يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶

Array


 

پاسخ به ده پرسش دربارۀ کیهان شناسی

 

 

به نام خدا

 

انجمن نجوم ثاقب (استان گیلان) گروه علمی- پژوهشی منهاج الهدی

 

سلام علیکم.

مرقومۀ شیرین و پر محتوای تان رسید. از لطف و دقت دقیق تان، بس متشکر و شادمان شدم. با آرزوی توفیق روز افزون در علم و دانش، برای آن انجمن محترم به پرسش های شما می پردازم:

پرسش اول: یکی از مهمترین پرسش ها پیرامون محاسبه و بیان زمان قیامت هاست! همانطور که مستحضر هستید، در بسیاری از آیات قرآن به منحصر بودن علم زمان قیامت در نزد خداوند سبحان تصریح و تاکید شده است، از جمله آیه 187 سوره مبارکه اعراف که خداوند با بیانی شیوا فرمودند: از تو درباره ی قیامت می پرسند که چه زمانی و مکانی برپا می شود؟ بگو: علم آن تنها نزد پروردگار من است و... آنگونه از تو می پرسند که گویی از آن با خبری. بگو: علم آن فقط با خداست، ولی بیشتر مردم نمی دانند.

و حتی پیامبر خویش را از علم به زمان آن بری دانسته اند. پس چگونه شما با صراحت عدد 000/000/250/18 سال را زمان دوره های قیامت بیان کرده اید؟

پاسخ: این موضوع را حدود 3 سال پیش «انجمن فیزیکدانان جوان ایران»- سایت هوپا- نیز مطرح کرده بود و به طور جذم اندیشانه بر من ایراد گرفته بود.

بهتر است ابتدا سیمای آیه را مشاهده کنیم: «يَسْئَلُونَكَ عَنِ السَّاعَةِ أَيَّانَ مُرْساها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ رَبِّي لا يُجَلِّيها لِوَقْتِها إِلاَّ هُوَ ثَقُلَتْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لا تَأْتيكُمْ إِلاَّ بَغْتَةً يَسْئَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْها قُلْ إِنَّما عِلْمُها عِنْدَ اللَّهِ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُون»[1].

معنی برخی از کلمات آیه:

1- ساعۀ: امروز ما به 60 دقیقه، ساعت می گویم. اما معنی لغوی و کاربردی حقیقی این لفظ یعنی «تکه ای از زمان»، از کوچکترین لحظه تا یک برهه از زمان.

2- ایّانَ: کلمه استفهام است به معنی «کی؟». اما در عربی یک لفظ دیگر داریم: «متیا». که این نیز به معنی «کی؟» است. فرق میان این دو چیست؟ هر دو پرسش از «وقت» هستند. لیکن ایّان بار معنائی بیشتری دارد. متی همان «کی= چه وقت» است. امّا ایّان همان کی است بعلاوۀ توجه به «جریان زمان». ایّان یعنی «سرانجام این جریان جاری کی» است؟

ایّان، با «آنَ» به معنی «فرا رسید» همراه است.

برخی از اهل لغت آن را از همان خانواده «آنَ» آورده اند. اما ظاهراً باید گفت این لفظ مرکب است از «ایّ» و «آنْ»؛ ایّ به معنی «کدام» و آنْ یعنی «لحظه». در این صورت معنی آن می شود: «کدام لحظه».

مطابق قاعدۀ ادبی، وقتی به معنی «کدام لحظه» می شود که مضاف و مضاف علیه باشد به صورت «ایّ آنٍ» در حالی که «ایّانَ» با فتحۀ نون است. پس اگر یک لفظ مرکّب هم باشد، به صورت و ماهیت یک واژۀ بسیط در آمده است و در معنی آن اثری و خبری از ترکیب مانده است. و آن عنصر «امتداد» است.

کاربرد متی، مطلق است؛ می توان با آن از هر مقولۀ زمانی پرسش کرد. ولی کاربرد ایّان پرسش از یک چیز زمانمند است که دارد زمان خود را طی می کند؛ مانند عمر. مثلاً می گوید: «ایّان موت فلان= کی است مرگ فلانی؟» یا: کی است رسیدن این میوه؟

میوه در روی شاخه دارد زمان را به سوی رسیدن طی می کند و با ایّان از انتهای این جریان می پرسند.

