يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶

Array


پاسخ به پرسش: عرفان اهل بیت(ع) و عرفان صدرائیان

پوزش: سایت بینش نو، از پاسخ به پرسش های گوناگون معذور است زیرا فاقد آن امکانات است که از عهده کار گسترده برآید. و: العذر عندکرام النّاس مقبولٌ.

تنها به پرسش هائی جواب می دهد که اولاً در ارتباط با محتوای کتاب ها و مقالاتی باشد که در سایت هستند و از آن میان نیز از پرسش هائی که در متن کتاب ها یا مقالات به شرح رفته اند (به دلیل پرهیز از تکرار) خود داری می شود مگر در ضمن یک سؤال، موضوع نو و سوژۀ جدیدی باشد.

عرفان اهل بیت(ع) و عرفان صدرائیان:

1- در معارف اهل بیت(ع) رابطه خدا و مخلوق چگونه است؟

2- اساساً اصطلاح «معارف» از کجا در آمده؟

3- وجود مخلوقات در عرض وجود خدا هستند؟ اگر رابطۀ دیگری برقرار است چیست؟

آقای واحدی پرسیده اند:

در فلسفه می گویند که خداوند علّت است و مخلوقات معلول خدا هستند و وجود مخلوقات قائم به علت شان [وجود خدا] است، می خواستم بدانم در معارف اهل بیت(ع) رابطۀ خالق و مخلوق چگونه توضیح داده شده است؟ مخلوقات در معارف اهل بیت(ع) قائم به وجود خدا هستند یا وجودشان در عرض وجود خدا است یا رابطۀ دیگری بر قرار است؟

پاسخ: 1- پیش از هر چیز لازم است بدانید: اصطلاح «معارف»- توجه کنید این کلمه به عنوان یک اصطلاح- از اصطلاحات مکتب اهل بیت(ع) نیست از ساخته و پرداخته های صوفیان صدرائی است. در ادبیات اهل بیت(ع) اصطلاح «علوم اهل بیت»- علومنا- آمده است. اصطلاح معارف را ساختند زیرا «علم» یک چیز چهار چوبه دار است و نمی توانستند در چهار چوبه علم و قواعد و اصول علمی مانورهای مورد نظر خودشان را عملی کنند، هر سخن نادرست و هر باور غلط را توجیه کنند.

این خود یک پرسش بزرگ است: چرا این همه کلمۀ معارف را ورد زبان کرده اند؟ و بر هر اندیشمند عاقل لازم است که کمی درباره این پرسش بیندیشد.

2- می گوئید: «در فلسفه می گویند». این عبارت مطلق شما نادرست است باید بگوئید «در فلسفه ارسطوئی می گویند». زیرا در دنیا و تاریخ اندیشه، فلسفه به فلسفه ارسطوئی یا افلاطونی و یا مخلوطی از آن دو، منحصر نیست فلسفه های دیگری نیز هستند به ویژه امروز که انبان جامعه پر است از فلسفه های مختلف.

این نوع اطلاق گوئی و «تعبیر مطلق از فلسفه» یکی از گرفتاری های بزرگ ما شده است؛ خود جناب عالی به سخن خودتان توجه کنید: شما که فلسفه را با مکتب اهل بیت(ع) در تقابل می گذارید؛ یعنی هر چیزی که فلسفه باشد مکتب اهل بیت(ع) نیست و مکتب اهل بیت(ع) فلسفه نیست.

آن چه در تقابل با فلسفه است، سفسطه است. مکتب اهل بیت(ع) فلسفی ترین فلسفه است. فلسفه یعنی یک اندیشه منسجم با قاعده و قانون که در صدد شناخت حقیقت و واقعیت است و در مقام تبیین حقایق و واقعیات است. آیا مکتب قرآن و اهل بیت(ع) سفسطه است یا فلسفه؟-؟

متاسفانه ارسطوئیان و صدرائیان این تقابل میان مکتب ما و فلسفه را ایجاد کرده و رواج داده اند. زیرا آنان اساساً مکتب را یک چیز مستدل علمی نمی دانند اسلام را دقیقاً مثل مسیحیت تلقی می کنند که فاقد هر نوع تبیین است، به حدّی این تخیل در جامعه ریشه دوانیده حتی کم نیستند پی روان مکتب که چنین می اندیشند. و حتی برخی از آنان که در رد ارسطوئیات کتاب می نویسند فلسفه به هر معنی را رد می کنند که اگر ساکت شوند و چیزی ننویسند بهتر و مفید تر به حال مکتب است.

