چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => انسـان و چیستی زیبایی => هنر و زيبايي در آشفته بازار علوم انساني



منشاء حقوق:

مطالب بالا را با نوعي تكرار آوردم تا زمينه براي بحث درباره چيزي كه «حقوق» ناميده مي‌شود باز شود؛ هنوز در آخرين متن‌ها از متون علوم انساني واقعيت داشتن چيزي به نام حقوق، زير سئوال است آيا حقوق صرفاً يك پديده قراردادي است و هيچ ريشه‌اي در سويداي درون انسان ندارد؟ يا سرچشمه آن در درون جان انسان، جاي دارد؟ چون از طرفي انسان را حيوان مي‌دانيم و از طرف ديگر حقوق به اين معني در زيست حيواني وجود ندارد، پس بايد حقوق را يك «پديده قراردادي محض» بدانيم كه اكثريت دست اندركاران علوم انساني همين حكم را نيز صادر كردند. و اگر انسان حيوان است حق با آنهاست.

مي‌دانم برخي از محققين از روند مباحث من در شگفت مي‌شوند كه نشان مي‌دهد من انسان را حيوان نمي‌دانم، به آنان حق مي‌دهم زيرا بت دوآليسم مذكور، دل از همه‌ي ما ربوده است. به همين دليل به يك تجديد نظر در «انسان شناسي» دعوت مي‌كنم. سعي مي‌كنم به قدر كافي دلايل اين پيشنهاد را توضيح دهم.

يكي از سرگرداني‌ها درباره‌ي «جرم» است؛ جرم چيست؟ جرم زشت و نا زيباست. اگر نا زيبايي را قراردادي محض بدانيم در حقيقت مقوله مقابل آن يعني زيبايي را نيز قراردادي دانسته‌ايم. و هيچ راه گريز و گزيري از اين ملازمه، وجود ندارد. در اين صورت نه تنها افرادي مثل من كه زيبايي را واقعيت مي‌دانيم، بل ويل دورانت و پيروانش نيز بايد دست از واقعيت زيبايي بر دارند و آن را برخاسته از انگيزش‌هاي غريزي ندانند، سرگرداني آنان درباره حقوق و جرم، شديدتر است از يك جهت زيبايي را واقعيت برخاسته از سويداي طبع بشر مي‌دانند و از جانب ديگر حقوق و جرم را قراردادي محض. اما كساني از قبيل ماكياول و پاراتو از اين قبيل تناقض گويي آسوده‌اند كه هر دو را اعتباري محض، مي‌دانند. ريمون آرون، در كتاب «مراحل اساسي انديشه در جامعه شناسي»[1] مي‌گويد:

«جرم به معناي جامعه شناختي كلمه، چيزي نيست جز كرداري كه وجدان جمعي آن را ممنوع مي‌داند. مهم نيست كه ناظران چند قرن پس از واقعه يا متعلق به جامعه ديگر چنين كرداري را، كرداري معصومانه بدانند. جرم فقط از خارج و در قبال احوال وجداني جامعه‌ي مورد بحث، تعريف مي‌شود. اين تعريف تعريفي عيني و واقع بينانه است.»

با اين بيان، نكوهش جرم هيچ ريشه‌اي در وجدان فردي انسان. ندارد و صرفاً به جمع جامعه مربوط مي‌گردد. وجدان جامعه هم خودش نيز يك پديده قراردادي است و جامعه خواهي صرفاً مولود عقل و آگاهي انسان است و آمري در پسِ عقل وجود ندارد.

آرون شاهد نيز مي‌آورد، مثلاً همجنس گرايي در جوامع اسلامي جرم است و در جامعه امروزي سوئد يك رفتار معصومانه است. اما كاملاً واضح است كه نكوهيدگي جرم، ريشه در وجدان فرد دارد: پشيماني، پشيماني جان‌سوزترين خوره است كه به جان انسان مجرم مي‌افتد و روزگار وي را سياه مي‌كند و گاهي به خودكشي منجر مي‌شود.

جرم‌ها سه نوع هستند: جرم ثابت كه سياليت پذير نيست. جرمي كه تا حدودي سياليت پذير است. جرمي كه ماهيتاً قرار دادي است كه بر عليه يك هنجار سطحي فرهنگي رخ داده است نه بر عليه يك خواسته ريشه‌دار دروني، اين نوع سوم گاهي به هنجار نيز تبديل مي‌شود.

جرم ثابت مانند قتل، هميشه زشت و پشيماني جان سوز را در پي دارد. جرم سياليت پذير جرمي است كه گاهي در اثر انحراف و نيز در اثر تربيت معكوس، ناهنجاري خود را در يك جامعه به نسبتي از دست مي‌دهد، مانند مثالي كه از جامعه‌ي سوئد آوردم. نوع سوم مانند مراسم ازدواج كه مثلاً فرقه‌اي در هندوستان به جاي اين كه عروس را به خانه داماد ببرند، داماد را سوار فيل كرده به خانه عروس مي‌برند كه بايد نام آن را دامادي گذاشت نه عروسي.

