دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶

Array


بنام خدا

 

 

نگاهی به گوشه ای از نظام امامتی

ریاست جمهوری یا نخست وزیری؟

 

به یاد گفتگوی پرفسور حامد الگار با امام خمینی(ره):

پیش از هر مطلب، این گفتگو را آن طور که از آن زمان به یاد دارم نقل می کنم:

پرفسور حامد الگار: در نظر شما، نظام حکومت اسلامی همین است که تاسیس کرده اید؟

امام: ما می رویم که به نظام حکومت اسلامی برسیم.

بنابر این، تغییر در شکل و سازمان حاکمیت، نه تنها جایز و روا است، بل بایسته است به عنوان یک روند ضروری، در حرکت به سوی کمال نظام حاکمیت اسلام باشد.

اگر امام نیز این سخن را نمی گفت، بر هر اسلام شناسی روشن بود که باید این روند تکاملی، باشد. اما متاسفانه رئیس جمهورهای ما به جای این راهبرد، راهبرد تقلید از غرب را در پیش گرفتند، شکل و سازمان حاکمیت در همان ماهیت قبلی خویش در جا زد، بل تحکیم شد.

حضور ولایت، ریاست و نخست وزیری در کنار هم را تجربه کردیم، به حذف نخست وزیری رسیدیم. این تغییر (به هر صورت) مفید بود و تجربه ای بود که ضرورت داشت. اینک بحث از «حذف ریاست» و «احیای نخست وزیری بدون رئیس جمهور». مطرح می شود. فعلاً کاری با این ندارم که در همان زمان برخی از متفکرین و اسلام شناسان معتقد بودند که بهتر است ریاست حذف شود، می گویم به هر صورت حذف نخست وزیری یک تجربه بود که کوچک ترین فایده آن این است که طرفداران حذف نخست وزیری جواب خودشان را عملاً دریافت کردند، اکنون چه قضاوتی می کنند با خودشان است. البته منظورم در این سخن، اندیشمندان و اسلام شناسان هستند نه سیاسیونی که فقط سیاست را می شناسند.

نگاهی به مسئله در کتاب (قرآن) و سنت:

قرآن: در قرآن هیچ نوع ریاستی مشروع شناخته نشده، خواه ریاست یک فرد بر فرد، و خواه ریاست پدر بر اعضای خانواده، یا ریاست کسی بر گروهی، تا چه رسد به ریاست جامعه. اساساً کلمۀ «رئیس» در قرآن وجود ندارد.

اما وزارت به لفظ «وزیر» در دو سوره از قرآن به عنوان امر مشروع و مقدس، آمده است:

1- آیه های 29 و 30 و 31 سورۀ طه: «وَ اجْعَلْ لي‏ وَزيراً مِنْ أَهْلي‏- هارُونَ أَخي- اشْدُدْ بِهِ أَزْري»: موسی گفت: خدایا وزیری از اهل من برایم قرار ده- برادرم هارون را- با او پشتم را محکم کن- و او را در کارم شریک کن.

2- آیه 35 سورۀ فرقان: «وَ لَقَدْ آتَيْنا مُوسَى الْكِتابَ وَ جَعَلْنا مَعَهُ أَخاهُ هارُونَ وَزيراً»: و ما به موسی کتاب دادیم و برادرش هارون را وزیر او قرار دادیم.

سنّت: رسول خدا(ص) هیچ کسی را رئیس ننامیده است، حتی خودش را نیز منزّه از عنوان رئیس می دانست. در سنت (حدیث و اخبار) تقریباً موردی یافت نمی شود که عنوان رئیس و ریاست بدون بار منفی آمده باشد، بل در احادیث بسیار فراوان، معنی و مفهوم و واقعیت و حتی لفظ آن، با بار منفی و با شدت نکوهش آمده است. شمارش و توضیح این آثار سنت، بدون مبالغه نیازمند یک کتاب است. تنها چند نمونه می آورم:

1- قال رسول الله (صلّی الله علیه و آله): «إِنَّ أَوَّلَ مَا عُصِيَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِهِ سِتٌّ حُبُّ الدُّنْيَا وَ حُبُّ الرِّئَاسَةِ وَ حُبُّ الطَّعَامِ وَ حُبُّ النَّوْمِ وَ حُبُّ الرَّاحَةِ وَ حُبُّ النِّسَاءِ»[1]: رسول خدا فرمود: اولین چیزهائی که با انگیزش آن ها بر خداوند عصیان شد، شش چیز است: حبّ دنیا، حبّ ریاست، حب طعام، حب راحتی، و حب زنان.

