چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => تشیع و فراگیری جهانیش



 

تحولات سراشیبی اقتصاد غرب آگاهانه و عمدی است

تیز هوشان امور اجتماعی، اهل اندیشه و دانش، دربارۀ رکود اقتصادی غرب (که در سال 2008 موجی برانگیخت سپس تا حدودی فروکش کرد، در سال 2010 دوباره با غرّش اژدهائی خود دهان برگشود تا نظام اقتصادی غرب را متلاشی کرده و ببلعد) از خود می‌پرسند: چه شد که این نظام مستحکم اقتصادی ناگهان دچار سکته شد؟ کجای رگهای گشادش دچار تنگی شد؟ عامل این رکود چیست؟

و چون برای این سرِّ سراشیبی، یک عامل اقتصادی (مشخصی که چنان نیروئی داشته باشد تا جهان غرب را بدینگونه به زلزله در آورد) نمی‌یابند، به جستجوی عامل غیر اقتصادی می‌پردازند.

آن کدام خشکسالی بود که در غرب رخ داده ما اطلاع نداریم؟ یا آن کدام زلزله یا جنگ ویرانگر در غرب اتفاق افتاده که مراکز تولید را از کار انداخته و این بلا را بر سرشان آورده است؟؟ یا آن کدام تحول اجتماعی است که عامل این پدیده است؟

یک عامل اقتصادی برای این پدیده می‌توان معرفی کرد: چون نظام اقتصادی حاکم بر جامعۀ غربی در واقع «نظام آدام اسمیت»ی است گرچه با حکّ و اصلاح‌ها و تغییرات جزئی، و این نظام دیوی است که جانش در یک شیشه است بنام «اسراف»؛ هر چه مصرف بالاتر، تقاضا نیز بالاتر، هر چه اسراف بیشتر تقاضا نیز بیشتر. و هر چه تقاضا بیشتر و اسراف هنگفت‌تر، جان این اقتصاد نیز قوی‌تر. اگر مصرف افراطی و اسراف نباشد این شیشه می‌شکند و این دیو میمیرد.

بنابر این، عامل این پدیده کاهش تقاضا و مصرف است.

اما بدیهی است که کاهش مصرف نیز خود «معلول» است بی‌تردید علّتی دارد، آن علت چیست؟ می‌توان گفت: جامعه‌ای که پایه و اساس حیات اقتصادیش بر اسراف استوار باشد، نمی‌تواند دوام بیاورد مگر با تزریق ثروت از جامعه‌های دیگر. و اقتصاد آدام اسمیتی و زائیچه‌هایش، بر استثمار و استعمار مبتنی بود، اینک برخی از آن جامعه‌های دیگر بیدار شده‌اند، و برخی دیگر هر چه داشتند در اثر غارت غربیان تمام شده و این اژدهای پرخور دیگر نمی‌تواند بمقدار اعتیادش، از جامعه‌های دیگر بر پیکر خودش تزریق کند، اکنون مانند فرد معتاد وامانده و از تحرک افتاده است.

این تحلیل و استدلال درست است اما تمام قضیه نیست.

این استدلال کاملاً درست است و یکی از فرازترین قلّه‌هائی است که به بن بست رسیدن علوم انسانی غربی را نشان می‌دهد. امروز دانش اقتصاد در غرب به نقطه‌ای رسیده که خود اعتراف دارد جهل بوده نه علم. اما این تمام قضیه نیست. زیرا عناصر جامعه شناختی ایجاب می‌کرد که این پدیده با درنگی سنگین به شرایط امروزی برسد نه به این زودی و نه به این سرعت. اقتصاد غربی (در مثل بقول اشپنگلر) باید بر بالای درخت کاملاً رسیده می‌شد آنگاه سقوط می‌کرد، اما اینک هنوز کاملاً نرسیده و با حالتی از کالی سقوط می‌کند. یعنی جریان این سقوط کاملاً طبیعی نیست، دست عمدی در کار است که این سقوط را دچار «زود هنگامی» کرده است. شرح این عنصر تعمدی نیازمند توضیح است:

باید جامعۀ کابالیستی را از نو بررسی کرد؛ در دو بخش:

1- بخش اول مرکز و مراکز قدرت کابالیسم است. این بخش را کسانی تشکیل می‌دهند که از آغاز و از عصر قابیل به طور دانسته و آگاهانه کابالیست بودند و هستند، و ابلیس در محفل آنان بطور مجسم حاضر شده و راهنمائی‌شان می‌کند و برای هر زمان‌شان نسخۀ مدیریت داده و می‌دهد.

2- بخش دوم بدنۀ مردم و توده‌ها هستند که اکثریت جامعه هستند. اینان در عین اینکه کابالیست هستند و بر اساس اصول و فروع کابالیسم زندگی می‌کنند، نسبت به کابالیست بودن خود آگاهی ندارند.

اکنون حادثه‌ای عجیب و سهمگین رخ داده؛ میان این دو بخش جدائی افتاده و از همدیگر تجزیه می‌شوند، دولت‌ها در میان جامعه حالت «جزیره»ای پیدا می‌کنند، تافتۀ جدا بافته از ملت‌ها می‌شوند. مراد از «دولت» در این بحث، یک رئیس جمهور و چند وزیر نیست، مراد آن بخش از افراد و خاندان‌ها هستند که همیشه زمام سیاست و مدیریت جامعه را در دست دارند که گاهی فردی را رئیس جمهور یا نخست وزیر می‌کنند و گاهی فرد دیگر را.

