیده اما مسائل زیادی روشن شده است هم از جانب منتقدین و هم از جانب طرفداران آن.

از یک دیدگاه، این روند را باید مبارک دانست زیرا که موضعگیری ها را وگونه های مختلف نظرها و بینش ها را روشن کرده است، حتی می توان گفت برای یک متخصص جامعه شناسی که بخواهد جامعۀ علمی ما را بررسی کند، زمینۀ خوبی فراهم شده است. و با جسارت می توان گفت که مسئله برای یک روان شناس اجتماعی که بخواهد در جامعه علمی ما روان شناسی کند نیز دقیقاً چنین است؛ او امروز می تواند گرایش های مختلف اهل دانش ما را با بینش تخصصی بررسی کند که چه کسی متعبدانه و با روحیۀ غیر علمی برخورد می کند؛ خواه متعبدانه در برابر دین اسلام، و خواه متعبدانه در برابر غرب باشد.

و چه کسانی با مسئله برخورد علمی دارند؛ خواه علمی و استدلالی اسلامی و خواه برخورد علمی و استدلالی غربی.

متاسفانه هر دو جانب و هر دو جریان مغلوب تعبد هستند، بنده می خواهم ادعا کنم که در هر دو طرف حتی یک نفر هم ندیدم که برخورد تعبدی نداشته باشد هر کسی یا بینش تعبدی (در این موضوع غیر تعبدی) اسلامی دارد، یا متعبد در برابر غرب است.

شرح این ادعا: ابتدا جانب و جریان منتقد: اینان با توجه به سخنان اصولی و اساسی شان، در عنوان های زیر قرار می گیرند:

1- تفکیکیان: اینان می گویند: علم یک حوزۀ مخصوص به خود دارد، و دین یک حوزۀ دیگر؛ بنابر این چیزی بنام «علوم انسانی اسلامی» معنائی ندارد.

بررسی: در عبارت خیلی مختصر باید گفت: اینان مصادره به مطلوب می کنند، زیرا همین گفتۀ شان هم بر مبنای علوم انسانی غربی است و هم اصل موضوعِ مورد بحث و اختلاف. اینان توجه ندارند که اصل بحث بر سر همین گفتۀ شان است، که آیا این سخن درست است و براستی حوزۀ دین و علم از هم جدا هستند؟؟

این حضرات باید از این گفتۀ شان دفاع علمی بکنند که هرگز نکرده اند، و صرفاً با تقلید از غرب آنهم تقلیدی که حتی در ماهیت تقلید بودن خود نیز نادرست است؛ یعنی نمی توان به آن تقلید گفت، زیرا مراد غربی ها از دوگانگی حوزۀ دین و علم، جدائی دین مسیحی از علم است، نه مطلق دین.

و این یک واقعیت است که مسیحیت هیچ عنصر علمی ندارد و لذا در غرب میان ایمان و علم تباین هست، و یک فرد معتقد به مسیحیت ناچار است دو جنبۀ شخصیتی داشته باشد با یکی ایمان داشته باشد و با دیگری به علم و دانش ارزش دهد. و همین دوگانگی شخصیتی است که از آغاز رنسانس تا به امروز روح فردی و اجتماعی، و نیز شخصیت فرد و شخصیت جامعه را در تعارض (بل در تناقض) قرار داده و به شدت آزار داده و می دهد.

بنابر این آنان که در جامعۀ علمی ما این دو حوزه را تفکیک می کنند، شناختی از دین اسلام ندارند، و باید یکی از دو راه را در این مسئله برگزینند:

الف: یا اثبات کنند که مطلقِ دین، و همۀ ادیان از آن جمله اسلام، غیر علمی هستند و حق ورود به حوزۀ علم ندارند.

ب: یا وارد موضوع «اسلامی سازی علوم انسانی» نشوند و یک مسئلۀ مهم علمی را ژورنالیته نکنند.

زیرا این موضوع یک موضوع کوچک، یک موضوع فقط ایرانی، یک موضوع منطقه ای و منحصر به جامعه های اسلامی نیست که مانند یک مسئلۀ سادۀ اجتماعی در یک جامعه تا حد ژورنالیته سقوط کند.

زیرا این موضوع (اسلامی سازی) یا یک طرح درست و صحیح است؛ که در این صورت یک برنامۀ جهانی خواهد بود و علوم انسانی را در سطح کل جهان متحول خواهد کرد. و یا یک طرح نادرست است و در این صورت برای یک جامعۀ کوچک، و حتی برای مطرح شدن در یک دانشکده هم ارزش نخواهد داشت. و اگر ما مسیر را درست انتخاب کنیم و درست پیش برویم، این درستی و نادرستی اصل آن، روشن خواهد شد و قضیه به داوری نهائی خواهد رسید.

به نظر بنده (و گمان می کنم نظر همگان چنین باشد) حضرات تفکیکیان باید به حدی سماحت داشته باشند- و دارند- که اجازه بدهند این برنامه پیش برود، زیرا رسیدن به داوری نهائی در این موضوع دستکم به هزینۀ مالی و کاری آن، می ارزد.

2- مرعوب شدگان: استفاده از واژۀ «مرعوب» در این جا با نیت منفی و احیاناً با عنصر تحقیر نیست، حمد خدای را که به همۀ اهل دانش هم احترام قائلم و هم ارزش. مقصودم «رعب طبیعی» است که یک واقعیت است در هر انسانی.

اینان عظمت و عمق و گسترۀ علوم انسانی غرب را می بینند و نیز کار عظیم و زحمت هنگفتی که برای آن هزینه شده، را مشاهده می کنند، و حتی فوائد و منافع آن برای بشر، را نیز می بینند، و به دفاع از آن می پردازند.