به چند حدیث از اصول کافی، کتاب الایمان و الکفر، باب «طلب الرئاسۀ» توجه فرمائید:

2- در حضور امام کاظم علیه السلام سخن از شخص ریاست طلب به میان آمد، فرمود: «مَا ذِئْبَانِ ضَارِيَانِ فِي غَنَمٍ قَدْ تَفَرَّقَ رِعَاؤُهَا بِأَضَرَّ فِي دِينِ الْمُسْلِمِ مِنَ الرِّئَاسَةِ»: دو گرگ درنده در گلّه ای که صاحبش غایب باشد، خطرناکتر از ریاست بر دین مسلمان، نیست.

3- امام صادق علیه السلام: «مَنْ طَلَبَ الرِّئَاسَةَ هَلَك»: هر کس در صدد ریاست باشد هلاک (هلاک دینی) می شود.

4- امام صادق علیه السلام: «إِيَّاكُمْ وَ هَؤُلَاءِ الرُّؤَسَاءَ الَّذِينَ يَتَرَأَّسُونَ فَوَ اللَّهِ مَا خَفَقَتِ النِّعَالُ خَلْفَ رَجُلٍ إِلَّا هَلَكَ وَ أَهْلَك»: از این رؤسا که ریاست دوست هستند، دور باشید، سوگند به خدا، کفش ها (ی افراد) در پشت سر یک فرد صدا نمی دهد مگر این که خودش هلاک می شود و دیگران را نیز هلاک می کند.

5- امام صادق علیه السلام: «مَلْعُونٌ مَنْ تَرَأَّسَ مَلْعُونٌ مَنْ هَمَّ بِهَا مَلْعُونٌ مَنْ حَدَّثَ بِهَا نَفْسَه»: از رحمت خدا دور است کسی که در صدد ریاست باشد. از رحمت خدا دور است کسی که اهتمامش ریاست باشد، از رحمت خدا دور است کسی که در رؤیای ریاست باشد.

6- امام باقر علیه السلام: «وَيْحَكَ يَا أَبَا الرَّبِيعِ لَا تَطْلُبَنَّ الرِّئَاسَةَ وَ لَا تَكُنْ ذِئْبا»: ای ابو ربیع هشیار باش ریاست طلبی نکن و گرگ نباش.

و ده ها حدیث دیگر در منابع و متون دیگر.

وزیر در سنّت: همان طور که در قرآن دیدیم، وزارت و عنوان «وزیر» در سنت نیز با بار معنائی مثبت، آمده است: همۀ مفسرین در تفسیر آیه های مذکور از سوره طه و فرقان، احادیث فراوانی دربارۀ وزارت حضرت هارون آورده اند. و نیز در تفسیر آیه «قالَ الَّذي عِنْدَهُ عِلْمٌ مِنَ الْكِتابِ»[2] دربارۀ آصف بن برخیا شخصی دانشمند و وزیر حضرت سلیمان بود.

و احادیث فراوان که می گویند علی علیه السلام وزیر رسول خدا صل الله علیه و آله، بود، داریم که شمارش و توضیح آن ها باز نیازمند یک جلد ویژه است. در نهج البلاغه (ابن ابی الحدید، ج 1 ص 372- 395) در ضمن خطبه، این جمله آمده است که «أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَ لَكِنَّكَ وَزِيرٌ»: علی تو پیامبر نیستی لیکن وزیر هستی.

البته وزارت نیز مانند هر چیز مشروع و حلال، مشروط است به شرایط ویژۀ خود.

نتیجه: مطابق کتاب و سنت، ما نباید رئیس جمهور داشته باشیم (هم لفظاً و هم ماهیتاً). اگر تا امروز داشته ایم به مصداق سخن امام(ره) در پاسخ پورفسور الگار، بر اساس یک اظطرار بود، و مرحله ای بود که باید طی شده و پشت سر گذاشته می شد. و با ملاحظاتی از شرایط داخلی و جهانی، لازم و ضرور بود.

