چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۶

Array


 

 

بسمه تعالي

 

 

دربارة تحول در حوزه علميه

به مناسبت مطالبات مقام معظم رهبري در مسافرت به قم

 

پيشنهاد

 

حضور محترم جامعة مدرسين حوزه علمية قم شكرالله سعيهم

و حضور محترم شوراي مديريت حوزه علمية قم ادام الله توفيقاتهم

سلام عليكم، با تحيات و آرزوي توفيق براي حضرات محترم در مسئوليت بزرگ و سرنوشت ساز كه به عهده دارند، و در اين عصر (كه پايان مدرنيته و آغاز دين گرائي جهاني است) سر رشتة حركت جهان را به دست دارند و بايد داشته باشند.

اگر سروران موفق باشند- كه ان شاء الله خواهند بود، و طليعه هاي موفقيت هم اكنون آشكار است- در اين باره سرنوشت انسان را در اين دوره رقم خواهند زد. و گرنه اين فرصت عظيم تاريخي به ويژه آمادگي بالقوة جامعة بشري براي اين كار (تقريباً همة عناصر جامعه شناختي در جهت آن نهاد و همجهت با آن است) از بين خواهد رفت.

حوزه علميه در اين زمان، امتحان سختي را مي دهد كه بي ترديد در هيچ دوره اي از تاريخ نه هنگفتي مسؤليتش به اين حد بود و نه سختي امتحانش.

چند سطر بالا (بل همه محتواي اين نامه) براي سروران، مصداق توضيح واضحات و زيره به كرمان بردن بود كه بايد عريضه را با مقدمه اي شروع مي كردم.

پيش از آن كه پيشنهاد خودم را دربارة تحول حوزه عرضه بدارم يك پيشنهاد ديگر تقديم مي دارم: اكنون كه مقام معظم رهبري دام ظلّه از نو اين سلسله را جنبانيدند و اصول نظر خودشان را در اين باره بيان كردند، بهتر است سروران از همة افرادي كه فكري، طرحي، در اين باره دارند، فراخوان كنند تا همة نظرهاي رسيده، در هيئتي بررسي شود و از آن ميان يك برنامه كامل، به دست آيد.

پيشنهاد: با همان ترتيب كه علوم در حوزه تدريس مي شود، درباره هر علمي، نظر پيشنهادي خودم را ارائه مي دهم:

1- ادبيات: صرف و نحو: در اين باره دچار تحول شده ايم ليكن سه نقيصه به نظر مي رسد:

الف: هنوز سيستم جاي گزين چنان كه بايد، جاي نيفتاده و با نوعي اضطراب همراه است، كه بايد اين اضطراب به طمأنينة كامل تبديل شود.

ب: اهميت كافي در حدي كه بايد، به ادبيات داده نمي شود. يعني مي توان نام اين نقيصه را يك عارضه فرهنگي، ناميد. لازم است هم اهميت واقعي جايگاه فرهنگي خود را در حوزه بيابد. و بهترين راه آن، گزينش اساتيد از نظر علمي، و نيز ارجي كه استاد بر ادبيات مي نهد، است. و همچنين مديران اين دوره در مدارس.

ج: تخصص: بديهي است كه طلبه بما هو طلبه، بي ترديد بايد در همان دوره، در ادبيات به حد تخصص برسد. و اين اصل چندان كه بايد، عملي نمي شود؛‌ حتي گاهي ديده مي شود كه فردي مثلاً‌ در فقه به حد اجتهاد رسيده اما بشدت دچار فقر ادبياتي است كه اجتهادش نيز به درد نمي خورد. به ويژه دربارة علومي غير از فقه (اصول دين، شناخت مكتب، شناخت قرآن و حديث و علوم فراواني كه به آن ها متفرع است و امروز به علوم انساني موسوم هستند). به عبارت ديگر: بدون تخصص همگاني در ادبيات، هرگز نمي توان در اين بخش از تاريخ به نيازهاي خودمان و پرسش هاي جامعه جهاني و همچنين به شبهات، پاسخ داد. زيرا بديهي است كه باصطلاح «اخت شدن» با علوم مكتب بدون تخصص در ادبيات مكتب، غير ممكن است.

صريح تر عرض كنم: در اين باره سختگيري مهربانانه، بشدت ضرورت دارد تا جلو پيشرفت اين روحيه ليبراليزه طلاب عزيز درباره ادبيات، گرفته شود، و مصداق «سختكوشي» حاصل گردد.

در اين دوره كه دورة آغازين دروس حوزه است، بايد ارزش را به كيفيت داد و از چگونگي كميت نهراسيد؛ يكي مرد علمي به از صد هزار.

اتفاقاً خود همين سبك و روال، تعيين كنندة كيفيت در دوره هاي بالاتر هم هست.

فوق تخصص: بايد ارزش گذاري مان (در بستر بينش و فرهنگ حوزوي) به طوري باشد كه عده اي علاقمند شوند كه فقط در ادبيات كار كنند و رتبه فوق تخصص در آن را جايگاهي بدانند كه سزاوار اختصاص عمرشان به آن، باشد. كه متاسفانه نه تنها چنين نيست بل در فرهنگ ما چنين كاري و چنين تصميمي، نشان از ساده لوحي شخص، گشته است.