3- مرسیا: مرسی یعنی «ایستگاه» مانند اسکله برای کشتی ای که در حال حرکت در روی دریا است؛ ایّان مرسیها= ایستگاه این کشتی کی است؟

توجه: ایّان یک واژۀ زمانی است نه مکانی. اما لفظ «گاه» در فارسی گاهی به عنوان «پسوند مکان» نیز به کار می رود. در ایّان عنصر مکانی وجود ندارد. پس لطفاً در این جا لفظ «ایستگاه» را به معنی «زمان ایستادن در اسکله» در نظر بگیرید.

دربارۀ کشتی نیز می بینیم که ایّان پرسش از پایان یک جریان است. مراد سؤال کننده امتداد است.

4- لا يُجَلِّيها لِوَقْتِها إِلاَّ هُو: مکشوف نمی کند آن را در وقتش مگر خدا.

یعنی آن را در آن وقتش، خدا محقق خواهد کرد. اشتباه نشود؛ نمی گوید «لا يُجَلِّي وَقْتِها= مکشوف نمی کند وقت آن را». می گوید: آن را در آن فرا رسیدن وقتش خداوند محقق می کند.

مقصود از این جمله ردّ «باور به استقلال طبیعت» است همان طور که طبیعت پرستان (از جمله استفان هاوکینگ، پیش از مطالعه کتاب «تبیین جهان و انسان» معتقد بود. پس از آن طی مصاحبه ای به وجود خداوند معتقد شد[2].

5- ثَقلت: ثقلت= سنگین شده.- فعل ماضی- فاعل این فعل چیست؟ پرسش از «مرسای ساعت» یعنی از زمان رسیدن قیامت است. پس فاعل ثقلت یا مرسیا است؛ در این صورت معنی چنین می شود: آن مرسی سنگین شده است بر آسمان ها و زمین.

و یا فاعل عبارت است از «ساعۀ». یعنی آن ساعۀ همین حالا سنگین شده است.

مثال: بانوان و پزشکان متخصص زنان و زایمان، معمولاً وقتی که مدت زمان حاملگی از نصف گذشت، می گویند: خانم سنگین شده است. حاملگی یک امر امتداد دار، و مطابق این بحث، ساعۀ آن، همان آنِ وضع حمل است. آیه دقیقاً جهان را حاملۀ حادثۀ قیامت می داند، و چون مدت زمان جریان جهان نسبت به این حادثه از نصف گذشته و به 000/750/668/13 رسیده است، دقیقاً با همان بیان بانوان مسئله را تبیین می کند.

در آیه های دیگر نیز به این «حاملگی جهان بر حادثۀ ساعۀ» دلالت هست.

6- لا تَأْتيكُمْ إِلاَّ بَغْتَةً: نمی آید بر شما مگر ناگهانی.

مسلّم است که در آن دم (نفخۀ اول= صور اول) نه کرۀ زمین وجود خواهد داشت و نه انسان هائی در روی آن. همان طور که در آن کتاب بحث کرده ام کرۀ زمین و منظومه شمسی خیلی پیشتر از آن، از بین خواهند رفت. در آن وقت ارواح انسان ها در عالَم ارواح (برزخ) خواهند بود، و مراد همین است.

حَفِيٌّ: دانای مطلق. کسی که به چیزی از هر جهت و در جزئی ترین جزئیاتش، علم داشته باشد. که (عرفه حق معرفته). اگر به منابع لغت مراجعه کنید مشاهده می کنید که همیشه یک عنصری از «مبالغه» در معنی این واژه وجود دارد.

دربارۀ هر چیزی (همه چیز بدون استثناء) غیر از خداوند هیچ کس حَفِيٌّ نیست.

يَسْئَلُونَكَ كَأَنَّكَ حَفِيٌّ عَنْها: دربارۀ ساعۀ از تو می پرسند که گویا تو بر آن حَفِيٌّ هستی.

به کلمه «عن» در «عنها» دقت کنید: یعنی گویا تو نه تنها بر آن حَفِيٌّ هستی بل از علم آن فارغ شده ای و به نهایت علم در این باره رسیده ای.

در حالی که آن که درباره هر چیز نهایت دانش را دارد فقط خداوند است.

