چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => انسـان و چیستی زیبایی



مقدمه

براي برخي نوشته‌هايم مقدمه نوشته‌ام، براي برخي ديگر، چيزي شبيه مقدمه. و برخي از آن‌ها را بدون مقدمه به حضور خوانندگان تقديم داشته‌ام. زيرا گمان كرده‌ام نام و عنوان آن‌ها يك مقدمه كامل است گرچه دو كلمه يا يك جمله باشند. به ويژه اگر خواننده به جاي زحمت مطالعه مقدمه، سري به فهرست كتاب، بزند. يكي از اين كتاب‌ها به دست جناب دكتر محمدي (م، ريحان)، رسيده است. ايشان نقد نامه‌اي تحت عنوان «رويداد تازه در عرصه‌ي نقد فلسفه» نوشته‌اند كه در نشريه «اميد فردا» شماره‌ي 14، آن را مشاهده كردم. نخستين ايرادي كه بر كتاب گرفته‌اند فقدان مقدمه، دوم عدم معرفي نويسنده از حيث تحصيل، تدريس و آثار، (گرچه از متن كتاب روشن است كه آثاري داشته و در حوزه و دانشگاه تدريس كرده است)، سوم اين كه چرا اين كتاب ويرايش نشده است و... در اين جا لزوماً و نيز به خاطر اندرز جناب محمدي هم كه شده، نكاتي را مي‌نگارم:

نام و عنوان اين رساله «انسان و چيستي زيبايي» است، از دو عنصر «انسان» و «چيستي زيبايي» تشكيل مي‌شود. اميدوارم حساسيت عنصر دوم باعث فراموشي عنصر اول يا تسامح درباره‌ي آن، نشود. مسير مباحث، خط متداوم رابطه‌ي ميان «انسان شناسي» و «زيبا شناسي» است. و هيچ كدام از اين دو جداي از هم، در مدّ نظر نيستند.

جريان بحث بيشتر به سراغ فلسفه‌ها، نحله‌هاي فكري، و اديان، رفته است. زيرا اين خاصيت و ويژگي بحث از زيبايي است، كه بيش از ديگر موضوعات چنين روي‌كردي را ايجاب مي‌كند. به ويژه وقتي كه عرصه‌ي بررسي، واقعيات، و تعهد نويسنده بر واقعگرايي باشد و از ذهن گرايي و بينش انتزاعي پرهيز كند. زيرا در اين مسير غير از فرهنگ عيني بشر و نحله‌هاي انديشه و اديان او، چيزي نداريم.

فرهنگ‌ها و نحله‌ها سخنان زيادي در دامن وسيع خود جمع كرده به تاريخ سپرده‌اند كه به دست ما برسد. اما چيزي را تاريخ براي ما آورده است كه مي‌توان گفت از سپرده‌هاي آن‌ها، نيست. چيزي است كه خود تاريخ بدون اجازه از آن‌ها به ما مي‌دهد و آن عبارت است از: «انتقاد شديد هر دوره‌ي فرهنگي از دوره‌ي پيش از خود»، انتقاد بي‌رحمانه و بدون هيچ اغماض و گذشت. طوري با «قرون وسطي» بازي مي‌كنيم كه كودكان بازي‌گوش با توپك كوچك خود، مي‌كنند. حتي اگر يك كبوتر باز از دست كبوتر خود عصباني شود او را به رفتار قرون وسطائي متهم مي‌كند.

