دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶

Array


پاسخ به پرسش: قدریّه در این زمان

پوزش: سایت بینش نو، از پاسخ به پرسش های گوناگون معذور است زیرا فاقد آن امکانات است که از عهده کار گسترده برآید. و: العذر عندکرام النّاس مقبولٌ.

تنها به پرسش هائی جواب می دهد که اولاً در ارتباط با محتوای کتاب ها و مقالاتی باشد که در سایت هستند و از آن میان نیز از پرسش هائی که در متن کتاب ها یا مقالات به شرح رفته اند (به دلیل پرهیز از تکرار) خود داری می شود مگر در ضمن یک سؤال، موضوع نو و سوژۀ جدیدی باشد.

قدریّه در این زمان:

1- کتاب «دو دست خدا» را مطالعه کردم، یک موضوع را بحث نکرده اید: چرا رسول خدا(ص) در حدیث «الْقَدَرِيَّةُ مَجُوسُ هَذِهِ الْأُمَّة» آنان را به مجوس تشبیه کرده است؟ چه تناسبی میان مجوس و قدریّه هست؟

2- نظر شما دربارۀ قاعدۀ ارسطوئی «الشّیئ ما لم یجب لم یوجَد» چیست؟

3- در این زمان نیز جریان قدریّه، هست؟

4- همه جا ارسطوئیان را به ذهن گرائی، انتزاع گرائی و خیال گرائی محکوم کرده اید، در حالی که مرحوم استاد شهید مطهری نام کتابش را «روش رئالیسم» گذاشته است، مگر رئالیسم به معنی «واقعیت گرائی» نیست؟

آقای ع- ر، نوشته است کتاب «دو دست خدا» را خواندم. یک مطلب را مسکوت گذاشته اید: رسول خدا(ص) در حدیث «الْقَدَرِيَّةُ مَجُوسُ هَذِهِ الْأُمَّة» قدریّه را به مجوس تشبیه کرده است؛ چه تناسبی میان مجوس و قدریّه هست؟ و هیچ سخنی دربارۀ قاعدۀ معروف ارسطوئی که می گوید «الشیئ ما لم یجب لم یوجَد» نگفته اید در حالی که با موضوع کتاب رابطه تنگاتنگ دارد.

می خواستم بدانم اگر فلسفه ارسطوئی انتزاعی، ذهن گرائی و خیال گرائی است، چرا استاد شهید مطهری نام کتابش را «روش رئالیسم» گذاشته است؟ مگر رئالیسم غیر از واقعیت گرائی معنائی دارد؟

پاسخ: ابتدا چند نکته:

1- مجوسی یا زردشتی یک دین توحیدی بوده و پی روانش اهل کتاب هستند.

2- جاماسب در حوالی 3700 سال پیش آن را بنیان نهاده است.

3- جاماسب در میان کادوسیان در حوالی رود ارس (پیش از آمدن آریائیان) مبعوث شده است. (اصحاب الرّس).

4- آئین جاماسب به میترائیزم (خورشید پرستی) منجر گشت.

5- زردشت در حوالی 2600 سال پیش، برای اصلاح آن دین برخاسته و او پیامبر مؤسّس نیست.

این مسائل را در کتاب «انسان و چیستی زیبائی» و نیز در کتاب «جامعه شناسی کعبه» با دلیل های آن، شرح داده ام.

قدریّه: علاوه بر ظهور و افول میترائیزم در میان جاماسبیان (مجوس)، تحریف دیگری نیز در مبانی اساسی آن رخ داده است؛ در کتاب «دو دست خدا» معنی قَدَر و معنی قضا را خوانده اید: قدر عبارت است از آن نوع کار خدا که بر اساس قانون علت و معلول، انجام می یابد، و این جریان «خلق» و خلقت، نامیده می شود.

اما قضا عبارت است از نوع دوم کار خدا که بر اساس علت و معلول، انجام نمی یابد، بر اساس «کن فیکون» است که این نوع از کار خدا «ایجاد»، «انشاء» و قضا نامیده می شود.

هر دین الهی و همۀ کتاب های آسمانی از آن جمله مجوسی و زردشتی در اصل، به این دو نوع کار خدا تاکید داشته اند، اسلام و مسیحیت (حتی مسیحیت امروزی) به آن دو معتقد هستند.

