دوشنبه ۴ تير ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => انسـان و چیستی زیبایی => هنر و زيبايي در آشفته بازار علوم انساني



زيبايي و دمكراسي:

در شرايط امروزي، دمكراسي والاترين نعمت است زيرا اگر دمكراسي نباشد جاي آن را استبداد خواهد گرفت. استبدادي نه از نوع ملوك الطوايفي قبايل اوليه، يا مراحل اوليه نظام سلطنتي كه توأم با معناي واقعي «پدر» بود. بل استبداد از نوع اتمّ «خودكامگي فردي». پس يا دمكراسي و يا خودكامگي اتمّ. امروز چنين است. آيا ديروز كه پايه‌هاي علوم انساني پي‌ريزي مي‌گشت و به اين سرنوشت انجاميد، راه و امكان ديگري نبود؟ از ديدگاه هگل بلي راه و امكان ديگري نبود بشر قهراً و با جبر تاريخي بايد به اين سرنوشت مي‌رسيد كه رسيده است.

ممكن است كساني هم اكنون نيز به بينش هگل وفادار باشند. اما آن اكثريت قريب به اتفاق كه از هگل پيروي نمي‌كنند به كدام سمت و سويي نظر دارند. اين مسأله يك مطلب استثنايي ويژه است كه از جهتي با ديگر مسائل علوم انساني فرق دارد: در نهضت رنسانس با پشت كردن به مسيحيت، اصول و فروع زيادي از يونان باستان با شعار «برگشت به يونان» در مباني علوم انساني جاي گرفت به ويژه در هنر و زيبايي خواهي. اما به تدريج توسعه‌ي علوم از بستر كاملاً يوناني، به گستره وسيعي كشيده شد، حتي در هنر، و به ماهيت ديگر تبديل گشت. اما آن چه دمكراسي ناميده مي‌شود در قالب يوناني با عنصري از جمهوريت رم، همچنان باقي مانده است.

در اين كه مساوي بودن رأي يك فرد دانشمند با رأي يك عامي محض، عيب بزرگ دمكراسي است كسي ترديد ندارد. كه گفته‌اند: «مساوات در ميان نامساويان، خود ستم است نه عدالت». با وجود اين دمكراسي بهترين راه شناخته شده است همان طور كه گفته شد در شرايط امروزي چنين هم هست. ليكن پرسش اين است: كدام عامل يا عوامل، شرايط امروزي را به بار آورده است؟ و اگر (بر فرض) بنا بود شرايطي غير از اين شرايط پيش بيايد بايد كدام عوامل آن را به وجود مي‌آورد؟

علوم انساني است كه اين شرايط را به وجود آورده و نيز علوم انساني است كه از ايجاد شرايط ديگر ناتوان بوده است ما كه در اين عرصه چيزي غير از علوم انساني نداريم.

هم اكنون جامعه جهاني وامانده است دمكراسي براي حل مشكلات ناتوان شده است زائيچه‌هاي خودش مانند «تروريسم» بر عليه خودش قد علم كرده است و همچنين بيماري‌هاي نويني كه از دمكراسي برخاسته‌اند، كه همگي از ويژگي‌هاي «جامعه باز» هستند.

آن روز كه بايد تكليف انسان توسط علوم انساني روشن مي‌گشت، خبط و اشتباه رخ داد. در نتيجه هنوز هم تكليف انسان امروزي ميان كمونيسم و ليبراليسم در عرصه علمي معلوم نگشته است. علي‌رغم گسترش و سيطره ليبراليسم درعمل، لنگي آن از ديدگاه علمي كمتر از لنگي كمونيسم نيست. ماكس وبر بزرگ سخنگو (و به يك معني بنيانگذار) ليبراليسم رايج امروزي، در مقابل كمون گرايي ماركس و نيز در برابر جامعه گرايي اميل دوركيم، هيچ دليل علمي اقامه نمي‌كند تنها با شعار «ما نه پيامبريم و نه عوام فريب ـ سياستمدار ـ ، دانشجو هستيم»[1] صورت مساله را از تخته سياه محفل علمي پاك مي‌كند. همين طور پوپر و كسينجر. با اين روند مأموريت و رسالت علم از آن سلب شد. «علم براي علم» تنها كاري كه مي‌توانست بكند مشغوليت دانشمندان، بوده و هست.

