چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => انسـان و چیستی زیبایی => زيبايي و درك علمي



زيبايي و درك علمي

در بالا گفته شد: فعلاً مي‌پذيريم كه درك كننده زيبايي، عقل است. مراد از لفظ «فعلاً» چيست و چرا اين لفظ را آوردم؟ براي اين كه درك عقلي شامل درك علمي نيز مي‌شود. اما درك زيبايي يك درك علمي نيست. براي روشن شدن اين بحث باز برويم به حضور ارسطو و سخن او را بهانه قرار دهيم و تكرار كنيم: به نظر ارسطو: «عناصر زيبايي عبارتنداز نظم، تقارن و تعيّن، كه علوم رياضي درجات آن را تعيين مي‌كند.»

مراد از «نظم» در بيان او يا نظم طبيعي است يا نظم رياضي و هندسي. نظم هندسي مي‌تواند اعجوبه و شگفت انگيز و تكان دهنده باشد حتي مصداق هنر نيز باشد (مانند يك ساختمان بزرگ اداري). اما نمي‌تواند زيبا باشد و لذا گفته‌اند: هنر و زيبايي هميشه لازم و ملزوم همديگر نيستند؛ مجسمه ابوالهول يك اثري هنري است اما زيبا (به معني مورد بحث ما) نيست و همين طور مجسمه‌هاي مكتب كوبيسم كه در آن از نظر طبيعي در حد زيادي صرف نظر مي‌شود. يك اثر هنري هر چه از نظم طبيعي دورتر به همان ميزان از زيبايي طبيعي، محروم‌تر مي‌شود. مجسمه ابوالهول، تابلوهاي نيشخند آميز پيكاسو، مجسمه‌هاي هندسي گراي كوبيسم، تعجب برانگيزند و تماشاگر را تكان مي‌دهند. اما همان طور كه پيش‌تر گفته شد هر تعجب، هر جاذبه و هر تكان دهندگي، زيبايي نيست. نكته‌اي كه برخي ستايندگان پيكاسو به آن توجه نمي‌كنند. در حقيقت چيزي كه هنر را اعم از زيبا و غير زيبا، مي‌كند همين «اصل» است و گرنه اثر هنري با اثر زيبا، مساوي مي‌گشتند و هميشه هنر و زيبايي لازم ملزوم همديگر مي‌شدند.

درست است هر زيبايي را در هر شييء زيبا، مي‌توان تحليل علمي كرد اما نتيجه اين تحليل فقط «لذت علمي» مي‌شود نه لذت زيبايي. در حقيقت چنين تحليل كننده‌اي به حس علم دوستي خود (كه حس قوي و بس مثبت هم هست) پاسخ مي‌دهد و لذتي كه از تحليل مي‌برد از سنخ لذتي است كه از هر فهم علمي در هر رشته و موضوع ديگر، مي‌برد و از سنخ لذت زيبايي نيست.

اتفاقاً سخن ديگر ارسطو كه گفته بود: «هنر آئينه طبيعت است»، باعث شد هنر بيش از پيش هندسي‌تر شده و از زيبايي فاصله بگيرد. پيكاسو مدعي شد كه هنر آئينه طبيعت نيست، خلاّق است. او به آثار هنري آريائيان اوليه توجه داشت (ايرانيان، يونانيان، هنديان، حتي پيش از مهاجرت‌شان) كه گاو بالدار، عقاب شاخدار، شير پلنگ نما و... كه هيچ كدام در طبيعت وجود نداشتند، آثاري را پديد آورد كه به كوبيسم منجر گشت. اما همه اين آثار كه طبيعت را به ريشخند مي‌گيرد، براي يك كارشناس هنر، زيبا هستند ليكن همان زيباي علمي.

نه هنر علم است و نه زيبايي به وسيله علم درك مي‌شود خواه رياضي و خواه ديگر علوم، حتي علم «زيبايي شناسي» و درك آن، غير از درك علمي زيبايي است.

ديويد هيوم مي‌كوشد واقعيت و عينيت زيبايي را به زير سئوال برده مي‌گويد: «براي ادراك زيبايي، بايد عملي بيش از ادراك ويژگي‌هاي عيني جزئي، صورت پذيرد»[1] ما مي‌توانيم از اين جهت كه درك زيبايي، غير از درك عناصر و اجزاء است با او موافق باشيم، در عين حال همان طور كه در مبحث «نسبيت» به شرح رفت، به واقعيت زيبايي نيز معتقد باشيم.