زمانی یهودیانی به این باور رسیدند که کار خدا فقط به نوع اول یعنی کار «علت و معلول» منحصر است: جهان را مانند ساعت کوکی، کوک کرده و به سر خود رها کرده است: «قالَتِ الْيَهُودُ يَدُ اللَّهِ مَغْلُولَة» و خداوند هیچ دخالتی در آن ندارد و هیچ کاری نمی کند. مجوسیان در دورۀ آخر پیش از زردشت، یک سازمانی کامل از «نظام ایزدان» در ذهن شان پرورانیدند و کار خدا را به همان نظام و سازمان، منحصر کردند؛ هر بخش از ادارۀ جهان را به یک ایزد «فرشته» دادند که اهورمزدا همۀ جهان و کائنات را در اختیار آنان قرار داده و خودش کاری نمی کند. این از یک جانب.

از جانب دیگر: ایزدان نیز موظف هستند همۀ کارهای شان را بر اساس عناصر چهارگانه آب، آتش، خاک، باد، انجام دهند یعنی هر کاری، هر حادثه ای، هر روندی، در جریان آفرینش نمی تواند از اقتضاها و علّیتِ عناصر مذکور، خارج باشد. و این یعنی انحصار کار خدا در جریان علّت و معلول. و انکار نوع دوم کار خدا.

زردشتیان پس از اصلاحات زردشت نیز از نو برگشته به تحریف مذکور افتادند. به همین دلیل در آئین زردشتیان جائی برای معجزه و کار قضائی خداوند، نیست.

در میان ادیان، مجوسیان بیش از هر دینی دچار این تحریف شده اند که دو انحصار مذکور عامل آن است: انحصار ادارۀ جهان به اختیار ایزدان، و انحصار عناصر جهان به عنصرهای چهارگانه.

و به همین جهت پیامبر اسلام(ص) قدریّه را مجوس این امت نامیده است.

(بدیهی است این بحث شرح و تفصیل بیش تری می خواهد و چون شما کتاب های مذکور را مطالعه کرده اید بیش از این نیاز به تفصیل نیست)

در این مسئله، ارسطوئیان و نحله های متعدد دیگر، در این که «خدا جهان را به قانون علت و معلول سپرده است و خود کاری ندارد»، با مجوسیان همعقیده هستند حتی در جهان شناسی ارسطو جائی برای فرشتگان نیز نیست و قانون علت و معلول از ملک، فرشته و ایزد نیز بی نیاز است. و مکتب ارسطو پیش از اسلام و در زمان آمدن اسلام نیز بود، چرا رسول اکرم(ص)  قدریّه را به ارسطوئیان تشبیه نکرده به مجوسیان تشبیه کرده است؟

برای پاسخ این پرسش به عبارت «مجوس امّتی» توجه کنید؛ نمی فرماید: قدریه مجوس هستند. می فرماید: قدریّه مجوسان امت من هستند. یعنی در عین قدریّه بودن در زمرۀ امت من هستند؛ انحراف قدریۀ مسلمان را به انحراف در یک دین رسمی تشبیه کرده نه به انحراف یک مکتب غیر دینی مثل ارسطوئیسم، اگر چنین می کرد معتزله غیر مسلمان و خارج اسلام می شدند.

این بود تناسب میان مجوس و قدریّه.

توجه به چند نکته لازم است:1- اسلام عناصر جهان را به چهار عنصر و یا به آب و آتش، خاک و باد، منحصر نکرده و چنین چیزی در قرآن و در حدیث صحیح، نیامده است. متاسفانه در فرهنگ و زبان مسلمانان رواج یافته است.

انحصار عناصر به چهار عنصر از باورهای زردشتیان است، فردوسی که شاه نامه را مطابق بینش ایرانیان باستان، سروده در آغاز آن می گوید:

از آغاز باید که دانی درست



سرمایۀ گوهران از نخست

که یزدان ز ناچیز، چیز آفرید



بدان تا توانائی آمد پدید

از او مایۀ گوهر آمد چهار



بر آورد  بی رنج و بی روزگار

یکی آتشی بر شده تابناک



میان باد و آب از بر تیره خاک

مرادش از گوهر، عنصر است.

فردوسی همین عناصر چهارگانه را نیز بر آمده از «توانائی»- نیرو= انرژی- می داند. گرچه در جای خود سخنی قابل تمجید است اما هنوز روشن نشده آن چه در آغاز پیدایش جهان ایجاد شده انرژی بوده یا مادّه؟-؟ آن چه در حدیث های ما آمده (همان طور که در «تبیین جهان و انسان» بخش اول، توضیح داده ام) سخن از یک «چیز کوچک مادّی» شروع می شود نه از نیرو یا انرژي و یا قوّه.