با اذعان به عظمت، گستره، کار، زحمت و منافع علوم انسانی غربی، آنچه باید این حضرات به آن توجه کنند این است که: خود این علوم و دست اندرکارانش در غرب هستند که اعلام می کنند: امروز این علوم جوابگوی سؤالات و مشکلات بشر نیستند. هم خودشان و هم علوم شان واقعاً به بن بست رسیده اند. پس ما باید در پرستش این علوم کاتولیک تر از پاپ نباشیم.

3- کمیت گرایان: اینان می گویند: حذف علوم انسانی غربی و جایگزین کردن علوم با ماهیت دیگر، حتی اگر یک کار صحیح هم باشد زمان طولانی ای را لازم گرفته است که باید با روند کُند «تحولات خود جامعه» باشد زیرا که همیشه هر تحول اجتماعی یا عوامل مزمن و حرکت ناپیدا داشته و یا عوامل و حرکت مشهود بطیئ. پس این کار از نظر اصول جامعه شناسی باید با طبیعت طبیعی خود متحقق گردد، نه با «عوامل برخاسته از آگاهی های فردی یا با ارادۀ یک جریان».

به حضور اینان باید گفت: اولاً: از کجا معلوم که همین «اقدام ارادی برخاسته از آگاهی ها»، محصول یک روند تاریخی علل و عوامل مزمن و ناپیدا، نیست. و از کجا معلوم که پیدایش این موضوع و این مسئله در جامعۀ ما مراحل لازم از نظر اصول جامعه شناختی را طی نکرده است.

ثانیاً: اساساً چیزی بنام «حذف علوم انسانی موجود»، به هیچوجه در میان نیست؛ حتی در این برنامه کاری با نظریه هائی که غلط بودن شان مسلّم شده، نداریم. علوم انسانی به جای خود محفوظ و محترم می ماند.

مسئله فقط یک مسئلۀ مبنائی است، و موضوع کاریِ ما در این ماجرا خیلی محدودتر از «حذف» است نه نیازی به حذف هست و نه حذف، یک کار علمی است، حذف محصولات عظیم علمی یک کار ضد علمی و در واقع جاهلانه است.

با بیان دیگر: مسئله بر سر کلید یا کلیدهای مفقوده است که باید آن کلید و کلیدهائی که به شماره انگشتان یک دست نیستند شناسائی شود تا علوم انسانی را (که خود غربیان به واماندگی آن تصریح می کنند) از بن بست خارج کند.

بحث در عرصۀ روان شناسی، روان شناسی اجتماعی، جامعه شناسی، مدیریت، سیاست، اقتصاد و... نیست، همگی سرجای خود هستند. وقتی که کلیدها و مبانی شناسائی شد همۀ ره آورد این علوم مانند مهره های تسبیح با نظام صحیح بر نخ این مبانی، خود به خود و هماهنگ چیده می شوند و پالایش نیز می شوند.

این کلیدها و مبانی، فقط در متن علمی بنام «انسان شناسی» مفقود شده اند. هر تعریفی از «انسان» داشته باشید، همۀ علوم انسانی از آن پیروی خواهند کرد.

بنابر این، ما در این برنامه نه تنها هیچ چیز را (حتی یک کلمه را تا چه رسد به قواعد) حذف نمی کنیم و اساساً کاری با متن علوم انسانی نداریم غیر از کاری که در «انسان شناسی» و تعریف انسان، انجام دهیم.

(شرح این کلیدها و مبانی و چگونگی شناسائی آن ها خواهد آمد).

4- عنوان گذاران: برخی ها (از هر دو جانب: منتقدین طرح و طرفداران آن)، مطرح شدن این موضوع را «فرمان» نامیده اند.

اولاً: مگر هر فرمانی محکوم است؟! از جانبی حاکمان تاریخ خودمان را محکوم می کنیم که چرا در اندیشۀ علوم تجربی و انسانی نبوده اند و دربارۀ آن ها کاری، فرمانی، دستوری، و تقلاّئی از آنان صادر نشده. و از جانب دیگر یک فرمانی را که خطاب به دانشمندان، و یاد آوری به اهل تحقیق، صادر می شود (که حتی بر فرض به نتیجه مورد نظر نرسد، باز نتایج ورزیدگی عملی و نیل به یک تجربۀ بزرگ علمی که آثارش در عرصۀ علوم، بس ارزنده خواهد بود) را با بار منفی از واژۀ «فرمان» به زبان می آوریم و می گوئیم «تحول علمی با یک فرمان نمی شود».

ثانیاً: گویا به حدی سیاستزده شده ایم موضوع علمیِ به این عظمت را نیز با تعبیرات سیاسی ژورنالیته اش می کنیم.

ثالثاً: این فرمان، فرمان به «کار و عمل تعبدی» نیست که فرمانده شبیه فرماندهان نظامی یک عمل و کار را درلوله ای معین و از پیش تعیین شده بخواهد و مخاطبان را در مسیر متعبدانه قرار دهد.

این فرمان می گوید: علوم انسانی غربی در خود غرب نیز به بن بست رسیده است، شما بیائید یک کار اساسی انجام دهید که اگر تاسیس و پرورش این علوم از ما نبود، دستکم بیرون آوردن آن از بن بست، کار ما باشد.

و اگر این یک فرمان باشد، چه بهتر که نشان از فرق ماهوی میان «فرمان ولیّ فقیه» و فرمان هر حاکم دیگر است و خود دلیل امتیاز و حقانیت نظام ولایتی است.

فرمانده نهیب می زند: چرا دست روی دست گذاشته اید و منتظر هستید که غربیان این بن بست را بشکنند و شما مانند گذشته ریزه خوار سفرۀ آن ها باشید و تن به تداوم حقارت ها و تحقیرها بدهید. دستکم بیازمائید که دین تان و اسلامتان می تواند این بن بست را بشکند یا نه.