مي‌خواهم از اين «انتقاد»، انتقاد كنم؟ نه. حتي به آن كبوتر باز نيز ايراد نمي‌گيرم. در افسوس ديگري هستم، چه مي‌شد افرادي از ميان خود آن مردم در زمان خودشان، از كاستي‌ها و نارسائي‌ها، انتقاد مي‌كردند؟ آيا چنين كساني بوده‌اند؟ اگر بوده‌اند به قول نيچه «زودرس به دنيا آمدگاني بوده‌اند كه صداي‌شان به جايي نمي‌رسيد»، ديگران با سيماي بزرگوارانه و با روحيه خونسردشان، آنان را اخگراني ورپريده از كانون آتش گرم جامعه مي‌دانستند كه بي‌هدف و بي‌قاعده پريده‌اند و به زودي خاموش مي‌شوند. گاهي نيز زحمت حركت دست را بر خود هموار كرده و با ضربه‌اي آن را خاموش مي‌كردند. و توجهي به طوفان نكوهش كه در دوره متأخر فرهنگها، متوجه‌شان خواهد شد نمي‌كردند.

اينك مثل اين كه ما مردمان عصر مدرنيته، آگاهانه يا به طور احساس ناخودآگاهانه، مي‌رويم دهان دوره متأخر فرهنگي را كه پس از ما خواهد آمد، ببنديم پيشاپيش در صدد بيان ماهيت «پست مدرنيسم» هستيم. مانند كودكي يك ماهه كه بخواهد به مادرش زبان ياد بدهد، مي‌كوشيم منطق و طرز تفكر عصري را كه بس هوشمندتر و داناتر از ما خواهد بود از هم اكنون، راه و رسم هوشمندي معيني با چهارچوبه دقيق، برايش تعيين كنيم. دوست داريم كه هرگز از اين لوله كشي كه ما برايش درست مي‌كنيم تجاوز نكند. كوچك‌ترين بخش اين روش كودكانه ما «جهاني سازيِ» «جهاني شدن» است.

زماني در مشرق زمين، نويسندگي عبارت بود از «جمع كردن آثار متفرق پيشين» ـ تأليف ـ و «متفرق كردن آثار جمع شده‌ي پيشين» ـ شرح نويسي ـ . اكنون دست اندركاران علوم انساني هم در شرق و هم در غرب به همان روال افتاده‌اند. مرتب به تكرار مكررات و چرخيدن به محور آن چه توصيفگران در عصر توصيف‌گري آورده‌اند، مشغول هستيم كه بت‌هايي را به ما معرفي كرده‌اند هرگز در الوهيت آن‌ها ترديد نمي‌كنيم. اگر حرف تازه‌اي هست، جنگ تمدن‌هاست يا طرح گفتگوي تمدن‌ها، كه هر دو با صداي بس بلند اعلاميه يأس از علوم انسان را مي‌خوانند؛ اولي «علم بر عليه علم»، و دومي اندرز ريش سفيدانه غير علمي است و سلب مسئوليت از علم مي‌كند. هانري برگسن مي‌گويد:

«روش ديگري نيز در كار نويسندگي وجود دارد، اين روش جاه طلبانه‌تر و نامطمئن‌تر است و قادر نيست بگويد چه وقت به نتيجه مي‌رسد و اصلاً نتيجه‌اي در كار خواهد بود يا نه؟»[1]

مي‌خواهم بگويم: همين روش نيز سه نوع است: نوعي از آن روش و بينشي است كه سوار بر ريل هندوئيزم به سوي عرفان سرخپوستي مي‌رود و پيشاپيش اعلام مي‌كند براي اين راه نه نتيجه‌ي علمي‌اي هست و نه پاياني، و هيچ عطشي را سيراب نمي‌كند. هدف چنين نويسنده‌اي تشنه‌تر كردن تشنگان است. و توجه برگسن به همين نوع است كه در شرق از قرن‌ها پيش بوده. و در غرب (به نظر من) با كتابچه‌ي بر تراند راسل ـ و پس از مراجعت او از چين ـ شروع شده است.

نوع دوم، متن‌هاي ضعيفي هستند كه آرايش داده مي‌شوند، بي‌درد و بدون رسالت اساسي علمي. در آن‌ها به همه چيز با ديد اهميت نگريسته مي‌شود غير از نتيجه، كه نوشته‌هاي سترون از اين قبيل در ميان آثار اروپاييان به وفور يافت مي‌شود.