نکتۀ قابل تمجید دیگر: می گوید: «بر آورد بی رنج و بی روزگار» همان طور که در پاسخ پرسش چهارم گذشت این سخن فردوسی معنی همان حدیث را دارد که «خلق... بلا تعب و نصب».

و چهارمین نکته عبارتِ «بی روزگار» است یعنی: زمان نیز وجود نداشت با پیدایش اولیۀ جهان، زمان نیز پیدایش یافت.

آیا افرادی مثل عطار نیشابوری، مولوی، محی الدین و... قابل مقایسه با فردوسی هستند؟ اساساً توان درک چنین نکاتی را داشته اند؟

در این جا به چند موضوع توجه کنید:

1- ملاصدرا در کتاب اسفار بیت زیر را از فردوسی آورده:

جهان را بلندی و پستی توئی



ندانم چه ای هر چه هستی توئی

و می گوید فردوسی هم به وحدت وجود معتقد است. و از «که یزدان ز ناچیز، چیز آفرید» که نصّ است بر این که آن پدیده اولیۀ جهان از ناچیز آفریده شد نه از وجود خود خدا، رندانه چشم پوشی می کند، و او از این گونه رندی ها بسیار دارد.

البته آن پدیده اولیه از «ناچیز» به معنی «عدم» آفریده نشده زیرا عدم، عدم است و چیزی از آن آفریده نمی شود، مراد- همان طور که در یکی دو حدیث نیز لفظ «عدم» آمده- این است که جهان از چیزی که قبلاً وجود داشته، آفریده نشده بل «ایجاد» شده است.

پس از ورود اسلام به ایران، گروهی از زردشتیان در صدد مقابله و مبارزه با اسلام بودند و چون نمی توانستند مبارزه مسلحانه کنند، به اصطلاح معجونی از بودائیات، مجوسیات و اسلام درست کردند و نام آن را «تصوف» گذاشتند. این کار دو خواست آنان را برآورده می کرد: اولاً: ظاهراً مخالف اسلام شناخته نمی شدند تا محکوم به مجازات یا محدودیت هائی باشند.

ثانیاً: با نفوذ دادن بودائیات و مجوسیات به اسلام، اسلام را فرسوده می کردند.

سعید نفیسی در یکی از آثارش این موضوع را به خوبی بیان کرده است.

2- فرشتگان و نیز نظام میان فرشتگان، در هر دین الهی، هست. اما باید توجه کرد که ادارۀ جهان منحصر به کار فرشتگان نیست. و همچنین: کار خدا منحصر به قانون علت و معلول نیست.

3- صدرائیان، جهانِ کائنات را به بخش های متعدد تقسیم کرده و هر کدام را «عالَم» نامیده اند: عالم ملکوت (عالم فرشتگان)، عالَم ناسوت (عالم خاک) و... در اسلام چنین عالَم هائی نام برده نشده اند یعنی این گونه اصطلاح ها در اسلام وجود ندارند که فرشتگان یک منطقه جغرافی مخصوص به خود داشته باشند که در آن بالا بالاها باشد، فرشتگان در همه جای کائنات هستند: در آسمان، در روی زمین، در همه جای جهان هستی، بر هر چیزی حتی برای هر ذرّه ای ملکی موکل است، و... .

درست است: همان طور که در «تبیین جهان و انسان» به شرح رفته، کائنات در نظر اسلام نیز یک جغرافی بندی دارد: هستۀ مرکزی جهان (یعنی مجموعۀ ملیاردها باز هم ملیاردها کهکشان) محتوای آسمان اول نامیده
می شود. خود آسمان اول بخش دوم است و همچنین تا آسمان هفتم.

هر کدام از این بخش ها به ترتیب تکامل یافته تر از دیگری است: آسمان اول تکامل یافته تر از هستۀ مرکزی، آسمان دوم تکامل یافته تر از آسمان اول، همچنین تا آسمان هفتم.

فرشتگان هر بخش نیز مطابق خود آن بخش، تکامل یافته است، ملائکۀ آسمان هفتم تکامل یافته ترین فرشته هستند.

اما معنی این سخن چنین نیست که آسمان ها فقط جای گاه فرشتگان است. در کتاب «تبیین جهان و انسان» بیان شده که هر آسمان کره ای است بس بزرگتر از هستۀ مرکزی و روی هر آسمان یک بهشت است. بهشت و همه چیز بهشت «جسم» است، «مادی» است و معاد جسمانی است. در بهشت همه چیز هست لیکن مطابق همان آسمان، تکامل یافته تر، بسیط تر.

