يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => تشیع و فراگیری جهانیش



آیا شیطان میمیرد؟ علاوه بر غریزه و فطرت که همیشه خواهند بود، شیطان نیز تا پایان عمر بشر در روی کرۀ زمین خواهد بود و به کارش ادامه خواهد داد، لیکن دیگر آن مهلت که برای «مدیریت مستقیم مراکز قدرت کابالیسم»[1] داشت، به پایان می‌رسد و مدیریت مستقیم را از دست می‌دهد.

در حدیث آمده است که هنگام ظهور، سر ابلیس را در روی صخرۀ بیت المقدس خواهند برید و شیطان از بین خواهد رفت. اما حدیث شناسان محقق و نیز متخصصان اصول عقاید، به آن اعتماد نکرده‌اند. و اگر بخواهیم بر اساس احتیاط عمل کرده باشیم و چنین حدیثی را مردود ندانیم- و صد البته که این روش بهتر است- باید آن را تاویل کنیم و بگوئیم: مراد از «بریدن سر شطان»، «بریدن مدیریت مستقیم او» است، نه کشتن او.

چند حدیث که دربارۀ کشته شدن ابلیس آمده‌اند، علاوه بر ضعف سند، دچار تناقض و تنافی نیز هستند؛ مثلاً در یکی از آنها آمده است که رسول خدا (صلی الله علیه و آله) شیطان را ذبح خواهد کرد[2]. و در دیگری آمده که خود امام (عجل الله فرجه) او را در مسجد کوفه می‌کشد[3]. و در دیگری آمده که ابلیس را در بیت المقدس می‌کشند[4].

علاوه بر این تناقضات، این موضوع با قرآن سازگار نیست؛ اگر در جامعۀ مهدوی و پس از ظهور آنحضرت، قرآن را باز کنند خواهند دید که می‌گوید: «يا بَني‏ آدَمَ لا يَفْتِنَنَّكُمُ الشَّيْطانُ كَما أَخْرَجَ أَبَوَيْكُمْ مِنَ الْجَنَّةِ»[5]. و «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَني‏ آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبين»[6]، ابلیس دشمن کل بنی آدم است و هیچ بنی آدمی از این دشمن، فارغ نیست. و هیچ دلیلی نداریم و نمی‌توانیم داشته باشیم که این آیه‌ها در جامعۀ مهدوی- عجل الله تعالی فرجه- «فاقد موضوع» خواهند بود و نسبت به آن مردم که بنی آدم هستند «سالبه بانتفاء موضوع» خواهند گشت. و تنها مانند یک گزارش تاریخی دربارۀ مردمان گذشته خواهند بود. و همچنین با هیچ دلیلی نمی‌توان گفت احادیث فراوان از آنجمله دعای هفدهم صحیفۀ سجادیه، پس از ظهور، موضوعیت خود را از دست خواهند داد.

از نظر اصول عقاید نیز خیلی سخت، بل غیر ممکن است که بخشی از بنی آد م در بخشی از تاریخ دچار ابتلاها و وسوسات شیطان باشند، اما بخش دیگر در بخش آخر تاریخ از ابتلاها و وسوسات او بر آسوده باشند. زیرا این با عدل الهی سازگار نیست.

اما آنچه گفته شد که در پایان بخش اول تاریخ، و در آغاز بخش دوم، جامعۀ جهانی مشمول یک «رحمت ویژه» خواهند بود، این نیز در اثر بلوغ فکری و علمی و عملی جامعه است، نه یک رحمت بدون دلیل که با عدالت میان دو بخش سازگار نباشد.

برگردیم به موضوع «اختلاف»:

و خلاصه این که: اختلاف غریزی، منفی است و اختلاف فطری مثبت است. اختلاف غریزی از خود خواهی‌ها نشأت می‌گیرد و «بغی» است. و اختلاف فطری آموزش، تعلیم و تعلم است؛ مانند اختلاف سطح فکری استاد و شاگرد، و مانند اختلاف نظرهای علمی و صنعتی که فارغ از بغی و خود خواهی باشد. یعنی اختلافات سطح فکری و علمی نیز می‌تواند نتیجۀ منفی بدهد؛ بمب اتم یک محصول فکری و علمی است اما به محور بغی و خود خواهی است، برای برتری جوئی خود و کشتن دیگران است.