و پیامبر(ص) همیشه و حتی همین حالا نیز در مقام علم اندوزی و بالا بردن علم خود است. این که می گوئیم «اللّهم صلّ علی محمد و آل محمد» یعنی خدایا محمد و آل محمد را بالا ببر، فزونی ده. و هر فزونی بدون علم، فزونی کمیت است و غیر از فزونی جهل معنائی ندارد. پس مراد از صلوات، پیش از هر چیز، فزونی دانش است.

پیامبر و آل(ص) الی الابد در جادّه علم افزائی می روند. الی الابد؛ اما حتی با این روند ابدی نیز هرگز به علم خدا نخواهند رسید. زیرا «مطلق»، فقط خداوند است.

7- عِلْمُها عِنْدَ اللَّه: علم ساعۀ فقط در نزد خداست. یعنی علم حَفِيٌّ بر آن. همان طور که خود آیه بیان کرده است.

اکنون پس از توضیحات فوق، می رویم به معنی آیه:

می پرسند از تو از آخرین آن و آخرین لحظۀ این جریان که ساعۀ نامیده می شود. که ایستگاه و لحظۀ فرا رسیدن پایان این جریان، کی است. بگو: علم آن فقط در نزد پروردگار من است آن را در وقتش مکشوف نمی کند مگر او. سنگین شده در آسمان ها و زمین. نمی آید بر شما مگر ناگهانی. طوری دربارۀ آن از تو می پرسند گویا تو در علم بر آن حَفِيٌّ و فارغ شده هستی- درباره اش به علم مطلق رسیده ای- بگو علم آن «آن» و آن لحظه در نزد خدا است و لکن اکثر مردم نمی دانند.

یعنی اکثر مردمان توجه ندارند که علم حفیّانۀ هر چیز در نزد خداست.

بنابراین؛ آیه علم حَفِيٌّ را نفی می کند. و همان طور که بیان شد علم حفیانه نه فقط دربارۀ ساعۀ بل دربارۀ هر چیز، تنها در اختیار خداوند است. بل دربارۀ ساعۀ فاصلۀ انسان ها (و اَعلم ترین فردشان پیامبر) با دانش حفیانه بر آن، بیش و بیشتر است. و این دلیل نمی شود که پیامبر(ص) و نیز انسان ها هیچ علمی در دانش کیهان شناسی نداشته باشند. همان طور که اشاره کرده اید محاسبات بنده نیز بر اساس آیات قرآن است. و دقت کنید: رقم 000/000/250/18 سال که به طور قاطعانه آمده، دربارۀ فاصلۀ قیامت ها است. و این آیه فقط دربارۀ قیامتی سخن می گوید که در پیش رو داریم. و من نیز دربارۀ این، با قید «حدوداً» سخن گفته ام، نه رقم قاطع.

تاسف بار این که: اشتباه در این مسئله موجب یک مشکل بزرگ شده و شبهۀ بزرگی را در ذهن خیلی ها ایجاد کرده است که: دربارۀ آیه 34 سورۀ لقمان که می فرماید: «إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ عِلْمُ السَّاعَةِ وَ يُنَزِّلُ الْغَيْثَ وَ يَعْلَمُ ما فِي الْأَرْحامِ وَ ما تَدْري نَفْسٌ ما ذا تَكْسِبُ غَداً وَ ما تَدْري نَفْسٌ بِأَيِّ أَرْضٍ تَمُوتُ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ خَبير»، از قدیم معنی کرده اند یعنی: علم بر ساعۀ، بر باران، بر آن چه در رحم ها هست، همگی در انحصار خدا است. و امروز دست دانش بشر هم به درون رحم ها رسیده و هم باران را پیش بینی و پیشگوئی می کند. در نتیجه پیام آیه در نظر برخی ها به زیر سؤال رفته. یعنی قرآن به زیر سؤال رفته. اگر به «علم حَفِيٌّ» در آیۀ مورد بحث توجه می کردند، می دیدند این آیه نیز علم حَفِيٌّ را در انحصار خدا می داند، نه هر نوع علم را.