نوع سوم: روشي است كه از كبك‌هاي زيباي طبيعت ياد گرفته‌ايم و مي‌توان آن را «روش كبكانه» ناميد. و اگر به رخ خودمان بياوريم و در گفتنش شجاعت به خرج دهيم؛ نه تسامح بل‌كه شبيه خود فريبي است. امروز نويسندگي طوري به آن عادت كرده كه قضيه برايش يك امر طبيعي و حتي بي‌عيب و نقص گشته است؛ نويسنده از تعريف «موضوع» معاف شده و از تعريف آن علمي كه درباره‌اش مي‌نويسد، معذور گشته است گويي نه نيازي به تعريف هست و نه ثمره‌اي (نتيجه‌اي) بر آن مترتب است. شبيه كبكي كه به هنگام احساس خطر سرش را در برف فرو مي‌برد تا با ناديده انگاشتن خطر، از آن برهد. و با اين عمل احساس آسودگي هم مي‌كند. كبك منشي اما همراه با جاه‌طلبي كه پرداختن به تعريف را دون شأن علمي خود تلقي مي‌كند.

و تأسف‌بارتر اين كه: در جايگاه خواننده نيز، معمولاً ميان صراحت و روشن نويسي، با موضع‌گيري و حتي تعصب، اشتباه مي‌كنيم، دوست داريم نويسنده مقاصد خود را به وسيله‌ي «القاء» در ناخودآگاه ما، بكارد، با اين سليقه‌ي شگفت، نويسندگان را تشويق كرده‌ايم كه قلم علمي را با قلم هنري القائي، عوض كنند.

نوك قلم علم تيزتر است. زيرا اين علم است كه بايد هنر را نيز به تحليل بركشد. هنر در هنر كاوش نمي‌كند و نمي‌تواند بكند. اما علم در علم نيز به كاوش مي‌پردازد. تبديل قلم علمي به قلم هنر، نقض غرض علمي است. درست است هنر بايد در هر رفتار آدمي حضور داشته باشد. ليكن همه چيز را به هنر تبديل كردن، حذف علم و تعقل است.

علوم انساني (به قول سي‌رايت ميلز) همانند خادمان پير سرخانه‌ي اشراف قرون وسطي، در خدمت سياستمداران نه چندان اشراف، مؤدبانه به خدمت مشغول است، البته با سيماي بزرگوارانه و بس خونسرد. اين بار نيز چه مي‌شد اگر كساني يافت مي‌شدند تكاني به ما مي‌دادند؛ دگم‌انديشي‌ها و اطلاق گرايي‌هاي ما را به ما نشان مي‌دادند، تناقض‌هاي ما را روشن مي‌كردند، به ويژه انگشت بر اين نكته و نقطه ضعف بزرگ ما مي‌گذاشتند كه: در اوج واقع‌گرايي چه قدر از واقعيت‌هاي مسلّم را ناديده مي‌انگاريم و گاهي سر از «واقع‌گرايي بر عليه واقع‌گرايي» در مي‌آوريم. البته باز بزرگوارانه و خونسردانه هرگز به رخ‌مان نمي‌آوريم كه پست مدرنيسم هر چه باشد، بيش از آن چه ما قرون وسطي را تحقير مي‌كنيم به اصطلاح به ريش ما خواهد خنديد.

اين سخنان اگر از چشم هگل نگريسته شود، آب در هاون كوفتن است، و هميشه دوره‌ي متأخر فرهنگي به دوره‌ي متقدم خواهد خنديد، خنده تحقيرآميز. ليكن نكته اين است: اگر چنين است به چه علت در خدمت سياستمداران حرفه‌اي در صدد «جهاني سازي» هستيم و «جهاني شدن» را به حال خود وا نمي‌گذاريم؟ نكته دوم اين كه، در اين عصر پيشرفته به هر مسأله ريز و درشت اهميت مي‌دهيم، دست كم براي حس كنجكاوي نيز نبايد به سر و وضع خود يك نگاه باز نگرانه داشته باشيم تا بدانيم آن چشم پست مدرنيسم كه به ما با آن خواهد نگريست، چه رنگي است؟