نظم مثبت و نظم منفی: نظم را همگی می‌شناسیم و آن را می‌ستائیم، اما گاهی اشتباه می‌کنیم. زیرا نظم نیز دو نوع است: مثبت و منفی. امروز نمونه‌ای از نظم منفی با پیدایش آرتش‌های مدرن و جایگزین شدن‌شان در جای آرتش‌های کلاسیک و سنتی قدیم، نمونه‌ای از نظم منفی، تکوّن یافته است؛ نظامیان را طوری تربیت می‌کنند که مثلاً اگر درخیابان یا در خانه‌اش نیز صدای «به راست، راست» را بشنود فوراً به سمت راست برگردد، با فرمان «به پیش» پیش برود، و با فرمان «آتش» آتش کند بدون آنکه اشخاص مورد هدف را کاملاً بشناسد[7].

نظم منفی، خفگان آور و باز دارنده از تکامل است، مثال گویا و همه بعدی و زیستی آن کندوی زنبور عسل است که بس منظم است با نظم دقیق، اما میلیون‌ها سال است که در آن شرایط درجا می‌زند؛ بدون تغییر و بدون تحول، زیرا در تحت فشار نظم منفی دچار خفگان شده است. اینجا است که «آزادی انسان» معنی می‌دهد. نظم شیرین‌ترین لفظ و دوست داشتنی‌ترین مفهوم است. اما نباید اشتباه کرد، نظمی که حریت اندیشه را از بین ببرد بشدت منفی و خطرناکترین خطر است.

حرّیت و آزادی: علوم انسانی غربی می‌گوید: «آزادی هر انسان به آزادی انسان‌های دیگر محدود است». شگفتا این که یک تناقض است (!!!) آزادی‌ای که به آزادی میلیون‌ها نفر محدود باشد، محدودیت است نه آزادی. در مقالۀ «آزادی» توضیح داده‌ام که آزادی دو نوع است:

1- آزادی غریزی؛ یعنی پشت کردن به اقتضاهای روح فطرت و خودسر گذاشتن غرایز، بلی این یک نوع آزادی است اما محدود می‌شود به آزادی غرایز دیگران و این آزادی نمی‌شود، زیرا مصداق تناقض است که مساوی می‌شود با آزادی گاوان در گلّۀ گاوان، که آزادی هر گاو محدود است به آزادی گاو دیگر. و جبراً و قهراً حدود این آزادی‌ها را زور و نیروی هر گاوی تعیین خواهد کرد، و در جامعۀ انسانی حدود و گسترۀ این آزادی را زور و زر تعیین خواهد کرد. هر کسی به حدی برازندۀ آزادی خواهد بود که دارندگی داشته باشد که: دارندگی، برازندگی.

2- آزادی فطری: مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام، می‌گوید: انسان دارای دو روح است: روح غریزه و روح فطرت، و هر کدام از این دو اقتضاها و انگیزش‌ها دارند، اقتضاهای غریزه باید تحت مدیریت روح فطرت قرار بگیرد[8]. انسانی که چنین نباشد بیمار است. و آزادی غریزه و حرّیت غریزه اساساً امکان ندارد، یعنی چنین آزادی‌ای در این جهان «امکان وجود» ندارد. و لذا تعریفی که از این آزادی می‌کنند، مصداق اتمّ تناقض است و تناقض امکان وجودی ندارد حتی در فرض و خیال.

اما آزادی فطری امتیاز بزرگ انسان است و این حرّیتی است که انسان بدون آن انسان نیست. و آزادی فطری هیچکسی به آزادی فطری کس دیگر محدود نیست و نمی‌شود. زیرا هیچ تعارضی و منافاتی میان اقتضاهای فطری افراد وجود ندارد. همۀ اقتضاهای فطری نیکو است؛ نیکوئی هیچ کسی مزاحم نیکوئی شخص دیگر نیست. اساساً اولین مصداق و اولین گام آزادگی «اسیر نبودن شخص در دست غرایز خود است». اینجاست که یکی دیگر از خلاءهای اساسی علوم انسانی غرب را مشاهده می‌کنیم که منشأ آن غفلت از وجود روح فطرت در انسان است.

برگردیم به نظم منفی: نظم دقیق زنبوران عسل، یک «نظم غریزی» است. زیرا زنبور انسان نیست تنها روح غریزه دارد. نظم غریزی سزاوار انسان نیست، حتی بی نظمی 7000 سالۀ جامعۀ جهانی انسان بهتر از نظم زنبوران است، بل سازنده نیز هست. نظمی که سزاوار انسان است نظم فطری است. آیه‌ای که خواندیم یعنی «كانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِيِّين»، می‌گوید: مردم امت واحده بودند، امت واحده‌ای مانند زنبوران، که خداوند پیامبران را فرستاد که آن وحدت و نظام واحده را بر هم بزنند، نگذارند انسان تا ابد در خفگان نظم منفی باشد.