مراد از سطرهاي فوق، اين نيست كه مانند كساني يا جريان هائي باشيم كه زماني «حسبنا كتاب الله» گفتند و زماني ديگر «حسبنا النحو» و در برابر اهل بيت(ع) اعلام خود كفائي كردند. مراد اين است كه نحو در خدمت قرآن و اهل بيت(ع) باشد. خوشبختانه امروز به خوبي روشن شده كه هيچ چيزي نمي تواند اسلام را از اهل بيت(ع) بي نياز كند و دوره اسلام منهاي اهل بيت(ع) تمام شده اگر ما اين رويكرد نو شكفته را از دست ندهيم، بل بايد دستش را بگيريم و كما يستحقه پرورشش دهيم.

تاكيد: ادبيات بايد در خدمت قرآن و اهل بيت(ع) باشد، يعني مطابق «منطق و متدلوژي» اهل بيت باشد، نه در موازات آن يا در تعارض اِحياني، با آن. و اين خط بايد رعايت شود تا نه از آن طرف سقوط كنيم و نه از اين طرف كه در فهم زبان قرآن و اهل بيت(ع) دچار ضعف شويم.

معاني و بيان: امروز فكر بشر در علوم، كاملاً‌ در بستر ظريف انديشي و ريزه كاري قرار دارد. آن چه تا امروز درباره معاني و بيان، توقع مي رفت، تنها جنبه هنري سخن (سخن شناسي در ابعاد مختلف هنري) بود. اما امروز از هر پيچش زلف سخن، يك علم كامل در مي آيد؛ به طوري كه آن چه امروز در پاسخ پرسش هاي اساسي جهاني، و در پاسخ شبهات بايد ارائه شود، بخش زيادشان از «ظرافت هاي كلام قرآن و حديث»،‌ نشأت مي يابد.

مي خواهم با جسارت بگويم: بر خلاف گذشته، امروز (شايد) حتي يك متخصص نيز در معاني و بيان، نداريم تا چه رسد به فوق تخصص. چرا بايد اين قلمرو بس مفيد و لازم را (كه زماني از آن ما بود) از دست بدهيم. در اين جا نيز آفت بدبخت كنندة «حسبنا المعاني و البيان» را ياد آور مي شوم.

2- منطق: اين نگرش عمومي- كه هر وقت لفظ منطق به ميان مي آيد، فوراً‌ ذهن ها به منطق ارسطوئي جلب مي شوند. گوئي در عالم انسان غير از آن منطقي وجود ندارد- بايد از اساس اصلاح شود. هر مكتب براي خودش يك منطق دارد؛ مثلاً‌ مكتب كانتيانيسم، دكارتيسم، هگليسم، ماركسيسم، بوديسم، هندوئيسم، يهودي، مسيحي، ليبراليسم، مدرنيسم و... حتي بينش آن پير زن دهاتي بي سواد هشتاد ساله در دورترين نقطه، هر كدام براي خودشان منطق ويژه دارند. حتي منطق شيخ اشراق غير از منطق ارسطوئي است.

در اين ميان بايد كاملاً‌ روشن شود كه منطق قرآن و اهل بيت(ع) چيست؟ سبك و مشي و روال كلام و بيان اين «تبيان كل شيئ» چيست؟ با چه منطقي كل شيئ را بيان مي كند؟

تا كي بايد اين اصل اساسي،‌ بل اصل اوليه را با همان مسامحة پيشين، ادامه دهيم؟ سروران توجه دارند كه ما هنوز هم كه هنوز است منطق خودمان را نمي شناسيم-؟

اگر پيشينيان ما به چنين وضعي بسنده كردند، حق داشتند. زيرا يك حزب قاچاق و مورد قتل و عام هميشگي، بيش از اين نمي توانست كار بكند. و در آن عصر فترت بدون حكومت و بدون امكانات امنيتي و اقتصادي، كاري كردند بس عظيم. اما ما چرا؟ ما كه حاكم مان شخصا به حوزه مي آيد و آن چه كه ما بايد انجام دهيم و تكليف مان است، را از نو از ما مطالبه مي كند، چرا بايد به همان كار پيشينيان مظلوم و مهجور، بسنده كنيم.

هر منطق ويژگي هاي خود را دارد. اينك به چند ويژگي منطق قرآن و اهل بيت(ع) اشاره مي كنم (و اگر سروران خواستند مشروح آن را تدوين كرده و تقديم مي كنم):

1): منطق مكتب قرآن و اهل بيت(ع)، «منطق تبيين» است.

2): اين منطق تا آن جا كه «طاقة البشريه» توان آن را دارد، از «جراحي»- فونكوسيوناليسم- دوري كرده است.

3): به همان دليل رديف دوم، «منطق امّي» است؛‌ يعني «زبان انسان» است و مخاطبش فطرت است كه ناخودآگاه هاي فطري را به خودآگاه مي كشاند و بدين سبك، علم و علوم سالم به انسان مي دهد.

4): اين منطق «منطق ثبوت» است نه اثبات.

مثال: استاد علم تشريح (فيزيولوژي) پيكر انسان را شكافته روي ميز مي گذارد و شرح مي دهد: اين ناي و ريه است كارش هم اين است، اين كبد است و كارش نيز اين است، اين قلب است، اين مغز است، اين سلسله اعصاب است، اين شبكه عروق است و... منطق اين استاد منطق ثبوت است و او در اصل، كاري با اثبات ندارد.

