شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷

Array


بنام خدا

 

مرگ فلسفه ها

 

سوئد: جناب آقای دکتر اسکندری جو

سلام.

در پاسخ به ایمیل دوم شما:

من نیز در سالهای پیش مدتی در کشور سوئد بودم و در اعماق زوایای اجتماعی آن جامعه تحقیق می کردم؛ در رفتارهای فردی، خانوادگی و اجتماعی. اتفاقاً در همان جا و دقیقاً در درون کلیسای بی رونق شهر نیوشپینگ در گوشه ای نشسته و یادداشت های ذهنی و کتبی را که در آن مدت از جامعه سوئد برداشت کرده بودم، مرور و بررسی می کردم، در همان جا بود به ذهنم خطور کرد که «فلسفه ها مرده اند» و کسی در کنار گور آن ها سوگمند نیست.

جامعه سوئد را فرازترین اوج مدرنیته یافتم، فرازی که هیچ فوّاره ای نمی تواند بالاتر از آن بر کشد؛ مشاهده می کردم که مدرنیته نمی تواند بیش از این فراز گیرد بی تردید موسم سرنگونی آن فرا رسیده است؛ اساس جامعه بر «غریزه» استوار است احساسات انسانی (از قبیل: نوع دوستی، صلح خواهی، امنیت طلبی، احترام به حقوق دیگران و...) در این جامعه معمول و مراعات می شود. اما همگی مبتنی بر غریزه هستند و غریزه هرگز نمی تواند بیش از این، این فوّاره را فراز دهد. و نیز می اندیشیدم: غریزه از پاس داشت و حفظ این فراز نیز ناتوان است. به حدّی از آن کار کشیده شده به ستونی می ماند که در زیر بار سنگین فرهنگی که خود ساخته است کمرش خم شده است و عملاً غریزه بر علیه غریزه عمل می کند: زنان انگیزش غریزی «فرزند خواهی» را از دست داده اند، مرد و زن حتی به میزان شیر بیابان حس «خانواده خواهی» ندارند.

می دیدم غریزه گرائی خودِ غریزه را فرسوده است آیندۀ این جهان و جامعۀ جهانی بر چه چیزی استوار خواهد بود؟ جانشین جامعه غریزی چه ماهیتی خواهد داشت؟  

در آن جا بود فکر کردم (شما بگوئید: گمان کردم): فلاسفه همیشه به دنبال جامعه دویده اند؛ تاریخ را نساخته اند از تاریخ پی روی کرده اند، گرچه تاثیراتی در جامعه و تاریخ داشته اند. رودخانه تاریخ در میان دو ساحل که از زیر با هم پیوسته اند، گاهی خود را به ساحل غریزه کوبیده و گاهی به ساحل فطرت.

(توجه کنید: من در آثارم شرح داده ام که انسان را دارای دو کانون انگیزش می دانم: کانون غریزه و کانون فطرت که با همدیگر در تضاد هستند اما تضادی که ممکن است به هماهنگی نیز تبدیل شود).

جامعۀ سوئد را نمونه اعلای «غریزه گرائی غرب» و بالاترین فرایند مدرنیته می دیدم، و آن را با سرنوشت بودیسم شرق آسیا مقایسه می کردم؛ بودیسم مبتنی بر فطرت گرائی محض و در صدد غریزه کشی بود که منجر بر حذف غریزه گشت و جامعه شرق را به سقوط کشانید. می اندیشیدم جامعه غرب نیز به پایان فطرت کشی خود رسیده است و انسان بی فطرت به همان میزان انسان بی غریزه محکوم به سقوط است.

این افکار بنده چندین سال پیش از ماجرای یازده سپتامبر (که در قالب مجموعه مقالات «جامعه سوئد» در روزنامه اطلاعات منتشر گردید) بود که شما به آن اشاره کرده اید.

روند تاریخ، هر دو جریان را تجربه کرده است آن را در شرق و این را در غر