بهانه‌ي خوبي داريم؛ همه كاستي‌هاي جانكاه را به حساب صنعت بي‌زبان و «زندگي صنعتي» گذاشته‌ايم، با اين شوت، توپ به زمين علوم تجربي مي‌رود و سيماي بزرگوارانه‌ي ما احساس راحتي بيشتر مي‌كند. در حالي كه نگرش هر دوره‌ي فرهنگي به دوره‌ي فرهنگي پيشين، همان نگرش فرهنگي است، نه از ديدگاه علوم تجربي. اين بزرگواري مدرن، به جايي رسيده است كه متواضعانه و در عين حال مفتخرانه مي‌گوييم «علم آن است كه بتوان آن را ابطال كرد». اگر اين شعار درست باشد (كه اطلاق آن درست نيست) با اين پرسش مواجه است: پس چرا هيچ پايه‌اي از پايه‌هايي كه علوم انساني روز را بر آن‌ها مبتني كرده‌ايم، ابطال نمي‌شود؟ و نتيجه اين شعار فقط تأمين خونسردي منفي بيشتر، و سلب مسئوليت از دانشمند مي‌گردد. هدف پوپر از اين شعار هر چه باشد، نتيجه عيني آن همين است.

اين گونه نويسندگي، علم را فربه و فربه‌تر مي‌كند، اما خود آن را نمي‌شناسد. به نتيجه و نتايج «ميان راهي» نيز مي‌رسد يا دست كم در هموار كردن و كوبيدن راه علم، نقش دارد. اما چون چنين روش به فربهي و آماسيدگي علم بدون شناخت آن، مي‌انجامد، يك سري نتايج فرهنگي و اجتماعي نيز مي‌دهد كه نه منظور نويسنده بوده و نه مقصود علوم. اين «نتايج جانبي» غير از آن نتايج منفي معمولي، است كه ممكن است از اشتباهات در خود آن علوم ناشي شده باشند. اين جا است كه علم (علوم انساني) در عين مفيد بودن منشاء پديده‌هاي منفي و خطرناك جانبي زياد در عرصه‌ي عيني فردي و اجتماعي بشر، مي‌گردد. و اين پرسش پيش مي‌آيد: «چرا علوم انساني و اجتماعي، نتايج منفي و نكبت‌باري به بشر داده است كه از نتايج مفيد و سعادت‌آور آن، كمتر نيستند؟».

يكي از مسائلي كه در اين رساله سعي مي‌شود روشن شود، همين سبك و روشي است كه به يك «عرف عام» در ميان دست اندركاران علوم انساني، تبديل شده است. شناخت كامل موضوع و شناخت يك علم، گام اول در هر كار علمي است. اما هنوز، در تعريف موضوعات علوم انساني و نيز در تعريف خود آن علوم، به تعريف رضايت بخش نرسيده‌ايم. اشكال در كجاست و كليد اين معما چيست؟ مي‌كوشم اين كليد را معرفي كنم گرچه ديگران ثابت كنند كه آن چه يافته‌ام. صحيح نيست و خودم را نيز به نادرست بودن آن قانع كنند. در اين صورت دو كار مهم انجام داده‌ام: آن تسامح كبك گونه را به چالش طلبيده انگشت روي منشاء اكثر ره‌آوردهاي منفي علوم انساني گذاشته‌ام كه دست‌كم چاشني كار براي ديگران باشد و يك عرصه‌اي ديگر گرچه كوچك، براي كار علمي‌شان، باز شود تا با كليدي ديگر به حل معما همت بگمارند. و ديگر اين كه بر خودم روشن مي‌شود كه يافته‌ام نادرست بوده است. اما در وضعيت فعلي به يافته‌ي خودم سخت يقين دارم و طبيعي است مانند هر نويسنده‌ي ديگر گمان مي‌كنم كه راه درستي مي‌روم بدون جزم انديشي و يا اطلاق گرايي.