يا: از كسي كه آدرس از او مي پرسيد، راه را به شما نشان مي دهد ثبوتاً‌ و كاري با اثبات ندارد.

5): به دليل همين رديف چهارم،‌ «منطق هدايت» است نه منطق اثباتي رياضي. گرچه رياضي نيز با همان منطقش يكي از علوم اين مكتب است.

6): منطقي كه ثبوتي باشد، قهراً‌ با عنصر مهمي از «ابطال خواهي» همراه است.

آن استاد علم تشريح مي گويد: اين شرح وظايف الاعضاء در بدن انسان بود كه به شما شرح دادم. اينك هر جاي سخنم را نمي پذيريد، ابطال كنيد.

و به عبارت ديگر: نه تنها درباره خود قرآن «تحدي» مي كند- إِنْ كُنْتُمْ في‏ رَيْبٍ مِمَّا نَزَّلْنا عَلى‏ عَبْدِنا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِنْ مِثْلِه- از اصولي ترين اصل مكتب تا فرعي ترين فرع آن، در مقام تحدي است. يعني ماهيت اين منطق چنين است.

3- منطق ارسطوئي: مراد از بحث فوق اين نيست كه منطق مكتب را تدوين كنيم و منطق ارسطوئي را دور بيندازيم. بل كه بر خلاف نظر دكارت و همة اروپائيان، منطق ارسطوئي يك منطق كاملاً‌ صحيح و بعد از منطق رياضي دقيق ترين منطق است. اما فقط منطق يك علم است: منطق «علم ذهن شناسي و مفاهيم شناسي». نه منطق يك فلسفه.

دانش ذهن شناسي و مفاهيم شناسي، اگر براي هر مركز علمي لازم باشد، براي ما ضرورت حياتي دارد. و لازمة اين، آشنائي با منطق ارسطوئي است.

4- علم ذهن شناسي و مفاهيم شناسي: ذهن چيست؟ معلومات پيش از تجربه ذهن چيست؟ تعاطي ميان عين و ذهن (جامعه شناسي شناخت) بر چه نظامي استوار است؟ و... سؤال هائي هستند كه امروز در جهان كاملاً مطرح و از مباني علوم محسوب مي شوند. ما بايد به اين علم نيز مجهز باشيم و جالب اين كه آيات فراوان و احاديث بسيار در اين باره داريم.

5- فلسفه ارسطوئي: در اين جا پيش از هر سخني يك مطلب مهم را مي آورم: من از مجموع بيانات مقام معظم رهبري در اين مسافرت درباره فلسفه، به ويژه با توجه به آن چه در بازديد از نمايشگاه مشكات فرمودند، چنين مي فهمم: نمي شود كه يك مركز علمي با عظمتِ حوزة علميه، فاقد فلسفه باشد و دنيا بر ما بخندد كه با اين همه ادعاي شان فاقد هر نوع فلسفه هستند. اول يك «فلسفة نو» را به طور كامل آماده كنيد سپس آن را جاي گزين اين فلسفه بكنيد.

در نمايشگاه مشكات اين نظرشان را به تصريح و تنصيص فرمودند.

اين سخن از هر حيث تام، كامل و حكيمانه است و بايد بدين گونه عملي شود. و روشن است كه يك «فلسفه نو» از مطالبات معظم له است.

دربارة فلسفه ارسطوئي بايد گفت: اولاً‌ فلسفه ارسطوئي (خواه مشائي آن مانند فلسفه سينوي،‌ و خواه صدروي آن) نه تنها هيچ شبهه اي را حل نكرده است بل اكثر شبهات را بر مكتب ما وارد كرده است، بل اصول دين ما را تخريب كرده است و هر دو گونه آن، منكر معاد است.

اين كه گاهي گمان مي شود كه اين فلسفه توان بيشتري در پاسخ به شبهات دارد، از عدم توجه به اصل مسئله ناشي مي شود. در اين جا دو بيان وجود دارد:

الف: برخي از آنان كه با فلسفه و يونانيات آشنائي دارند بوسيله همان فلسفه به برخي شبهات پاسخ خوب داده اند.

ب: برخي از آنان كه با منطق و فلسفه مذكور آشنا هستند، پاسخ برخي شبهات را، از زبان و بيان قرآن و اهل بيت(ع) بهتر در مي آورند و پاسخ اهل شبهه را مي دهند.

بايد دقت كرد كه رديف الف نادرست است و رديف ب صحيح است. و اين به خاطر همان آشنائي با «ذهن» و «مفاهيم ذهني»‌ است كه آنان در منطق و فلسفه ارسطوئي با آن آشنا مي شوند.

بنابر اين: اين فلسفه ارسطوئي نيست كه پاسخ مي دهد. بل اين عالم مكتب قرآن و اهل بيت(ع) است كه با دانش «ذهن شناسي و مفاهيم شناسي» كه در ضمن اشتغال به ارسطوئيات،‌ به دست آورده در اين كار قوي مي باشد.