و این صرفاً یک رقابت خود خواهانه با غرب نیست، زیرا او معتقد است که اسلام تشیعی توان این کار بزرگ را دارد.

رابعاً: این یک پیشنهاد است نه یک فرمان. اگر کسی از اهل دانش غیر از مقام معظم رهبری، چنین نظریه ای را اعلام می کرد و همگان را به بررسی چنین کار علمی دعوت می کرد، نامش «فرمان» می شد؟! و اینک چون او این دعوت را کرده و قول حمایت و پشتیبانی داده، مصداق فرمان می شود؟!

حضرات عنوان گذاران باید پیش از هر چیز به سخن خودشان توجه کنند که آیا این سخن یک تعبیر علمی است یا بازی با الفاظ برای ژورنالیته کردن یک دعوت علمی بس بزرگ و ارزشمند؟-؟

5- گروهی که دچار بینش عوامانه از اسلام شده اند: اینان اهل علم و دانش هستند، اما اکثرشان در خانواده هائی بزرگ شده اند که شناخت شان از اسلام یک شناخت احساساتی- و دست بالا یک شناخت مبتنی بر «تجربۀ دینی از سنخ آنچه هایدگر و برگسون، مطرح کرده اند- می باشد. اکثریت عمده ای از دست اندرکاران علوم انسانی ما، اسلام شان همان اسلام شناسی مردمیِ غیر علمی پدر و مادرشان است، زبان حال شان این است که: مگر اسلام روان شناسی هم دارد؟! جامعه شناسی هم دارد؟! و... استاد «دانش ایمنی» باید با پی اچ دی از امریکا بیاید. با این که به کرات شنیده اند که قرآن «تبیان کلّ شیئ» است و اهل بیت(ع) «تبیانِ تبیان کل شیئ» هستند.

متاسفانه؛ شاید در میان حوزویان و روحانیون ما، درصد این گونه افراد کمتر از دانشگاهیان ما نباشد که شرحش خواهد آمد.

اینک که مامور یا تشویق می شویم که در پی علوم انسانی در قرآن و اهل بیت(ع) باشیم و گوش به سخن خدا و رسول و آلش بدهیم، نوعی حالت رمش (بلی رمش) در حالت مان رخ می دهد.

و اما طرفداران طرح: اینان نیز چند گروه هستند:

1- حذفیون: اینان گمان می کنند که باید همۀ علوم انسانی روز را به طور کلّی حذف کرد و کار را از صفر شروع کرد: توجه ندارند که علاوه بر این که این نوع شروع کردن دستکم به بیش از یک قرن وقتِ کاریِ مداوم نیازمند است، اساساً کار عاقلانه ای نیست. و این نظرشان نشان می دهد که هیچ آشنائی ای با علوم انسانی ندارند و اصلاً چیزی بنام «انسان شناسی اسلام» نیز به ذهن شان نمی رسد. گفتند کلاه بیاور، رفت سر آورد.

2- التقاطیون: این گروه که قبل از همۀ گروه ها و حتی پیش از مطرح شدن برنامه «اسلامی سازی» دست به کار شده بودند و امروز جلسات و کلاس هائی تحت عنوان مثلاً «روان شناسی اسلامی» دارند، گمان می کنند با نفوذ دادن چند آیه یا حدیث در خلال سخنان غربیان به علوم انسانی اسلامی دست می یابند، و توجه ندارند که با این روند شان هر دو را خراب و ویران می کنند.

اگر در همان کلاس از جناب استاد پرسیده شود آیا انسان مورد نظر شما مطابق ترانسفورمیسم آفریده شده یا خلق الساعه ای، یا تبیین سوم دارید؟؟؟ پاسخی ندارد.

همان طور که گفته شد موضوع ما در عرصه و متن و پهنۀ علوم انسانی نیست، موضوع ما تنها چند کلید و چند مبنا است که باید به صورت علمی تبیین شود، و در این صورت، علوم انسانی خود به خود از آن مبانی پیروی کرده و بر نخ آن چیده شده و به خود پالایشی خواهد رسید.

3- آنان که تعبد را با کار علمی در هم می آمیزند: یکی از مسؤلین محترم برنامه، در دو جملۀ کوتاه فکر همه را راحت کرد: «علوم انسانی غربی فقط به مادیات توجه دارد ما می خواهیم همان علوم در جهت معنویات هم باشد».

جای شگفتی نیست؛ این سرور که ذهن و فکرش با تخیلات ارسطوئی پر و تربیت شده، این گونه سخن غیر علمی بل ضد علمی را به زبان می آورد. این حضرت نیز مصادره به مطلوب می کند و توجه ندارد که همین «جهت معنوی دادن به علوم انسانی» موضوع بحث است، آیا راه و چگونگی این «جهت دادن» تعبدی است؟ یا باید بر اساس یک روند علمی مستدلّ، مبتنی با اصولی که با ادلّۀ علمی اثبات شده، باشد، است؟! یا با افزودن پند و اندرز موعظه گرانه بر علوم انسانی-؟

اساساً پرسش و سؤال اساسی در این برنامه و موضوع، این است که آیا انسان نیازمند معنویت است؟ اگر چنین است، چرا و با کدام ادلّۀ علمی-؟ نه با تمسک به عقاید و باورهای تبیین نشدۀ اعتقادی.