پرسش دوم: فرموده اید: این پرسش نیز مرتبط با پرسش نخست است. اساس محاسبۀ زمان قیامت بر آیه «مما تعدّون» (47 سوره حج) استوار است، در آن زمان (نزول آیات) در حجاز و عربستان، مسلمانان و مردم با محاسبات و روز شمار قمری آشنا بودند و سال قمری را مبنا می دانستند، درست است؟ اگر آری، پس چگونه از «مما تعدّون» برداشت سال شمسی کرده و آن را اساس محاسبات قرار داده اید؟

پاسخ: اولاً: با کدام دلیل می گوئید: در زمان نزول قرآن در حجاز و عربستان محاسبات شان تنها بر اساس تقویم قمری بوده است-؟ حتی در پیش از اسلام، و بروید تا جائی که دست تاریخ می رسد، عرب ها (و هر مردم دیگر) تقویم شمسی داشته اند. عناوینی از قبیل، «ربیع= بهار»، «صیف= تابستان»، «خریف= پائیز»، «شتاء= زمستان»، چه معنائی و چه کاربردی داشتند؟ اساساً تقسیم سال بر چهار فصل، بدون شمارش ایام و ماه های شمسی، امکان دارد؟

آنان برای هر ماه شمسی نام و عنوان نیز داشتند. این که می بینید در همان زمان گزارش داده اند که شهادت امام حسین(ع) در «برج الاسد»- حتی «قلب الاسد» بوده، آیا این اصطلاح در همان مدت کوتاه فاصله میان پیامبر(ص) و ماجرای کربلا، متداول شده است؟! اسامی ماه های شمسی در میان شان (از قبیل، حمل، دلو، اسد و...) کاملاً شناخته شده و معیار محاسبات بوده است.

به ویژه مردم حجاز و در آن میان مردم تاجر پیشۀ مکه که تجارت شان در سمت شمال با رومیان، و در سمت جنوب با یمن بود، همه محاسبات و قرارهای تجاری را با تقویم شمسی محاسبه می کردند. قرآن نیز بر اصل شمسی بودن تقویم تجاری آنان با آیه «رِحْلَةَ الشِّتاءِ وَ الصَّيْف» تصریح کرده است. حتی کوچ های عشایری شان بر اساس تقویم شمسی بوده است لا غیر.

اتفاقاً عرب ها در تقویم حساس تر از دیگر مردمان بوده اند؛ آنان در امور طبیعی و تجاری با تقویم شمسی عمل می کردند. و در دیگر امور اجتماعی با تقویم قمری.

اسلام: اسلام آمد بدون این که تقویم شمسی را از بین ببرد، اهمیت بیشتری به تقویم قمری داد. زیرا این فرهنگ جدید می خواست فرهنگ های مختلف پیشین را درهم بکوبد مثلاً زمانی روز سوگواری مسلمانان، با روز عید فرهنگ های پیشین تلاقی کند و یا بر عکس، و «ایّام الله»، ایّام کابالیسم[3] را از بین ببرد. این موضوع را در برخی از نوشته هایم توضیح داده ام و در این جا تکرار نمی کنم.

ثانیاً: بحث در کیهان شناسی، یک بحث طبیعی است نه اجتماعی، و محاسبات آن باید بر اساس تقویم طبیعیِ ثابت، باشد. هر علمی منطق و سبک و ابزار خودش را دارد. نمی توان گفت قرآن یک بحث طبیعی را با ابزار غیر ثابت، تبیین می کند. زیرا در آن صورت قرآن (نعوذ بالله) به عدم وقار علمی متهم می شود. «ما لَكُمْ لا تَرْجُونَ لِلَّهِ وَقاراً»[4].

پرسش سوم: فرموده اید: در آیه شریفه 87 سوره نمل، اشاره شده است که صور (قیامت) بر همه و هر که در آسمانها و زمین است تأثیر می گذارد و وحشت و هراس آن همه را فرا می گیرد مگر کسی را که خداوند بخواهد. این در حالی است که آن بهشت ها (که در آسمان های بالاتر است و بهشتیان در آن زیست می کنند) دیگر بهشت نیست که اهل آن هراسان و وحشت زده شوند. زیرا در آیات متعددی از قرآن به مسئله «وَ لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ» نه خوفی برای آنها است و نه اندوهگین می شوند اشاره شده است. پس چگونه قیامت موجب هراس در سایر بهشت ها می گردد؟

پاسخ: در همان کتاب «تبیین جهان و انسان» توضیح داده ام که واژۀ «ارض» و «سماء» کاربردهای متعددی دارند. و معمولاً (نه همیشه) وقتی که لفظ «سموات» با صیغۀ جمع، در مقابل «ارض» قرار می گیرد، مراد از «ارض» محتوای کل آسمان اول، است و مراد از سموات آسمان های هفتگانه است.