اين نكته بس مهم است. و يكي از گرفتاري هاي بس بزرگ ما در همين نكته و نقطه است. تا از اين گرداب بيرون نيائيم همه مشكلات بويژه در «الهيات= خدا شناسي»، «هستي شناسي»،‌ «انسان شناسي» و... همچنان باقي خواهد ماند.

(البته اين فقط برخي از ارسطو گرايان هستند، اكثريت قريب به اتفاق شان در همان چاه ارسطو مي مانند و مانده اند)

پس بايد منطق ارسطوئي به قدر لزوم در حوزه باشد. و آن چه فلسفه ناميده مي شود، از كرسي فلسفه فرود آيد و جاي خود را به «دانش ذهن شناسي و مفاهيم شناسي» بدهد. و مسئله خيلي آسان است: اگر مجاز باشد، مي توان با افزودن چند پرانتز و جمله هائي به صورت «شرح مزجي» بر «نهاية الحكمه» مرحوم علامه طباطبائي، اين دانش ذهن شناسي و مفاهيم شناسي را مدوّن كرد.

6- تدوين فلسفة مكتب:

الف: الهيات: آن چه در قرآن آمده، و آن چه در نهج البلاغه- از جمله خطبه اول و موارد ديگر- و نيز از ائمة ديگر به ويژه از امام رضا(ع) آمده را بدون كوچكترين شرح و بيان، تنظيم كنيم، و همان كافي بل فراتر از حد كفايت است در حدي كه هيچ فلسفه اي به افق آن نزديك هم نمي شود، و هيچ پرسشي درباره توحيد و خدا شناسي نمي ماند مگر اين كه پاسخ آن در افق بسي بلند و در عمق بس ريشه دار، داده شده است.

عرض كردم بدون شرح و بسط. بديهي است كه شرح و بسط آن به استاد آن،‌ مربوط است به شرط اين كه مغز استاد با يونانيات آشفته نباشد.

ب: هستي شناسي: تخيلات ارسطوئي ما را در هستي شناسي (با عقول عشره فرضي و افلاك نه گانه فرضي) بيچاره كرده است. در حالي كه قرآن بويژه آيات كيهان شناسي آن، و اهل بيت(ع)- با منطق ثبوتي شان كه شرح دادم- ما را به اوج اعلاي اين دانش مي رسانند. به طوري كه بنده بحث مختصري در كتاب «تبيين جهان و انسان» در اين باره كرده ام، دانشمندان غربي به سرعت در سرقت اصول قرآن و اهل بيت(ع) كه من ارائه داده ام با همديگر مسابقه گذاشته اند. باصطلاح سر حضرات را با شرح اين ماجرا ها به درد نمي آورم.

ج: انسان شناسي: انسان شناسي اي كه ما در قرآن و احاديث داريم،‌ اعجوبه و شگفت آور است. سوگمندانه بايد گفت با اين همه به دنبال بينش هاي پر از غلط، بل از اساس غلط ترانسفورميسم غربيان هستيم. همان طور كه قبلاً نيز با پيروي از تفسير آيه ها بر مباني يهودي، فيكسيسم بوديم. و آن چه با آن آشنا نيستيم انسان شناسي قرآن و اهل بيت(ع) است.

چه بگويم؟ سوگند به خدا، علوم انساني در قرآن و احاديث ما، با همان منطق تبييني و ثبوتي، كه شرح دادم، به حدي روشن، واضح، با سهولت در تعليم و تعلم، و شوق انگيز، همراه با لذت علمي، هست كه با كمي آشنائي با آن ها، علوم انساني غربي خس و خاشاك راه، مي گردد.

سروران گرامي: (همان طور كه در نامه سرگشاده به حضور آنان كه قرار است علوم انساني را بومي كنند نوشتم)؛ علوم انساني غربي با افزودن چند آيه و چند حديث، به علوم انساني اسلامي تبديل نمي شود. زيرا چيزي كه از اصل باطل و غلط است با چنين اختلاطي، صحيح نمي شود. بل بدتر مي گردد.

اين كار دو بار آزمايش شده است:

1) زماني كه كليسا مسيحيت را بر ارسطوئيات سوار كرد و عصر اسكولاستيك را به وجود آورد و در نتيجه آن بلاي عظيم بر سر مسيحيت آمد.

2) وقتي كه مسلمانان، ارسطوئيات را فلسفة اسلام ناميدند و نتيجه آن باز ماندن جامعه اسلامي از شناخت منطق خود و فلسفه خود گشت. اكنون همان آزموده را از نو دربارة علوم انساني به كار نگيريم. زيرا خطرناكترين خطرها است.

اين مسئله امروز به وضوح پيداست كه آن چه امروز به طور مشعشع براي خود در عرصه جهاني جاي باز مي كند، اسلام قرآني و اهل بيتي است نه اسلام ارسطوئي كه براي ما نيز يك عصر اسكولاستيك درست كرده بود.

پيش از پنج دهه گذشته، هر فيلسوفي كه در ميان ما بود فيلسوف ارسطوئي بود. اما اگر توجه شود امروز كمتر كسي چنين فكر مي كند. و روز به روز قرآن و مكتب اهل بيت(ع) به عنوان يك فلسفة مشخص و با منطق مخصوص خود، خود نمائي مي كند. تنها چيزي كه با ضرورت تمام بايد عملي شود تدوين الهيات اين فلسفه (به شرحي كه عرض كردم) است. سپس پرداختن به هستي شناسي و انسان شناسي آن، و ديگر علوم انساني.

