يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => انسـان و چیستی زیبایی



ملا صدرا و زيبايي

نظر ملا صدرا درباره‌ي زيبايي، از طرفي مبتني است بر سيستم هستي‌شناسي ارسطو، و از طرف ديگر بر بينش هستي شناسي صوفيان، كه ارسطوئيسم به دليل اصل اساسي «صدور»، نمي‌تواند در جهان چيزي را «نا زيبا» ببيند. و تصوف نيز به دليل «تجلي» و «ظهور»، همه چيز را زيبا مي‌بيند. اين وحدت ميان اين دو بينش از قديم بوده و هست. و هر دو لزوماً و الزاماً وجود چيزي به نام «شرّ» را در جهان، انكار مي‌كنند. زيرا نه از وجود خدا شرّ صادر مي‌شود و نه شرّ مي‌تواند مظهر و تجلّي وجود خدا باشد.

هستي شناسي او (از جمله انسان شناسي او) مبتني بر اصول ارسطويي و تصوف به طور «امتزاجي» است. در آثار متعددش، خودش را هم از رديف فيلسوفان و هم از رديف صوفيان، خارج مي‌كند. مي‌گويد: «به ترهّات صوفيه مشغول نباش و به گفته‌هاي متفلسفه تن در نده... اي دوست من خدا ما و تو را از شرّ اين دو طايفه حفظ كند و ميان ما و آنان طرفة العيني هم جمع نكند.»[1]

در «تفسير الفاتحه»، فلاسفه را «المبتدعين المضلّين» ناميده. صوفيان كلاسيك را نيز «معطّلين ضالّين» مي‌نامد كه عقل را تعطيل كرده و به ذوق خود بسنده كرده‌اند. سپس درباره‌ي هر دو گروه مي‌گويد: «كلّهم من اولياء الشّياطين و ابناء الظّلمات و اهل الطاغوت». با وجود اين قبيل تهاجمات، همه اصول ارسطوئيسم و اصول صوفيان را در مكتب او، به طرزي در هم پيچيده، حاضر مي‌بينيم. گاهي اصلي از اين را تلطيف كرده و گاهي اصلي از آن، را. اما هيچ اصلي از آن دو بينش را ردّ يا حذف يا فراموش نكرده است. در اين روش عادلانه‌ي او يك چيز را مشاهده مي‌كنيم كه كفّه تصوف او را نسبت به كفه‌ي فلسفه‌اش، سنگين مي‌كند، و تصوف بر فلسفه ترجيح داده مي‌شود. او ارسطوئيات و اصول مشّائيان را در خدمت تصوف استخدام كرده و آن را به عنوان ابزاري براي تصوف خويش، به كار مي‌برد. در روش او ارسطوئيات و مكتب مشّائيان، ماهيت «فلسفه» را از دست مي‌دهد تنها كامل كننده‌ي منطق ارسطوئي مي‌شود.

در واقعيتِ كار او، منطق و فلسفه ارسطوئي با هم يك منطق مي‌شوند براي تصوف، كه با واژه‌ي «تفلسف» آن را از كرسي فلسفه به پست‌ترين جايگاه فرو مي‌آورد. خودش به اين ابزار بودن، تصريح مي‌كند: «من كاري كردم كه مكاشفات ذوقي صوفيان بر قوانين برهان قرار گرفت.»[2] منظورش از قوانين، قواعد منطق ارسطوئي و فلسفه ارسطوئي است.

صدرا در استدلال و اقامه برهان به شدت مسامحه‌گر است استدلال‌هاي او در موارد زيادي قابل تحليل به دو مقدمه (صغري و كبري ـ مقدم و تالي ـ) و نتيجه، نمي‌باشند، و شرايط لازم را رعايت نمي‌كند.[3] او نيز مانند هر باحث ديگر با باحثان ديگر در فلسفه و تصوف. فرق‌هايي دارد مطالبي را قبول و مطالبي را ردّ مي‌كند ليكن در مباني و اصول، هم يك ارسطويي است و هم يك صوفي. آن چه او با كلمه «تفلسف» مورد هجمه قرار مي‌دهد بدين معني است كه چرا فلاسفه بر تصوف توجه ندارند. و تصوف را در صورتي «ترهات» مي‌داند كه بي‌توجه به فلسفه باشد. زيرا صدرا هيچ باوري از تصوف را فرو گذار نكرده تا جايي در مورد بحث ما يعني زيبايي، همجنس گرايي را نيز براي نيل به كمال نفسي، لازم و ضروري دانسته است. او با اين كه يك شيعه دوازده امامي است به شدت مريد ابن عربي است كه به قول جلال آشتياني و هانري كربن، يك صوفي سنّي و دشمن شيعه است، [4] و اولين كسي است كه راه را براي مزج ارسطوئيسم با هندوئيزم، باز كرده است.