اما گاهی لفظ «سموات» به اقطار بس وسیع آسمان اول، به کار رفته که مراد گسترۀ وسیع آن است که عبارت است از همۀ میلیاردها کهکشان، منظومه ها و کرات.

و در یکی از نوشته ها شرح داده ام که «احتمال این که موجود زندۀ عاقل و مکلف فقط به کرۀ زمین منحصر باشد، یک احتمال است در برابر میلیاردها» و تنها انسانِ کرۀ زمین، نیست که دُردانه کائنات باشد.

پس می توانید این آیه را شامل آسمان های هفتگانه که روی شش تای آن ها بهشت است، ندانید.

البته: چنین نیست که ساکنان بهشت های پیشین، از آن حادثۀ عظیم (نبأ عظیم) بی خبر باشند؛ در آن حادثه که آسمان جدیدی متولد می شود و تعداد آسمان ها به هشت می رسد «وَ الْمَلَكُ عَلى‏ أَرْجائِها وَ يَحْمِلُ عَرْشَ رَبِّكَ فَوْقَهُمْ يَوْمَئِذٍ ثَمانِيَةٌ»[5]. بدیهی است که آسمان های پیشین و ساکنان شان نیز تحت تأثیر آن، قرار خواهند گرفت. لیکن نه در حدّ وحشت و هراس.

پرسش چهارم: دو سؤال در یک سؤال: در کتاب قرآن و نظام رشته ای جهان منظور از شش جانب چیست؟ و چرا جهان را سه بعدی فرض کرده اید؟ در صورتی که تقریباً وجود ابعاد بیشتر (تا 12 بعد) در علم امروز جز، حتمیات است.

پاسخ: 1- خیلی ساده: راست، چپ، روبه رو، پشت سر، زیر پا، بالای سر. در مقوله «فضا و مکان»، به کارگیری این تعبیر، برای بیان مقصود است. مثلاً: یک کره در فضا از شش جانب تحت فشار است.

2- در همان کتاب (تبیین جهان و انسان) به شرح رفته است که «زمان» بعد چهارم و «مکان» بعد پنجم ماده است. پس بنده «بٌعد و ابعاد» را در سه منحصر نکرده ام. و رشتۀ بحث من در کیهان شناسی، تنها به اصول کلی فیزیک نظری عمومی، دور می زند. و بیش از آن از تخصص من خارج است.

پرسش پنجم: در مبحث دافعه و ردّ جاذبه، برای توصیف دافعه و چگونگی عملکرد آن از مثال، سنگ در مسیر رودخانه ای و میزان آب انباشته شده در پشت آن استفاده نموده اید. همانطور که می دانید جاذبه، رابطه مستقیم با جرم دارد، هر چه بر جرم جسمی افزوده شود، بر جاذبه آن نیز افزوده می گردد. مثال، فاصله مرکز خورشید به طور متوسط و عدد روند شده 150 میلیون کیلومتر است. بر فرض اگر قطر خورشید به نصف اندازه کنونی کاهش یابد و چگال تر شود، باز هم فاصله مراکز خورشید و زمین در همان 150 میلیون کیلومتر باقی خواهند ماند و زمین دچار سقوط مداری نمی شود، زیرا بر جاذبه و گرانش خورشید افزوده نشده است. هر چند گرانش یا جاذبه سطحی خورشید به طور مثال در یک کیلومتر مربع از سطحش به دلیل افزایش چگالی و افزوده شدن جرم جدیدی بر جرم سابق آن افزوده نشده است. اما در بحث دافعه و به وزن 10 kg (جرم) در مسیر جریان آب رودخانه ای قرار گیرد، همان مقدار آب پشت آن انباشته می شود که یک جعبه تو خالی فلزی یا یک تکه یونولیت به همان ابعاد یک متر مربع و با وزن (جرم) یک کیلو گرم.

