چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => انسـان و چیستی زیبایی



خوشبختانه و متأسفانه

خوشبختانه امروز هياهوي توصيفگري غير علمي، فروكش كرده و جريان فرضيه سازي و تئوري بازي، به سر آمده است. ديگر جامعه بشري موش آزمايشگاهي دست اندركاران علوم انساني، نيست تا فرويدهاي ديگر و اسپنسرهاي جديد، روي آن به آزمايش بپردازند. اگوست كنت «دين مصنوعي» را و اميل دوركيم «جامعه مصنوعي» را نسخه دهد و به گلوگاه مغز جهان بريزد. ماكس وبر ميان علم و دردهاي بشر ديوار بكشد. اكنون جامعه انساني از اين بي‌رحمي‌هاي خشن، بر آسوده است. آسودگي‌اي كه بهاي گزافي براي آن پرداخته است. هشتاد سال حدود نصف جمعيت جهان يوغ نظام اجتماعي ماركسيسم را به گردن كشيده و نصف ديگر به دليل سستي اركان خانواده و عدم قانونمندي زيبايي خواهي، با همه امكانات مادي زندگي تنها آمار خودكشي‌ها را بالا برده است. علم به ضعف و ناتواني علوم انساني پي برده است. اين خود نوعي رشد علمي است. زيرا از قديم گفته‌اند: هر كس كه بداند كه نداند، از نيمه‌ي جهل خود به درآيد.

خلاء به طبيعت راه ندارد. انسان نه تنها يك موجود طبيعي است گفته‌اند خلاصه‌اي از كل طبيعت است. خالي نمي‌ماند زماني مغز و قلب خود را با اديان آلوده به خرافات و كهانت‌ها، پر كرده بود، زماني ديگر در معبد علوم انساني به اميد سعادت ايده‌آل، رؤياي رهائي انسان از غم و غصه را مي‌ديد. اينك از نو به سوي «دين» روي آورده است.

متأسفانه: اين رويكرد پرشتاب، نه تنها بر بينش علمي استوار نيست حتي با حالتي از «پشت پا زدن به علوم» همراه است. دين گرائي فارغ از تبيين علمي و بيگانه از اصول علمي. آيا اين گرايش فعل است يا انفعال، كنش است يا واكنش، گزينش خردورزانه است يا پناه آوردن مسكينانه در اثر سر خوردگي؟. ؟. ؟ در اين گرايش كم نيستند افراد دانشمندي كه دانش‌شان رو به سمتي مي‌رود و روش ديني‌شان رو به سمت ديگر دارد. شخصيت جامعه (خواه به شخصيت آن معتقد باشيم و خواه آن را به عنوان فرض بگيريم) نيز مانند فردي از افراد دانشمند مذكور، دچار اين تضاد خطرناك است، شخصيت علمي جامعه به سوئي مي‌رود و شخصيت ديني آن به سوي ديگر.

عارف سرخپوست يا كاهن ارتفاعات هيماليا پس از اتمام وردهاي يوميه‌اش برخاسته درب كلبه خود را باز مي‌كند انسان متكبر را مي‌بيند كه در پيش درگاه تارك دنيائي او زانوي التماس بر زمين زده و به گدائي دين، آمده است، متكبري كه زماني فضاي بزرگ جهان براي تكبرش تنگ مي‌نمود، سر خورده از علوم انساني نام اين گدائي ارتجاعي را «تجربه‌ي ديني» مي‌گذارد، كه مثلاً پس از آن كه از تجربه‌ي علمي پوزوتيويسم خسته شده، اينك تجربه ديگري را هوس كرده است. كاهن در ظاهر مي‌پذيرد، اما در باطن خويش هم براي او و هم براي خودش متأسف است زيرا كه مي‌داند، آبي براي تشنگي او ندارد و در آخر كار شرمنده خواهد شد.

