چهارشنبه ۴ مهر ۱۳۹۷

صفحه اول >> کتاب ها => انسان و علوم انسانی در صحیفه سجادیه جلد دوم



بنام خدا

 

مقدمه

اصول اساسی و محوری

 

توجه خوانندۀ محترم را به مطالبی که در مقدمۀ مجلد اول آمده، جلب می کنم. در اینجا فقط به دو مطلب می پردازم:

مطلب اول: تعریف عناوین اساسی را که در ادبیات قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) مبانی اساسی و محوری «انسان شناسی» و علوم انسانی هستند به شرح زیر می آورم:

1- انسان: انسان موجود زنده ای است که در وجودش یک روح بیش از حیوان دارد؛ حیوان دارای روح غریزه است و انسان علاوه بر آن، دارای روح فطرت هم هست.

2- روح: چگونگی پیدایش روح قابل شناخت و قابل تعریف نیست. زیرا روح یک «پدیدۀ اَمری» است و پدیدۀ خلقی نیست.

3- اَمر و خلق: خداوند دو نوع فعل دارد: فعل خلقی و فعل امری: «لَهُ الْخَلْقُ وَ الْأَمْرُ»[1].

4- فعل خلقی: این فعل بر اساس قانون «علت و معلول»، و پدید آوردن چیزی از چیز دیگر (پدید آوردن اشیاء از همدیگر) است.

5- فعل اَمری: این فعل یعنی «ایجاد»؛ ایجاد و پدید آوردن چیزی بدون سابقه و بدون اینکه از چیز دیگر به وجود آید. و این فعل فقط با فرمان (اَمر-­کن   ­    فیکون) محقّق می شود. از این قبیل است: مادۀ اولیۀ جهان، و نیز خود قانون «علّت و معلول» و پدیدۀ عامل حیات که روح نامیده می شود؛ «يَسْئَلُونَكَ عَنِ الرُّوحِ قُلِ الرُّوحُ مِنْ أَمْرِ رَبِّي»[2]، و پدیده هائی دیگر.

6- علم: علم یعنی شناختن و یافتن علت هر پدیده یا هر حادثه ای که در این جهان رخ می دهد، اعم از پدیده ها و حوادث طبیعی یا انسانی و اجتماعی. پس عرصۀ علم فقط پدیده ها و حوادث خلقی است و عرصۀ پدیده ها و حوادث اَمری از توان، حیطه و کاربرد و مسؤلیت علم خارج است؛ که پدیدۀ حیات و روح نیز از این جمله است.

7- روح غریزه: غریزه نیروئی است که انگیزش های ناخودآگاه را برای حفظ خود (فرد) به وجود می آورد. همچنانکه در وجود حیوان هست.

8- روح فطرت: فطرت نیروئی است که انگیزش های ناخودآگاه را برای «حفظ خود با دیگران» به وجود می آورد. و حیوان فاقد این روح است.

9- هویا: هوی (= هوس= میل و امیال) ابزار و راهکار روح غریزه است.

10- عقل: عاملی است در موجود حیاتمند بنام انسان که هواهای او را قانونمند کرده و مدیریت می کند؛ عقل ابزار و راهکار روح فطرت است؛ بنابراین است که روح فطرت روح غریزه را مدیریت کند.

11- حیوان: حیوان موجود زنده ای که دارای روح غریزه و فاقد روح فطرت است.

12- پیدایش جانداران: پیدایش همۀ جانداران روی زمین (اعم از گیاه و جانور) بر اساس انشعاب از همدیگر و سیر تکامل ازهمدیگر است غیر از انسان (نسل آدم) که آفرینش مستقل- با موتاسیون های متعدد- دارد و ارتباطی با «موجودات دو پای» قبل از خود ندارد.

13- بشر: آن «موجودات دو پا»ی قبل ازآدم، بشر نامیده می شوند اما «انسان» نامیده نمی شوند، و فاقد روح فطرت بوده اند.

14- منشأ پدیده هائی از قبیل: خانواده، جامعه و تاریخ، حیاء، اخلاق، زیبا شناسی و زیبا خواهی، گریه و خنده و... روح فطرت است. و اصل هیچکدام از اینها قراردادی یا اعتباری نیستند. و بشرهای پیش از آدم فاقد اینها بوده اند.

15- شخصیّت: شخصیت انسان، محصول و فرایند چگونگی تعامل روح غریزه و روح فطرت است. تعامل سالم، شخصیت سالم و تعامل ناسالم شخصیت ناسالم را می دهد.