وقتي كه ما اين نوع سخن مي گوئيم برخي ها فوراً مي گويند امام خميني فيلسوف به فلسفه ارسطوئي بود. اينان اساساً‌ امام(ره) را نمي شناسند. امام همان است كه در صحيفه نور منعكس است و با آثاري كه در جواني تدوين كرده كاملاً فرق دارد. رهبري و امامت امام در همان بستري است كه در صحيفه نور است. وانگهي؛ كي امام ما را از تحوّل و نيز از كوشش براي هر چه بيشتر نزديك شدن به مكتب قرآن و اهل بيت(ع) باز داشته است؟ اين كه امام نبوغ هر نابغه و دانش هر دانشمند را ناديده نگرفته، دليل تأييد همه جانبة آنان نيست. آيا اگر امام نبوغ و دانش اينشتين را تاييد كند (و كرده) دليل اين است كه دين يهودي و تامين زمينة بمب اتم سازي او را نيز تاييد كرده است؟‌ گفتمان او در صحيفه نور و سيرة عملي او در اداره انقلاب و كشور و پيامش به جامعه جهاني، مبتني بر مكتب قرآن و اهل بيت(ع) است و اوست كه دعاهاي ائمّه(ع) را «قرآن صاعد» مي نامد. و خودش معتقد به اجتهاد و «ان قلت، قلت» است و آراي فقهيش همين امروز در درس مراجع عظام بررسي و گاهي نقد مي شود. و اين خواسته خود امام است.

7- فلسفة اخلاق: اين عنوان (و همچنين هر فلسفه مضاف) به سه محور مي چرخد: هستي، چيستي، چرائي.

هستي اخلاق: آيا اخلاق يك واقعيت آفرينشي دارد؟ يا صرفاً‌ يك امر قراردادي است؟-؟ و در بيان ديگر: آيا اخلاق در اصل و اساس يك پديده طبيعي و خلقتي است يا صرفاً‌ اعتباري است؟-؟ باز در بيان ديگر: آيا اخلاق ريشه در ذات و نهاد انسان دارد يا محصول عقلاني و مفعول فعل بشر است؟-؟

و به عبارت ديگر: آيا اخلاق به عنوان يك واقعيت خلقتي در ناخودآگاه انسان است يا محصول آگاهي اوست؟-؟

در انسان شناسي غربي اخلاق يك امر قراردادي و صرفاً‌ اعتباري است. زيرا بنظرشان، انسان حيوان است و در ذات و نهاد حيوان چيزي بنام اخلاق مشاهده نمي شود.

چيستي اخلاق: وقتي كه اخلاق يك امر اعتباري مي شود، چيستي آن نيز اعتباري مي شود. در پرسش هاي بالا، پرسش از «وجود» اخلاق بود كه آيا وجودي طبيعي و آفرينشي دارد يا نه؟-؟ در اين جا پرسش از «گسترة اخلاق» است كه محدودة آن قلمرو «هنجار و ناهنجار» است. اگر وجود اخلاق اعتباري باشد، هنجار و ناهنجار هم اعتباري مي گردد؛ يعني چيزي يا رفتاري در جهان خلقت نيست كه براي انسان طبعاً ناهنجار باشد.

اين مسئله در دايره هنجار و ناهنجار محدود نمي شود، به مسئله «جرم و جزا» نيز كشيده مي شود؛ جرم اعتباري مي شود و بقول ريمون آرون در «مراحل اساسي انديشه در جامعه شناسي»: رفتاري در يك جامعه جرم است در حالي كه همان رفتار در جامعه ديگر يك رفتار معصومانه است. او فقط در امور اقتصاد و مالكيت،‌مسئله را به طبيعت و طبع انسان مربوط مي داند و آن را مصداق جرم و قابل جزا مي داند. البته او مقصود خودش را از زبان ديگران مي گويد. و بدين صورت ده ها محور ديگر اخلاق و قانون از بين مي رود، از جمله اخلاق جنسي و قوانين امور جنسي.

چرائي اخلاق: چرا بايد اخلاق باشد. آيا چون ذات، طبع و نهاد انسان خواستار و ايجاب كننده اخلاق است يا شبيه قوانين راهنمائي و رانندگي، يك ضرورت اجتماعي است كه آگاهي بشر آن را مي سازد؟-؟ و چون خود اخلاق وجوداً‌ و اقتضاءً اعتباري است، هر روز مي توان اصول آن و نيز فروع آن را تعويض كرد.

متاسفانه آن چه امروز بعنوان «فلسفة اخلاق» در حوزه تدريس مي شود همان اخلاق غربي است كه بر انسان شناسي غربي مبتني است. يعني در «هستي اخلاق» (كه عنوان «فلسفه اخلاق» در اصل يعني همين) هيچ بحثي نمي شود و اين موضوع اساسي با مسامحه برگزار مي شود.

