چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => انسـان و چیستی زیبایی => ويل دورانت و زيبايي



 ويل دورانت و زيبايي

سبك شناسي:

سخن گفتن با ويل دورانت و از ويل دورانت، از جهتي سخت دشوار است كه ايجاب مي‌كند سر صحبت با او را با شناسايي سبك ويژه او، باز كنيم:

دورانت فصل سيزدهم كتاب «لذات فلسفه» را با عنوان «زيبايي چيست»، به اين موضوع اختصاص داده است و آن را در 6 محور بحث كرده است: معني زيبايي در ميان فلاسفه، حس زيبايي در حيوانات. زيبايي نخستين: اشخاص. دومين زيبايي: طبيعت. سومين زيبايي: هنر. و در آخر: زيبايي آفاقي.

در اين ميان جان نظريه او در مبحث «حس زيبايي در حيوانات» است. به نظر او حيوان نيز زيبا خواه است و زيبايي را درك مي‌كند و همه زيبايي خواهي‌ها به غريزه جنسي بر مي‌گردد. براي دفاع از اين نظريه ابتدا به سراغ فلاسفه مي‌رود تا پاسخي به آنان داده و راه خود را باز كند. او به ويژه از سخن كانت خوشش نمي‌آيد كه گفته است: «نفع و سود در زيبايي شيء زيبا دخالت ندارد». زيرا روشن است كه غريزه فارغ از نفع و سود، كار نمي‌كند.

دورانت در اولين سطر به سراغ فيلسوف محبوب خود، آناتول فرانس رفته و سخن او را مي‌آورد كه گفته است: «به عقيده‌ي من ما هرگز به درستي نخواهيم دانست كه چرا يك شيء زيباست». اما ويل عقيده دارد زيبايي نيز مانند ديگر امور واقعي در زيست بشري، هم قابل درك است و هم قابل شناخت علمي، ابتدا نظر آناتول فرانس را با بيان دوستانه و صميمي كنار مي‌گذارد، مي‌گويد: «حكم اين هنرمند و دانشمند بزرگ، اندرزگونه است براي روي گردان ساختن ما از مساله‌اي كه در اين جا طرح كرده‌ايم. ولي اگر باز هم در اين جا اين مساله را دنبال مي‌كنيم با در نظر گرفتن اين نكته است كه در فلسفه «مطلق» زياد است و يقين كم».

براي ويل عبور از نظريه‌ها و حتي مثلاً امر و نهي‌هاي همه‌ي دانشمندان، آسان است غير از آناتول فرانس، كه بس برايش محبوب است و نبايد دل او شكسته شود. دورانت نيچه را متهم مي‌كند كه در اثر معاشرت دائمي با زنان دچار خصلت «مرد ستايي» شده و به دنبال «سوپرمن» است. زيرا به قول خود نيچه زنان هنري ندارند مگر بنشينند و از مردان سخن بگويند. اما خودش چنان شخصيت و سيماي ويژه‌اي از آناتول تصوير مي‌كند كه سمبل دلخواه زنان است. هيچ زني نسبت به چنين مردي، بي‌تفاوت نمي‌شود.

در اين جا نيز او را بر آن همه فلاسفه پيش از او مقدم، داشته و مستقيماً به سراغ او مي‌رود تا ابتدا مخالفتي كه با اين محبوب خواهد داشت را به نوعي دلپذير توجيه نمايد. شايد جنبه‌ي ناخودآگاه قضيه در اين رفتار او قوي‌تر باشد، براي تحصيل آسايش دروني خود.

در اين جا سخن از ابرمرد قلم و پدر بيان يعني ويل دورانت است كه قلم در دست او كار يد بيضاي كليم را مي‌كند. شيوايي، دلفريبي، نفوذ در مخاطب، سه نيروي سحر آميزاند كه آفرينش به قلم او داده است. كلمات در پيش قلمش سجده مي‌كنند با اشاره اين هنرمند خلاق، رديف مي‌شوند جان مي‌گيرند. او عيسايي است كه هر طور به خواهد به جملات جان مي‌دهد همه واقعيت تاريخي را آن طور كه مي‌خواهد در جهت مورد نظر خود مانند رودخانه زيبا به راه مي‌اندازد. پيامبر عشق است، «غريزه جنسي» فرويد، را در مركز تبيين‌هاي خود قرار داده علاوه بر همه رفتارهاي فردي انساني، پديده‌هاي اجتماعي را نيز مولود آن مي‌داند. تنها گاهي اقتصاد و دين را با عشق در تعارض مي‌بيند.