شما رابطه دافعه را با سطح و حجم جسم برقرار کرده اید، این در حالی است که هرگز چنین چیزی در طبیعت صادق نیست و مشاهده نشده است. مصداق بارز آن ستارگان نوترونی و کوتوله های سفید هستند که ابعادی در حد و اندازه کره زمین داشته و جاذبه ای ده ها برابر خورشید، که به دلیل جرم بسیار زیادشان است.

ضمناً مسئله جاذبه و گرانش در فرمول های دقیق فیزیک اندازگیری شده است. و با محاسبات به اثبات رسیده هر چند منشا جاذبه همچنان نا مشخص مانده. پس دافعه نیز باید با اصول و محاسبات دقیق فیزیک اندازه گیری و اثبات شود. اکنون بفرمایید چگونه دافعه ثابت می شود؟ رابطه دافعه با چیست؟ با جرم؟ با چگالی؟ با حجم؟؟؟ با سطح؟؟؟ عملکرد دافعه در فیزیک کوانتوم و نسبیت عام چگونه است؟

پاسخ: در این پرسش دقیقاً «مصادره به مطلوب» فرموده اید: می گوئید: جاذبه رابطۀ مستقیم با جرم دارد. بنده اصل و اساس جاذبه را رد می کنم از نو بر اساس همان جاذبه سخن می گوئید.

و این من نیستم که جاذبه را انکار می کنم، در همان جا شرح داده ام که هیچ کسی از دست اندرکاران اصلی این رشته، قانون نیوتن را نمی پذیرند.

بلی: به جای آن عبارت تان بفرمائید «دافعه رابطۀ مستقیم با جرم دارد»، می پذیرم. و سعی کرده ام که با مثال، همین رابطه را توضیح دهم.

توجه کنید: به وسیله «مثال» توضیح داده ام، مثال، مثال است نه یک فرمول ریاضی دقیق. و مثال آوردن در هر علمی جایز است.

مثال: جعبۀ تو خالی یا تکه یونولیت که آورده اید، درست نیست زیرا معادله میان دافعه (فشار از بیرون به هر جسم و جرمی) در این بحث کیهانی، چیزی را تو خالی یا یونولیت باقی نمی گذارد، بسته به میزان فشار بیرونی، و دور بودن یا نزدیک بودن به اجرام دیگر، است. لطفاً دوباره به آن مبحث توجه فرمائید.

فرموده اید: دافعه نیز باید با اصول و محاسبات دقیق فیزیک اندازه گیری و اثبات شود.

این سخن کاملاً عالمانه و درست است. عرض کردم این بخش از تخصص من خارج است؛ من اصول را ارائه داده و اعلام کرده ام، فروعات (و حتی اصول ردیف دوم) را باید متخصصین آن توضیح دهند.

این کار را از عزیزان گرامی خودمان که در این رشته تخصص دارند، بخواهید. و بگوئید: در این رشته هم با استقلال فکری کار کنند.

بلی: من مسئولیت اصول خودم را دارم و در حیطۀ آن اصول، قاطعانه (با تکیه بر قرآن و علوم اهل بیت- ع-) عرض می کنم که آماده ام از آن اصول دفاع کنم.

و همین الان، دیگرانی هستند که دارند روی اصول ردیف دوم و فروعات، در نقاطی از جهان کار می کنند، مطمئن باشید روزی همۀ این اصول را به همراه اصول ردیف دوم و فروعات، به نام خودشان اعلام خواهند کرد. همان طور که اصول پیشین بنده (البته نه بنده، بل اصول مکتب قرآن و اهل بیت-ع-) را، از آن جمله رقم 13700000000، را سرقت کردند. امّا این بار موفق به سرقت نخواهند شد زیرا تاریخ کابالیسم به مرحلۀ پایانی خود رسیده است[6].

پرسش ششم: فرموده اید: آیا صحیح است که فشار عمومی را به فشار هوا تشبیه کرد، یعنی گفته شود فشار در نزدیکی جسم، بیشتر از فاصله دورتر از سطح جسم است؟

پاسخ: این تشبیه نیز فقط یک «مثال» است نه یک فرمول علمی ریاضی.