ابلیس مخالف نظم نیست اما خواستۀ او نظم منفی است که در طول این 7000 سال کوشیده تا انسان را در محدودۀ غریزه با سرکوبی فطرت نگه دارد، همه جای جهان را به شهر لوط تبدیل کند، در عین حال با نظم منفی نیز مخالفت نکرده[9] و همچنین مخالف آزادی غریزه نبود بل کار اصلی‌اش خودسر کردن غریزه و خارج کردن آن از تحت مدیریت فطرت بوده است. و چون انسان ذاتاً آزادی خواه است، این حس اساسی انسان را با «آزادی کاذب» و مصداق تناقض، به جای آب با سراب سیراب کرده است.

ادامۀ بحث دربارۀ آزادی را به آن مقاله وا می‌گذارم و اینک می‌رسیم به موضوع جلسۀ امروزی، یعنی:

جامعۀ جهانی چگونه و چطور پیروی از علوم قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) را خواهد پذیرفت؟؟ سخن امام باقر علیه السلام در این باره را خواندیم، باز هم بخوانیم «إِذَا قَامَ قَائِمُنَا وَضَعَ اللَّهُ يَدَهُ عَلَى رُءُوسِ الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ كَمَلَتْ بِهِ أَحْلَامُهُمْ». یک نکته در این حدیث مانده است بهتر است به آن هم اشاره شود: ضمیر «بها» بر می‌گردد به «ید»؛ بوسیلۀ آن ید عقل‌های مردمان را درمسیر واحد جمع می‌کند. و ضمیر «به» بر می‌گردد به «جَمع» که در ضمن «جَمَعَ» است، مانند «اعْدِلُوا هُوَ أَقْرَبُ لِلتَّقْوى‏». یعنی وقتی که عقول در یک بستر و مسیر واحد جمع شدند، بوسیلۀ همین جمع شدن، آرزوها، خواسته‌ها و ایده‌های مردمان جهان کامل می‌شود. این لفظ «کملت» اشاره دارد که امروز آروزها و خواسته‌های مردم ناقص است. یعنی همین امروز و دیروز نیز بشر در آرزوی امور انسانی بوده مثلاً خواستار عدالت، آزادی و...، بوده است لیکن این خواسته‌ها دچار نقص بوده‌اند؛ مردمان به جای عدالت فطری عملاً به دنبال عدالت غریزی بوده‌اند، و به جای آزادی فطری انتظار داشتند که آزادی از بطن غریزه در آید.

(دربارۀ این «کملت» بحث دیگری داریم که خواهد آمد).

فطرت انسان ضعیف می‌شود، زیر سلطۀ غریزه قرار می‌گیرد، اما هرگز نمیمیرد؛ چون «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها»[10] خدا انسان را بر اساس فطرت تفطیر کرده است؛ همیشه خواسته‌های خود را دارد. لیکن وقتی که غریزه بر فطرت مسلط می‌شود، خواسته‌های آن را بطور کاذب پاسخ می‌دهد و آنها را در غیر موارد آفرینشی خود نشان می‌دهد.

حدیث می‌گوید: خواسته‌ها، احلام و آرزوها، همیشه سرجای خود هستند لیکن ناقص، و دارای شکستگی هستند، در زمان قیام قائم (عجل الله تعالی فرجه) این خواسته‌ها و انگیزش‌های فطری در بستر و مسیر کامل و بی نقص خود قرار می‌گیرند و انسان به انسانیت می‌رسد.

اکنون به عواملی که جامعۀ جهانی را به پیروی از علوم قرآن و اهل بیت علیهم السلام هدایت خواهد کرد، بطور تفصیلی بپردازیم:

عامل اول: جامعۀ جهانی با سرعت شگفت به سوی «دهکدۀ جهانی» در حرکت است، و با جرأت می‌توان گفت به دهکده رسیده است اما هنوز آن انس لازم میان ساکنان تازه از راه رسیده، محقق نگشته است. مانند شهری که ساکنان آن از جاهای مختلف آمده‌اند و هنوز به یک فرهنگ جمعی موفق نشده‌اند، چنین شهری مضطرب، فاقد «انس جمعی» و حتی دچار عدم امنیت می‌شود، اما چون انسان، انسان است و انس خصیصۀ تعیین کنندۀ اوست قهراً به یک انس جمعی خواهد رسید. انس جمعی امکان ندارد مگر با یک فرهنگ واحد، فرهنگ واحد امکان ندارد مگر با طرز تفکر واحد، و این نیز امکان ندارد مگر با جهانبینی و علوم انسانی واحد. بدیهی است یک دهکده نمی‌تواند در بطن خود فرهنگ متعدد و جهانبینی متعدد داشته باشد، اکنون مضطرب است و این اضطراب قهراً و جبراً به یک جهانبینی واحد خواهد رسید. پس از شکست بینش‌های بومی مختلف که درجهان بودند، و پس از شکست علوم انسانی غربی، و پس از به بن بست رسیدن اندیشۀ متمرّدانۀ بشر، که هر راه بشری مستقل از وحی سراب بودن خود را نشان داده‌اند، آن کدام فکر و اندیشه است که انسان امروزی و ساکنان این دهکده از آن پیروی کنند؟ همۀ نحله‌های اندیشه‌ای و نیز ادیان تحریفی امتحان خود را داده و مرده‌اند، حتی مذاهب اسلامی غیر از مذهب اهل بیت علیهم السلام. این مذهب همان است که از آغاز پیدایش جامعۀ جهانی بوده و هست و هرگز چنانکه باید توجهی به آن نشده، و اساساً همواره جنگ شیطان و ایمان به محور این رشته بوده است، هرگز به مرحلۀ عمل نرسیده تا امتحان خود را بدهد؛ همواره زیر ضربات و حملات «بغی» بوده است (بغی‌ای که معنایش گذشت)، همیشه ندای فطرت داده و انسان را به سوی فطرت دعوت کرده است.