اما بديهي است كه علم نمي‌تواند در محدوده تنگ «براي علم» ماندگار باشد. آتش علم دودي را بر مي‌انگيزاند كه در زير هيچ خيمه‌اي نمي‌ماند و به بيرون مي‌خرامد. علم هرگز بدون مأموريت و رسالت نمي‌ماند اگر رسالت حقيقي او از او سلب شود به رسالت ديگر مي‌پردازد كه امروز (به قول سي‌رايت ميلز) در خدمت سياست حرفه‌اي (نه علمي) به كار مشغول است.[2]

وقتي كه دانشمند از دانش خود سلب رسالت كند در حقيقت به مساوي بودن رأي خود با رأي يك فرد عامي، حكم كرده است. و دمكراسي از چنين پشتيباني علمي‌اي بهره‌مند شده و ماندگار گرديد بر خلاف ديگر اصول كه رنسانس از يونان باستان وام گرفته بود، يعني آن گاه كه علم از مسئوليت اداره جامعه كنار مي‌رود دو حادثه رخ مي‌دهد: دمكراسي ارزش علمي پيدا مي‌كند، علم نيز به استخدام سياست حرفه‌اي در مي‌آيد كه فلان قدرت حاكمه هزاران دانشمند جامعه شناس را به كار مي‌گيرد. زيرا اگر علم ايدئولوژي را نمي‌دهد دست‌كم راه غلبه بر جامعه‌ها را نشان مي‌دهد و دست بالا تا جايي مي‌رود كه پست مدرنيسم مورد نظر فوكوياما، يا طرح درگيري تمدن‌هاي مورد نظر هانتينگتن را بدهد.

با اين همه اگر من به جاي ماكس وبر بودم همين كار را مي‌كردم كه او كرده است: زيرا از اين علوم انساني كه خود بي‌سر و سامان است و بر انسان شناسي نا استوار، استوار است تنها به قدر دانشجو بودن، مي‌توان توقع داشت، توقع بيش از اين يا از جامعه خفه كننده ماركس سر در مي‌آورد يا از جامعه مصنوعي اميل دوركيم. كه در ارتباط با بحث ما، اولي زيبايي ستيز و دومي اجنبي از زيبايي فطري است.

زندگي فردي و اجتماعي ما همان چيزي است كه علوم انساني پيش روي‌مان گذاشته است. دقيقاً بيش از سه قرن است به نسخه علوم انساني عمل مي‌كنيم در اين نسخه تنها جاي دو چيز خالي است: مديريت جامعه. و پيش بيني‌هاي آسيب شناسي جامعه. فرق ميان ماركس نسخه پرداز و ماكس وبرِ نسخه ستيز، در همين دو مورد است كه امروز هر دو نسخه كاستي‌هاي خود را نشان داده‌اند كه در نتيجه به پايان عمر مدرنيسم مي‌رسيم.

در يك جامعه كمنيستي زيبايي در حيات فردي، حذف و دست‌كم خفه مي‌شود. و در يك جامعه دمكراتيزه، زيبايي‌ها نيز دمكراتيزه گشته و زيبايي در حيات جامعه، از بين مي‌رود، زيبايي‌ها سطحي، غير طبيعي، زودگذر و ناپايدار مي‌شود و «زيبا خواهي» جاي خود را به «تفنن طلبي» مي‌دهد. گويي زيبايي يعني همان تفنن طلبي، حالتي برود حالت ديگر به جاي آن بيايد خواه زيبا باشند و خواه نباشند. همه چيز به «من اين طور دوست دارم»، ختم مي‌شود. «دوست دارم»ي كه هيچ معيار طبيعي ندارد، حضرت روح القدس لازم است بيايد و داوري كند اين دوست دارم از درون جان انسان نرمال و سالم بر مي‌خيزد يا دست پخت دمكراسي است.



[1]. ماكس وبر، دانشمند و سياستمدار.

[2]. درآمدي بر جامعه شناسي اسلامي، ص155.