كاري كه در اين رساله دنبال مي‌شود دو چيز است: يكي در انسان شناسي و ديگري در زيبا شناسي كه به طور تنيده بر هم، ستون فقرات بحث را تشكيل مي‌دهند. بديهي است در هر قدمي مسائل تاريخي، انديشه‌هاي متفكران، پيام‌هاي اديان در روندي نسبتاً جامعه شناسانه، مطرح مي‌شوند. در اين ميان جريان سخن با «علوم انساني به معني اعم» سر و كار ويژه‌اي پيدا مي‌كند به حدي كه ممكن است گاهي تصور شود كه هدف دوم اين رساله شرح نارسائي‌هاي اين علوم است. و چنين نيست. بل‌كه مقصود، «انسان شناسي» و «زيبا خواهي انسان» است (به قول اميل زولا) علوم انساني را متهم مي‌كنم كه از يك اصل بزرگ در شناخت انسان، با تسامح و با نوعي تغافل، عبور مي‌كنند.

ويژگي زيبايي:

زيبايي چيست و زيبا خواهي از كدام گوشه‌ي جان انسان، بر مي‌خيزد؟ اگر جامعه را يك پديده‌ي كاملاً پديد آمده از آگاهي‌ها و اراده‌هاي انسان‌ها بدانيم، و اگر اخلاق را صرفاً يك پديده ي قراردادي محض بينگاريم، اگر مسئوليت پذيري و «تكليف» را هزينه‌اي بدانيم كه انسان‌ها آن را آگاهانه مي‌پردازند تا به سودي برسند، اگر پديده‌اي به نام «لباس» را، پديده‌اي بنام معبد را و... همه را پديده‌هاي «مصنوعي» و فاقد انگيزش‌هاي دروني در مرحله پيش از آگاهي بدانيم، اين يكي را كه «زيبا خواهي» ناميده مي‌شود، نمي‌توانيم فاقد ريشه‌ي عميق در درون جان انسان، بدانيم. و مهمتر اين كه تفكيك و جراحي ميان زيبا خواهي و پديده‌هاي مذكور، غير ممكن است.

زيبايي هست، انسان‌ها نيز آن را مي‌خواهند، آن را درك مي‌كنند و از آن لذت مي‌برند و شايد بتوان گفت همه‌ي فعاليت‌هاي بشر براي نيل به زيبايي‌هاست. ليكن هم هسته‌ي مسأله و هم اطراف و جوانب آن، براي ما روشن نيست.

يك نوع منش بزرگوارانه همراه با تواضع عالمانه در فلان شخص كه «دانشمند علوم انساني» ناميده مي‌شود، هست كه: علم گستره ي پهناوري است بايد به آن چه يافته‌ايم شاد باشيم. مسائلي هست كه هرگز به آن‌ها نخواهيم رسيد، نبايد پر توقعي كرد كه نتيجه‌اش دگم‌انديشي و اطلاق گرايي، مي‌شود.

اما اين اندرز ريش سفيدانه وقتي قابل تشكر است كه مسأله به گستردگي‌ها و دامنه‌هاي علوم انساني مربوط باشد. همان طور كه در علوم تجربي چنين است و بايد با حوصله‌اي به بزرگي تاريخ گذشته و آينده، در پي آن‌ها باشيم و هرگز علم پايان نمي‌پذيرد. اما مشكل ما در هسته‌ي اصلي علوم انساني است. و نيز موضوع از آن موضوع‌ها نيست كه علم با بينش علمي خود (نه با عجز خود) اعلام مي‌كند كه آن‌ها از موضوع علم خارج‌اند، مانند «حيات» و پيدايش آن در ماده. يا مانند آن پديده‌‌ي اوليه و خمير مايه‌ي كائنات كه انجيل مي‌گويد: «خدا خواست باشد و شد» يا قرآن مي‌گويد: «كن فيكون». موضوعات علوم انساني دقيقاً در دايره‌ي مسئوليت علوم انساني قرار دارند. چيزي كه گفتنش توضيح واضحات مي‌شود.