اين كه گفته‌اند «در دوره‌ي توصيفگران، مي‌رفت ژنو جايگزين واتيكان و تاريخ تمدن دورانت جايگزين دو كتاب عهد عتيق و جديد شود» اگر كاملاً به حق نباشد خالي از حقيقت هم نيست.

علم و جريان دانش به زحمت توانست خود را از سيطره‌ي قلم اين نابغه‌ي بزرگ كه تكليف همه چيز را روشن كرده بود، رها كند. وگرنه، كار علمي براي هر دانش پژوه، تمام شده بود. نه پرسشي باقي مانده بود و نه مجهولي، و نه نيازي به تحقيق و انديشه. همه چيز را دورانت نازنين حل كرده بود.

او در اين عبارت، ابتدا آناتول فرانس را هنرمند و دانشمند بزرگ، كه بار معني هر دو غير از بار معني «فيلسوف» است، معرفي مي‌كند. بلافاصله با عبارت لطيف و صميمانه، نظر علمي او را «اندرز» مي‌داند كه براي باز داشتن از «شناخت زيبايي» ابراز شده است. سپس اين اندرز باز دارنده از علم، را به جنبه‌ي فلسفي او ربط مي‌دهد نه به جنبه‌ي هنري يا علمي او.

اين كه مي‌گويد «در فلسفه، مطلق زياد و يقين كم است»، واقعيتي است كه در سير تاريخي فلسفه مشاهده مي‌كنيم. اما خود او آناتول را هنرمند دانشمند نيز مي‌داند، پس مي‌توان سخنش را يك نظر علمي دانست نه فلسفي. در صورت فلسفي بودن نيز نمي‌توان همه نظريه‌هاي فلسفي را به گناه فلسفي بودن، بدون هر گونه دليل محكوم كرد.[1] به نظر دورانت فلسفه تنها براي فلسفه خوب است، لازم است در ميان انديشه‌هاي بشري انديشه‌اي هم به نام فلسفه باشد، نه براي «شناخت وجود» و نه براي تبيين هستي. اطلاق گرايي كه در حقيقت، جان هر فلسفه است موجب ايده‌گرايي و دوري از يقين‌هاي رئاليستي، است. انديشه به هر ميزان از اطلاق گرايي فاصله بگيرد به همان ميزان به واقعيت‌ها نزديك مي‌شود. نتيجه اين سخن، تحسين نسبيت گرايي است. اما خود او نسبيت را كمتر به زبان و قلم مي‌آورد. در حالي كه پايه و اساس بينش و روش او نسبيت است (يعني او عالم است نه فيلسوف) ليكن به نوعي از آن پرهيز دارد. عامل اين پرهيز، اطلاق گرايي خود اوست. او اطلاق گرايي فيلسوفان را نمي‌پسندد ليكن خودش در جريان بحثي (به ويژه در تاريخ تمدن) در مورد اصول خود ـ به ويژه اصل «اصالت شهوت» و اصل «انسان حيوان است» ـ بيش از هر فيلسوف دچار اطلاق گرايي است. حتي درباره شاهان، پيامبران، پديده‌هاي اجتماعي اعصار مختلف، همه جا «ارسال مسلّم» مي‌كند.

روش ويل دورانت روش «توصيفي» است نه روش استدلالي. در عين حال با سحر قلم شيوايش، آراي شخصي خود را بيش از هر روش استدلالي، در ذهن مخاطب مي‌كارد، گويي يافته‌هاي او اموري هستند كه همگان به آن‌ها رسيده‌اند، و به هيچ وجه خدشه‌پذير نيستند.

سبك او در «مبادي» و «نتايج» دقيقاً هم قطعيت انبياء را دارد و هم اطلاق گرايي فلاسفه را. در فاصله مبادي و نتايج نيز ره‌آوردهاي توصيفگريِ بوم نگاري را، ادلّه قطعي فرض مي‌كند. اين ويژگي در ميان ويژگي‌هاي سبك او، بس مهم و قابل انديشه و دقت است.

در كتابي كه نامش «لذات فلسفه» است وقتي كه نوبت به لذيذترين موضوع، يعني «زيبايي» مي‌رسد، فلسفه را محكوم كرده به كناري پرتاب مي‌كند. اگر فلسفه در اين عرصه ناكارآمد است و يا نمي‌توان بهره‌ي لازم را از فلسفه برد، پس بايد اصل مساله را در اين كتاب مطرح نمي‌كرد. زيرا با موضوع كتاب در تناقض است.