این حضرات توجه ندارند که در اسلام هیچ علمی و دانشی به طور تعبدی، قبول نیست. تنها در «احکام فقه» متعبد هستیم. مثلاً «علم اقتصاد» یکی از علوم انسانی است که اکثر ما ها گمان می کنیم که چون احکام اقتصاد و «حقوق مالی» در فقه آمده پس اقتصاد یک علم تعبدی است. در حالی که آنچه در فقه آمده «حقوق مالی» است نه «علم نظام اقتصادی اسلام». درست است رابطۀ تنگاتنگی میان «حقوق مالی» و «نظام اقتصادی» است، اما بحث این است که آیا در این رابطۀ تنگاتنگ، اصل نظام اقتصادی بر «حقوق مالی» مبتنی است. یا حقوق مالی بر نظام اقتصادی مبتنی و متفرع است؟-؟

متاسفانه این مطلب بس بزرگ، مهم و تعیین کننده، همیشه مورد غفلت قرار می گیرد.

اگر کسی بخواهد دربارۀ «نظام اقتصادی اسلام» در برابر مکتب آدام اسمیت و مکتب های زائیچۀ آن، چیزی بنویسند و میان شان مقایسه و بررسی کند، ابتدا باید به متون فقهی مراجعه کند؟ یا باید ابتدا به «انسان شناسی قرآن و اهل بیت-ع-» برود و در چگونگی و چرائی مالکیت انسان، بحث کند، و با روش علمی روشن کند که چرا حیوان مالکیت ندارد و انسان مالکیت دارد، و ثابت کند که مالکیت صرفاً یک «پدیدۀ قرار دادی» نیست، ریشه در ذات و کانون وجودی انسان دارد، آن گاه بیاید حقوق مالکیت را در فقه بررسی کند.

با بیان دیگر: رابطۀ انسان با مالکیت، یک «رابطۀ اعتباری» است یا یک حقیقت و واقعیتی است که از ذات و کانون وجودی انسان ناشی می شود؟-؟

بدیهی است که در یک بررسی علمی نمی توان صرفاً به «خود خواهی» انسان بسنده کرد، زیرا غریزۀ خود خواهی در حیوان هم هست اما هرگز به چیزی بنام مالکیت منجرّ نشده است.

همین طور است پدیده هائی از قبیل؛ خانواده، جامعه، تاریخ، اخلاق و... که همۀ این ها باید در «علم انسان شناسی» بررسی شود تا اعتباری و قراردادی بودن، یا حقیقی و واقعی بودن آن ها روشن شود.

آنچه ما نداریم «دانش انسان شناسی از نظر قرآن و اهل بیت-ع-» است. و لذا متفکری مانند علامه طباطبائی(ره) جامعه را «مولود آگاهی ها» و «قراردادی محض» می داند.

این نمی شود که از جانبی بر اصول انسان شناسی غربی معتقد باشیم و انسان را حیوان بدانیم (با پسوند برتر) در عین حال علوم انسانی غربی را از بن بست نجات دهیم. اگر جامعه صرفاً مولود «قراردادهای اجتماعی» است که هنوز هم کتاب «قراردادهای اجتماعی» روسو با گذشت قرن ها در دانشگاه های ما کاملاً مرتجعانه تدریس می شود، و در متون تفسیری قرآن نیز آن را تایید می کنیم پس باید به امثال ریمون آرون حق بدهیم که در کتاب «مراحل اساسی در اندیشه جامعه شناسی» اخلاق، خانواده، جامعه، و هر نوع حقوق را مولود قرارداد بداند و همه را از اصل و اساس متزلزل و کاملاً تغییر پذیر بداند. و یا «همجنس بازی» در ردیف حقوق اصلی بشر قرار بگیرد.

4- ارتجاعیون: گروه دیگر از طرفداران «اسلامی کردن علوم انسانی»، به طور واضح و روشن، مرتجع هستند. متاسفانه برخی از مسؤلین این برنامه از همین سروران هستند. یکی از این سروران وقتی که در میزگرد یا مصاحبه ای دربارۀ این موضوع قرار می گیرد فوراً اسامی مفاخر تاریخی ما را ردیف می کند: ابن سینا، مهدی نراقی صاحب «جامع السعادات»، و احمد نراقی صاحب «معراج السعاده» و ملاصدرا و دیگرانی چند.

آن اخلاقی که نراقی ها مطرح کرده اند، گر چه در مقایسه با اخلاق موعظه ای، از جنبۀ علمی بر خوردار است، اما کاری است مبتنی بر «ارسال مسلّم». یعنی مهدی نراقی یا احمد نراقی و هر کسی که در این باره نوشته است، ابتدا آفرینش «خلق الساعه ای آدم» را مسلّم گرفته و غیر حیوان بودن انسان را مطابق بینش کابالیستی تورات دانسته و آن را بر قرآن و حدیث تحمیل کرده و بر آن اساس به شرح اخلاق پرداخته اند.

اگر بخواهیم علم اخلاق را از آنان یاد بگیریم بیش از آن نخواهد بود که دکتر ناصرالدین صاحب الزمانی انجام داد و کتاب «روح بشر» او تلخیص و بر گردان ادبیاتی، از «معراج السعاده» بود که دقیقاً همان روان شناسی غربی گشت، و حتی در دیگر نوشته های او به همراه اشعارِ «گویند مرا چو زاد مادر......» ایرج میرزا، با یک شعر تعریضی از شاعر ناشناخته، به پلورئالیسم سکسی و جنسی انجامید.

نمی دانم: چرا جامعۀ علمی ما توجه ندارد که مفاخر تاریخی، مفاخر تاریخی هستند، نه راهنمایان علمی امروزی ما. کی ما از چنبره ابن سینا، ملاصدرا، نراقیان، شیخ عطار، مولوی و... و... نجات خواهیم یافت!؟! خیلی از مخاطبان وقتی چنین جملاتی را می بینند یا می شنوند، فوراً پرچم اتهام بر می دارند که: آهای بیائید فلانی ارزش بزرگان ما را پایمال می کند. اما توجه ندارند که خودشان ارزش و اهمیت آنان را از بین می برند. زیرا ارزش آنان «تاریخی» است نه امروزی. وقتی که آنان را «امروزی» می کنند هم ارزش دیروزی شان از بین می رود و هم ارزش امروزشان.