اگر استادي يا شاگردي در جلسه به اين موضوع عطف توجه كند، با اين جمله تعبدي غير علمي فيصله مي يابد كه: از اسلام بر مي آيد كه اخلاق اعتباري نيست. در حالي كه اين فقه نيست تا احكام آن تعبدي باشد. بايد تبيين  شود. والاّ دقيقا يك گفتمان عوامانه است. بايد بيان شود كه چگونه اخلاق اعتباري نيست.

و با افزودن چند آيه و حديث (در محور خارج از هستة هستي اخلاق) اين درس اخلاق غربي، اسلامي نمي شود.

چرا چنين است؟ براي اين كه هنوز حوزه ما تكليف «خلقت آدم» را روشن نكرده است؛ خلاء سهمگين ما در انسان شناسي خودمان است. همان طور كه در بخش انسان شناسي اشاره كردم.

هر طلبه اي كه در حوزه حضور دارد- از جوان 18 ساله تا سالمند 80 ساله، يا به فيكسيسم توراتي يهودي معتقد است و يا به ترانسفورميسم غربي و پيرو كتاب مرحوم دكتر سحابي است. آن چه در اين ميان مفقود است انسان شناسي قرآن و اهل بيت(ع) است.

8- درس اخلاق: درس اخلاق به طور بريده از اصول و مباني انسان شناسي، همان موعظه و اندرز است. موعظه و اندرز خيلي لازم و ضروري است اما فقط براي عوام مفيد است و امروز افراد عوام خيلي كم شده اند و اين همه مردم تحصيل كرده بشدت نيازمند اخلاقي است كه مبتني بر اصول انسان شناسي و از آن طريق مبتني بر هنجار شناسي و جرم شناسي به معني «فلسفه وجود هنجار و جرم»، باشد. اگر اين مشكل را حل نكنيم نه فقط اخلاق بل فقه مان، بل حتي اصول و اساس نبوت و دين مان در معرض اضطراب خواهد بود كه آثار آن را در قشر جوان به خوبي مشاهده مي كنيم. و همين اضطراب را بعينه در آن گروه از جوانان كه نسبت به انقلاب يا بي تفاوت هستند و يا با آن تضاد دارند، مشاهده مي كنيم. زيرا چنين فردي حتي خودش را نيز نمي شناسد، چون انسان را از ديدگاه قرآن و اهل بيت(ع) نمي شناسد.

و مشاهده كرديد كه افراد سياسي براندازي نيز اعتراف كردند كه مشكل شان در علوم انساني است.

امروز در اين عرصه، ديگر جائي براي اخلاق اندرزي و موعظه اي نمانده است. اين همه درس اخلاق براي چيست؟‌ مصداق خانه از بيخ ويران است و خواجه در فكر رنگ و روغن ايوان است.

علت: آن چه حوزه علميه با اين عظمت را از تعيين و تدوين «انسان شناسي قرآن و اهل بيت-ع-» باز داشته فقط يك چيز است؛ و آن «فلسفه ارسطوئي سينوي و صدروي» است. زيرا هر دو، انسان را فقط داراي يك روح مي دانند. و اين بينش وارداتي از غرب كهن، كاملاً‌ مطابق بينش وارداتي از غرب امروز، است. فلسفه سينوي و صدروي در اين مسئله، گوش، روح، مغز، انديشه و جان ما را به حدي فرا گرفته است كه از خروج از آن و از ديدن انسان شناسي مكتب خودمان، بشدت ناتوان هستيم.

مگر همين فلسفه نيست كه از زمان خود ارسطو تا زمان ملاصدرا،‌ همجنس گرائي را (بقول ريمون آرون) يك رفتار معصومانه، بل لازم، بل گاهي واجب مي داند-؟ در فلسفه ارسطوئي انسان فقط يك روح (نفس) دارد كه مثلاً‌ مي تواند مدرّج باشد از درجه پائين تر تا بالاتر. در حالي كه در مكتب ما انسان داراي سه روح است و انسان معصوم داراي چهار روح.

پيشنهاد: هيئتي متخصص در اين كار، بنشينند و انسان شناسي قرآن و اهل بيت(ع) را تدوين كنند. و صد البته چنين كاري براي ما كه به اقيانوس قرآن و حديث متكي هستيم كاري است خيلي آسان.

9- تفسير: براي روشن شدن هر چه بيشتر مطلب، ابتدا فقه را مثال مي آورم: در عرصه فقهي سه نوع فقه داريم:

1) فقه برادران اهل سنت كه در متون فقهي شان آمده.

2) فقه مقارن: متوني كه تا اواسط دورة «حوزه حلّه» مرسوم و رايج بود، كه فقه شيعه مقارن با فقه اهل سنت هم مباحثه، تدريس و تدرس مي شد و هم در متون تدوين مي گشت.

3)‌ فقه ناب شيعي كه تا امروز با صرف نظر از مباني و آراي فقهي برادران سني، جريان دارد، كه حيات علمي و زيستي ما مي باشد. و به اعتراف همة مراكز آكادميك حقوقي جهان (البته با صرف نظر از گفته ها و شنيده هاي ژورناليستي و غير علمي) حقوق در فقه شيعه دقيقترين و كاملترين حقوق در تاريخ بشر است.

در تفسير دو رديف اول را داريم؛ يعني اكثر تفسيرهاي پيشينيان از آن اهل سنت (و بيشتر از اقوال شخصي افراد غير مسؤل از قبيل يهودياني مانند كعب الاحبار، وهب بن منبّه و... بر گرفته شده) مي باشد.