صدرا در نامدارترين كتابش (اسفار) چند فصل به زيبايي و عشق، اختصاص داده و تكه‌هايي از «رساله عشقيه» ابن سينا را نيز آورده است. فصلي در «بدايع صنع خدا در اجرام فلكيه و انوار كوكبيه»[5] باز كرده فلك را منبع كمال و زيبايي دانسته كه افلاك زنده و داراي حيات‌اند ـ مطابق هيأت ارسطويي ـ و همه زيبايي‌ها و كمال‌ها كه در زمين هستند حتي بوهاي خوش، از آنجاها نازل شده‌اند. يكي از پيروان او در اين اواخر نوشته است: من در عالم مكاشفه به مريخ رفتم و بوي خوش آن را نيز استشمام كردم.

به دنبال فصل مذكور، فصل ديگر آورده با عنوان «جميع موجودات عاشق خدا هستند...»، مطابق قاعده «اخسّ» ارسطويي، پس از قوص نزول، عشق را انگيزش براي قوص صعود، دانسته است كه عشق انگيزاننده است براي نيل به كمال و جمال حق. در اين فصل همه جمادات، نباتات، حيوان و انسان را در مسير عشق به خدا قرار داده و بر اين كه جمادات حيات دارند، تصريح كرده است.[6] به آيه‌اي از قرآن نيز تمسك كرده است كه مي‌گويد «همه چيز به تسبيح خدا مشغول هستند.»

ديگر انديشمندان مسلمان كه با اين نظر او موافق نيستند، معتقد هستند كه مراد از اين تسبيح، تسبيح منوط به حيات نيست همان طور كه خود آيه مي‌گويد: «شما ماهيت اين تسبيح را نمي‌فهميد». در آينده نيز هر گونه تبيين و توضيح درباره‌ي اين تسبيح، مردود است. زيرا هر وقت قرآن را بخوانيم، خواهد گفت: شما ماهيت اين تسبيح را نمي‌فهميد.

صدرا از جانب ديگر طي دو فصل مذكور و فصل سوم، خدا را نيز عاشق همه‌ي اشياء مي‌داند؛ خدا زيباترين زيباهاست زيرا او كمال مطلق است و لذا عاشق خود است و از اين گذر به دليل وحدت وجود، عاشق همه‌ي اشياء است. عشق در همه‌ي جهان سريان دارد. آن گاه اين موضوع را با دو فصل بعدي تكميل مي‌كند و آخرين فصل مبحث عشق، را به ضرورت همجنس گرايي براي نيل به حقيقت، اختصاص داده است.[7]

او نيز انسان را داراي يك روح مي‌داند خواه نامش را غريزه بگذاريم و خواه «نفس»، درست مانند ارسطوئيسم و هندوئيزم. به روح دوم كه ما مدعي آن هستيم، توجه ندارد. و در بينش او نيازي هم به روح دوم نيست. زيرا وقتي كه جمادات نيز زيبايي، جمال و كمال را درك مي‌كنند و عاشق آن هستند، انسان با يك روح تنها نيز، مي‌تواند زيبا شناس، زيبا خواه و درك كننده زيبايي، باشد.

جايگاه صدرا در اين مساله يك صد و هشتاد درجه بر خلاف جايگاه ويل دورانت است. دورانت عشقي غير از عشق شهوي جنسي، نمي‌شناسد. و ملا صدرا عشقي غير از عشق به حقيقت، نمي‌شناسد و عشق جنسي را نيز مثبت و معقول و در همين جهت، مي‌بيند. گرچه دچار نسيان آني شده عشق جنسي از نوع ويل دورانتي را به عنوان عشق حيواني، بد و نكوهيده مي‌داند.