اطلاعات گسترده و وسعت ديد او، و نيز تحمل زحمات تحقيق كتابخانه‌اي، و بررسي‌هاي عيني از جمله سفرهاي عملي او، زمينه و بستر حركت نبوغ او را در سبكي كه دارد، فراهم كرده و از ديگران ممتاز كرده است. او را در قيافه ناظم دبستان مي‌بينيم كه فلاسفه را در صف اول و علما را در صف دوم و توصيفگران زيست شناسي و بوم نگاري را در صف سوم، قرار داده همه اين كودكان را ماهرانه به كلاس مورد نظر خود، مي‌راند.

وقتي كه اين كودكان مؤدّب در جاي خود نشستند، ناظم، معلم مي‌شود پاي تخته مي‌ايستد توقع دارد همگي با ادب و در سكوت محض به سخنان او گوش دهند. زيرا كه او «يقين» آورده است.

اما امروز موضوع درس كلاس، «زيبايي» است آن افراد كه در محوطه مانده‌اند و به دليل نافرماني اجازه ورود نيافته‌اند، و از پنجره كلاس ديده مي‌شوند، انبياء هستند. و آن گروه ديگر كه در آن گوشه با فاصله‌اي از انبياء مي‌پلكند، فلاسفه هستند كه به دليل اطلاق گرايي‌شان، اذن دخول نيافته‌اند و فقط پشت سرشان حرف زده مي‌شود.

ظاهراً سرپيچي از اندرز فرانس برايش كمي دشوار است. مي‌گويد: «اگر [با وجود اندرز فرانس] باز هم در اين جا اين مساله را دنبال مي‌كنيم با در نظر گرفتن اين نكته است كه در فلسفه مطلق زياد و يقين كم است.»

دورانت در سبك ويژه خود به راحتي اما به طور ناپيدا مرتكب تناقض مي‌شود. در اين جا نيز با فاصله‌اي از عبارت بالا، مي‌گويد:

«جاي شگفتي است كه اين مساله براي خود در فلسفه و روان شناسي جاي وسيعي باز نكرده است... انسان از زمان‌ها و مكان‌هاي مختلف از نوعي زيبايي برانگيخته مي‌شد و عمر خود را در جستن آن به كار مي‌برد. تنها فلاسفه جوياي حقيقت زيبايي و راز قدرت آن هستند.»

بايد گفت چرا شگفت؟ بل‌كه جاي خوشبختي است كه فيلسوفان كمتر در اين باره كار كرده‌اند، زيرا هر چه بيشتر كار مي‌كردند روي ريل «اطلاق» پيش مي‌رفتند، در نتيجه، كنار گذاشتن آن و عبور از اندرز امثال آناتول فرانس انرژي و رو دروايستي بيشتر مي‌طلبيد. چه بهتر كه كمتر كار كرده‌اند و عرصه را براي كار توصيفي باز گذاشته‌اند. وانگهي اگر يك فيلسوف جاي وسيعي براي مساله زيبايي اختصاص مي‌داد. بي‌ترديد در آن جاي وسيع، تنها از حقيقت و راز قدرت زيبايي، بحث مي‌كرد كه از نظر دورانت مردود است.

او در اين عبارت، رابطه مردم با زيبايي را در يك طرف قرار مي‌دهد كه سر و كارشان با «واقعيت» زيبايي، است و در مقابل آن، فلاسفه را قرار مي‌دهد كه واقعيت زيبايي را رها كرده و به دنبال «حقيقت» زيبايي، هستند. اولي را بر دومي ترجيح مي‌دهد.

اگر خواننده‌اي دقت كند مي‌بيند در اين بين آن چه حضور ندارد «بينش علمي» است. رفتار مردمي و بينش فلسفي در مدّ نظر گرفته شده و بينش علمي كاملاً كنار گذاشته شده است. گويي چيزي به نام علم وجود ندارد. گزارش و توصيف احوال مردمان، همان علم است و بس. كه البته نبوغ قلمي او گزارشات توصيفي را به طور معجزه‌آسا جايگزين علم مي‌كند.

اما سخن دورانت درباره‌ي روان شناسي كاملاً درست است. روان شناسي چنان كه بايد درباره زيبايي نقش خود را انجام نداده است. از جانب ديگر همه علوم انساني هر كدام به نوعي با روان شناسي رابطه دارند آن چه موجب شده دورانت اين موضوع را درباره زيبايي فراز كند، ظرافت و شگفتي‌اي است كه هم در خود زيبايي و هم در حس زيبايي خواهي، نهفته است و هر علم و عالم را به تواضع و اعتراف به عجز، وادار كرده است.