در حدیث های اهل سنت و شیعه داریم که رسول خدا(ص) می خواست و آرزو داشت که بنای کعبه را تخریب کرده و از نو بسازد اما با ملاحظاتی این کار را نکرد، و همان کعبه با همان بنا مقدس است.

اگر سالمترین فرد رئیس جمهور شود:

در این جا وارد شرح و تبیین ماهیت چیزی که «ریاست جمهوری» نامیده می شود، و نیز ماهیت چیزی که به «نخست وزیری» موسوم است، نمی شوم و این بحث را که پایۀ آن به «انسان شناسی» و «جامعه شناسی» و شناخت ماهیت هر پدیدۀ اجتماعی بر می گردد، فعلاً کنار می گذارم. سعی می کنم به برخی از اصول و پایه هائی از «اسلام شناسی» در این باره اشاره کنم:

ما در علم «اصول فقه» یک قاعدۀ مهم و اساسی داریم که «حجّیت قطع» نامیده می شود؛ یعنی «قطع و یقین» حجت است. و اساساً عقل اجازه نمی دهد که کسی قطع و یقین خودش را رها کند و طور دیگر عمل کند.

اینک فرض کنید در کنار رهبر یک رئیس جمهور خوب، مومن، عادل و بس دلسوزدارید، اگر رهبری به صحت و ضرورت و حیاتبخش بودن یک امری، بر نامه ای، قطع و یقین داشته باشد، و از طرف دیگر رئیس جمهور به عکس آن، یعنی به مضرّ بودن و خطرناک بودن آن، قطع داشته باشد، چه باید کرد؟ کدامیک حجت عقلی و شرعی خود را زیر پا بگذارد؟

توجه کنید: سخن در «حجت» است نه در چیز غیر مهم یا کمتر مهم. حجت یعنی چیزی که هم عندالله و هم در وجدان خود و عقل خود باید به آن عمل کند.

این موضوع در زمان رهبری امام(ره) و ریاست جمهوری آیت الله خامنه ای (دام ظلّه) پیش آمد؛ امام یقین داشت که نخست وزیری آقای میر حسین ضروری و حیاتی است، و رئیس جمهور یقین داشت که نخست وزیری او مضرّ و فساد است. آیت الله خامنه ای «حجّت ولایت» را بر «حجّت قطع» خود، حاکم کرد.

در اصول فقه، قاعدۀ مسلّم و اجماعی  دیگر داریم عبارت است از «حکومت دلیل بر دلیل» یا «حکومت حجتی بر حجت دیگر». پیروی از ولایت یک حجت است و یقین خودی نیز یک حجت دیگر، در تعارض میان این دو، حجیت ولایت بر حجیت قطع، حکومت دارد، و باید به آن عمل شود.

مراد از این اصطلاح «حکومت»، با معانی دیگر اشتباه نشود، در این جا یعنی یک حجت و دلیل، تکلیف دلیل و حجت دیگر را تعیین کند.

رئیس جمهور به این قواعد علم داشت و نظر امام را پذیرفت و به مجلس معرفی کرد. گرچه 99 نفر رأی مخالف دادند، و من به هیچوجه آن ها را محکوم نمی کنم، زیرا آنان مطابق حق قانونی خود عمل کردند، قانونی که مورد امضای مقام ولایت بود (گرچه رفتار شان به هر صورت نوعی شمیم نا مطلوب داشت). آنان از طرف ولایت به دادن رأی مثبت تکلیف نشده بودند. یعنی دو حجت در تقابل با هم قرار نداشتند.

می شاید به گمان گفت؛ در آینده نه رهبری مانند خمینی خواهد بود و نه رئیس جمهوری در کنار او مانند خامنه ای. و ظن قوی این است که هرگاه رئیس جمهور قدرت کافی را داشته باشد، تمرّد خواهد کرد و این تجربه ای است که عملاً در دست داریم. این خصلت بشر است که گفته اند «قدرت فساد می آورد». در این 22 سال علاوه بر هر چیز، عناصری «انسان شناختی» و «جامعه شناختیِ» بسیاری در جریان نظام جمهوری اسلامی به دست آمده که برای دست اندرکاران علوم انسانی، غنیمت است.