16- سرکوبی: نه سرکوبی غرایز درست است و نه سرکوبی روح فطرت؛ آنچه هست مدیریت روح غریزه بوسیلۀ روح فطرت است. انسان در بهشت نیز با غرایز خود (بل گسترده تر از زیست دنیوی) زندگی خواهد کرد یعنی با همان شخصیت که از تعامل سالم غریزه و فطرتش در زیست دنیوی حاصل شده است.

17- نفس: این واژه در معانی متعدد به کار رفته است:

1) نفس- روح غریزه- نفس اَمّاره.

2) نفس- روح فطرت- نفس لوّامه.

3) نفس- شخصیت- همان شخصیت که در بالا تعریف شد.

4) نفس یعنی «خود» در برابر «دیگران».

و چند کاربرد دیگر.

18- دین: دین یعنی «هستی شناسی»؛ اعم از خدا شناسی، انسان شناسی، شناخت رابطۀ خدا با جهان، شناخت رابطۀ خدا با انسان، شناخت رابطۀ انسان با خدا و... و بالاخره شناخت رابطۀ انسان با جسم و روح غریزه و روح فطرت خودش، و شناخت چگونگی تعامل این دو روح.

شرح و بیان این اصول مبنائی و توضیح استدلالی شان (علاوه بر دیگر آثار این بنده) در مجلدات این کتاب آمده و اساساً- بنظر بنده- صحیفۀ سجادیه به محور این اصول قرار دارد. و به همین جهت این اصول را در آغاز این مجلد فراز کردم.

مطلب دوم: جایگاه متون لغوی در تفسیر قرآن: گفته شده: فلانی که اینهمه با آیه های قرآن سر و کار دارد، چرا از «مفردات راغب» استفاده نمی کند حتی در موارد بسیاری بر خلاف آن عمل می کند؟! (!).

پاسخ: بنده هر منبع و متن لغوی را مفید، قابل استفاده و مراجعه به آنها را لازم و ضروری می دانم، اما هیچکدام از آنها را «حجت» نمی دانم، و در «اصول فقه» آنجا که سخن از «آیا قول لغوی حجت است یا نه ؟-؟» است، به عدم حجّیت آن معتقدم. فرق است میان «قابل استفاده، بل لازم الاستفاده بودن» و «حجت بودن». بویژه دربارۀ قرآن- که با زبان مادری امّی (فارغ از فونکوسیونالیسم و بدون جراحی) آمده- که اصالت در آن با فهم مادری و امّی مردم است[3].

در زمانی که نه علم صرف وجود داشت که ریشه های اشتقاق واژه ها را پیگیری کند و نه علم نحو بود که چگونگی ترکیبات را بطور تخصصی شرح دهد، آنچه مردم از قرآن می فهمیدند «فهم امّی و مادری» بود؛ فهم مادری امّی یعنی فهمی که مثلاً مقداد، ابوذر، عمار، از قرآن داشتند که اصیل ترین فهم بود.

توجه فرمائید: اصیل ترین. نه کافی ترین و بسنده ترین. وقتی فهم امّی آنان کافی می گشت که یافته های شان را با مراجعه به اهل بیت (علیهم السلام) تکمیل می کردند. و در این صورت است که فهم امّی «حجت» می شود.

قرار است و همگان به این اصل اذعان دارند که در هر زبانی دست اندرکاران لغت باید از استعمالات مردمی پیروی کنند، و اصل در لغت «فهم و درک امّی» است حتی استعمالات مردمان کمتر توسعه یافته (مانند عشایر) بر استعمالات مردمان توسعه یافته، مقدم است.

یعنی متون لغوی باید از فهم انسانی امّی مادری پیروی کنند، نه اینکه فهم انسانی امّی از متون لغوی پیروی کند.

متاسفانه پس از پیدایش علم صرف و نحو، دست اندرکاران لغت، در استفاده از این دو علم زیبا دچار افراط شدند و این افراط شان در مواردی موجب اختفای نکات ظریف، و لغزیدن افکار از دقایق حساس واژگان مفرد و گزاره های مرکب، گشت.

مثال: قرآن در آیۀ وضو می فرماید «وَ امْسَحُوا بِرُؤُسِكُمْ وَ أَرْجُلَكُم»[4]. بردران اهل سنت همۀ سر و پا را می شویند یا مسح می کنند، شیعه معتقد است مسح بر بخشی از سر و بخشی از پا، کافی است. زراره و محمد بن مسلم از امام باقر (علیه السلام) می پرسند به چه دلیل مسح بر بخشی از سر کافی است؟ می فرماید «لِمَكَانِ الْبَاءِ»[5]: بدلیل نقشی که حرف «بـ» در آیه دارد. یعنی آیه می گوید: به سرتان مسح کنید و نمی گوید: سرتان را مسح کنید تا همۀ سر را مسح کنیم.