امید وارم توقع نداشته باشید مسائل آن کتاب را از نو در این جا تکرار کنم.

اما قاعدۀ ارسطوئی «الشّیئ ما لم یجب لم یوجد»:

ابتدا معنی این قاعده: در اصطلاح ارسطوئی به خداوند، می گویند «واجب الوجود»، یعنی عدمش ممتنع و محال است. و به اشیاء دیگر می گویند «ممکن الوجود»، یعنی نسبتش به وجود و عدم مساوی است اگر علّت تامّه داشته باشد به وجود می آید و اگر نداشته باشد به وجود نمی آید. و اضافه می کنند: وقتی که علّت تامّه تحقق یافت، معلول آن واجب می شود؛ یعنی دیگر محال است که معلول به وجود نیاید.

مثال: آتش علت تامۀ بالقوّه است برای سوزانیدن، وقتی که انگشت را به آن بچسبانی، آن علت تامه بالقوّه، علت تامّۀ بالفعل می شود و دست شما را می سوزاند و محال است که نسوزاند، «سوزاندن» یک رخدادِ «واجب» می شود، درست مانند واجب بودن وجود خدا.

این سخن شاید در ظاهر اشکالی نداشته باشد لیکن در واقع به شدت دچار نادرستی است:

1- در این صورت گرچه در تقسیم اولیه، وجود خدا واجب و وجود دیگر اشیاء «ممکن» نامیده می شوند، اما ممکنات نیز در صورت تحقق علت تامه، پیدایش شان واجب می شود واجبی که مانند وجود خدا، عدمش ممتنع و محال می شود.

در این صورت جائی برای کار از نوع دوم خدا که «قضا» نامیده می شود نمی ماند. مثلاً یک ارسطوئی واقعی نمی تواند پیام آیۀ «يا نارُ كُوني‏ بَرْداً وَ سَلاماً عَلى‏ إِبْراهيم» را بپذیرد، یا شکافته شدن دریا برای موسی(ع)، یا زنده شدن چهار مرغ که گوشت و استخوان شان را حضرت ابراهیم کوبیده بود، و یا دیگر حوادث که در قرآن و احادیث صحیح آمده اند.

آن استاد ارسطوئی در حوزه، هم می خواهد ارسطوئی باشد و هم می خواهد کارهای قضائی خدا و معجزاتی از قبیل بالا را بپذیرد که در واقع مصداق گول زدن خود است؛ می گوید: در ماجرای آتش نمرود که حضرت ابراهیم(ع) را نسوزانید، باز جریان علّت و معلول وجود دارد لیکن علّت تامۀ دیگری در آتش پدید می شود و جریان پدید آمدن این علت دوم خیلی سریع است (و روشن فکری کرده) می گوید: همان طور که می توانیم یک حلقه فیلم را به سرعت حرکت دهیم در آن آتش نیز جریان علّت ها به سرعت جاری شده و تحقق یافته است.

گوئی قدرت خدا بر حفظ ابراهیم از سوزانیدن، به قدرت علت تامه نمی رسد.

از نظر اسلام، هر علت تامّه نیز مخلوق خدا است و در چنگ قدرت خدا.

این استاد ارسطوئی نمی داند که مطابق مبانی ارسطوئی، دو نوع جریان علّت و معلول نداریم که یکی جریان کند و دیگری تند باشد، یکی بطیئ و دیگری سریع، باشد. از نظر ارسطو و ارسطوئیان فهمیده، فقط یک نوع جریان علت و معلول وجود دارد. جهان یک طبیعت دارد نه دو طبیعت، یک روند علت و معلول دارد نه دو روند.

می خواهد بگوید: چون در آن ماجرا خدا خواست، یک جریان دیگر به راه افتاد. چرا نمی گوید: چون خدا خواست، جریان علت و معلول از کار متوقف شد. (!؟!) برای این که او مطابق مبانی ارسطوئی با دو «واجب الوجود» رو به رو است: خدای واجب الوجود، و معلول واجب الوجود که علت تامّه اش محقق شده؛ همان طور که خدا را واجب می داند پیدایش آن معلول را نیز واجب می داند.

در این جا می رسیم به پاسخ دیگر شما: ارسطوئیان امروزی قدرّیۀ امروز هستند. و در هستی شناسی آنان جائی برای «قضاء» نیست. باز یاد آور می شوم: این مطلب وقتی کامل می شود که محتوای کتاب «دو دست خدا» را در نظر داشته باشید.

