چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => انسـان و چیستی زیبایی => هنر و زيبايي در آشفته بازار علوم انساني



زيبايي و تواضع:

تواضع از هر كسي ستودني است به ويژه از شخص دانشمند و عالم. و همين طور است متواضع بودن جامعه‌ي دانشمندان. امروز در ميان دانشمندان علوم انساني دو نوع تواضع را مشاهده مي‌كنيم: تواضع كاملاً عالمانه كه بر خلاف قرون 17، 18 و 19، باور دارند كه هر چه علم پيش برود باز معلومات ما در مقايسه با مجهولات‌مان، بسي اندك خواهد بود. از سنخ همان تواضع كه ابن سينا مي‌گويد: تا بدان جا رسيد دانش من كه بدانم همي نادانم. نوع دومِ تواضع علماي علوم انساني، چيزي است كه آن را در علماي تجربي نمي‌بينيم؛ در حقيقت يك نوع واماندگي است كه به حساب تواضع گذاشته مي‌شود. مثلاً با روحيه كاملاً متواضعانه و بزرگوارانه، اختلاف‌هاي متعارض، متضاد و متناقض در تعريف موضوع و در تعريف علوم، و نيز انتخاب سبك‌هاي علمي ناهمگون و متضاد، يك جريان و امر طبيعي تلقي مي‌گردد. اما اهالي تجربه نه چنين تسامح را دارند و نه نام آن را تواضع مي‌گذارند.

درست است هر كس و هر نظريه محترم. ليكن اين احترام نبايد به عامل بازدارندگي تبديل شود كه شده است. جامعه بشريت در اضطرابات سهمگين و نگراني‌هاي جانكاه به سر مي‌برد كه مسئوليت رهايي از آن به عهده علوم انساني است. اما ما احتمال يك تجديد نظر در مباني اين علوم را نيز به ذهن‌مان راه نمي‌دهيم تا روشن شود در كجا اشتباه كرده‌ايم.

اين مسئوليت گريزي، را ماكس وبر بنيان گذاشت و ظاهراً به همين دليل به طور ناخودآگاه همگي او را دوست داريم ـ البته دوست داشتن او به طور خود آگاه كاملاً به جاست ـ و دانشمند را از اين گونه مسئوليت معاف داشت. اين مسئوليت زدايي، توسط پوپر تا حد جواز «ادعاي علمي بدون دليل علمي» پيش رفت كه امروز از خلاءها، كاستي‌ها و نارسايي‌هاي اساسي در علوم انساني، احساس رنج نمي‌كنيم.

با وجود همه كاستي‌ها و عدم شناخت در «چيستي هنر»، فعل هنري و فرآورده‌هاي هنري جريان دارند، درجه و ميزان هنري بودن آثار و امتيازات‌شان نسبت به همديگر مورد داوري و قضاوت تخصصي و نيز توده‌اي مردمي، قرار مي‌گيرد. اگر داوري‌هاي مردمي را دمكرات مئابانه بپذيريم و با تكيه بر واقعيت‌گرايي غير معرفتي، (همچنان كه در امور سياسي مي‌كنيم) قابل قبول بدانيم. داوري و قضاوت تخصصي را چه بناميم؟ هنر شناسان مطابق كدام اصول و قواعد، يك اثر هنري را بر اثر هنري همسنخ خود، رجحان مي‌دهند. وقتي كه تعريف مورد اجماع، يا در حد قابل قبول براي شان وجود ندارد، روشن است كه هيچ قاعده و قانوني نيز وجود ندارد.

بنابراين اگر كمي دقت كنيم مي‌بينيم كه داوري‌ها بيشتر بر اساس «صنعت» است تا هنر. حتي در شعر و موسيقي؛ اين مجسمه اين طوري تراشيده شده و آن ديگري آن طوري. اين كارگردان اين كار را كرده و آن يكي آن كار را. اين شاعر فلان صنعت شعري را به كار برده آن ديگري فلان صنعت ديگر را.

كارشناسان درباره يك فيلم راز و رمزهايي را مي‌شمارند كه نه در ديده خود آگاه مردم احساس شده‌اند و نه در ناخودآگاه آنان تأثيري گذاشته‌اند. گاهي داوران به فيلمي جايزه‌ي بزرگ مي‌دهند كه مردم هيچ استقبالي از آن نكرده‌اند. هنري كه مخاطبش مردم نيست يك كار علمي و صنعتي است كه فقط به درد عالمان و اهل آن صنعت، مي‌خورد كه البته ارزش اندكي نيست.

هنر هست، آثار هنري خلق مي‌شود، بهره‌مندي از آن‌ها نيز هست، ارزش‌گذاري هم هست، با اين كه تعريف وجود ندارد. پس هنر هم معلوم‌ترين معلوم‌هاست و هم مجهول‌ترين مجهول‌ها.