اين تضاد ماهوي دوگانگي در شخصيت فرد و جامعه، باز به صورت يك معمايي در آمده است كه گشودن آن وظيفه علم است. انسان كه براي گشودن معماهاي خود غير از علم ابزاري ندارد. پيروان اديان، كليسا، كنيسه، دير، مسجد و معبد، كه از اين استقبال به شعف آمده‌اند، اگر معماي مذكور با بينش علمي حل نشود، شادي‌شان بيهوده است. نمي‌توان فرشته زورمند انديشه و تفكر را براي هميشه در خيمه تنگ و فردي «كشف و شهود» زنداني كرد، گر چه نام آن با اصطلاح نوين «تجربه ديني» گذاشته شود. انسان موجود متفكر است فكر او ايجاد سئوال مي‌كند، پرسشگري عين ماهيت انسان است. همين پرسشگري بود كه ابتدا كليسا و سپس ديگر معابد را از ارباب رجوع خالي كرد. ارباب رجوعي كه بر اساس همان تجربه ديني، از قديم الايام با دين رابطه داشتند. و دين گرايي‌شان فعل بود نه انفعال، گزينش بود نه پناه آوردن در اثر سرخوردگي، حتي اگر بينش فرويد و امثالش در پيدايش دين پذيرفته شود و «ترس» كه خود انفعال است به عنوان «منشأ دين» فرض گردد، باز انفعال در پيش طبيعت، با انفعال و سرخوردگي از علوم انساني كه خود محصول دست بشر است، فرق اساسي دارد.

در پي يك سر پناه بودن و خانه ساختن را مي‌توان در اصل، يك انفعال در قبال سرما و گرما و ديگر خطرها دانست. اما اين يك انفعال و واكنشي است مثبت، و به دليل مثبت بودنش خيزشگاه صنعت و علم، گشته است. ولي انفعال ناشي از سرخوردگي مصداق «شكست» و خرد شدن همت بشر و مصداق پشيماني است. اين انفعال نه تنها خاستگاه هيچ علمي نخواهد بود، قربانگاه همه علوم انساني است كه اگر علوم انساني دير بجنبد و از اصل «انسان حيوان است» برنگردد اين جريان انفعالي ادامه خواهد داشت و فاجعه‌اي بزرگ‌تر از آن چه ميان كليسا و علوم انساني گذشت، رخ خواهد داد.

كليسا در مقابل علوم انساني برخاسته از غرور علوم تجربي، به طور غير منطقي ايستادگي كرد و بر آفرينش فيكسيسم آدم، متعصبانه اصرار ورزيد و شكست خورد. اينك علوم انساني در قبال دين گرائي و دين خواهي مردم، به طور غير منطقي ايستادگي مي‌كند و بر ترانسفورميسم مطلق، متعصبانه اصرار مي‌ورزد كه شكست خواهد خورد و هم اكنون دارد مي‌خورد. به ماجراي زير توجه فرمائيد كه تلخيصي از يك خبر است:

«سايت بازتاب، 5 مهر 1384، كد خبر 29510 به نقل از «گاردين»: جدال بر سر چگونگي آموزش «خلقت جهان» به كودكان، در آمريكا به دادگاه عالي كشيده شد. صحن دادگاه پنسيلوانياي امريكا به محل جدال «علم» و «مذهب» تبديل شده است. عده‌اي از والدين امريكائي از تحركات تازه برخي افراد كه «خلقت هوشمندانه و منظم جهان» را تا حدودي زير سوال برده‌اند، شكايت كرده‌اند. بر مبناي طرح «آگاهانه و هوشمند» حيات روي كره‌ي زمين، آن قدر پيچيده است كه تنها از طريق تغيير و تحول تصادفي ژنتيكي قابل شرح نبوده و بنابراين، يك نيروي هدايت كننده حتماً در آن دخالت داشته است.