3- جناب عالی که با سایت «بینش نو» سروکار دارید باید توجه می کردید که مسئله «چیستی رابطه خدا با خلق» را در نوشته های متعدد شرح داده ام از آنان که لطف می کنند و به سایت مزبور مراجعه می کنند توقع دارم که من را به تکرار آن مطالب وادار نکنند.

رابطه خدا با جهان و پدیده های جهان،رابطۀ علت و معلول نیست خداوند نه علت است و نه معلول، او خالق و ایجاد کننده قانون علت و معلول و خالق هر علت و معلول، است.

خود ارسطوئیان معتقد هستند که میان علت و معلول باید «سنخیت» باشد.

بنابر این کسی که خدا را علّت یا «علة العلل» بداند در همین گام اول خدا و خلق را همسنخ دانسته است. در حقیقت چنین کسی به وجود خدا باور ندارد. اگر کمی بیندیشید می بینید که میان این باور با عقاید مارکسیسم، دهریّون، مَلاحده و طبیعت پرستان و منکرین وجود خدا هیچ فرقی نیست حتی کوچک ترین فرق. در کتاب «انسان و چیستی زیبائی» در سایت بینش نو، توضیح داده ام که مارکس و ملاصدرا حتی در پیدایش حیات و روح نیز همعقیده اند.

رابطۀ خدا با خلق در چند مرحله باید بررسی شود: اول: ایجاد جهان در آغاز: در این مرحله خداوند آن پدیدۀ اولیه را «ایجاد» کرده است، انشاء کرده است. آن را نه از چیز دیگر و نه از عدم و نه از وجود مقدس خودش خلق نکرده است. و یک رابطۀ «موجِد و موجَد»، رابطۀ «مُنشئ و مُنشَأ» است.

در مرحله دوم: به محض ایجاد آن پدیده اولیه، قانون علّت و معلول را نیز ایجاد کرده و بر آن حاکم کرده است. یعنی رابطۀ خدا با قانون علت و معلول نیز یک رابطۀ موجِد و موجَد، منشئ و مُنشأ است.

دو تبصره: تبصرۀ اول: خداوند همیشه و همین امروز هم ایجاد می کند: مطابق هستی شناسی و کیهان شناسی مکتب اهل بیت(ع)، قانون گسترش جهان در اثر ایجاد مداوم در مرکز جهان، پیش می رود و کار می کند. جهان به وسیله ایجاد می خورد و بزرگ می شود. این مطلب را در کتاب «تبیین جهان و انسان» به قدر کافی شرح داده ام و نیز کمبود فکری دانشمندان غرب در این مسئله را نیز توضیح داده ام.

تبصرۀ دوم: قانون علت و معلول نیز به سر خود رها نشده. یعنی چنین نیست که خداوند جهان را مانند یک ساعت کوکی کوک کرده و به سر خود رها کرده که فقط با قانون علت و معلول کار کند. در کتاب «دو دست خدا» بیان کرده ام که خداوند دو نوع کار دارد: قضا و قدر. جریان قدر و قدرها یعنی جریان قانون علت و معلول. اما همیشه قضاها تنیده بر قدرها توأماً جهان را اداره می کنند خدای اسلام فعّال، همیشه کارگر، مدیر و مدبّر است البته کار او تدبیر و مدیریتش نه انرژی می برد و نه وقت او را می گیرد خداوند منزّه است و خالق انرژی ها و خالق وقت و زمان است.

اما در نظر ارسطوئیان (و نیز صوفیان و در نظر صدرائیان که میان یونانیات و بودائیات را جمع کرده و این کارشان را «عرفان» نامیده و باورهای خود را «معارف اسلام» نام نهاده اند) خداوند علت است و جهان معلول او. در نتیجه چاره ای ندارند مگر معتقد باشند و شده اند که:

الف: خدای شان با مخلوقات همسنخ است.

ب: خدای شان عین مخلوقات است؛

ج: خدای شان بی کاره و به قول قرآن: خدای دست بسته باشد. و به قول ارنست رنان و ویل دورانت: خدای بی کاره است.

و: ........

همۀ این مسائل را در نوشته هائی که در سایت بینش نو هستند به طور مشروح آورده ام.