در يك بررسي پيشينه‌يابي و تاريخي مي‌بينيم افلاطون، ارسطو و امثال‌شان، اين موضوع را با عطف نظر به متافزيك و دست‌كم با نوعي تمسك به متافزيك، حل مي‌كنند. يعني ذات موضوع را از دسترس معرفت بشري خارج مي‌كنند. به جاي معرفت دهي، انسان را محكوم مي‌كنند كه در اين باره به ناداني مطلق، رضايت دهد. در ادوار بعدي كه منطق ماترياليسم توسط بيكن اعلام مي‌شود و در فازهاي ماركسيسم و پوزوتيويسم همه‌گير مي‌شود، معرفت زيبايي و هنر نيز مانند ديگر امور متافزيكي از حيطه شناخت بشري كنار گذاشته مي‌شود. خدا، دين، اخلاق رو به افول مي‌رود اما شگفت اين كه زيبايي و هنر در اين بُحبُوحِه‌ي كميّت گرايي نه تنها افول نمي‌كند با توسعه كميّات توسعه مي‌يابد، گرچه محورهاي زيبايي و هنر تا حد ستمگرانه‌اي جا به جا مي‌شود و مورد سوء استفاده بوالهوسي و سرمايه‌داري مي‌گردد، ليكن جايگاه خود را داشته و سهم خود را از نيروي انديشه و نيروي كار و نيروي اقتصادي فرد و جامعه مي‌گيرد.

اين روند روز افزون، به مجهولات ما درباره زيبايي و هنر افزوده است پيشتر تنها در تعريف باز مانده بوديم، اينك چرايي بقا و داوم و توسعه آن‌ها با وجود كميت گرايي شديد، مجهول بزرگ ديگر مي‌شود و اين پرسش را در پيش روي قرار مي‌دهد:

آن كدام نيرو و كدام انگيزه‌ي شگفت و ناشناخته‌اي است كه نه تنها زيباخواهي و هنر را از زير پتك‌هاي ماترياليسم و پوزوتيويسم رها ساخته بل‌كه هر منطق و هر گرايش كمّي را به استخدام زيباخواهي و هنر درآورده است؟ اين چه عاملي است كه عامل براندازي خود را به عامل بقا و توسعه‌ي خود، تبديل كرده است؟!

مي‌خواهم ادعا كنم اين پرسش شگفت‌ترين و نيز گيج كننده ترين پرسش در ميان پرسش‌هاي بي‌پاسخ، است. زيرا در هيچ گوشه‌ي معبدِ غريزه پاسخي براي اين پرسش نيست و كليدي براي حل اين معما وجود ندارد. اين جوشش سرچشمه ديگر دارد و انسان حيوان نيست موجودي است داراي دو سرچشمه و دو نيروي انگيزاننده كه غريزه يكي از آن دو است.

از ديدگاه ديگر اين مشكل بزرگ و مجهول سترگ (كه به نظر من همه دستگاه‌هاي علوم انساني را لنگ مي‌كند) راه‌حل آساني دارد. تنها نيازمند يك كليد است يك شستي كه با فشار انگشت، همه اندام‌هاي اين دستگاه‌ها را به كار مي‌اندازد، از جمله موضوع زيبايي هم ماهيت خود و هم كار كرد خود را براي «فهم علمي» نشان مي‌دهد. دو روي سكه به همديگر نزديك مي‌شوند يعني آن چه گفته شد زيبايي از يك جهت معلوم‌ترين معلوم‌هاست و از طرف ديگر مجهول‌ترين مجهول‌ها، دست‌كم در حدي كه سزاوار علم است معلوم مي‌گردد...

اگر به قول منطق ارسطويي، براي همه‌ي چيزهايي كه براي انسان خوشايند هستند، يك «جنس» تعيين كنيم با عنوان «دلپذيرها» سپس آن را به دو «نوع» تقسيم كنيم: غريزي‌ها مانند مزه‌ها و طعم‌ها و لذت صرفاً جنسي. و غير غريزي‌ها مانند زيبايي‌ها و هنرها. در اين صورت هم سرچشمه و منشاء زيبايي خواهي و درك زيبايي و هم ريشه هنر در كانون و سويداي درون انسان، براي‌مان شناخته مي‌شود و هم مسأله در حد كافي و به اصطلاح «علي طاقة البشريه» روشن مي‌گردد.

منظورم اين نيست كه با اين رويكرد، همه مسايل اين موضوع در يك مقاله يا كتاب، يا توسط يك انديشمند يا چند انديشمند، حل مي‌شود. مرادم از «آسان بودن» جاري شدن مباحث علوم انساني در بستر صحيح خود است. در آغاز تنها سر اين كلاف سر درگم، شناخته مي‌شود و سپس در تكامل معرفتي، قرار مي‌گيرد.

براي برداشتن اين گام اول، با دو مشكل عمده رو به رو هستيم: اول مشكل دوآليسم است كه پيشتر به آن اشاره شد؛ دوآليسم «فيكسيسم و ترانسفورميسم» كه جزم انديشانه آن را به مثابه‌ي يك بت مي‌پرستيم؛ يا آدم خلق الساعه افسانه‌اي،[1] يا آدم دارويني. گمان مي‌كنيم كه هرگز راه سوم، چيز سوم، امكان سوم وجود ندارد. جزم انديشي‌اي كه زيبنده ي عصر كنوني و شايسته‌ي روش علمي نيست.

توجه به امكان راه سوم در انسان شناسي، علاوه بر موضوع زيبايي، ديگر معضلات و مجهولات سترگ عرصه علوم انساني را نيز حل خواهد كرد از قبيل منشاء خانواده، جامعه، تاريخ، اخلاق، خنده، گريه، همه اقتضا و خواسته‌هايي كه ويژه انسان هستند و حيوان كاري با آن‌ها ندارد. حتي مشكل تعريف اقتصاد و علم اقتصاد، و نيز تعريف موضوعي به نام سياست و علم سياست، تا روشن شود كه اقتصاد صحيح چيست و سياست صحيح شايسته‌ي انسان چيست؟



[1]. كه متأسفانه به اديان نيز نفوذ كرده است.