پرسش هفتم: فرموده اید: چرا یک بار فاصله میان دو صور در کتاب تبیین صفحه 45 (پاورقی 1- قسمت دوم «از آغاز صور اول تا پایان کار آن میلیارد ها سال می باشد») میلیاردها سال بیان شده و یکبار در کتاب قرآن و نظام رشته ای جهان 249/400 سال؟؟

پاسخ: در این مسئله در هر دو کتاب نه سخن قاطع گفته ام و نه رقم قاطع. یک بحث احتمالی است و بر اساس «اگر»: یعنی اگر چنین فرض شود چنان می شود.

پرسش هشتم: فرموده اید: حقیقت حیات و عامل حیات چیست؟ آیا علت فیزیولوژیک دارد؟ یا روح عامل اصلی حیات است؟ (آیه 154 سوره بقره و آیه 169 سوره آل عمران)

از نظر حیات (سه نوع روح) جنیان چگونه اند؟ آیا حیات آنها وابسته به عوامل حیاتی (آب، هوا، تغذیه) و شرایط حیاتی (خاک، دمای مناسب و...) است؟

در آیه 45 سوره نور، منظور از خلقت تمام جنبندگان از آب چیست؟ آیا آب برای حیات لازم است ولی عامل آن نیست؟ و روح عامل حیات است؟ در صفحه 86 کتاب تبیین جهان و انسان بیان شده، این ذرات حیات بالقوه دارند (مانند دانه گندم) منظور از حیات ندارند اما حامل و منبع است، چیست؟

آیا در منابع اسلامی (قرآن و حدیث) سخنی در موضوع وجود حیات (اعم از سلولی تا موجود تکامل یافته مکلف و...) فرا زمینی، در محتوای آسمان اول یا جهان ما موجود است؟

پاسخ: 1- می دانید که همۀ دانشمندان در این که حیات چیست؟ (چیستی حیات) باصطلاح گیر کرده اند و کسی پاسخ علمی ندارد. و قرآن و اهل بیت(ع) می گویند «اساساً چیستی حیات» خارج از موضوع علم است. زیرا حیات یک «پدیدۀ قضائی» است و آن چه موضوع علم است اشیاء و «شیئ قَدَری» است. این مسئله را در کتاب «دو دست خدا» در سایت بینش نو توضیح داده ام. آیه ها را نیز در آن جا بحث کرده ام.

2- فرشتگان از آن سه روح، روح غریزه را ندارند، تنها روح نباتی (روح رشد) و روح فطرت را دارند. یا دو روح به جای دو روح مذکور. یا بگوئید: دو روح شبیه دو روح نباتی و فطرت. اما جن ها هر سه روح را دارند و ابلیس هم از آنان است.

3- شرایط حیاتی (خاک، دمای مناسب و...)، شرایط حضور حیات در مادّه هستند نه خود حیات و چیستی حیات.

4- در آیه 45 سورۀ نور، روشن است که موضوع بحث «خلقت جنبندگان است نه چگونگی چیزی که «حیات» نامیده می شود، همین را نیز در «تبیین جهان و انسان» بخش «انسان شناسی اول» شرح داده ام.

5- ذرات عالم ذر، که به دانه گندم تشبیه شده و دارای حیات بالقوه دانسته شده اند، یعنی بالقوه حیات دارند و سپس به فعلیت می رسند.

6- در پاسخ پرسش شماره سوم عرض کردم که حیات و حتی موجود عاقلِ مکلف، تنها به کرۀ زمین منحصر نیست و چنین احتمالی نه فقط از نظر قرآن و حدیث، بل از نظر علوم تجربی نیز احتمال بسیار ضعیفی بل صفر است. و حدیث امام باقر(ع) را نیز در آن کتاب آورده ام که خداوند هزاران آدم آفریده و نوع شما در آخر آن ها است.

پرسش نهم: فرموده اید: سفر معراج پیامبر(ص)، سفر در زمان (آینده) بوده یا در مکان (گذشتگان)؟ یا سفر در مکان و زمان گذشته؟

پاسخ: 1- تحت تأثیر فیلم های خیالی غربیان قرار نگیرید. سفر به گذشتۀ زمان، و نیز به آینده زمان،  خیالی بیش نیست. و سفر معراج یک سیر زمانی و مکانی (با هم) بوده است در واقعیات موجود در همان وقت معراج،. یک سفر واقعی، جسمی و کاملاً مانند هر سفر به هر جای دیگر. با این فرق که در زمانی کوتاه انجام یافته است. و این از مصادیق بزرگ «معجزه» است و پذیرش آن «تعبدی» است نه بر اساس علوم تجربی.