وقتی که ارزش هنری حافظ را به «ارزش عرفانی» تبدیل می کنند، واقعاً ماهیت او را از بین می برند. حافظ فقط به درد هنر می خورد که در هنر سر آمد دیگران است، آنهم به درد تاریخ هنر و هنر تاریخی می خورد، نه به درد تبیین هستی و یا شناخت خدای هستی، و یا شناخت رابطۀ خدا و خلق. گرچه دست درازی و فضول هائی نیز در این باره دارد و پای از گلیم خود بیرون نهاده است.

و این نیست غیر از ارتجاع.

اگر مفاخر تاریخی ما (که بنده برخی از آنان را کابالیست= فراماسونر امروزی، می دانم) برداشت شان از قرآن درست بود، امروز گدای درب غربیان نبودیم. و خیلی از اینان نه تنها مفید نبودند بل سد راه قرآن و اهل بیت(ع) بودند. در نامه ای به «شورای عالی حوزه» نوشتم که همۀ متون تفسیری ما یا ماهیتاً سنّی هستند و یا در بستر تسنن قرار دارند، و ریشۀ شان به تمیم داری کابالیست، کعب الاحبار کابالیست، و وهب بن منبّه یهودی و امثال شان می رسد و تفسیر قرآن بر اساس احادیث اهل بیت(ع) چنان که باید، هرگز وجود ندارد.

یکی دیگر از شخصیت های بس با ارزش و دانشمند ما وقتی که از قرآن و حدیث سخن می گوید انصافاً سیل مطالب ابتکاری راه می اندازد و بنده شاگردوار از سخنانش استفاده می کنم و به گمانم برای همگان چنین است، اما ناگهان مطلب زیبای علمی خود را با فلسفۀ مسموم و ذهن گرائی ملاصدرا و یا سخنان خرافه گرائی بودیسم زده، تحت عنوان عرفان، مخلوط می کند که وا اسفا!!!

این حضرات محترم که اینگونه به ارتجاع می روند، خود سدّ راه بزرگی در این برنامه هستند. باید این لوله های تاریخی را که تاریخ مصرف شان تمام شده، کنار گذاشت و خارج از آن ها در مسیر باز و وسیع به حضور قرآن و اهل بیت(ع) رفت و علم «انسان شناسی» را تدوین کرد، فقط در این صورت است که این برنامه موفق خواهد شد و علوم انسانی را از بن بست آزاد خواهد کرد.

اتفاقاً: علوم انسانی غربی به حدی پیشرفته است که در این راه به ما کمک می کند کمک بس شایان، وافر و همه جانبه؛ غربیان کار زیادی کرده اند و کارشان بس ارزشمند است به یک شرط: که ما مبانی اسلامی را درست تشخیص داده و مشخص کنیم.

می گویند: مفاخر تاریخی نیز دانسته های شان را از قرآن و حدیث به دست آورده اند، چرا باید آن ها را کنار بگذاریم؟

عرض می کنم: اولاً: تفکیک علوم از همدیگر، یک روند تدریجی تاریخی دارد و زمان بر، است و به همین دلیل علوم انسانی در قالب روان شناسی، جامعه شناسی، و... و... در زمان آنان وجود نداشته تا در این باره نیز از قرآن و حدیث به دست آورند.

ثانیاً: همان طور که گفته شد تفسیر قرآن از آغاز در اختیار کابالیست ها قرار گرفت حتی حدیث های رسول اکرم(ص) نیز ممنوع گشت، و اهل بیت(ع) نیز تا غیبت کبریا خودشان منزوی و محصور و حدیث های شان ممنوع و متروک بود. که در اواخر کتاب «کابالا و پایان تاریخش» شرح داده ام.

و این تنها فرصت بزرگ و بس مهم است که انقلاب اسلامی در اختیار ما گذاشته و هرگز در طول تاریخ اسلام چنین فرصتی فراهم نشده بود. علمای مکتب اهل بیت(ع) در آن اعصار، در خلال قتل عام ها و در به دری ها توانستند یک فقه جامع، جانانه، همیشه زنده و کار آمد برای ما پروارنیده و حفظ کنند. عرصه های دیگر همچنان به صورت مواد خام لیکن بس قوی بالقوه، مانده است.

ثالثاً: گمان نکنیم که فهم قرآن و حدیث، سخت دشوار است، پس باید از مغزهای مفاخر تاریخی نیز استفاده کرد. زبان قرآن و حدیث (البته اگر با هم باشند) آسانترین و شیواترین و رساترین، زبان و بیان هستند و امروز با همان زبان و ادبیات خودتان با شما سخن می گویند و این است معجزه بودن شان.

به یک شرط: به شرط این که ذهن مان را از رسوبات تفسیرهای آن چنانی، و از گفته ها و برداشت های مفاخر تاریخی، تخلیه کرده و سلمان وار، و ابوذر وار، با روح و فکر طبیعی و فطری انسانی، با قرآن و حدیث رو به رو شویم.

همۀ واژه های «انسان» در قرآن به «علم انسان شناسی» مربوط است و هر کدام اصلی از اصول این علم را بیان می کنند، اما ما همۀ آن ها را به «اخلاق موعظه ای» تفسیر کرده ایم، و همین طور احادیث انسان شناسی را.