آخرین پرسش شما: اگر بینش ارسطوئی که فلسفه اش نامیده اند، انتزاعیات، ذهنیات و خیال گرائی است چرا مرحوم استاد بزرگوار شهید مطهری نام کتابش را «روش رئالیسم» گذاشته است؟

جواب: متن آن کتاب، ارسطوئی است، لیکن بیش تر مطالبی را به بحث گذاشته که مشترک میان همه اندیشمندان است و ویژه ارسطوئیان نیست. مطهری(ره) نیز با آوردن پی نویس ها، محتوای متن را به واقع گرائی سوق می دهد. در کتاب «نقد مبانی حکمت متعالیه» به این ویژگی مرحوم مطهری اشاره کرده ام و تا حدودی توضیح هم داده ام.

از جانب دیگر: کتاب مذکور در پاسخ به مارکسیست های ماتریالیست، نوشته شده که غیر از مادّه چیزی را نمی بینند؛ طرح یک سری بحث هائی که نشان می دهد «واقعیت» منحصر به ماده نیست، مفید بود و مفید افتاد.

علت اساسی نام گذاری آن کتاب با «روش رئالیسم» وقتی روشن می شود که سرگذشت تاریخی اصطلاح رئالیسم را از نظر بگذرانیم و چون این اصطلاح یک اصطلاح غربی است سرگذشت آن نیز از غرب شروع می شود:

سوفسطائیان، پیش از سقراط و همزمان با او، معتقد بودند که جهان و کائنات، واقعیت نداشته و خیالی بیش نیستند، در مقابل آنان سقراط با دیالوگ ویژۀ خودش، استدلال می کرد که جهانِ کائنات واقعیت دارند و خیال نیستند. همان طور شاگرد او یعنی افلاطون و سپس ارسطو.

بنابر این افلاطون که امروز سرآمد ایده آلیست ها شناخته می شود در مقایسه با سوفسطائیان، رئالیست است. و همین طور ارسطو.

افلاطون معتقد است جهان واقعیت دارد. سپس در تبیین و شناسائی جهان به تنظیم مُثُل و «ربّ النوع» ها و «ارباب انواع» می پردازد و یک سازمان از «ربّ» ها می سازد و بالاخره می رسد به خدا که «ربّ الارباب» است. سازمانی که فاقد کوچک ترین دلیل است و سرایشی خیال انگیز است.

ارسطو نیز به واقعیت جهان معتقد است یعنی سوفسطائی نیست. او نیز همان جهان واقعیت دار را به نظر خودش از بالا شروع می کند؛ خدا را «مصدرِ» همۀ موجودات معرفی می کند. بدون کوچک ترین دلیل بر مصدر بودن خدا- مصدر بودن که لازم گرفته تجزیه و ترکیب خدا را، آن گاه عقل های ده گانه را فرض می کند باز هم بدون کوچک ترین دلیل. سپس نه(9) عقل از آن عقول عشره را به افلاک نه (9) گانۀ خیالی خودش تطبیق
می کند بدون کوچک ترین دلیل (که به نام بی چاره بطلمیوس تمام شده و هیئت ارسطوئی، هیئت بطلمیوسی نامیده شده).

ارسطو این فرضیه های متعدد و پشت سر هم را روی نوار منطق ارسطوئی چیده و به نظر خودش یک فلسفه داده است. در حالی که علاوه بر خیالی بودن اصول اولیه اش که بیان شد، منطق ارسطوئی منطق «مفاهیم شناسی» منطق «ذهن شناسی» است نه منطق «واقعیت شناسی»، و آن چه او فلسفه نامیده اگر از حوزۀ ذهن شناسی و مفاهیم شناسی خارج نمی شد، می توانست «دانش ذهن شناسی» نامیده شود اما او خودش کارش را خراب کرد و نام آن را فلسفه گذاشت و به حوزۀ وسیع «هستی شناسی» وارد شد و همۀ واقعیات را به انتزاعیات تبدیل کرد. صدرائیان ما نیز روی انتزاعات او انتزاعات پر شماری را انباشتند.

پس کتاب مرحوم شهید مطهری (قدس سره) رئالیسم است در مقایسه با سوفیسم و نسبی است، نه رئالیسم به معنی واقعیت گرائی بدون قید.

 

                      به درود

 

 

 

14/1/1388 شمسی

7/4/1430 قمری

مرتضی رضوی