احساس خود کفائی در اسلام شناسی:

در تجربۀ عملی دیدیم که آقایان وقتی که جای پای شان را در ریاست جمهوری محکم می کنند مسیر خود کفائی در اسلام شناسی را پیش می گیرند. یک طلبه متوسط ادعای «اسلام شناسی» آن هم در حدی که دیگران به قدر او نمی فهمند، می کند در حالی که تفاوت تاریخی و بنیانی «شیعه ولایتی» و «شیعه وصایتی»[3] را
نمی شناسد، و وصایتی اندیشی خود را که ارتجاع به خیلی قدیم است، مصداق نو آوری می داند. و توجه نمی کند که تحت تاثیر انگیزش های مغرضانۀ غربیان است. دیگری متعه را دست آویز می کند که کیوسک های عمل جنسی کپنهاک و استکهلم آن وقت، را تداعی می کند. یا آقای احمدی نژاد متخصص رشتۀ خود، مدعی اولین و بالاترین جایگاه اسلام شناسی و تشیع شناسی می گردد. واژگان «انسان کامل» را تکرار می کند در حالی که منشأ این اصطلاح را نمی داند، و هدف اختراع کنندگان این اصطلاح که «تعمیم نبوت، تعمیم ولایت و تعمیم حجۀ الله» و شکستن چهار چوبۀ این اصول و پخش و پلا کردن ولایت برای هر صوفی، و باز کردن راه برای مدعیان امام زمانی، است را نمی شناسد. و روی چهار جمله مرتب مانور می دهد.

آقایان در اول کار شیعه ولایتی هستند؛ به علم غیب ائمّه علیهم السلام و عصمت شان، معتقد هستند، لیکن پس از مدتی مثلاً واقعیتگرائی شان گل می کند و نه تنها در شعار، بل در شخصیت ناخود آگاه شان دربارۀ هر چیز به مقام اجتهاد می رسند. هیچکدام مجتهد در فقه نبوده و نیستند، اما بپرس به چه کس مقلد هستی؟ البته خواهی شنید: در امام باقی هستم. امان از دست این «بقا بر میت». اگر مردم در آقای بروجردی(ره) باقی
می ماندند، هیچ مرجعی بزرگ نمی شد، خمینی هم خمینی نمی شد. اگر بقا بر میت از نظر فقهی دلیل داشته باشد، از نظرگاه «اصول دین» کاملاً به ضرر تشیع است بل خطر بزرگی است بر شیعه، نه آقا نه، هیچ مجتهد وفات کرده ای نمی خواهد تو در تقلید او باقی بمانی. بگذارید جریان زندۀ اجتهاد در کانون جامعه شیعه به حیاتبخشی خود ادامه دهد.

هر کس در این کشور نظریه پرداز شده البته از نوع اسلامی آن. در اول حکم تنفیذ را با ادب و احترام تحویل می گیرند، در دورۀ دوم یکی تز بی تشریفاتی و دیگری مسیر روشنفکری می گیرد و آن یکی هم سرما می خورد. آیا آن رفتار درست است یا این رفتار؟-؟ من نمی گویم کدامیک درست یا لازم است. بحث در دوگانگی رفتار است. مگر نباید خون این همه شهید در نظر باشد؟ به همه عرض می کنم: چه شده؟ چرا زیاده طلبی؟ چرا خود خواهی و توهّم؟

بحث به محور شخص پرستی یا بت سازی افراد نیست، بحث بر سر سرنوشت این جامعه و تشیع است. حتی بحث دربارۀ شخصیت های حقیقی نیست، دربارۀ شخصیت های حقوقی و سمت ها است. رفتارها هم رفتارهای فردی، خانوادگی یا محفل گپ نیست، مؤثر بل محوِّل اوضاع جامعه است. هر کس چند روزی زندگی می کند و می رود، چرا باید آثار منفی رفتارهای مان سال ها، بل قرن ها بر گردۀ این جامعۀ شیعۀ علی(ع) سنگینی کند؟

پیمان کار است یا سیاست گذار:

آقای احمدی نژاد رئیس جمهور محترم به عنوان گلایۀ آتشین گفت: «دولت را یک پیمان کار می دانند». این پاسخی بود به کسانی که می گفتند دولت باید فقط به اجرای مصوبات مجلس بپردازد و دست بالا می تواند آئین نامه ها را تدوین کند.