دادگاه تصميم گرفته كه نحوه‌ي تدريس طرح مذكور را آزمايش كند تا روشن شود كه ماهيت آن يك آموزش علمي است يا تبليغ دين است كه در صورت دوم ممنوع خواهد بود. در جلسات روز گذشته‌ي دادگاه پنسيلوانيا، موافقان اين طرح عقيده داشتند كه «طرح هوشمندانه» صريحاً مشخص نكرده است كه اين نيروي هدايتگر، چه ماهيتي دارد. بنابراين، هيچ ارتباطي با مذهب ندارد. مخالفان اين نظريه، آن را باز توصيفي از خلقت و عقيده‌ي مذهبي مي‌دانند كه خدا حيات كنوني را به همين شكل كنوني آن، چندين هزار سال پيش به وجود آورده است. در اين موقعيت، فرصت خوبي براي سازمان‌هاي سكولار فراهم شده كه به تخريب اعتبار علمي طرح هوشمندانه، بپردازند و اگر لازم شد آن را به دادگاه عالي نيز بكشانند.

نخستين مدافعان اين تئوري، مسؤلان مدرسه‌اي در «دوور»بودند. معلمان اين مدرسه گفته‌اند: تئوري خلقت هوشمندانه، توصيفي براي منشأ حيات است (توصيف است نه آموزه مذهبي) كه با نظريه داروين، متفاوت است. در اين تئوري حرفي از كتاب مقدس و خدا به ميان نيامده است... وكيل مدافع اين تئوري گفته است: اين مساله به آزادي‌هاي آموزشي برمي‌گردد و ارتباطي به تبليغات مذهبي ندارد. طرح مذكور در مدارس به بچه‌ها ارائه مي‌شود تا ذهني روشن و باز داشته باشند و به اين ترتيب است كه تأثير اصلي آن در پيشرفت آموزش‌هاي علمي نمود خواهد يافت.

دانشمندان سكولار، از مدت‌ها پيش كه اين گونه مسائل با عنوان «محاكمه‌ي ميمون» شناخته شده، برگ‌هاي برنده بسياري براي خود جمع كرده‌اند. اما نتوانسته‌اند ذهن و فكر آمريكائيان را عوض كنند».

در اين خبر و ماجرا نكات جالبي وجود دارد: اين بار طرفداران علم به «قانون» چسبيده‌اند كه ترويج دين در مدارس را، خلاف آزادي‌هاي آموزشي مي‌داند و آن را ممنوع كرده است. درست مانند كليساي قرون وسطي كه به قانون چسبيده بود و ره آورد علوم را ارتداد مي‌دانست. آن وقت علم سعي مي‌كرد كه ثابت كند مرتد نيست اين كليسا است كه زبان علم را نمي‌فهمد. اين بار مذهب مي‌گويد كه سخنش صرفاً مذهبي نيست يك توصيف است مانند ديگر توصيفات علم گرايانه و اين علم سكولار است كه زبان او را نمي‌فهمد.

طرفداران «طرح هوشمند»، آن طرح را «توصيف» مي‌نامند نه كاملاً علمي، زيرا با اين كه از رقم 6000 سال[1] صرف نظر كرده و سخني از هزاران سال مي‌گويند و با اين كه ظاهراً دست از فيكسيسم برداشته‌اند، يك توضيح علمي براي مباني خود ندارند و به صورت كلي سخني از هوشمند بودن و هدايتگر دانستن خلقت و حيات، مي‌گويند.

همان طور كه آن بار علم توصيفي بر باورهاي كليسائي پيروز شد، اين بار نيز توصيفات دين گرايانه بر علم توصيفي چيره خواهد شد، همان طور كه در آخر خبر به عدم موفقيت علم سكولار، تاكيد شده است. و در متن خبر اين موضوع نيز آمده است كه: چون سكولارها در جلسه دادگاه حاضر نشدند دادگاه به نفع طرح مذكور حكم داده است.