جهان (و پدیده های جهان) قائم به وجود خدا نیست، قائم به خواست، اراده، قضا و قَدَر خدا، است. اما در نظر صدرائیان (نعوذ بالله) جهان و مخلوقات سوار بر وجود مقدس خدا، هستند و وجود خداوند در آن ها جریان و سریان دارد، جریان و سریان که معنائی غیر از «تغییر» و «حرکت» ندارد. اما در مکتب اهل بیت(ع) خداوند از تغییر و حرکت، منزّه است.

جناب آقای واحدی: در متن پرسش شما نکتۀ تازه ای هست که تا کنون دربارۀ آن به طور ویژه بحث نکرده ام و به خاطر همین نکته به پرسش شما پاسخ می دهم وگرنه؛ مطالب بالا به نوعی تکراری بود.

گفته اید: آیا وجود مخلوقات در عرض وجود خداوند است؟

صدرائیان می گویند: توحید شما خالص نیست زیرا شما در کنار وجود خدا به وجود و وجودهائی به نام مخلوقات معتقد هستید. و در عرض وجود خدا وجودهای دیگری را قرار می دهید. هیچ چیزی غیر از خدا وجود ندارد هر چه هست خداست. پس همۀ موجودات را رسماً موهوم و خیال می پندارند و زمزمۀ رسمی و عملی شان است که:   

کلّما فی الکون وهمٌ او خیال



او عکوسٌ فی المرایا او ظلال

پاسخ: 1- به این آقایان باید گفت: بنابر این شما و وجودتان «وهم» و خیال است و سخن و باورهای کسی که خودش واهی و موهوم است، نیز واهی و موهوم است.

2- لازم است دربارۀ اصطلاح «در عرض هم بودن» درنگ کنیم: در عرض هم بودن یعنی در کنار هم بودن. و در طول هم بودن یعنی در راستای همدیگر بودن.

شاید گفته شود: چه فرقی است میان در کنار هم بودن و در راستای هم بودن؟

جواب: اگر حضور چیزی را نسبت به چیز دیگر با عطف توجه به «زمان» در نظر بگیرید آن دو یا همزمان با همدیگر هستند یا یکی در ترتیب زمانی به دنبال دیگری قرار دارد؛ در صورت اول می گویند: این دو چیز در عرض هم هستند، مانند (مثلاً) دو فرد انسان در یک لحظه به دنیا آمده باشند. یا دو درخت یا دو کره، دو منظومه و...

و در صورت دوم می گویند: این دو چیز در طول هم هستند. مانند (مثلاً) پسر، پدر، پدر بزرگ که از نظر زمان پیدایش شان در طول هم هستند. و اگر حضور چیزی را نسبت به چیز دیگر با عطف توجه به «مکان» در نظر بگیرید آن دو یا در عرض هم هستند و یا در طول همدیگرند. و در این مقال باید علاوه بر این که مکان را در نظر بگیرید، همراه با آن «جهت معین» ی را نیز در نظر بگیرید تا عرض یا طول با معیار آن جهت مشخص شود.

بنابر این؛ وقتی «عرض» یا «طول» مصداق پیدا می کند که آن دو چیز، زمانمند و مکانمند باشند و اگر آن دو یا یکی از آن دو زمانمند و مکانمند نباشد محال است که در عرض هم باشند یا در طول هم باشند.

خداوند متعال منزّه از زمان و مکان است؛ زمان و مکان پدیده اند، مخلوق هستند، وقتی که می گوئید «مخلوقات» شامل زمان و مکان هم هست.

صدرائیان ابتدا خدا را زمانمند و مکانمند می کنند سپس می گویند شما در عرض خدا به وجودهای دیگر معتقد هستید.

همان طور که یکی از آنان هم در درسش گفت و هم در کتابش نوشت: در ذرّه ذرّۀ کائنات وجود خدا هست پس مجالی برای موجود دیگر نمی ماند.

دقیقاً اول خدا را مکانمند می کند به طوری که مکانی برای مخلوقات دیگر نمی ماند حتی مکانی برای خود مکان. توجه ندارد که خداوند در همه جا هست امّا هیچ جائی را نیز اشغال نمی کند. و اگر مکانمند باشد می شود «جسم»، جسم نیز مرکب و مخلوق است.

به درود

                                                                   مرتضی رضوی

14/1/1388 شمسی

                                                                   7/4/1430 قمری