البته چنین نیست، دولت سیاست گذار هم هست، اما این سیاست گذاری دولت حد و حدودی ندارد؟ دولت باید برای همۀ ابعاد فرهنگ مردم سیاست گذاری کند؟ مگر دولت خدا شده که تشریع احکام کند دربارۀ حجاب فتوی بدهد، و مطابق فتوایش هم عمل کند، چه کسی دولت را تعیین کنندۀ همه جانبۀ زندگی مردم کرده است؟؟؟؟ من خودم به آقای احمدی نژاد رأی داده ام، همۀ آشنایان می دانند. اما به ریاست جمهوری او رأی داده ام نه به مرجعیت دینی او، و نه به عرفان او. در آینده هم اگر ریاست جمهوری بماند و انتخابات شود، شرکت خواهم کرد. زیرا هرگز با رادیو آمریکا و رادیو اسرائیل همنوا نخواهم بود. اکنون به هر صورت و به هر دلیل، تقویت این نظام تقویت تشیع است و تضعیف آن تضعیف تشیع است. و صد اسف از آن متدیّنی که به این اصل بس مهم توجه نمی کند.

اگر دولت، دولت نخست وزیری هم باشد، باید سیاست گذاری کند، آن چه به امور اجرائی و وظایف او مربوط است بررسی کند و لایحه دهد پس از تصویب سیاست هایش، آن ها را اجرا کند. ما که تا امروز در طول سال های مدید دیدیم با قوانین شرعی دوگانه بر خورد شده با برخی ها رفتار نا مادری شده است، و در مواردی بر خلاف قانون رسماً عمل شده است. از قرار مسموع هنوز در گمرک ما تعرفه و اوراق واردات مشروبات الکلی ماندگار است گرچه واردات رسمی ندارد.

دولت، دولت است، باید مقتدر و توانا در سطح بین الملل باشد، دولت غیر مقتدر در داخل یا در عرصۀ بین الملل، ننگ تشیع است. محسنات زیادی در عرصۀ بین المللی از جناب احمدی نژاد دیده می شود که موجب افتخار است. اما چه می توان کرد چنان بهائی به آنان که به میهن و کشورشان پشت کرده اند داده می شود، بل سیمای ملتمسانه گرفته می شود که باعث تأسف است.

دولت هم مجری است و هم سیاست گذار و باید چنین باشد. اما «سیاست گذاری دولت». نه سیاست گذاری بی حد و حساب و نه تغییر اساس فرهنگ مردم به رنگ و ماهیت دیگر به تشخیص یک فرد، آن هم فرد غیر متخصص، باشد.

آزادی و دیکتاتوری:

آیا سیستم ریاست جمهوری به نفع آزادی است یا سیستم نخست وزیری؟-؟ این موضوع بسته به دین، ایمان و تقوای کسانی است که یک سروگردن بالاتر از مردم اند. اگر تقوی نباشد در هر دو صورت دیکتاتوری خواهد آمد و در این صورت بسته به همت مردم است که این گردن فرازان را سرجای خودشان بنشانند.

دلسوزان مردم باید ارزش و کاربرد یک رأی را به همۀ مردم بشناسانند، و مردم نیز باید با نیت الهی سرنوشت جامعه را در نظر بگیرند نه امور دوستانه و نه امور موردی و حتی منطقه ای.

معیار: روزی به مدرسه دارالشفای (قم) رفته بودم، روی نیمکتی که در حیاط بود نشستم هشت- نُه طلبه با هم در امور سیاسی بحث می کردند، و به صورت دو گروه سخت درگیر بودند. ساعتی گذشت یکی از آن ها روی به طرف من کرد و گفت: حاج آقا تو چیزی بگو. گفتم این بحث شما (اگر یک سال هم ادامه بدهید) به جائی نمی رسد. گفتند چرا؟ گفتم شما برای بحث تان معیار ندارید تا عیار سخنان تان مشخص شود. گفتند به نظر شما معیار چیست؟ گفتم معیار «تشیع» است اولاً ببینید اندیشۀ کدام طرف از شما با اصول و فروع تشیع سازگار است. ثانیاً ببینید بینش کدام طرف به نفع تشیع و کدام طرف به ضرر آن است.