تفسير مقارن: بايد به صراحت گفت: هر تفسيري كه شيعيان نوشته اند (صرف نظر از تفسير نور الثقلين و برهان كه درباره شان سخن خواهد آمد) همگي و بدون استثناء، تفسير مقارن هستند. و متاسفانه در مقارن بودن نيز با فقه مقارن خيلي فرق دارند، به شرح زير:

الف: اصالت در اين تفسيرها با تفسير برادران اهل سنت است. بر خلاف فقه مقارن كه اصالت شيعي آن محفوظ بود.

ب: در فقه مقارن احاديث خودمان كاملاً‌ در عرصه استدلال حضور داشتند. يكي از تدوين كنندگان فقه مقارن شيخ طوسي است كه دو كتاب از چهار كتاب حديثي(كتب اربعه) ما از آن اوست. اما در متون تفسير مقارن (باز تكرار مي كنم بدون استثناء) اكثريت نزديك باتفاق حديث هاي ما حضور ندارند. حديث هاي مربوط به تفسير قرآن، در متون اعم از كتب اربعه و بحار و... محبوس و بلا استفاده مانده اند.

و باعبارت مختصر: ما تفسير سني، و «تفسير مقارن ناقص» داريم، اما تفسير ناب شيعي نداريم. و اين واقعيتي است خيلي روشن.

و تا در تفسير نيز همان كاري را كه در فقه انجام داده ايم، انجام ندهيم، علوم انساني اي كه سزاوار حوزه مقدسه و متناسب با نقش و مسئوليت جهاني حوزه باشد، نخواهيم داشت.

پيشينيان با آن فقدان امنيت و فقدان امكانات، فقه ناب شيعي را تدوين كرده و پرورانيدند. ما چرا بايد اين كار را درتفسير نكنيم؟ چه عذري داريم؟

پيشنهاد: عرض كردم: آن چه مي نويسم زيره به كرمان بردن است، اما به عنوان يك طلبه بايد بنويسم تا چه مقبول بيفتد و چه مردود شود. و از سنگيني مشكلات سروران نيز بي خبر نيستم كه از كنار گود برنامه صادر كنم.

پيشنهاد مي شود: يك فراخوان براي جمع آوري احاديث مربوط به آيات قرآن، اعلام شود. زيرا شناخت ها در حديث هم متفاوت است.

از مجموع ره آورد اين فراخوان،‌ احاديث تفسيري مشخص خواهد شد.

برخي ها فوراً مي گويند: حديث هاي تفسيري در تفسير علي بن ابراهيم، تفسير نورالثقلين و تفسير برهان جمع شده اند. اولاً (علاوه بر مردود بودن اكثر آرا و نيز حديث هاي تفسير علي بن ابراهيم و مجهول بودن نويسنده آن) اين تفسيرها معمولا فقط حديث هائي را آورده اند كه با لفظي از الفاظ آيه مستقيماً ارتباط دارند. و در اين كار نيز خيل عظيم حديث ها همچنان مانده و آورده نشده اند.

ثانياً: چندين برابر آن حديث ها،‌ حديث هائي داريم كه آيات را تفسير مي كنند و هيچ رابطه لفظي با آيه ها ندارند. و اين مهم است. و جان تفسير ما بيشتر در همين حديث ها است كه فرد انديشمند بايد آن ها را جمع آوري كند و به آن فراخوان تقديم كند.

10- اصول فقه: در اين باره هيچ پيشنهادي ندارم. زيرا آن چه همگان مي گويند كه علم اصول فقه بايد تنقيح شود. همان كافي است.

11- فقه: فقه ما‌ (همان طور كه پيش تر نيز اشاره شد) به حدي به كمال و تكامل خود رسيده است كه بالاتر از آن، قابل تصور نيست. مرداني بزرگ و شخصيت هاي الهي با همت عظيم شان در آن اعصار خفقان در بحبوحة قتل عام ها، بي امنيتي و بي امكاناتي شديد، چنين كار بس عظيم را انجام داده اند. به دليل همان شرايط، هميشه از داشتن يك نظام حكومتي شيعي، كاملاً مأيوس بودند. و لذا بستر فقه ما در جهت «جامعه شيعي منهاي حكومت» جهت گيري كرده است.

يك دقت در كتاب «لمعه دمشقيه» مرحوم شهيد اول- كه آن را در زندان دمشق نوشته است- و مقايسة آن با ديگر متون فقهي (حتي در مقايسه با ديگر آثار فقهي خود شهيد) نشان مي دهد كه فرق هاي ظريفانه اي ميان آن و ديگر متون هست. زيرا آن مرد بزرگ آن كتاب را براي سربداران نوشته است؛ حكومت سربداران كه مي توانست تنها بوئي از مشروعيت را به مشام فقيهي مثل شهيد برساند. حكومتي كه حتي در رأس آن يك فقيه جامع الشرائط، قرار نداشت.

يك نگاه به «مبسوطِ» مرحوم شيخ طوسي، به وضوح نشان مي دهد كه يأس از تاسيس حكومت شيعي، حتي آن مرد بزرگ را در برخي مسائل به ابراز رأي متناقض، وادار كرده است.