راغب که یک فرد سنّی بود همۀ سرش را مسح می کرد و مسح بر بخشی از سر را کافی نمی دانست. نظر چنین شخصی که مطابق مثل معروف «ب را از ت تشخیص نمی دهد» چگونه حجت می شود؟

این فقط یک مثالی بود برای روشن شدن فاصلۀ متون لغوی از ظرافت ها و دقایق قرآن و حدیث که منحصر به لغت نویسان سنّی نیست بل حتی آن عده از آنان که شیعه بودند (مانند خلیل بن احمد که به سیّد اهل ادب، ملقب است) از این فاصله در ظرایف و دقایق، منزّه نیستند.

و نیز قرار است: (و تا حدودی به این قرار عمل می کنند) که اهل لغت، آرای خود را با قرآن مستند کنند. یعنی قرآن خود بهترین منبع لغت است که خود اهل لغت تا جائی که می توانند (و رسوبات ذهنی شان مانع نمی شود) به استعمالات قرآن تمسک کرده و نظرشان را مستدل می کنند. پس اصالت با خود استعمالات قرآن است نه با منابع لغت.

مراجعه به اهل بیت: در مواردی (که بسیار هم هستند) فهم مادری و امّی مردم از دریافت عمق معنی آیه، ناتوان است، تکلیف ما مراجعه به تبیین اهل بیت (علیهم السلام) است. و همین موارد فراوان است که بسنده کردن در آنها به نظر و قول لغوی مصداق «تفسیر برأی» می شود که بشدّت ممنوع شده است.

و با بیان دیگر: تفسیر یعنی چه؟ تفسیر یعنی شرح آن آیه ها که فهم امّی و مادری در آنها ناتوان است، و یا در درک بطنی از بطون آیه، توان لازم را ندارد. در مسئلۀ «بیان بطنی از بطون قرآن» هیچ کسی حق ورود ندارد مگر اهل بیت علیهم السلام، و این از اصول مسلم ما است. و اگر کسی وارد این وادی بشود اقدام به تفسیر برأی کرده و مجرم است: «من فسـر القرآن برأيه فليتبوأ مقعده من النار»[6]، و حدیث های دیگر.

بنابراین قول لغوی وقتی قابل استفاده و گاهی واجب الاستفاده است که اولاً در تضاد با فهم انسانی امّی نباشد و ثانیاً دربارۀ بطون قرآن نباشد. و صد البته عرصۀ چنین استفاده ای از متون لغت، اندک نیست، گسترده و وسیع است. مهم این است که جایگاه و نقشی که حق متون لغوی است، شناخته شود و حد و مرز گسترۀ آن روشن باشد.

به عبارت دیگر: قول لغوی با دو شرط قابل استفاده و گاهی لازم الاستفاده است:

1- بشرط اینکه قول لغوی معنائی را بدهد که مخاطب را به همان بستر مادری امّی برساند؛ یعنی پرده را بردارد و مخاطب با وضوح تمام احساس کند که این معنی دقیقاً همان معنی امّی انسانی است[7].

و این «احساس» نیز وقتی ارزش دارد که واقعاً یک احساس امّی و مادری انسانی باشد، نه احساسی که در اثر رسوبات فرهنگی و رسوبات باورهای رایج عامّه باشد که مثالش در سطرهای بعدی از خود راغب اصفهانی خواهد آمد.

2- فهم انسانی مادری (حتی با وجود شرط بالا که بیان شد) وقتی ارزش دارد که معنی دیگری از جانب اهل بیت علیهم السلام نیامده باشد، والاّ صرفاً یک «احساس» است و هیچ ارزشی ندارد. زیرا خود قرآن تبیین قرآن را به عهدۀ پیامبر و آل (صلوات الله علیهم) گذاشته است؛ قرآن تبیان کل شیئ است و پیامبر و آل تبیان این تبیان هستند که می شود تبیان اندر تبیان؛ «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»[8].