از تجميع جملات و عصاره عبارات او در اين فصول، روشن مي‌شود كه او به همان تعريف ارسطو (كه پيشتر گذشت) پايبند است از باب مثال در صفحه‌ي 148 مي‌گويد: «خدا عشق به كمال را در نهاد همه چيز قرار داده است» و در صفحه‌ي 173 مي‌گويد: «جودت تركيب و اعتدال عناصر كه به هم ممزوج مي‌شوند». در آغاز فصل 15 مي‌گويد: «خداوند براي هر موجود كمالي قرار داده و در ذاتش عشق و شوق به آن كمال، را مركوز كرده[8] و حركتي براي آن كمال»، پس از چند سطر مطابق مبناي ارسطوئيان مي‌گويد؛ «وجود كلاً خير است مؤثر و لذيذ است. و عدم مقابل آن است شرّ و كريه و منفور است...».

روشن است به نظر او زيبايي عبارت است از «كمال اعتدال عناصر ممزوج، در يك شيئ» كه همان «كمال نظم و تقارن و تعين و تناسب» در تعريف ارسطو، است. و عشق عبارت است از «ميل شديد به آن كمال در خود، يا در اشياء» و زيبا خواهي همان كمال جويي است.

اما او اساس و منشاء «زيبا خواهي» و «كمال جويي» را در «خودخواهي» انسان مي‌بيند، خود خواهي با معناي مثبت؛ انسان از اين كه انسان خود را در درجه‌ي بالايي از كمال ببيند، لذت مي‌برد. «خود را زيبا يافتن» سر منشاء‌زيبا خواهي انسان است سپس در مرحله‌ي بعدي مشاهده كمال و زيبايي در اشياء ديگر و ارج نهادن به آن، فرع است بر اصل «خود را زيبا خواستن».

بنابراين و به هر صورت، نظر صدرا و امانوئل كانت، كاملاً از هم جدا مي‌شوند. كانت مي‌گويد: «در درك زيبايي نفع و سود دخالت ندارد» همان طور كه پيشتر گذشت. اما مطابق نظر صدرا، درك زيبايي بالاترين درك براي جلب كمال به نفع و سود خود، است.

و در مقايسه با ويل دورانت نيز؛ دورانت هر نوع زيبا خواهي انسان را به غريزه جنسي بر مي‌گرداند. صدرا نيز همه‌ي آن‌ها را به خودخواهي (مثبت) بر مي‌گرداند. ترديدي نيست كه خودخواهي به نوعي در همه رفتارهاي ارادي و غير ارادي و نيز احساس‌هاي طبيعي انسان، حضور دارد. اما اين «خود» تنها مي‌تواند به زيبايي‌هايي ارزش دهد كه بتواند آن را در درجه‌اي از درجات كمال وجودي خود، بداند نه در خارج از وجود خود.

مي‌توان گفت علم خواهي، قدرت خواهي، خود آرايي، ثروت طلبي و... ريشه در «خود را زيبا يافتن» دارد. اما فردي كه براي اولين و آخرين بار از دامنه‌ي كوهي عبور مي‌كند گل لاله زيبا را در آن جا مي‌بيند و آن را تحسين مي‌كند و لذت مي‌برد، چه ربطي و چه نفعي به استكمال كمال خود او دارد؟

ممكن است روي هم رفته‌ي سخن او را چنين معني كنيم: زيبايي كمال است و درك زيبايي يعني تحسين كمال، اولين محور اين كمال خواهي خودخواهي است و دومين محور آن كمال خواهي در هر چيز و در هر شيئ است، زيرا محظوظ شدن از زيبايي شيئ ديگر نيز بر كمال آدمي مي‌افزايد.

اما صدرا خدا را نيز عاشق مي‌داند، خدا كه در صدد جلب كمال براي وجود خود نيست او كه مطلق است و كمالش نيز مطلق است.

اين كه امام جعفر بن محمد(ع) گفته است «الله جميل يحبّ الجمال»، همين «حب جمال» موضوع بحث ماست. مي‌گوييم همان طور كه خدا جمال را دوست دارد بدون اين كه بخواهد به وسيله‌ي آن شيئ جميل بهره‌اي براي وجود خود برگيرد، انسان نيز جمال را در هر شيئ دوست دارد نه هميشه براي استكمال وجود خودش.

آيا لذت بردن از زيبايي «بهره‌كشي از شيئ زيبا» است؟ مثلاً چون گل لاله نفعي و لذتي به ما مي‌رساند، دوستش مي‌داريم. يا لذت بردن از زيبايي «ستايش» است چون كمال را در او مشاهده مي‌كنيم ستايشش مي‌كنيم.