بهتر است در این مقالۀ بس مختصر، یک نمونه ای از بلاهائی که بر سر آیه های جامعه شناسی قرآن، آورده ایم، بیاورم:

استاد نامور حوزۀ علمیه در درس تفسیر قرآن (جمعه 29/2/91 شبکۀ یک تلوزیون) می گوید: خطاب های «یا بنی اسرائیل» که در قرآن آمده- مثلاً از قبیل آیه های 47 تا 50 سورۀ بقره: «يا بَني‏ إِسْرائيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتي‏ أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمينَ- وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً وَ لا يُقْبَلُ مِنْها شَفاعَةٌ وَ لا يُؤْخَذُ مِنْها عَدْلٌ وَ لا هُمْ يُنْصَرُونَ- وَ إِذْ نَجَّيْناكُمْ مِنْ آلِ فِرْعَوْنَ يَسُومُونَكُمْ سُوءَ الْعَذابِ يُذَبِّحُونَ أَبْناءَكُمْ وَ يَسْتَحْيُونَ نِساءَكُمْ وَ في‏ ذلِكُمْ بَلاءٌ مِنْ رَبِّكُمْ عَظيمٌ- وَ إِذْ فَرَقْنا بِكُمُ الْبَحْرَ فَأَنْجَيْناكُمْ وَ أَغْرَقْنا آلَ فِرْعَوْنَ وَ أَنْتُمْ تَنْظُرُون» و یا آیه 183 سورۀ آل عمران: «فَلِمَ قَتَلْتُمُوهُمْ= چرا پیامبران را کشتید»- مخاطبان شان یهودیان عصر فرعون و یا یهودیان عصر آن پیامبران مقتول، هستند، نه یهودیان عصر نزول قرآن.

و این حضرات استدلال هم می کنند که: یهودیان عصر نزول قرآن پیامبران را نکشته بودند، و نیز همین ها در عصر فرعون نبودند که مخاطب این آیه ها باشند.

به گمان شان قرآن با مردگان سخن می گوید و آنان را مخاطب قرار می دهد تا یهودیان عصر نزول قرآن، عبرت بگیرند. توجه ندارند که قرآن به «شخصیت جامعه» معتقد است، مخاطبش «جامعۀ یهود» است و همان جامعه عصر فرعونی تداوم یافته و در عصر نزول قرآن مخاطب قرار می گیرد.

این آقا و امثالش به آیه های جامعه شناسی، نگاه فقهی- حقوق فردی، می کند و می ترسد که مبادا قرآن افراد یهودی عصر نزول قرآن را به ناحق قاتل انبیاء بداند، می کوشد دامن قرآن را از این سخن منزّه کند. توجه ندارد که آیۀ جامعه شناسی، غیر از آیۀ فقهی است و حتی امروز هم در محاوره جامعه ای می توان به جامعه یهود گفت که شما پیامبر کُش هستید.

و همچنین آیه های «لِكُلِّ أُمَّةٍ أَجَلٌ فَإِذا جاءَ أَجَلُهُمْ لا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ»- سوره اعراف آیه 34 و سوره یونس آیه 49 را که به طور صریح و نصّ با لفظ «امت» دربارۀ اجل هر جامعه سخن می گویند، به اجل فردی تفسیر کرده اند.

بگذریم که اگر وارد این عرصه شویم باید همه علوم انسانی قرآن و اهل بیت(ع) را در این جا بیاوریم.

5- کلی گویان: بدیهی است موضوع یک موضوع صد در صد علمی است، اما بعضی از گرامیان به دلیل فقدان یک تصویر فکری علمی همه جانبه، و چون کاملاً و دقیقاً به واماندگی خودشان در برخی اصول مهم این کار، توجه دارند، از تعبیراتی کلّی و عام شمول، استفاده می کنند، مثلاً در میزگردها، بحث ها و ابراز نظرها، به جای «علم اسلامی» یا «علوم اسلامی» مرتب اصطلاح «معارف اسلامی» را به کار می برند.

این لفظ «معارف» یعنی چه؟ این اصطلاح در ادبیات قرآن و اهل بیت(ع) به کار نرفته است؛ پس از مشروطیت زمانی که روشنفکران غرب زده به تاسیس وزارتخانه ها اقدام کردند، نام یکی از وزارتخانه ها را «وزارت معارف» گذاشتند، در دورۀ سلطۀ جریان محمد علی فروغی، نام آن به «وزارت فرهنگ» تبدیل شد.

معارف به معنی فرهنگ است، و فرهنگ اعم از علم است. و می توان گفت: فرهنگ در مقایسه با «علم» کاربرد ژورنالیستی دارد. واژۀ «معارف» خیلی کلی تر از واژۀ «علم» است؛ علم کاری است که نیازمند دقیقترین چهار چوبه، ادلّه، و ظریفترین روش استدلال است.

موضوع کار، یک موضوع علمی است؛ یعنی باید دارای منطق ویژۀ علمی باشد، نه منطق فرهنگی. و باید سبک و روش در آن، کاملاً و دقیقاً علمی و استدلال علمی باشد، نه مانند امور فرهنگی که باورها و مَثَل های غیر علمی عوامانه و حتی نحوۀ «نانپزی محلّی» نیز جایگاهی در آن دارد.

اصطلاح «معارف» را ارسطوئیان ما برای ما ساختند و رواج دادند؛ زیرا ارسطوئیان از قدیم به «علمیت اسلام» باور نداشته و ندارند و به همین دلیل دست به دامن یونانیات شده و می شوند، و تنها ارزشی که به مکتب قرآن و اهل بیت(ع) می دهند «ارزش فرهنگی» است درست مانند اروپائیان که به مسیحیت فقط ارزش فرهنگی قائل هستند.