هر کسی، هر نویسنده ای و هر محققی اشتباهات و لغزش هائی دارد، اما راغب اصفهانی در میان اهل سنت بیش از همه دچار اشتباه شده است؛ آنچه «مفردات راغب» را به این شهرت و اهمیت رسانیده زمینه ای است که ابتدا شعار «حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّه» و در مرحلۀ دوم تاریخی، شعار «حسبنا الصرف و النّحو» است که هم درک امّی انسانی را پایمال کرد و هم باب خانه اهل بیت را بست، و «أَنَا مَدِينَةُ الْعِلْمِ وَ عَلِيٌّ بَابُهَا» متروک گشت.

کافی است برای هنگفتی اشتباهات راغب به «مفردات الرّاغب الاصفهانی، مع ملاحظات العاملی» چاپ دار المعروف، مراجعه کنید، خواهید دید که راغب در موارد بسیار حتی به متون لغوی نیز مراجعه نکرده و تحت تاثیر رسوبات ذهنی خود ابراز نظر کرده است؛ یعنی نه بر طبق فهم امّی عمل کرده و نه بر مبنای متون لغت، و نه بر اساس حدیث. تنها با ریشه یابی اشتقاقی و علم صرف عمل کرده که در این شیوه نیز اشتباهات فراوان دارد، زیرا رسوبات ذهنی اش حتی مانع از ریشه یابی درست شده است، در حدّی که دست اندرکاران لغت در این حد دچار اشتباه نشده اند.

مثال: (فقط بعنوان نمونه بر اینکه راغب بشدت تحت تأثیر رسوبات ذهنی خود بوده)؛ او واژۀ «مَلَک» و «ملائکه» را از ریشۀ «اَلَک» گرفته است که به معنی پیام است و بنظر او مَلک یعنی پیک و پیام آور[9]. او در این معنی تحت تأثیر تبادر اولیّه از ملک در ذهن قرار گرفته است؛ زیرا اولین چیزی که با شنیدن لفظ ملک به ذهن خطور می کند وحی و پیام الهی است که توسط ملک به انبیا رسیده است. در حالی که وحی و پیام کار جبرئیل و گاهی چند فرشته معدود و محدود است آنهم در زمانی که با ختم نبوت، پایان یافته و دیگر انگونه پیام ها تمام شده است. آیا جبرئیل و آن فرشتگان معدود بی کار شده اند؟! کاری ندارند؟!

در مجلد اول (شرح دعای سوم که مختص صلوات بر فرشتگان است) توضیح دادم که مَلَک از همان ریشۀ «مُلک» است که ملاک و قوام جهان و کل کائنات بوسیلۀ ملائکه است؛ ملکوت عالم یعنی «قوام و نظام قوامی جهان و آنچه در آن هست». و توضیح دادم که ملکوت یک عالم مجزّا از عوالم دیگر نیست، همه جای کائنات (از خاک تا انتهای آسمان هفتم همگی عرصۀ ملکوت هستند و ملکوت یک عرصۀ جغرافی خاص نیست.

متاسفانه دانشمند محترم جناب عاملی نیز به این اشتباه راغب اشاره نکرده است.

دیگران از آنجمله «اقرب الموارد» دچار این اشتباه نشده لیکن المنجد در ذیل واژۀ اَلَک، مَلک را مشتق از آن دانسته در عین حال در ذیل مادّه ملک نیز آن را مشتق از مُلک دانسته است. گویا در اثر مفردات راغب دچار این تناقض شده است.

منشأ اهمیت مفردات راغب در میان برادران اهل سنت را عرض کردم، اما چسبیدن برخی از ماها به آن، غیر از تسامح در برخورد با قرآن، معنائی ندارد. باید با این اثر راغب احتیاط تمام و بعنوان یک متن ضعیف برخورد کرد، حتی بی اعتنائی به آن، شیوۀ نادرستی نیست.

 

مرتضی رضوی

7 رمضان 1435

14 تیر 1393



[1] آیۀ 54 سورۀ اعراف.

[2] آیۀ 85 سورۀ اسراء.

[3] برای شناخت و شرح بیشتر دربارۀ شیوۀ امّی، رجوع کنید به بخش اول کتاب «نقد مبانی حکمت متعالیه» و البته در موارد دیگر از آثار این بنده نیز آمده است.

[4] آیۀ 6 سورۀ مائده.

[5] کافی، ج 3 ص 30 ط دار الاضواء.

[6] عوالی الّلئالی، ج 4 ص 104.

[7] همانطور که در ماجرای پرسش زراره و محمد بن مسلم و پاسخ امام صادق (علیه السلام) دیدیم که آن دو پاسخ امام را با فهم انسانی و امّی کاملاً موافق یافتند.

[8] آیۀ 44 سورۀ نحل.

[9] رجوع کنید؛ مفردات راغب، واژۀ اَلک.