در بيان ديگر: «چون گل لاله را مي‌پسنديم از آن لذت مي‌بريم»؟ يا: «چون از گل لاله لذت مي‌بريم آن را مي‌پسنديم»؟ كليد اين معما چيست؟

ترديد نداريم كه در مورد حيوان، صورت دوم صحيح است، حيوان از هر چيزي كه لذت ببرد آن را مي‌پسندد. انسان نيز غريزه حيواني را دارد و غرايز او از هر چيزي كه لذت ببرد، مي‌پسندد، نه بر عكس، غريزه‌ي غذا خواهي، غريزه‌ي جنسي و... دقيقاً چنين هستند و به محض اين كه سير شد ديگر ادامه بهره‌مندي از آن را نمي‌پسندد. اگر از يك غذاي لذيذ سير شد، ادامه آن برايش تهوع‌آور مي‌گردد.

اما در انسان چيز ديگري نيز مشاهده مي‌كنيم؛ انسان در موارد زيادي «چون مي‌پسندد لذت مي‌برد»، چيزي كه به هيچ وجه در حيوان مشاهده نمي‌كنيم. در امور غريزي فرقي ميان انسان و حيوان، وجود ندارد. پس اين اصل «چون مي‌پسندد لذت مي‌برد» در انسان، از كجا آمده؟ عاملش چيست؟ منشأش چيست؟ انگيزاننده‌اش چيست؟

باز مي‌رسيم بر اين كه بايد گمشده‌ي ما (در همه‌ي علوم انساني به ويژه در چيستي زيبايي) را در علم «انسان شناسي» جستجو كرد، مشكل در آنجاست. بزرگ مشكل ما در انسان شناسي است كه اگر كشف شود، همه مسايل در بستر صحيح خود جاري مي‌گردد.

عدم تفكيك ميان دو اصل «چون لذت مي‌بريم مي‌پسنديم» و «چون مي‌پسنديم لذت مي‌بريم» كه هر دو در وجود انسان هستند، مسأله چيستي زيبايي را به كلاف سردرگم تبديل مي‌كند. ملا صدرا از آن طرف سقوط مي‌كند و ويل دورانت از اين طرف.

صدرا ابتدا همه چيز را عاشق مي‌داند، غريزه‌ي جنسي حيوان را نيز در جهت كمال جويي دانسته و به آن ارج مي‌نهد، سپس عشق صرفاً جنسي انسان را عشق حيواني و بد و منفي (و بالمئال ـ به قول خودش ـ كريه و شرّ)، مي‌داند. او بدون اين كه به اصل «چون مي‌پسندد لذت مي‌برد» توجه كند مي‌خواهد غريزه‌ي جنسي انسان را نيز از حيطه‌ي اصل «چون لذت مي‌برد مي‌پسندد» خارج كرده و در حيطه‌ي اصل اول قرار دهد. و اين آرزوي او ناشدني است. او اصرار دارد كه چون انسان مجهّز به نيروي اراده است مي‌تواند به زور اراده چنين تحوّلي را در خود به وجود آورد.

اگر انسان بتواند به زور اراده اين كار را بكند، خودش را به يك «موجود مصنوعي» تبديل خواهد كرد، همچنان كه به زور اراده خاك را به آجر و آجرها را به ساختمان تبديل مي‌كند. اراده در خدمت انسان است نه تبديل كننده انسان به موجود ديگر. و مي‌تواند اخلاق بياورد، رفتارها را سازمان دهد، غرايز را تنظيم كند. اما نمي‌تواند (و نبايد) غريزه انسان را به ضد غريزه تبديل كند. و اگر بكند كار غير عقلاني كرده و انسان را به موجود ديگر تبديل كرده است.

ما نمي‌توانيم به صرف تكيه بر اين كه صدرا زيبايي‌هاي معنوي را در نظر دارد، سخنان او را از موضوع اين بحث خارج بدانيم؛ او صريحاً سخن از زيبايي‌هاي سمعي و بصري حتي جنسي نيز، مي‌گويد، مي‌خواهد به وسيله‌ي نيروي ارادي بشر، حس زيبايي خواهي و كمال جويي و لذت طلبي از زيبايي را، در جهتي كه خود صحيح مي‌داند جاري كند. صدرا در مرحله پيش از موعظه و اندرزگويي، دقيقاً روي موضوع زيبايي و زيبايي‌هاي واقعي خارجي بحث مي‌كند. در همين مبحث بيان شد كه درك زيبايي يك «درك آني» است و متقدم است بر تحليل‌هاي فكري تا چه رسد به مرحله‌ي اراده و تصميم. اساساً همان طور كه از اسپينوزا و هربرت ريد نقل كرديم، عاطفه و زيبايي در مرحله‌ي تحليل فكري و تأملات انديشه‌اي، ديگر عاطفه و زيبايي نيست. بل‌كه موضوعي مي‌شود از موضوعات علم عاطفه شناسي و علم زيبا شناسي كه جايگاهش مي‌تواند سر كلاس درس باشد.