و نيز: ديگر نمي‌توانيم در فرهنگ عصر توصيف‌گري قرار بگيريم به آن چه درباره‌ي زيبايي مي‌بينيم و مي‌شنويم، قانع شويم و همان ظاهر غير علمي ايده‌ها و شنيده‌ها را با عنوان ارجمند «واقعيت» بپذيريم و ديگر همه چيز تمام. انسان كلان‌هاي اوليه به اين گونه واقعيت گرايي بسنده نكرده تا چه رسد به انسان عصر علم و دانش.

زيبايي شخصيت:

خود توصيف‌گران بر اين كه توصيف‌گر هستند و داراي چنين تواني هستند، مي‌باليدند. باليدني كه غير از افتخار به زيبايي درون خود، معنايي نداشت. اگر به آنان گفته مي‌شد: اين همه فعاليت و كوشش و تحمل زحمات كه بر خود هموار مي‌كنيد و در ميان اين قبيله و آن طايفه، در صدد گردآوري آمارهاي توصيفي هستيد، همه‌اش به خاطر انگيزشي است كه از غريزه‌ي جنسي شما ناشي مي‌شود. مي‌پذيرفتند؟ تا ما ايده‌ي آنان را بپذيريم و زيبايي و زيبايي خواهي‌هاي انسان را با رشته‌هاي موهوم، يك به يك به غريزه‌ي جنسي وصل كنيم؟

زماني پزشكان نه تنها لباس سفيد فرشتگان را به تن مي‌كردند، نسخه‌ها را نيز با زبان مقدس لاتين مي‌نوشتند. آنان اين دو ويژگي را برخود لازم مي‌داشتند تا آن چه در درون دارند (و ديگران فاقد آن هستند) را ابراز كرده باشند: ما گوهر زيبا در درون داريم، زيرا كه دانش طب داريم. و يا آن شاعر جامعه ي ما كه موي سر را دراز و ريش و سبيل را بر هم مخلوط مي‌كند، غير از اعلام اين كه داراي يك زيبايي دروني است، انگيزه‌اي دارد؟ لباس فرم روحانيان در هر دين و آئين نيز همين معني را دارد. و همين طور ريش دراز و موي ويژه و عينك فلاسفه و برخي دانشمندان.

حتي به اصطلاح، خراباتيان (و نيز هيپيان و...) زيبايي ظاهري را فداي ابراز مثلاً زيبايي درون مي‌كنند. داش مشدي گري (به اصطلاح جلال آل احمد)، نيز به همين نكته مي‌رسد.

دقت درباره‌ي تعارض و احياناً تناقض ميان زيبايي ظاهر و زيبايي درون، نشان مي‌دهد كه در اصل، غريزه‌ي جنسي از زيبا خواهي پيروي مي‌كند، نه اين كه زيبا خواهي مولود غريزه‌ي جنسي باشد. ممكن است زيبايي درون در نظر برخي افراد حتي سيماي بدگل فرد را نيز خوشگل بنماياند كه «ولتر» بدگل به دليل دانش درون، معشوق و محبوب زنان زيبا و برجسته مي‌گردد. معمولاً چنين است گرچه ممكن است در نظر عده‌اي نيز زيبايي درون نتواند به بدگلي ظاهر، چيره شود كه همسر سقراط تنها قيافه ناخوشگل او را مي‌ديد و به زيبايي دروني او ارجي نمي‌نهاد. اينك چگونه بايد زيبايي را و زيبا خواهي را تعريف كرد. در جهت دارنده: آيا هركول زيباست يا ولتر. آن فرد كم خرد دارنده‌ي اندام موزون زيباست يا سقراط. كدام يك از اينان خود را زيباتر احساس مي‌كنند، آيا سقراط حاضر مي‌شود براي رهايي از نق نق همسرش زيبايي درون خود را با زيبايي اندام آن كم خرد، عوض كند.