جسارت آميز است اما بايد گفت: روان شناسي نه تنها از توضيح چگونگي رابطه زيبايي با روان آدمي، ناتوان است، تا زماني كه به «غريزي بودن» و تك بعدي بودن جان انسان اصرار دارد، در اكثر مسايل حوزه رسالت خود نيز باز خواهد ماند كه مانده است.

دورانت كه با احترام و صميميت از كنار آناتول فرانس عبور كرد، در بيان تندي مي‌گويد: «مساله به روان شناسي مربوط است ولي روان شناسان آن را به گردن فلاسفه نهاده‌اند و هر علمي كه از حل مساله‌اي ناتوان شد چنين مي‌كند. از اين رو مهمترين مسايل، مربوط به فلسفه مي‌شود و عذر فلاسفه در كودني و كندي خودشان بسيار ناچيز است.»

اكنون پرسش اين است: پس مهمترين مسايل، نه در عرصه علوم حل شده‌اند و نه در عرصه‌ي فلسفه. چرا؟ شايد در پاسخ گفته شود: بنا نيست انسان همه چيز را حل كند و بداند، چنين خواسته‌اي هم پر توقعانه است و هم مطلق خواهي.

ولي اين پر توقعي نيست. اگر در اين گونه مسايل، علم جا خالي كند، فوراً توصيفگري جاي آن را مي‌گيرد، كه دورانت همين كار را نيز مي‌كند. در ثاني: وقتي كه «مسايل مهم» لاينحل مانده باشد، بديهي است مسايل درجه دوم و فروعاتي كه بر آن‌ها متفرع هستند، همگي يا لاينحل مي‌مانند و يا دچار انحراف مي‌شوند كه در نتيجه مي‌بينيم ره‌آوردهاي منفي علوم انساني، بيش از ره‌آوردهاي مثبت‌شان است. و مشكل عصر مدرنيته (همان طور كه پيشتر هم به شرح رفت) همين است.

دورانت پس از سلب صلاحيت از فلسفه و روان شناسي، مساله را در اختيار زيست شناسي قرار مي‌دهد تا همان طور كه زمان مديد براي شناسايي منشاء خانواده، منشاء جامعه و تاريخ، منشاء حقوق، منشاء اخلاق و... به دنبال حيوانات و قبايل بيچاره‌ي عقب مانده، رفتيم و غير از توصيفات غير علمي به چيزي نرسيديم و به جاي حل مسايل، مسير فكر، انديشه، علم و تحقيق را به شدت ناهموار كرديم، چيستي زيبايي و شناسايي حس و درك زيبايي را نيز به همان بستر بكشانيم. مي‌گويد: «تا هنگامي كه زيست شناسي كاملاً به روان شناسي راه نيابد موضوع زيبا شناسي در جاي شايسته خود نخواهد بود.»

درست است زيست شناسي رابطه تنگاتنگي با علوم انساني دارد. اما دخالت زيست شناسي، در روان شناسي تا چه حد بايد باشد؟ آن همه دخالت كه فرويد و پيروانش دارند، به نظر دورانت كافي نيست؟ اگر زيست شناسي گامي هم در عرصه روان شناسي پيش رود، روان شناسي تبديل به زيست شناسي مي‌شود كه واضح است خود او مطابق همين سخنش عمل كرده و دقيقاً يك بحث كاملاً زيست شناسانه را به حساب روان شناسي گذاشته است. هر چه در اين فصل سيزدهم لذات فلسفه، مي‌نگريم غير از دو كلمه‌ي «عادت» و «رقابت» ـ در موقع رقابت، همسر مرد در نظرش زيباتر مي‌شود ـ چيزي از مقولات روان شناسي نمي‌يابيم سر تا سرش زيست شناسي توصيفي است. كه خواهيم ديد حتي همين سبك كاملاً زيست شناسانه توصيفي نيز نظر او را تأمين نمي‌كند و براي اثبات «اصالت شهوت» كافي نيست.

به نظر من، تا هنگامي كه انسان را حيوان بدانيم و پي به واقعيت و ماهيت خاص آن، نبريم و همه مسائل مهم علوم انساني را از دريچه‌ي زيست شناسي (حتي زيست شناسي علمي) حيواني، بنگريم نه آن‌ها حل خواهند شد و نه علمي به نام «انسان شناسي» خواهيم داشت. و به قول آناتول فرانس: «هرگز نخواهيم دانست كه چرا يك شييء زيباست».