عدم حضور سكولارها در دادگاه نشان از شك و ترديد خودشان است. زيرا در نظر آنان اصل «انسان حيوان است» به زير سؤال رفته است همانطور كه اصل «خلق الساعه‌اي» در دوره پيش، در نظر خود كليسائيان، به زير سؤال رفته بود. بلي به قول مثل فارسي «قصاص به قيامت نمي‌ماند» علم توصيفي دقيقاً قصاص پس مي‌دهد. ليكن با اين روش، نهضت نوين مذهب گرائي نيز به جائي نخواهد رسيد. زيرا انسان متفكر به توصيف قانع نمي‌شود و بايد علم تبييني به او داده شود تا مساله براي بار سوم تكرار نشود.

به خيال خودم در «تبيين جهان و انسان» بينش اصلي اديان، به ويژه اسلام را، با شرح مباني علمي آن، توضيح داده‌ام و خلقت آدم را با ادله علمي از خود دين اسلام، بيان كرده‌ام. و در اين رساله نيز بر اساس تمايزات ذاتي انسان از حيوان، كه مهمترين‌شان «زيبا خواهي» و «درك زيبايي» است به دنبال تكميل آن نظريه هستم كه البته فقط پيشنهاد است و دگم انديشي را دوست ندارم، تنها دعوت به نگرش علمي بر پيشنهاد خودم، مي‌كنم. به اميد اين كه اين بار علم گرايان از اصرار جازمانه خود دست بردارند و از اطلاق «ترانسفورميسم مطلق» صرف نظر كنند. تنها از اطلاق آن، نه از اصل و اساس آن.

متأسفانه مشكل نهضت دين گرائي جديد، تنها توضيح علمي خلقت انسان نيست. سقوط آن به دامن مسكّن و مخدّر موقت، بنام عرفان‌هاي مختلف، مشكل بزرگتر است. چه فرق است ميان آن ديني كه به وسيله كاهنان كلان‌هاي اوليه تبيين مي‌شد، با دين گرائي جديد كه با عنوان «تجربه ديني» با توسل به عرفان سرخپوستي، تبيين مي‌شود؟ گر چه دانشمنداني مانند ويتگنشتاين، هايدگر، هانري برگسن و... بهانه‌اي با عنوان «تجربه ديني» درست كرده‌اند كه غير از نامگذاري جديد، چيزي نيست، روزگاري اين عرفان‌ها را سحر و جادو و رابطه با غيب كاهنان را امري فردي، غير مفيد براي جامعه و باز دارنده از علم و دانش دانستيم (كه چنين هم هست)، كنار گذاشتيم، حتي محققي مانند پتروشفسكي راه و روند پيامبران بني اسرائيل را نيز كهانت دانسته و تحقير كرد و وجود عيسي را نيز افسانه دانست،[2] كه امثال پتروشفسكي زيادند، و امروز نام آن كهانت‌ها را عرفان گذاشته و از نو بر همه‌ي علوم انساني، ترجيح مي‌دهيم. وقتي كه باورها و يافته‌هاي آنان جوان و قوي بود، نتوانست براي بشر سعادت آور باشد، اكنون كه فرسوده شده و به وسيله علم، مضرات كهانت بيشتر روشن شده است، چه نفعي مي‌تواند براي جامعه بشري بدهد.

افرادي مانند برتراند راسل، يا هانري برگسن، هايدگر، ويتگنشتاين و...، سخني از عرفان به ميان آوردند، گمان مي‌كردند كه در موضوعي بحث مي‌كنند كه در حد بحث از توتم و تابو، است و مي‌تواند در آن حد ارزش داشته باشد. وگرنه كسي مثل راسل كه دين را مردود مي‌داند و در وجود خدا نيز در شك است نمي‌تواند در حد كهانت نيز به عرفان اهميت دهد. اما به دليل نارسائي علوم انساني، اين گونه سخنان آنان، گسترش يافت و اينك نهضت ديني جديد را به سوي خود مي‌كشاند.