و در جهت دريافت‌گر: بينش همسر سقراط مورد تأييد انسان‌ها است يا بينش آنان كه زيبايي درون را ترجيح مي‌دهند؟ و سخن در انسان‌هاي سالم و نرمال است نه فردي كه ممكن است از تعادل كامل روحي برخوردار نباشد.

يعني حتي با نگرش توصيفي نيز به اين نتيجه مي‌رسيم كه روش توصيفي، كافي نيست و نمي‌توان به آن بسنده كرد. علت عدم دسترسي به يك تعريف در مورد زيبايي و زيبا خواهي (و نيز در مورد هنر) خارج بودن آن از حيطه و توان علم نيست. بي‌ترديد يك اشتباه اساسي در انسان شناسي داريم كه اين مسأله را از دسترس ما خارج مي‌كند.

آناتول فرانس مي‌گويد:

«به عقيده‌‌ي من ما هرگز به درستي نخواهيم دانست كه چرا يك شيء زيباست».[2]

در ضمن مباحث خواهد آمد كه ديگران اين سخن او را به دليل ديگري (كه دليل درستي نيست) رد مي‌كنند. ولي من مي‌گويم: به نظر فرانس بايد زيبايي را در كنار مسائلي مانند «حيات» و آن «پديده‌ي اوليه‌ي آفرينش» بگذاريم و بگوئيم: «ما كه خدا نيستيم چيستي زيبايي را بفهميم». با اين منطق در حد فهم بشري نيز از آن محروم باشيم. تنها يك تجديد نظر در انسان شناسي مي‌تواند راه را براي ما باز كند. البته بديهي است اين تجديد نظر آن قدرها هم آسان نيست. زيرا علاوه بر تجديد نظر در شناخت ماهيت درون انسان، با تجديد نظر در اطلاق «اصل تطوّر» نيز رابطه پيدا مي‌كند. با قطع و يقين بر نادرست بودن فيكسيسم و آفرينش خلق السّاعه‌اي انسان، اطلاق تطوّر نيز بايد قيد بخورد، كه متأسفانه همان طور كه هنوز هم برخي‌ها بر فيكسيسم اصرار دارند، طرفداران تطوّر نيز در اطلاق آن، دچار اطلاق گرايي شديد شده‌اند.

يك ويژگي ديگر نيز درباره ي زيبايي خواهي هست كه آن را با ديگر نيروهاي دروني انسان، متمايز مي‌كند. مثلاً در مقايسه با عقل: با گسترش علم، صنعت، و مدنيت، عقل نيز گسترش مي‌يابد. اما زيبا خواهي حتي با عقل نيز فرق دارد؛ توسعه‌ي زيبايي‌ها به هر وسعتي كه باشد و تنوع يابد، گستره‌ي زيبا خواهي طبيعي انسان را پر نمي‌كند. كه توسعه‌ي زيبا خواهي در اثر توسعه مدنيت، آن را دو چندان مي‌كند. در اين مطلب مي‌توان گفت نه تنها عقل، شايد هيچ مثالي كه بتوان براي زيبا خواهي آورد، وجود ندارد، حتي از خواسته‌هاي منفي يا بيمارگونه، كه بر فرض گفته شود: «با توسعه‌ي ثروت فرد يا جامعه، حرص و آز فرد و جامعه نيز توسعه مي‌يابد. يا در اثر شهوت‌راني. شهوت فرد بيشتر مشتعل مي‌گردد». زيباخواهي پيشاپيش گستره‌ي خود را دارد و اين جامعه است كه با توسعه‌ي خود به دامنه‌هاي آن نزديك مي‌شود. اين موضوع درباره‌ي زيبا خواهي، از فاز «قوّه و فعل» نيز از جهتي خارج است.