عامل درك زيبايي از جهت تقدم بر مرحله اراده، شبيه عامل درك گرسنگي است انسان يا حيوان گرسنگي را درك مي‌كند. پس از اين درك، نوبت به تصميم مي‌رسد كه اين گرسنگي را از طريقي سير كند و به آن درك، پاسخ بگويد، با اين فرق كه عامل درك زيبايي ويژه‌ي انسان است و بر اساس «چون مي‌پسندد لذت مي‌برد» است و از اصل و بنيان با هيچ كدام از غرايز، وحدت ندارد.

ويل دورانت مي‌كوشد اين درك را نيز به غريزه جنسي برگرداند و صريحاً مي‌گويد: «حس زيبايي فرع و زاده جاذبه‌ي جنسي است. در آغاز زيبا آن است كه از نظر جنسي مطلوب باشد. و اگر چيزهاي ديگر در نظر ما زيبا آيند از مشتقات و پيوندهاي نهاني اين منبع اصلي حس زيبايي، مي‌باشند.»[9] همان طور كه بررسي شد. ملا صدرا نيز سهمي از درك زيبايي را به غريزه جنسي مي‌دهد و آن را از مظاهر زيبا خواهي مي‌داند، يعني في الجمله با دورانت در اين نقطه، به نقطه مشترك مي‌رسند. اما سپس با عطف توجه به تصميم و اراده، مي‌خواهد آن را از غريزه، پس بگيرد. و اين وحدت في الجمله، نشان مي‌دهد كه هر دو به اصل «چون مي‌پسندد لذت مي‌برد» توجه ندارند. اصلي كه لازمه‌اش، وجود روح دوم در انسان است.

توجه به روح دوم است كه ما را هم از پرستش الهه‌اي به نام غريزه جنسي، نجات مي‌دهد و هم از بينش نادرست «غريزه كشي» باز مي‌دارد.

فرقه‌هاي مختلف تصوف از آن جمله تصوف صدرا، كه پيامبرشان گفته است «احبّ من دنياكم ثلاث: العطر و النساء و قرّة عيني الصّلاة» مي‌كوشند عشق به جنس مخالف را نيز در بستر ديگر اندازند. و يا: «بهترين تفريح مؤمن بازي با همسر است» و مؤمن در اين عبارت «اسم جنس» است شامل مرد و زن، هر دو است. و يا اين كه گفته‌اند «هي لعبتك»: همسر لُعبه‌ي تو است. نه به اين معني كه زن بازيچه است بل به همان معني كه دورانت مي‌گويد: «زن بيشتر دوست دارد كه مطلوب باشد نه طالب». و مراد از بازي با همسر، بازي به محور غريزه‌ي جنسي است نه بازي عرفاني كه آن، كار صلاة است.

نظر به اين كه در انسان شناسي صوفيان نيز انسان يك «موجود تك بعدي» است آنان نيز غير از گوهر غريزه، گوهر ديگري در انسان نمي‌بينند، درصدد مي‌آيند كه همان غرايز را با توسل به اراده به چيز ملكوتي تبديل كنند، تا غريزه كه اگر لذت ببرد مي‌پسندد، به چيزي كه اگر بپسندد لذت مي‌برد، مبدل شده و شخصيت انسان وارونه شود. لذا نوعي غريزه ستيزي به جاي «هدايت غريزه» كه سفارش دين‌شان است، قرار مي‌گيرد. همان طور كه فلاسفه كلاسيك مي‌خواستند غريزه‌ي انسان تك بعدي مورد نظرشان را با توسل به عقل، كنترل كنند. كه باز هم بايد گفت: مساله درك زيبايي به مرحله‌ي متقدم از مرحله‌ي عقل و تعقل است. هدايت غرايز به وسيله عقل درست است اما موضوع بحث ما در چيستي زيبايي و در چيستي آن نيرويي است كه زيبايي را درك مي‌كند.