همجنس گرايي سوئد با آن همه تبليغ و ترويج هنوز هم به هنجار تبديل نشده است و نيز كسي نمي‌تواند ضد طبيعي بودن آن را انكار كند. انسان شناسي در طبيعت انسان بحث مي‌كند نه در طبيعت منحرف. مگر اين كه پديده همجنس گرايي (كه غير از انسان در هيچ موجودي مشاهده نشده) به حساب همان پسوند «متكامل» گذاشته شود و از افتخارات تكاملي انسان و از امتيازات انسان، شمرده شود. اما اين پديده در قالب مُجاز اجتماعي چيزي بود كه سياستمداران حرفه‌اي براي آسودگي خود در اداره جامعه‌ها، به وجود آوردند و با شعار آزادي در ترويج آن كوشيدند كه هنوز هم به عنوان يك هنجار براي انسان جاي نيفتاده و نمي‌تواند بيفتد.

پشيماني فردي ربطي به وجدان جامعه ندارد. همان طور كه اديان به ما گوشزد مي‌كنند؛ وقتي كه قابيل، هابيل را كشت، به شدت پشيمان شد. جرمي بود كه هنوز نه جامعه‌اي بود و نه وجدان جمعي جامعه. دانش روان شناسي نيز با كل وجودش اين واقعيت و حقيقت را اثبات مي‌كند. اگر از ريمون آرون پرسيده شود: چرا در اين بحث اصل «پشيماني» را ناديده مي‌گيري؟ مي‌گويد اين نظر شخصي من نيست. او اين بيان را ظاهراً بر اساس مباني جامعه شناسي به ويژه جامعه شناسي مورد نظر دوركيم، به طور استنباطي مي‌آورد. ليكن چون هرگز سرانجام، مسأله را به يك «صورت مشخصي»، نمي‌رساند نمونه خوبي است براي نشان دادن سرگرداني مورد بحث ما، سپس مي‌گويد:

«مجرم كسي است كه در يك جامعه‌ي معين از قواعد مدني آن جامعه سرپيچي كرده است. در اين معني، سقراط محتملاً شايسته آن بود كه مجرم شمرده شود.» آن گاه مي‌گويد: «شكي نيست كه اگر اين فكر را تا انتها پيش ببريم تبديل به فكري مبتذل يا روحاً جريحه‌دار كننده خواهد شد.»

اين سرانجام به ابتذال رسيدن، تنها در موضوع جرم نيست و به بينش جامعه شناسان يا بينش دوركيم، منحصر نيست. همه مسايل در همه علوم انساني همين ماهيت را دارند هر كدام را بگيريم و پيش برويم به همان ابتذال مي‌رسند. به همين دليل همه علوم انساني مشروط هستند، مشروط به اين كه خيلي پيش نرو كه اوضاع خراب مي‌شود. يعني خود علم حكم مي‌كند كه در علم پيش نرو. علم مانع پيشرفت علمي مي‌شود!

سپس با استنباط خود از بينش دوركيم درباره «كيفر» مي‌گويد:

«دوركيم اين نظريه را از تعبير عقل گرايانه‌اي كه بر تأثير كيفر به عنوان عامل باز دارنده تأكيد مي‌كند قانع كننده‌تر مي‌داند. احتمالاً از لحاظ جامعه شناسي، حق با اوست. لكن اين را هم نبايد از نظر دور داشت كه اگر چنين باشد، و كيفر در حكم غرامتي تصور شود كه به وجدان جمعي پرداخت مي‌گردد، حيثيت عدالت و اقتدار كيفرها از اين رهگذر تقويت نخواهد شد.»

اگر اين بينش «واقع بينانه» است و «حق» نيز با دوركيم است، چه لزومي دارد مرثيه عدالت را بخوانيم كه مبادا ضعيف شود؟! خود عدالت چيست؟ اگر جرم و كيفر دو پديده متلازم صرفاً قراردادي باشند، عدالت نيز يك مفهوم صرفاً قراردادي خواهد بود، و كيفر غير از يك غرامت ستم ورزانه‌اي، نخواهد بود. آيا علم و عقل به ستم ورزي حكم مي‌كند و نام آن را عدالت مي‌گذارد؟!

مقصود بررسي سخنان آرون يا دوركيم يا ديگر بزرگان علوم انساني نيست. مقصود ارائه نمونه‌اي از گستره‌ي وسيع سرگرداني‌هاست كه همگي از يك خبطي ناشي مي‌شوند كه در «انسان شناسي» به آن دچار شده‌ايم، تا زماني كه انسان را موجود غريزي محض بدانيم و او را حيوان بدانيم حتي با پسوند «متكامل» اين سرگرداني‌هاي سهمگين با ما خواهند بود و پويش‌ها به جايي نخواهد رسيد. كه مي‌بينيم نمي‌رسد.

حضور اين همه مسايل اساسي مجهول، و كلاف‌هاي سردرگم براي تجديد نظر در انسان شناسي، و ترديد در الوهيت بت دوآليستي مذكور، كافي نيست؟



[1]. ريمون آرون، مراحل اساسي انديشه در جامعه شناسي، ص352 ترجمه پرهام.