از جانب دیگر طیف وسیعی از حوزویان ما که علوم اسلامی را منحصر به سه علم: کلام، فقه و اخلاق، می دانند و هر سه را نیز ماهیتاً تعبدی محض می دانستند و می دانند- و توجه ندارند که فقط علم فقه تعبدی است- به طور دانسته و ندانسته اصطلاح معارف را رواج دادند و می دهند.

این قرآن، و این هم متون حدیثی ما، بگردید (با رایانه هم بگردید) چنین اصطلاحی را در ادبیات قرآن و اهل بیت(ع) نخواهید یافت؛ آنچه می یابید «علومنا» و «علمنا» است.

آنان که «وزارت معارف» را درست کردند- وزارتخانه ای که در آن زمان مدیریت همۀ مراتب علمی از اول ابتدائی تا بالاترین مراتب علمی را در اختیار داشت- همین ارسطوئیان بودند.

جریان فروغی واژۀ فارسی «فرهنگ» را که ترجمۀ «معارف» بود، جایگزین آن کرد که باز هم اشتباه بود زیرا کار آن وزارتخانه بالاصاله علم و علوم بود، نه فرهنگ. سپس موضوع توسط همان جریان تفکیک شد وزارت فرهنگ به مدیریت تنها دوره ابتدائی گفته شد، که باز هم اشتباه بود، تا رسید به عنوان «آموزش و پرورش» که در اصطلاح فارسی صحیح است.

حتی در تاسیس دانشگاه نیز زمام کار در دست ارسطوئیان بود به حدی که فاضل تونی را (که چیزی از نوشتن و نگارش را نمی دانست) در جایگاه استاد بزرگ به کار گرفتند.

دانشگاه (حتی در علوم تجربی) در اختیار یک جریان کابالیستی بود که از اتحاد دو گروه کابالیسم سنّتی (ارسطوئیان) و فرماسون ها، تشکیل شده بود، که قرار بود علم و دانش در ایران هرگز به جائی نرسد و نرسید، تا در دورۀ پس از انقلاب اسلامی به تدریج زمام امور از دست آنان خارج شده و می شود اگر آفتی، خطائی، به طور دانسته یا ندانسته رخ ندهد. و لذا مسئله بس حساس و در معرض خطرها و آفت ها است.

نهضت حوزوی: پیش از انقلاب از آغاز دهۀ 1330، یک نهضتی در حوزه های علمیه شروع شد، گرچه گام های اولیه بود اما دستکم این اصل را پی می گرفت و تثبیت می کرد که: «علوم اسلامی فقط به کلام، فقه و اخلاق، منحصر نیست». متاسفانه در دهۀ دوم انقلاب، یک طوفان ارتجاعی از ارسطوگرائی و عرفان گرائی (عرفان مصطلح، نه عرفان قرآن و اهل بیت؛ عرفان بودیسم) به راه افتاد و این نهضت مبارک را خفه کرد به حدّی که «دین علمی» به شدت نکوهش شد؛ هر کسی می کوشید پیش از دیگران خود را در صف صدرویان قرار دهد و مدعی عرفان شود. در سال 1380 کتاب «نقد مبانی حکمت متعالیه» چاپ و منتشر شد البتّه (باصطلاح) با به جان خریدن همۀ خطرها، خداوند لطف کرد و سدّ شکسته شد و طوفان فروکش کرد اما هنوز سریان آن ادامه دارد. 

اصطلاح «معارف» نه تنها اسلامی نیست بل ضد اسلام است. و اینک هنوز گامی در اسلامی سازی علوم بر نداشته ایم که اسلام را اروپائی می کنیم. این گونه کلّی گوئی ها آن سخن را تداعی می کند که گفته شده: «وقتی که مسیحیت به اروپا وارد شد در حقیقت اروپا مسیحی نگشت بل مسیحیت اروپائی گشت». نکند در آخر کار، دنیا متوجه شود که به جای اسلامی کردن علوم انسانی، اسلام را غربی کرده ایم.

وقتی که یکی از مسئولان درجه اول این برنامه، دانسته یا ندانسته اصل موضوع و عنوان مسئله را تحریف می کند و به جای علم و علوم مکتب، اصطلاح معارف را مکرراً و مرتباً به کار می برد، نتیجۀ کار از همین حالا معلوم است. و این پیشداوری نیست همان طور که در مثال «هرس باغ» گذشت داوری در اصل اقدام و حرکت این مسئول محترم است.

منشأ این تحریف: وقتی که یک مسئول، آشنائی کامل با علمیت مکتب ندارد به طور خودآگاه یا ناخودآگاه به عرصۀ فرهنگ پناه می برد.

مقصود از این سخن انتقاد از یک شخص نیست، بل این بزرگترین و اوّلی ترین مشکل ماست، به نظرم دید و شناخت همۀ ما از اسلام در علوم انسانی، یک دید و شناخت معارفی است نه علمی خالص. مثلاً آن دانشمند گرامی که همیشه چیزی بنام «اقتصاد سرمایه داری» را به شدت محکوم می کند، هرگز یک جمله هم از تبیین اقتصاد مورد نظر و مورد قبول خود به میان نمی آورد. شما که براستی از دانشمندان و امیدهای ما هستید چرا نیم ساعت دربارۀ نظام اقتصاد اسلامی سخن نمی گوئید؟ یا چهار برگ در این باره نمی نویسید؟

این حضرت نیز به شدت تحت تاثیر مفاخر تاریخی (که به شرح رفت) قرار دارد به ویژه تحت تأثیر استاد شهید و بزرگوار مطهری و نیز تحت تاثیر مرحوم دکتر شریعتی که یک شیعۀ وصایتی بود.