رأی دهنده نیز باید اصل و اساس را بر همین معیار قرار دهد. نه امور گذرا و روز مرّه، و یا امور فردی و شخصی، و بدتر از همه حب و بغض شخصی را در کارش دخالت دهد.

می گویند اگر این معیار رعایت نشود، چی؟ عرض می کنم در این صورت دیگر بنده عرضی ندارم.

هشدار:

در این جا یک هشدار؛ هشدار به همه؛ از بی سواد ترین فرد تا آن دانشمند دلسوز و حتی تا آن متفکر غربزده. تلاطم و درگیری هائی از قبیل ماجرای سال 88 بل حوادث سیاسی خیلی کوچکتر را نیز کنار بگذارید، و این چاشنی تلاطم یعنی ریاست جمهوری را حذف کنید (با آن همه هزینه های انتخاباتی هنگفتش که می توان با آن برای خیل عظیم از جوانان بی کار، شغل ایجاد کرد). یک جامعه شناس عمیق اندیش می بیند که اوضاع اجتماعی طوری پیش می رود که خطر پیدایش جریان هائی شبیه بابی بهائی، هست. در اثر تصوف های گوناگون زمینۀ آن (خدای نکرده) در حال تکوّن است.

اصل متناقض محی الدین عربی یعنی «وحدت در عین کثرت- کثرت در عین وحدت» به شدت روح و جان جامعه را تسخیر می کند که ترجیع بند زبان ها شده. ترانۀ کابالیستی که صریح تر از آن، تناقضی در تاریخ اندیشه و فکر بشر نیامده است، تناقض ریاضی شبیه این که «هر عدد در عین زوج بودن فرد است- و هر عدد در عین فرد بودن زوج است». وقتی که هستی شناسی، خدا شناسی و جهان شناسی، بر این مبنای متناقض مبتنی شود، اصول اندیشه در امور اجتماعی نیز بر آن متفرّع می شود، و بدین ماهیت در می آید: «ظالم بودن در عین عادل بودن»، «امین بودن در عین خائن بودن»، «نماز شب خوان بودن در عین شرابخوار بودن»، «دزد بودن در عین خادم بودن»، «دروغگو بودن در عین راستگو بودن»، «صدیق بودن در عین ریاکار بودن»، «عوام فریب بودن در عین مردم را دوست داشتن»، «ولائی بودن در عین ضد ولایت بودن» و... و... صدها متناقض دیگر.

اگر کسی این ملازمه را نفهمد و نداند که تفکیک میان «هستی شناسی» و امور انسانی و اجتماعی، محال است. اشکال از خودش است که متاسفانه کم نیستند افرادی که خود را دانشمند می دانند اما هیچ توجهی به این موضوع بس مهم و سرنوشت ساز ندارند.

تاثیرات جامعه برانداز این اصل متناقض شوُم، به روشنی در جامعۀ ما مشهود است، سوال های فراوانی هست از قبیل: چرا دیندارترین جامعه به جائی رسیده که در طلاق دومین آمار جهان را داشت؟ چرا در این جامعۀ شیعی خدا خواه، این همه اختلاس و فساد مالی؟ چرا جامعه ای به این فدا کاری، با تشنجات خطرناک روبه رو می شود؟ چرا استکبار می تواند جریان هائی را ایجاد کند؟ و ده ها پرسش اساسی دیگر. و بالاخره چرا ارزش های ارزشی ترین جامعه همیشه با چالش روبه رو است؟ چرا از نظر ابتلا به تناقض، اعجوبه ترین جامعۀ تاریخ شده ایم؟

نفوذ اصل متناقض مذکور و نحوۀ شیوع آن در خود آگاه ها و ناخود آگاه ها (که چگونه شروع می شود و از کدام افراد آغاز شده و سپس به جان جامعه نفوذ می کند به حدی که پسر یا دختر جوان که حتی الفاظ این ترجیع بند به گوشش نخورده، مطابق آن عمل می کند) بحثی است نیازمند مجال بس گسترده که در یک یا چند مقاله نمی گنجد. چرا کشور علوی بر مبنای اصل ضد علوی بیندیشد؟ چرا یک اصل ضد قرآنی و ضد اهل بیتی، هستی شناسی و جهانبینی ما را تبیین می کند؟ اصل متناقضی که با صرف نظر از هر دین و مکتب، یک اصل ضد عقلی است که نه تنها دین را در عرصۀ عمل خنثی می کند، بل عقل را هم پایمال می کند.