و خنده دار این است برخی ها می خواهند آن را با قانون نسبیت اینشتین، محاسبه کنند که اتفاقاً کاملاً بر عکس است. آن قانون می گوید: «اگر کسی مثلاً 13 دقیقه در فضا با سرعت نور- یا بالاتر از سرعت نور- حرکت کند، سپس به زمین برگردد، خواهد دید که صدها هزار سال بر زمینیان گذشته است». در حالی که آن همه سفر طولانی که پیامبر(ص) داشت وقتی به خانه برگشت، هنوز حلقه رزۀ درب خانه که موقع رفتنش تکان خورده بوده، تکانش پایان نیافته بود.

نکته بل اصل مهم این است که سفر معراج و احادیث مربوط به آن، «اصل نسبیت» انیشتین را کاملاً تایید می کنند، بل بر اساس همان نسبیت، مبتنی هستند. اما نه بر اساس همین فرمول. باید متخصصین این رشته بیان و تبیین کنند فرمول دیگری بر اساس همان نسبیت، زیرا نسبیت، یک قانون یک سویه نیست که فقط در یک جهت کار کند، بی تردید در جهت عکس نیز کاربرد دارد. و معنای «نسبیت» همین است.

درست است ریاضیات و محاسبات ریاضی همیشه یکسویه است اما اگر این قانون، قانون است و جهان شمول و همه چیز شمول، پس باید برای همان ریاضیات نیز در همان روند یکسویگی اش، بستر دیگری نیز باشد. اگر همه چیز جهان مشمول نسبیت است پس بستر ریاضیات (توجه: بستر ریاضیات نه خود ریاضیات) نیز باید مشمول آن باشد.

پرسش دهم: فرموده اید: لطفاً تعریفی از علم بفرمایید. آیا تقسیم آن به چهار دسته، علوم عقلی، علوم نقلی، علوم تجربی، علوم شهودی درست است؟ آیا می توان به عقل و نقل بسنده کرد و به دنبال علوم تجربی نرفت؟ جایگاه علوم تجربی در مکتب ثقلین کجاست؟

پاسخ: تقسیم علوم به علوم تجربی و علوم انسانی درست است. امّا چیزی بنام شهود، از مزخرفات است که در نظر اسلام «کهانت» است و کاهن، کافر است. رجوع کنید: مقالۀ «معجزه، کرامت و کهانت» در سایت بینش نو.

مرتاضان هندی هزاران سال پیش به شهود پرداختند و همین طور بومیان امریکا و اسمش را عرفان گذاشتند. به هیچ علمی هم نرسیدند. هندیان پیش از پیدایش تمدن ها در آن دوران اولیۀ بشر به «همه چیز خدائی» رسیدند، عارف ما تازه به آن می رسد. و خیره سرانه افتخار هم می کند و عوام الناس هم گمان می کنند آقا به مقامات رسیده است.

اصطلاح عقل و نقل را ارسطوئیان، ایجاد کرده اند. به نظر این بی خردان، قرآن و حدیث نه کاری با عقل دارد و نه پیام های معقول دارند.

در برخی از نوشته ها روشن کرده ام که: آن چه در ارسطوئیات به کار نرفته، عقل است. همه اش و اصل و اساسش بر «فرض» مبتنی است و هرچه بر این مبنای فرضی پیش رفته همگی فرض های خیالی است.

 

با تشکر از لطفی که نسبت به این رهرو کوچک و حقیر راه اهل بیت(ع) ابراز فرموده اید.

مرتضی رضوی     

 



[1] آیه 187 سورۀ اعراف.

[2] متن مصاحبه، موجود است.

[3] در صورت تمایل رجوع کنید به «کابالا و پایان تاریخش» که انشاء الله در روزهای آینده در سایت بینش نو قرار می گیرد.

[4] آیه 13 سورۀ نوح.

[5] آیه 17 سورۀ حاقه.

[6] باز هم در صورت تمایل به «کابالا و پایان تاریخش» رجوع فرمائید.