بنابر این، این مکتب دستکم برای امتحان- که صد البته نه امتحان بل ایمان خواهد بود- نسخۀ فرهنگی، علمی و اندیشه‌ای و عملیِ انسانِ دهکده خواهد بود و انسان غیر از این راهی ندارد و راهی برایش نمانده است.

عامل دوم: جریان عامل اول به جائی رسیده که «نصاب اتمّ» خود را می‌یابد، با تحقق این نصاب، آن «ید» الهی بر سر مردمان دهکده می‌آید و عقول را در بستر واحد قرار می‌دهد. گویندۀ این سخن (که با اندکی دقتِ انسان شناسانه و جامعه شناسانه، مشخص می‌شود که در طول تاریخ بشر دربارۀ عقل و تعقل، و رسیدن عقول به جریان واحد، هیچ سخنی با این بلندای علمی گفته نشده) امام باقر است؛ او که رئیس این مکتب بوده، مرادش از «جریان واحد عقول» مکتب خودش است؛ مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام.



[1] شرح بیشتر در کتاب «کابالا و پایان تاریخش».

[2] بحار، ج 60 ص 243- و ج 53 ص 43.

[3] همان، ج 52 ص 377- 376.

[4] بحار، ج 11 ص 154 حدیث 31.

[5] آیۀ 27 سورۀ اعراف.

[6] آیۀ 60 سورۀ یس.

[7] مقصود، تحقیر نظامیان عزیز و جهادگران ارجمند نیست، و این بحث دیگر است.

[8] تحت مدیریت روح فطرت قرار بگیرد، نه توسط فطرت سرکوب شود.

[9] نظم کابالیستی: در مسافرت‌هائی که به اروپا داشتم با تحقیقاتی که انجام دادم به این نتیجه رسیدم- و توقع ندارم که همگان این استنتاج من را بپذیزند- که بقول جلال آل احمد «در غرب خبری نیست». حتی لذایذ غریزی نیز در آن محیط دچار اضطراب است، آنچه امتیاز غرب است فقط «نظم» است؛ یک نظم همه جانبه که مورد رعایت دقیق همگان است گوئی تک‌تک افراد مامور حفظ آن هستند. نظمی که غبطۀ هر غیر اروپائی را بر می‌انگیزد.

اما با اندکی دقتِ انسان شناسانه و جامعه شناسانه، روشن می‌شود که این نظم به «نظم گورستان» شبیه است که هیچ مرده‌ای به قبر مردۀ دیگر تجاوز نمی‌کند. چون می‌دانم تحمل این سخن برای خیلی‌ها دشوار است، می‌گویم این نظم شبیه نظم کندوی زنبور عسل است. مردم منظّمی که اکثرشان از اینکه چه بازی‌هائی با سرنوشت‌شان می‌شود، غافل‌اند. حتی خیلی از جوانان‌شان نام نخست وزیر کشورشان را نمی‌دانستند؛ چه کسی مدیریت شان می‌کند، چگونه ماهیت فرهنگ‌‌شان را تعیین می‌کند، چه کسی آنان را درمسیر خواسته خود قرار می‌دهد. و...، از همۀ این قبیل امور غافل هستند.

مرحوم جمال زاده در ژنو به محور همین موضوع به من گفت: دراروپا از 3000 نفر یک نفر می‌فهمد اما خوب می‌فهمد، در کشور ما از 3000 نفر 2000 نفر می‌فهمد لیکن معمولاً ناقص می‌فهمند- اینهم نظر او بود.

[10] آیۀ 30 سورۀ روم.