نویسنده ای در «علل عقب ماندگی مسلمین» قلم فرسائی می کند، آسمان را به ریسمان می بافد، مطالب ژرنالیستی را ردیف می کند، توجه ندارد که غیر از تصوف به ویژه تصوف محی الدین، هیچ عامل بزرگی در سقوط مسلمانان وجود نداشته است.

ولایت؟ یا کهانت؟ تذکر به آنان که می خواهند در آینده رئیس جمهور یا نخست وزیر شوند:

برخی روشنفکران ما، به ویژه غربزدگان، از کلمۀ «ولایت» رمش، بل وحشت دارند، و این حالت شان به نوعی در قشر جوان نیز تاثیر می گذارد. در کتاب «کابالا و پایان تاریخش»- که مطابق آمار گوگل، در عرصۀ اینترنت در چهار صد هزار سایت و وبلاگ جای گرفته است- بیان کرده ام که هیچ کسی و هیچ بنی بشری خارج از ولایت نیست، همگان در زیر چتر ولایت قرار دارند؛ یا زیر چتر ولایت الله، و یا زیر چتر ولایت ابلیس. آن عزیزی که با ولایت مخالف است توجه ندارد که در فضای ولایت دیگر زندگی می کند. پس ولایت چیز عجیب و غریبی نیست که تنها در این انقلاب عنوان شده باشد یا در آغاز اسلام. از آغاز پیدایش انسان این واقعیت گریز ناپذیر، حضور و وجود دارد.

شهید دیالمه در مجلس دوم، از روی مجلۀ «آفریقای جوان» که یازده سال پیش از پیروزی انقلاب ما چاپ شده بود، خواند که بنی صدر گفته بود من اولین رئیس جمهور ایرانم. بدیهی است او این پیشگوئی را از کاهنان گرفته بود. توصیۀ من به آقایان فقط این نیست که از کاهن ها استمداد نطلبید، زیرا این اول گمراهی است و توابع بعدی آن، جنون بار تر است:

کاهن به سراغ آقا می آید و می گوید: تو برندۀ انتخابات خواهی شد. آقا که پیروز می شود، به کاهن ایمان می آورد. آن گاه کاهن او را رها نمی کند؛ اولاً با پیشگوئی دروغین دیگر، فکر، تحلیل و استعداد او را بایکوت کرده و نسخۀ مورد نظر خود را می دهد که غیر از لطمه زدن به تشیع هدفی ندارد.

از خود نمی پرسید که چرا فرد هوشمندی مانند بنی صدر آن همه حماقت کرد؟ او فریب راهنمائی های کاهنان را خورد.

هر وقت دیدید شخصیتی، رئیسی، بزرگی که هوشمند و تحلیل گر قوی است اما رفتارهائی از او سر می زند که هرگز با عقل، هوش و توان تحلیلی او سازگار نیست، بدانید او دچار «تعبّد» شده است. یعنی عقل و استعداد خود را تعطیل کرده و با اشاره های کاهن، عمل می کند. این هم مصداق «مستعد بودن در عین مستعد نبودن» و «ولایتمدار بودن، در عین کهانت مدار بودن». مثَل عربی می گوید: اذا کان الغراب دلیل قوم سیهد یهم الی دارالبوار: وقتی که کلاغ راهنمای افرادی باشد، آنان را به سر منزل نگون بختی رهنمون می شود. و لذا فقه ما
می گوید کاهن کافر است، یعنی دشمن حق و دشمن تشیع و دشمن ایران اسلامی است.

مرتضی رضوی

29/7/1390 ه- ش

23/11/1432 ه- ق



[1] اصول کافی، ج 2 ص 289 ط دارالاضواء

[2] آیه 40 سورۀ نمل

[3] این موضوع را در نوشته ها به ویژه در «مکتب در فرایند تهاجمات تاریخی» شرح داده ام