هنر:

در اين جا بايد ميان «هنر دوستي انسان» و زيباخواهي او، اشتباه نشود. هنر بدواً و اساساً يك پديده‌ي ارادي و مربوط به مرحله آگاهي است. اگر يك اثر هنري همراه با زيبايي باشد، زيبايي آن به عنوان حقيقت زيبايي مورد خواهش انسان است، نه به عنوان يك زيبايي مصنوعي. زيبايي زيباترين پديده‌ي امروزي اگر به انسان كلان اوليه ارائه مي‌گشت، براي او قابل درك بود. اما ساده‌ترين پديده‌ي عقلاني امروزي در نظر او قابل درك نبود و شايد ترسناك هم مي‌نمود. البته اين فقط يك مثال است و گرنه، تفكيك ميان يك پديده‌ي امروزي (و هر پديده) و زيبايي آن، امكان ندارد، مگر با فرض‌هاي انتزاعي بعيد. مقصود اين است كه در يك اثر هنري زيبا، دو مقوله وجود دارد: هنر و زيبايي. كه اولي هم براي خود هنرمند و هم براي شخص دريافت‌گر، يك «مُدرك در مرحله آگاهي» است. ليكن دومي، خواسته و مُدركي است با ريشه‌اي در اعماق جان هر دو، يعني هم در جان هنرمند و هم در جان دريافتگر، در پديده‌هاي طبيعي نيز چنين است: وقتي كه كسي يك درخت زيبا را مي‌بيند، دو قضيه و داوري صادر مي‌كند: «آن درخت است» و «آن زيباست». جمله اول كاملاً به مرحله آگاهي محدود است. اما جمله دوم حكايت از يك خواهش عميق دروني دارد كه سرچشمه‌ي آن در پيش از مرحله آگاهي است.

در ضمن بحث خواهد آمد كه خود «زيبا خواهي» امري است كاملاً مربوط به مرحله پيش‌تر از آگاهي، و «درك زيبايي» نيز در مرحله‌ي پيش از «تحليل‌هاي آگاهانه» است. اين موضوع وقتي بهتر شناخته مي‌شود كه يك اثر هنري فارغ از زيبايي را به نظر بياوريم، مي‌بينيم هم رابطه‌ي پديد آورنده‌ي آن و هم رابطه‌ي كسي كه به آن مي‌نگرد، هر دو رابطه‌ي كاملاً آگاهانه است. و هر امر تعجب انگيز، زيبايي نيست.

نتيجه‌ي نهايي: زيبايي و زيبا خواهي، گلوگاه همه‌ي مشكلات علوم انساني است. اگر در آن موفق شويم، به يك «انسان شناسي» روشن خواهيم رسيد و عمده مسائل حل خواهد گشت.

اما ويرايش:

كسي كه در زيبايي و هنر، حرف مي‌زند، طبعاً بيش از ديگران به اهميت ويرايش توجه دارد. شايد من نيز شباهتي به آنان داشته باشم و ضرورت ويرايش برايم روشن باشد. اما وقتي كه مطلب حساس است؛ برخي ويرايش‌ها گلوي سخن را طوري مي‌فشارند كه به حال احتضار مي‌افتد. و يا طوري به آن وسعت مي‌دهند كه ژورناليزه مي‌گردد. نوع ديگر از ويراستاري هست كه خود، ويرايش شده است. جناب دكتر محمدي كه خود از اهل قلم است و (م، ريحان) ش نشان مي‌دهدكه شاعر هم هست، طبعاً اوضاع نويسندگي در جامعه ما را بهتر مي‌شناسد.

بهانه خوبي است تا نويسنده از خواننده بخواهد آن گوشه از بزرگواري را كه «اغماض» ناميده‌اند، فراموش نكرده و كاستي‌هاي نوشتاري و محتوايي نويسندگان ايراني از قبيله‌ي من را با آن ترميم كند كه گفته‌اند: كريمان عذر پذيرند.

 

مرتضي رضوي

20/7/1384



[1]. هانري برگسن، دو سرچشمه اخلاق و دين، ترجمه حبيبي، ص277 ـ 278.

[2]. لذات فلسفه، ترجمه زرياب، ص217.