از باب مثال: در جائي مي فرمايد: معادن،‌ بخشي از انفال و مال امام است. و در جاي ديگر مي فرمايد: هر معدني در ملك هر كسي باشد، مال آن كس است.

اگر به فتواي اول عمل كنيم، فتواي دوم (باصطلاح فقهي) لغو مي شود. و اگر به فتواي دوم عمل كنيم، فتواي اول لغو مي شود. زيرا هر زميني يا ملك امام(ع) است و يا ملك بخش خصوصي. و مي گويد: هر معدن در هر زمين، مال مالك زمين است. و ديگر جائي براي فتواي اول نمي ماند.

او چاره اي ندارد غير از اين تناقض. چرا؟ براي اين كه فتواي اول، جان فقه شيعي را بيان مي كند. و در فتواي دوم جان و زندگي شيعيان را حفاظت مي كند. اگر به همان فتواي اول بسنده مي كرد، معنايش اين مي شد كه اي شيعيان هر معدن بزرگ و كوچك را كه در ملك شما باشد، دو دستي به حاكمان جور تقديم كنيد (و حاكمان جور همين كار را مي كردند)، و با دست خودتان خودتان را فقير تر و قدرت جور را قوي تر كنيد.

در عبارت مختصر: آن چه در حوزه مقدسه، به عنوان تحول در فقه، بايد انجام يابد تغيير اين جهت گيري است از «يأس» به «اميد».

پيشنهاد: در اين باره بايد نگاه ديگر به ادلّه اربعه در موضوع حاكميت، و نيز بهره برداري خوب و دقيق از لمعه شهيد، و از برخي آثار محقق كركي از قبيل «جامع المقاصد» به ويژه از رساله «قاطعة اللجاج» آن مرحوم، شود.

ولايت فقيه: ياس از تاسيس حكومت، موجب شده كه دايره ولايت فقيه در برخي متون فقهي، محدود شده است. زيرا فقيهي كه از تاسيس حكومت ولايتي كاملاً‌ مايوس است و يقين دارد شيعه هرگز (پيش از ظهور ولي عصرعج) صاحب حكومت نخواهد شد، فقط درباره صغيران بي كس، زن شوهر گم شده، و محجوران، ولايت فقيه را بحث مي كند.

علاوه بر اين. ولايت فقيه از مباحث امامت است و ابتدا بايد آن را در فلسفه قرآن و اهل بيت(ع) بحث كرد،‌ و از اين جهت از موضوع فقه خارج است.

12- كلام: آن چه كلام ناميده مي شود، نه تنها منشأ اهل بيتي ندارد، بل از آغاز مورد مخالفت ائمه طاهرين بود. زيرا كلام نيز مانند فلسفه ارسطوئي، وارداتي بود، كه ائمه(ع) از پرداختن به آن منع مي كردند. و اين يك واقعيت تاريخي، حديثي، و سيرة مسلّم اهل بيت(ع) است. چرا؟ براي اين كه قرآن و اهل بيت(ع) فلسفه دارند نه كلام. چون كلام از بن و بيخ ناقص است چون اصول دين درجه اول و درجه دوم را با «تعبد» بحث و تحليل مي كند. اما قرآن و اهل بيت(ع) در اين عرصه به تعبد ارزش نمي دهد. و كلام وارداتي از مسيحيت، براي بستن درب امامت، آورده شده بود. پرداختن به كلام باين معني بود كه خود ائمه(ع) حجت نباشند و صرفاً‌ مانند هر متكلمي به مباحثات تعبدي بپردازند.

اما ضرورت كلام: وقتي كه كلام همه گير شد،‌ ائمه(ع) و اصحاب، مي بايست در حد لزوم كفائي و «وجوب كفائي» به كلام بپردازند و پرداختند. همين طور بزرگاني مانند خواجه نصير، علامه حلّي و... .

امروز نيز علاوه بر شرايط پيشين، با پيدايش كلام جديد غربي- كه بيشتر به محور «تجربه ديني»؛ تجربه دروني فردي و شخصي افراد مبتني است،‌ و كاري با نبوت و نبوت ها ندارد، و كلام ناميدن آن جاي پرسش دارد- ما در حد واجب كفائي نيز متكلم نداريم به ويژه كه مسؤليت پاسخ گوئي را در همة عرصه ها داريم، پس پرداختن به آن و تقويت اين بنيان ضرورت دارد.

البته همين مباحثه درباره «تجربه ديني» نيز نيازمند يك انسان شناسي محكم و مدون است.

در پايان: پيشنهاد مي شود: از نفوذ افراد شيعيان وصايتي، در مراكز حوزه مقدسه، بايد به دقت جلو گيري كرد. زيرا آنان كه به ولايت ائمه(ع) معتقد نيستند و ائمه را «ولي من عندالله» نمي دانند. و تنها آنان را افراد برجسته و لايق مي دانند، همه چيز حوزه را به باد مي دهند. بل همه چيز كشور و تشيع را از بين مي برند، و آن مصيبت ها كه در عرصه سياست پيش آوردند، در حوزه نيز همان بلاها را ايجاد مي كنند.

 

با پوزش از مزاحمت

مرتضي رضوي

24/11/1431 ه، ق.

10/8/1389 ه، ش.