مقصودم برگشت به فيكسيسم و انسان خلق الساعه‌اي، نيست در همان ترانسفورميسم نيز زيست شناسي علمي نشان مي‌دهد كه انسان رابطه نسلي با حيوان ندارد و هنوز آثار گياهي در اندام‌هاي بدن انسان، هست و چيزي به نام «بكارت» در انسان و همه ره‌آوردهاي ديرين شناسي نيز بر عليه رابطه نسلي، است. خوشبختانه امروز زيست شناسي توصيفي عصر ويل دورانت، دوران خود را طي كرده و از اهميت افتاده است و ديگر «توصيفات زيستي» در ارتباط با علوم انساني، «زيست شناسي علمي» ناميده نمي‌شود. در اين عرصه، علم به دنبال چون و چراي گزاره‌هاي توصيفي است نه توصيف محض. از ديدگاه علوم انساني روز به روز فرق ميان توصيف و علم، مشخص‌تر مي‌شود. اين پويشي است كه مي‌رود به آشتي كامل ميان علم و نبوت، برسد. بر روي يك «اصل» جديد مبتني است يعني حضور خرافات و باورهايي كه با مسلمات علمي مخالف‌اند، به حساب «تحريفات» گذاشته مي‌شود نه به حساب اديان.

نمي‌توان از اين واقعيت چشم پوشيد كه در دهه‌هاي اخير آيين‌هاي نبوتي (اديان) به جاي «ايسم»هاي قرن 18 و 19 و نيمه اول قرن 20، جاي گرفته‌اند. حتي اگر بناست برخورد جامعه‌ها رخ دهد، نه با چاشني كمونيسم و ليبراليسم بل‌كه با چاشني فلان دين و بهمان دين، عنوان مي‌شود. سرنوشت‌ها در دست ماركس و ماكس وبر نيست، در دست بودا، كرشنا، موسي، عيسي و محمد(ص) است.

و نيز نمي‌توان اين واقعيت را انكار كرد كه وارثان ماكس وبر از پوپر و كسينجر نيز عبور كرده به هانتينگتن رسيده‌اند، ديگرانِ پرشماري هستند كه در اطراف ميز عهد جديد و عهد عتيق، جمع شده‌اند. انديشمندان مسلمان از خانقاه‌هاي تصوف و اطلاق گرايي فلسفه بر آسوده و به واقعيت گرايي علمي رسيده‌اند.[2] علم و وحي روز به روز و بيش از پيش (با حذف خرافات و كهانت) به هم نزديك‌تر مي‌شوند. در اين بين ته مانده جاذبه‌هاي بوم نگاري و بوم شناسي‌ها، از ميان مي‌رود. بر عكس آن دوراني كه بوم نگاري و توصيفات بوم شناسي، جان علم تلقي مي‌شد. بر اثر بوم نگاري از فلان قبيله بود كه «مادر سالاري» توجه عده‌اي را به خود جلب كرد و در جامعه سوئد (به طور ويژه) به اجرا گذاشته شد كه امروز بزرگ مشكل جانكاه آن جامعه شد، و درس عبرت براي دست اندركاران علوم انساني روز.

دورانت كه در آثارش با آب و تاب و نوعي شيفتگي از مادر سالاري، توصيف مي‌كند، در همين مبحث زيبايي از كتاب لذات فلسفه مي‌گويد: «زن ميل دارد بيشتر مطلوب باشد نه طالب». در تحليل علمي، سالار بودن، با «ميل به مطلوب بودن نه طالب بودن» سازگار نيست و تنافي شديدي ميان اين دو هست كه نشان از تناقض در بيان دورانت، دارد.

فرق ميان قلم توانا و قلم نارسا در اين است كه دورانت با سه جمله از كنار فيلسوف محبوبش آناتول فرانس مي‌گذرد و اگر فلاسفه را كودن و كُند مي‌نامند در سه جمله ديگر است. اما من براي عبور از كنار دورانت عزيز برگ‌ها نوشتم. كه البته زحمات، نبوغ و كاوش‌هاي بس مفيد او را مي‌ستايم.



[1]. آن چه در برگ‌هاي پيش گفته شد: «فلاسفه در رسالت‌شان موفق نبوده‌اند اما فلسفه براي پرورانيدن ذهن و انديشه بشري كمك شاياني كرده است» با بينش ويل دورانت فرق دارد.

[2]. اين موضوع درباره مسلمانان سني، صدق دارد. شيعيان پس از پيروزي در نهضت «برگشت به خويشتن خويش»، به برخي از خرافات و كهانت، روي كرده‌اند. گويي دكتر شريعتي كه ميانه‌اي با غيب نداشت (و اين يك كمبود بزرگي در مكتب او بود)، در اين مسأله غيب گويي كرده است ـ نگاه كنيد برگ‌هاي اول كتاب هنر، از شريعتي.