آشتي در فيكسيسم و تطوّر كافي نيست:

فلاسفه كلاسيك و صوفيان كلاسيك هر دو در پيدايش انسان، به فيكسيسم و پيدايش خلق الساعه‌اي معتقدند، انسان را تكامل يافته از حيوان نمي‌دانند. اما در عين حال در درون انسان چيزي غير از غريزه به ما نشان نمي‌دهند. غرايز انسان را در طول غرايز حيوان مي‌دانند. و در اين جا با ترانسفورميست‌ها به باور مشترك مي‌رسند.

درست است در ادبيات ارسطوئيان مسلمان و نيز صوفيان، سخن از «روح خدا» كه به انسان خلق الساعه‌اي دميده شده. به ميان مي‌آيد. اما در عينيت بينش هر دو گروه، گاهي اين روح، همان عقل مي‌شود و گاهي همان روح غريزي حيوان است كه كاملتر است. كه ترانسفورميست‌ها نيز هم عقل بشر را مي‌پذيرند و هم متكامل بودن غريزه‌ي او را. و سرانجام فرقي در اين بين نمي‌ماند خواه انسان موجود خلق السّاعه‌اي باشد و خواه تطوّر يافته از حيوان، تنها فرقي كه در اين بين مي‌ماند اين است كه ترانسفورميست‌هاي ليبرال مي‌گويند «آزادي غرايز عاقلانه است». و آنان مي‌گويند «سركوبي يا دستكم كنترل شديد غرايز عاقلانه است.»

آنان فرويديسم را نتيجه گرفتند كه «همه بدي‌ها و شرّها از سركوبي غرايز ناشي مي‌شوند.» و اينان مي‌گويند «همه‌ي بدي‌ها و شرّها از آزادي غرايز ناشي مي‌شوند» غريزه جنسي يا بايد حذف شود و يا در خدمت نيل به حقيقت به خدمت گرفته شود كه «المجاز قنطرة الحقيقه» حتي اگر همجنس گرايي هم باشد اشكالي ندارد، بسته به ديدگاه فرقه‌هاست.

با كمي دقت در انسان شناسي هر دو گروه (طرفداران خلقت خلق الساعه‌اي اعم از فيلسوف و صوفي، و طرفداران تطوّر) نشان مي‌دهد كه در آغاز، يعني در چگونگي پيدايش انسان، كاملاً از هم جدا مي‌شوند، سپس در ميان راه به عقل و غريزه رسيده وحدت نظر پيدا مي‌كنند، و آنگاه در مرحله نتيجه‌گيري به دو نتيجه‌ي كاملاً متضاد مي‌رسند.

مهم اين است كه اگر (بر فرض) در اصل نخستين (يعني در چگونگي پيدايش و خلقت انسان) به وحدت برسند خواه فيكسيسم و خواه تطوّر را بپذيرند و به اجماع جامع برسند، باز هر كدام مي‌توانند در مرحله نتيجه‌گيري همان گزينه اول خود را داشته باشند. باز آنان سركوبي غرايز را منشاء همه‌ي بدي‌ها بدانند و اينان آزادي غرايز را.

بنابراين تنها به وحدت رسيدن در مساله خلقت نيز مشكل را حل نمي‌كند. تا وجود گوهر دوم در نهاد و درون انسان، با توجه عالمانه و تواضع دانشمندانه، پذيرفته نشود، مشكل همچنان باقي است در همه‌ي علوم انساني، به ويژه در چيستي زيبايي و عامل دروني زيبا خواهي.

مبحث زيبايي از نظر ملا صدرا را با اين سخن كه «زيبايي در نظر ملا صدرا همان زيبايي در نظر ارسطو است كه در بستر تصوف با عناصري از پند و اندرز صوفيانه همراه مي‌شود و هر دو به همجنس گرايي نيز مي‌رسند»، به پايان مي‌برم.



[1]. مفاتيح الغيب، ص3 ـ اسفار، ص4.

[2]. اسفار، ج3، «نحن جعلنا مكاشفاتهم الذوقيّة مطابقة للقوانين البرهانية».

[3]. رجوع كنيد، نقد مباني حكمت متعاليه، مرتضي رضوي.

[4]. جلال آشتياني، مقدمه بر شرح قيصري ـ هانري كربن، تاريخ فلسفه اسلامي.

[5]. فصل 14، از موقف هشتم، ج7.

[6]. كل موجود فله حيات و شعور، اسفار، ج7، ص150.

[7]. همان؛ فصل 16.

[8]. در چاپ مصطفوي، پس از «رَكَزَ» حرف «ه» آمده كه چندان مناسب نيست.

[9]. لذات فلسفه، ص221.