عرفان سرخپوستي به آئين سرخپوستان مبتني است و عرفان بودائي به دين بودائي. گروهي از دست اندركاران علوم انساني غربي، اصل همه‌ي اين آئين‌ها و اديان را نمي‌پذيرفتند (و نمي‌پذيرند) اما به عرفان آن‌ها اهميت مي‌دادند و مي‌دهند. زيرا آنان بدون اين كه ارزش اجتماعي يا كاربرد تربيتي به آن بدهند، تنها به عنوان بعدي از ابعاد انسان، به آن مي‌پرداختند، و آن را به عنوان مساله‌اي از مسائل فرعي انسان شناسي، مطرح مي‌كردند، توانائي كاهن‌ها در ابراز اعمال خارق عادت، كه گاهي از غيب هم خبر مي‌دهند، موضوع بحث‌شان بود كه پيشاپيش آن را محكوم كرده و فاقد كاربرد مفيد در زندگي فردي و اجتماعي، مي‌دانستند. كهانت كاهنان را يكي از ويژگي‌هاي جامعه عقب مانده و باز دارنده از انديشه و علم و ضد سعادت مي‌دانستند. اما سپس به تدريج در اثر ناكامي علوم انساني در بر آوردن نيازهاي بشر، كهانت با نام زيباي عرفان نه به عنوان يك مساله از مسائل انسان شناسي، بل كه به عنوان «متمم و ترميم كننده علوم انساني» به كار گرفته شد. متممي كه با ماهيت علمي هر علم، در تضاد است.

رويكرد نهضت جديد دين گرائي به كهانت، عامل ديگر نيز دارد و آن عبارت است از روح ليبراليستي جامعه جهاني. زيرا استعداد كهانت در انسان، استعدادي است كه با هر فلسفه و دين، سازگار است. فردي كه داراي اين استعداد است اگر بي‌دين و باصطلاح ملحد هم باشد مي‌تواند كارهاي خارق عادت بكند. كاهنان عرب جاهلي، كاهنان سرخپوست، كاهنان هندوئي و بودائي، كاهنان مسيحي (مانند نوستر آداموس يهودي تبار) كاهنان مسلمان، و نيز كاهناني كه به هيچ ديني پاي‌بند نبوده‌اند، همگي توان فعل خارق عادت را داشتند و دارند و همگي داراي روح ليبراليسم ديني مي‌باشند. انسان پرسشگر قرن 21، اگر در كوتاه مدت به چنين درون گرائي فردي كه صحيح و ناصحيح بودن آن، معيار ندارد و قابل تشخيص علمي نيست، راضي شود، در دراز مدت چنين رضايتي برايش سخت دشوار خواهد بود.

شايد يكي از عوامل نسخه‌ي «درگيري تمدن‌ها» كه آقاي هانتينگتن يهودي آن را ارائه مي‌دهد، نجات دادن مسيحيت از چنين روند ليبرالانه، باشد، تا در اثر درگيري رگ تعصبش تحريك شود و از هم پاشيده نشود. اگر اديان ديگر نيز چنين غمخواراني داشتند هم اكنون جهان در آتش جنگ جهاني شديد مي‌سوخت. پس بهتر نيست با الهام از هگل تكليف بسياري از مسائل به دست جريان تاريخ سپرده شود؟

نمي‌توان اين واقعيت را ناديده گرفت كه رويكرد جهاني به دين، دين را «مساله اول بشر» خواهد كرد. مساله‌اي كه سرنوشت اقتصاد را نيز تحت تاثير قرار خواهد داد. گروهي مي‌انديشند كه مي‌شود با حذف ويژگي‌هاي هر دين و حفظ مشتركات‌شان، يك دين نسبتا واحد براي دهكده جهاني، تامين كرد. ولي چنين ايده‌اي شبيه دين پيشنهادي اگوست كنت و جامعه سنديكائي اميل دوركيم است. ديگر نمي‌توان به «دين مصنوعي» و «جامعه مصنوعي» انديشيد. اگر يك روي سكه ماكس وبر، جدائي ميان علم و زندگي است، روي ديگر آن كاملا صحيح است كه علم نه مي‌تواند دين بسازد، و نه مي‌تواند نسخه‌اي براي پديد آوردن يك جامعه مصنوعي، بدهد. همانطور كه علم نمي‌تواند يك كهكشان ديگر بيافريند و بر كهكشان‌هاي جهان بيفزايد. اديان كهكشان‌هائي هستند كه با اراده‌هاي فردي و انجمني، نه به وجود مي‌آيند و نه از بين مي‌روند، بدوي‌ترين آئين مي‌تواند دين باشد ماندگار هم شود، مانند آئين سرخپوستان. اما نوترين دين مصنوعي، نمي‌تواند دين باشد و ماهيت ديني پيدا كند كه نمونه‌اش دين مصنوعي ماني و بهائيت است.