در میان اهل تحقیق معروف است که شریعتی در تخریب وضعیت موجود انصافاً قوی و توانا بود، اما در ساختن جایگزین چندان چیزی ارائه نداده است.

 

 

 

و اینک کلیدها و مبانی مفقوده که باید تبیین شوند

 

گفته شد که کار ما خیلی محدود، و محورهای مورد تحقیق خیلی اندک است، و در این برنامه هیچ کاری با متن، عرصه، و قلمرو همۀ علوم انسانی نداریم. و اگر این چند کلید و مبنا را که در قرآن و حدیث به روشنی بیان شده اند، فراز و مشخص کنیم علوم انسانی به طور خود به خود، خود را پالایش کرده و با آن مبانی هماهنگ شده، و خود به خود مانند مهره های تسبیح بر آن ها چیده خواهند شد.

می خواستم در مقام مثال بگویم: درست مانند کیهان شناسی. زمانی فرا رسید که کیهان شناسی ارسطو و نُه فلک او به بن بست رسید، هنگامی که مبانی دیگری مطرح و تبیین شدند، مسائل کیهان شناسی خود به خود بر آن ها استوار شدند؛ تنها دو جمله بود: خورشید به دور زمین نمی چرخد. زمین به دور خورشید می چرخد. اما این مثال دربارۀ مسئلۀ ما نادرست است. زیرا کیهان شناسی ارسطو از اصل و اساس و نیز در فروعات و همه چیزش غلط بود، خوشبختانه علوم انسانی روز، آن طور نیست، اگر ما مبانی را مشخص کنیم 90 درصد آن ها با صحت تمام بر آن مبانی مبتنی خواهند شد. و اساساً کار عمده ای در این راه نمانده تا آن را با ماجرای کیهان شناسی مقایسه کنیم.

اینک کلیدها و مبانی را می شمارم:

1- پاسخ به این پرسش «آیا انسان حیوان است؟». یعنی ترانسفورمیسم و در هستۀ آن داروینیسم را می پذیریم؟ یا به فیکسیسم توراتی معتقدیم و «آدم خلق السّاعه ای» را می پذیریم؟ و یا بیان علمی دیگر و راه سومی داریم و اگر داریم آن چیست؟

پاسخ: انسان حیوان نیست و راه سوم درست است.

این در پیدایش جسم انسان.

و اما از جهت حیات: گیاه یک روح دارد، حیوان دو روح دارد و انسان سه روح.

هر دو موضوع را در حد توان به طور مختصر در کتاب ها و مقالات، توضیح (علمی طبیعی با شرح ادلّۀ طبیعی، و نیز از آیات و احادیث) داده ام، و اگر نیازمند تکمیل است به عهده دانشمندان جوان است که امکانات نیز دارند.

2- پاسخ به این پرسش «اگر پدیده هائی از قبیل: خانواده، جامعه، تاریخ، مالکیت، و اخلاق، مولود قرار داد نیستند و اعتباری محض نیستند، پس منشأ و ریشۀ آن ها در کجای کانون وجودی انسان است؟».

پاسخ: منشأ این پدیده ها همان «روح سوم» است.

دست اندرکاران علوم انسانی با مشاهدۀ این چند سطر به خوبی در می یابند که اگر براستی این دو اصل، این دو مبنا اثبات علمی شوند همۀ علوم انسانی نظام دیگر می یابند و با جهت گیری دیگر از بن بست خارج می شوند.

بلی فقط دو کلید است.

از این دو مبنا مبانی هر کدام از علوم انسانی زائیده می شوند که این زایش ها را نیز باید تبیین کرد، تبیین علمی. که اساس این تبیین ها، تبیین طبیعی با ادلّه طبیعی است. و قرآن پر است از آیه های طبیعی در این باره و همچنین حدیث ها. که مظلوم ترین آیات و مظلوم ترین احادیث هستند.

و با بیان دیگر: تفکیک علوم انسانی از علوم تجربی دراصل مبانی، نادرست و غلط است. همۀ علوم از آفرینش و مقوله های طبیعی شروع می شوند، سپس به تدریج از همدیگر جدا می شوند.

و لذا (در کتاب کوچک «با دانشجویان فیزیک و کیهان شناسی» شرح دادم که) قرآن عالی ترین و بالاترین مدال را به دانش و دانشمندان تجربی می دهد، نه به دانش و دانشمندان علوم انسانی، گرچه هدف نهائی و سعادت انسان نتیجۀ علوم انسانی است.

می گویند: آنچه ما بعینه مشاهده می کنیم اکثریت قریب به اتفاق سرشناسان علوم تجربی بی ایمان هستند.

عرض می کنم: به آن دینی که آنان ایمان ندارند، بنده نیز ذره ای به آن ایمان ندارم، مسیحیت کلیسائی که خدایش پدر عیسی است و به سه خدا معتقد است، و هیچ اثر علمی در آن دین نیست، سزاوار انکار و ردّ است. باید از جانب دیگر تعجب کرد که اگر یک دانشمند تجربی و غیر تجربی به آن دین معتقد باشد لابد در مغزش اشکالی هست و یا کابالیست است که در پذیرش آن دین، تعمّد ابلیسانه دارد.

ما هم که اسلام را به آنان توضیح نداده ایم تا بگوئیم چرا به اسلام ایمان ندارند. اگر در این برنامۀ «اسلامی سازی» موفق شویم خواهیم دید که همۀ دانشمندان بی غرض و غیر کابالیست جهان، روی به سوی اسلام (اسلام تشیعی) خواهند گرفت، که گفتم این کار یک کار جهانی و تحول دهندۀ جهان است. به امید توفیق دست اندرکاران این برنامه.

 

مرتضی رضوی

6/3/1391 هـ ش

4/6/1433 هـ ق