خللي در نظم:

درك علمي، يك «تنظيم» است علم غير از «توضيح يك نظم» معنايي ندارد، تعامل و تعاطي اجزاء را با همديگر بررسي مي‌كند كه چگونه كل را به وجود آورده‌اند. اما جايگاه «چاشني»(‌كه پيشتر نيز درباره‌ي آن درنگي داشتيم) چه مي‌شود؟ چاشني در زيبايي و حتي در غذا، يعني «چيزي، عنصري، عاملي، كه مي‌رود يك سيماي زيبا را مخدوش يا يك غذا را بدمزه كند اما به آن حد نمي‌رسد تنها يك ضربه‌اي به يك نواختي آن سيما يا آن مزه، مي‌زند.»

چاشني ماهيتاً ضد زيبايي و در نقشي كه دارد نيز تهديد كننده زيبايي است ليكن به زيبايي مي‌افزايد. جاي خراش يك شييء تيز در صورت يك زن، از سال‌ها پيش باقي مانده بود، چنان بر جاذبه‌ي او افزوده بود كه مردي با پذيرش تعهدات سنگين با او ازدواج كرد. اينك مي‌توانيم با يكي از تحليل‌هاي علمي زير (يا با مجموعه آنها) براي اين چاشني، تحليل علمي بدهيم:

1ـ دريافتگر زيبايي (تماشا كننده) چون زيبايي را در معرض تهديد مي‌بيند بيشتر به آن حساس مي‌شود. چنان كه انسان درباره هر نعمتي، چنين است.

2ـ كاستي در كنار كمال قرار مي‌گيرد و آن را بهتر نشان مي‌دهد. (هر چيز با ضد خود شناخته مي‌شود).

3ـ چون در اين جهان هستي، هميشه خير و شر، كاستي و كمال، در كنار هم و عجين هم هستند، دريافتگر اين واقعيت را در زيبايي چاشني‌دار احساس مي‌كند، در نظرش مطلوب‌تر مي‌گردد. (تداعي‌اي از آهنگ كل هستي).

اما مي‌دانيم آن مرد مورد مثال، نه درس فلسفه خوانده بود و نه كارشناس علم زيبا شناسي بود تا با اين ملاحظات، آن زن را زيبا ببيند. مي‌گوييم او به طور ناخودآگاه چنين احساسي داشته است. ليكن سخن در همين «ناخودآگاه» است. يعني درك او از زيبايي آن زن، درك علمي نبوده است گرچه ما آن زيبايي را تحليل علمي مي‌كنيم و همين تحليل‌مان را نيز درك مي‌كنيم.

انسان‌ها درباره هر چيز درك علمي دارند ـ هر كس به ميزان فهم و علم خود ـ ، غير از دو مورد: ادراكات ناشي از غضب شديد، و درك زيبايي.

تحليل علمي مذكور در مورد، مثال بالا نشان مي‌دهد براي تعيين درجات زيبايي، از هر علمي مي‌توان استفاده كرد و مساله منحصر به دانش رياضي نيست، بسته به مورد آن زيبايي و وضعيت ويژه آن است. در تعريف چاشني گفته شد «... اما به آن حدّ نمي‌رسد» لفظ «حدّ» و مفهوم آن يك مقوله و مفهوم رياضي است اما كل آن تعريف در مفهوم اين لفظ خلاصه نمي‌شود. «حدّ» عنصري از عناصر آن تعريف است. ارسطو تحت تأثير مواريث به جاي مانده از فيثاغورسيان، اهميت زيادي به علوم رياضي، داده است.

اساساً زيبا خواهي يعني گريز از نظم هندسي، نظم هندسي يكنواخت‌ترين يكنواخت‌هاست، مگر به حدي دچار تكرار گردد كه جنبه‌ي هندسي آن در ميان تكرار آن، مستهلك شود، در اين صورت مي‌تواند زيبا باشد مانند شبكه‌هاي بالاي درب‌هاي چوبي و امثال‌شان. يك جويبار، يك رودخانه، يك درخت و... بدان جهت زيباست كه به هيچ نظم هندسي محكوم نيست.

ماجراي آثاري از پيكاسو و كوبيسم نيز يك سكه دو رويه است؛ اگر يك روي آن به ريشخند گرفتن طبيعت است روي ديگر آن هندسه را به ريشخند مي‌گيرد كه از اين رويه ديگر، غفلت مي‌شود. از ديدگاه هندسي ارزش كوبيسم چيزي نيست غير از «نظم در بي‌نظمي» و همچنين از ديدگاه طبيعت و همين طور از ديدگاه خود هنرمند كوبيست.



[1]. هنفلينگ، چيستي هنر، ترجمه رامين.