اينجاست كه باز مي‌رسيم به «منشأ دين خواهي» در درون جان انسان، كه دين خواهي درست مانند زيبا خواهي به مرحله پيش از آگاهي مربوط مي‌شود. خاستگاه اصلي دين و جامعه، درون جان بشر است نه انديشه‌هاي ارادي فردي افراد. رابطه انسان با دين، شبيه رابطه او با هوا و اكسيژن است. علم و دانش تنها مي‌تواند ميان هواي اين محيط و آن محيط، داوري كند و به گزينش‌ها كمك نمايد. تبليغ يك دين و ترويج آن، كاملا يك امر ممكن و واقعيت است. اما ايجاد يك دين، توهم ايده‌آليستي است گر چه اگوست كنت بنيانگذار منطق پوزوتيويسم باشد.

طرح هانتينگتن همان بينش نيچه است در جهت نتايج مخالف آن، به جاي «سوپرمن»، «سوپر ناسيونال، سوپر جامعه» گذاشته است و «جامعه زورمند» را در جاي «انسان برتر» قرار داده است، در آن، به نوعي انسان متعالي از جنگ متولد مي‌شود. و در اين، انسان خون‌ريز كه فقط به خاطر اقتصاد خون مي‌ريزد. در آن (به قول خود نيچه) انسان اهورائي با گلّه‌اي از بشرهاي اهريمني مي‌جنگد. در اين، گلّه بشرهاي اهريمني با جامعه ديگر مي‌جنگد خواه آن جامعه ديگر، اهورائي باشد و خواه اهريمني.

اگر انسان قرن 21 چنين جنگي را بكند، باز از خود خواهد پرسيد: اين جنگ صحيح بوده يا ناصحيح. و تنها به شيريني پيروزي قانع نخواهد شد و همين پرسش، از نو به نسخه‌اي ديگر نيازمند است خواه پيچنده آن از سنخ هانتينگتن باشد و خواه از سنخ نيچه و يا از سنخ ديگر. انسان در دهكده جهاني نمي‌تواند جنگ به راه اندازد آن گاه در توصيف پيروزي‌هاي خود، اديسه و ايلياد بسرايد. زيرا اين دهكده اگر هر مثبت و منفي را بپذيرد، چيزي بنام نژاد گرائي را نخواهد پذيرفت. زيرا در آن صورت دهكده نمي‌شود.

با مختصر توجه روشن مي‌شود كه ارائه چنين طرحي، مولود به بن‌بست رسيدن علوم انساني است. كه به جاي باز كردن اين بن‌بست به وسيله طرح علمي، انسان پيشرفته نسخه درندگي مي‌دهد، بايد ديد شكستگي اساسي در كجاي علوم انساني بوده كه اين گونه به بن‌بست رسيده است، يك تجديدنظر و دوباره‌نگري در «تعريف انسان» و توجه به امكان «روح دوم» در انسان، مي‌تواند علوم انساني را در بستر صحيح به راه اندازد. اگر جامعه جهاني بدون دوباره نگري فوق، با اين روند پيش برود كه كاري از علوم انساني ساخته نيست، طرح هانتينگتن نه به عنوان يك طرح بل كه به عنوان يك پيش بيني علمي، به واقعيت نزديك‌تر است تا طرح گفتگوي تمدن‌ها. يعني به راستي بايد زنگ خطر به صدا درآيد و انسان را از چنين پيش آمد زشتي، انذار دهد.

گفتگوي تمدن‌ها يك پروژه است از سنخ همان مصنوعي‌ها كه در بالا بيان شد. در حالي كه مشكل به عرصه اراده‌هاي فردي و انجمني مربوط نيست، يا بايد مساله را در فاز هگليسم به تاريخ سپرد كه جريان جامعه جهاني با روند طبيعي خود پيش برود و «هر چه پيش آيد خوش آيد»، يا راه حل و راه اصلاح غير از بازنگري در علوم انساني، وجود ندارد.

طرح اول پناه بردن به خشونت طبيعت، است و طرح دوم صرفاً يك موعظه ريش سفيدانه. و انسان قرن 21 به چيزي غير از تبيين علمي، قانع نخواهد شد. ديني بر دهكده جهاني حاكم خواهد شد كه به تبيينات صحيح علوم انساني مجهز باشد. همراه با دو علم ديگر: كيهان شناسي صحيح و رهائي از اطلاق ترانسفورميسم مطلق، درباره پيدايش انسان.

در يك نگاه منصفانه، اگر به طرح هانتينگتن، به عنوان يك پيش بيني علمي، نگريسته شود نه يك طرح و پروژه، مي‌بينيم كه همه اديان نيز چنين جنگي را پيش بيني كرده‌اند، سوشيانس موعود ميترائيزم و زردشتي، موعود ويشنوكر شناي هندي، پادشاه موعود يهود، بازگشت دوباره‌ي عيسي موعود مسيحيت، موعود اسلام، همگي همراه با جنگي بزرگ، پيشگوئي شده‌اند. اما اگر او بيايد و سرنوشت دهكده را در اختيار بگيرد، كاري نخواهد داشت مگر تصحيح علوم انساني.

كساني در ميان پي روان همه اديان مذكور، هستند كه واقع‌گراتر مي‌انديشند و مساله‌ي موعود را از عرصه‌ي انديشه مطلق گراي فلسفي و بينش انزوا گراي سرخپوستي و كهانتي، خارج كرده و آن را در عرصه‌ي واقعيات در مدّ نظر قرار مي‌دهند. اينان عقيده دارند موعود وقتي خواهد آمد كه زمينه‌هاي علمي (خواه توان علمي و خواه خلاء علمي) آماده باشد. بشر در علوم انساني به جائي برسد كه بفهمد در همان علوم خلاءها و اشتباهات فاحش دارد و علم صرفاً بشري براي بشر كافي نيست و از چسبيدن به دامن علوم انساني صرفاً بشري، مأيوس شود.

اما اين سخن از دو عنصر تشكيل شده: داشتن علوم انساني و شناختن ناتواني و خلاء آن.

اينك وظيفه‌ي منتظران (در همه اديان) چيست؟ آيا افزودن بر ناتواني علوم و بر عرض و طول مغاك خلاء، يا كوشيدن براي حل مشكل و دستكم كاستن از ناتواني‌ها ؟ ـ ؟ بديهي است ناداني از قديم و از عصر كلان‌هاي اوليه، بوده، و اگر توسعه ناداني موجب آمدن موعود بود مي‌بايست او در همان كلان‌هاي اوليه مي‌آمد. پس بايد به تكميل و ترميم دانائي‌ها پرداخت. حتي همان «ياس» نيز به وسيله همين دانائي‌ها، حاصل خواهد شد.



[1]. كليسا اعلام كرده بود كه عمر جهان 6000 سال است. در «تبيين جهان و انسان» با عدد و رقم‌هائي كه قرآن مي‌دهد اين 6000 سال را بيان كرده‌ام كه هر هزار سال آن 000/000/250/18 سال است.

[2]. پترشفسكي، اسلام در ايران، ترجمه كريم كشاورز.