عامل این جدائی، دو جانبه است؛ یعنی یک عامل مرکّب از دو عنصر است:

1- عنصر اول (بقول سیاست بازان که از قمار بازان به استعاره گرفته‌اند) ته کشیدن کارت‌های ابلیس است. این موضوع را بعداً شرح خواهم داد.

2- عنصر دوم، بیدار شدن بدنه و تودۀ جامعه است، که بحدّی بیدار شده که افسار مدیریت را از دست مراکز قدرت کابالیست، خارج می‌کند.

در دهۀ هفتاد مسافرت‌هائی به اروپا داشتم؛ در سال 1365 می‌دیدم که مردم اروپا هیچ اطلاعی از سیاست و مدیریت جامعۀ‌شان ندارند و باصطلاح در باغ نیستند؛ چنان اطمینانی به دولت‌ها و رادیو و تلویزیون خود دارند که احتمال کوچکترین عدم صداقت در آنها نمی‌دهند. در یک قهوه‌خانه‌ای با کسانی ملاقات داشتم؛ باورهای عجیبی دربارۀ ایران، نظام ایران و رهبری ایران داشتند، به آسانی چیزهای نادرست و عجیبی را دربارۀ ایران، باور کرده بودند. گفتم: رادیوها، تلویزیون‌ها و مطبوعات شما دروغ می‌گویند. از این سخن من بحدی شگفت زده شدند که گوئی من بهتان عظیمی به وسائط ارتباط جمعی‌شان بسته‌ام؛ مگر امکان دارد که رادیو و تلویزیون دروغ بگوید!؟!

در مسافرت دوم در سال 1368 باز به همان شهر و به همان قهوه‌خانه رسیدم. باور می‌کنید که در عرض فقط سه سال تحول شگفتی در مردم مشاهده کردم بحدی که حیرت‌زده شدم زیرا مسئله به آن شهر (ژنو) یا به آن قهوه خانه محدود نمی‌شد در سرتاسر کشور که مورد تحقیق من بود، این تحول را می‌دیدم. با اینکه با امور اجتماعی و انسانی سروکار دارم و این یکی از موضوعات تحقیقی من است، از تحلیل این تحول عاجز بودم، هیچ عامل مشخص برای این تحول نیافتم، مگر مصداق عینی یک حدیث از امام باقر علیه السلام که دربارۀ اینکه «چگونه می‌شود که مردم جهان مدیریت امام زمان (عجل الله تعالی فرجه) را می‌پذیرند، و آن جامعۀ واحد جهانی- و باصطلاح آن دهکدۀ جهانی- چگونه زیر یک پرچم واحد در می‌آیند، می‌فرماید: «إِذَا قَامَ قَائِمُنَا وَضَعَ اللَّهُ يَدَهُ عَلَى رُءُوسِ الْعِبَادِ فَجَمَعَ بِهَا عُقُولَهُمْ وَ كَمَلَتْ بِهِ أَحْلَامُهُم»[1]: هنگامی که قائم ما قیام می‌کند، خداوند دست (رحمت) خود را بر سر مردم (جهان) می‌گذارد و بوسیلۀ آن عقل‌های‌شان را (در مسیر واحد) جمع می‌کند، و با این کار، انگیزه‌ها و خواسته‌های آنان در مسیر کامل و کمال قرار می‌گیرد.

یعنی جامعۀ جهانی در آن وقت به مرحله‌ای می‌رسد که همۀ فکرها و اندیشه‌ها دریک بستر و در یک مسیر قرار می‌گیرند. مراد امام یک حادثۀ صرفاً غیبی و معجزه‌ای نیست، اگر قرار بود مسائل با معجزه حلّ شود، از همان آغاز پیدایش جامعه، حل می‌گشت، و نیازی به اینهمه پیامبران و ائمه نبود، بویژه معنائی برای غیبت امام (علیه السلام) و نیز معنائی برای انتظار نمی‌ماند؛ انتظاری که شرح دادم قرآن منتظر است انبیاء منتظرند، ائمه نیز منتظرند[2].

مراد حدیث این است: محال است که با وجود اینهمه وسائط ارتباط جمعی، و با وجود اینهمه رفت و آمدها و اختلاط‌های زیاد و فشرده، باز هم جامعۀ جهانی به جزیزه‌هائی بنام کشورها تفکیک شود و هر جزیره‌ای فکر و فرهنگ جدا از دیگر جزیره‌ها داشته باشد، که صد البته همه چیز و هر حادثۀ بزرگ و کوچک زیر نظر خداوند رخ می‌دهد و با خواست او انجام می‌یابد. بویژه در این مورد که رحمت ویژۀ خداوند شامل حال جامعۀ جهانی می‌گردد.

این بیداری بدنۀ جامعه و توده‌های مردم، مراکز «کابالیست آگاه» را به وحشت انداخته است تا جائی که در تداوم سلطه و مدیریت‌شان بر جامعه، شدیداً دچار تردید شده‌اند، اکنون دغدغۀ کشورداری را با درجاتی کنار گذاشته و در اندیشۀ آینده خود هستند، ثروت را از جامعه جمع کرده و درکانون‌های فردی، خاندانی، جمعی و در قشر خودشان جمع می‌کنند و حالت جزیره‌ای در میان جامعه‌شان به خود می‌گیرند. و جریان مالی، جریان اقتصادی را از بین می‌برد.

نظام اقتصادی غربی که بر جهان حاکم است، دو شکم دارد، یا بگوئید: دو بخش دارد که عبارت است از بخش جریان تولید و توزیع. و بخش جریان مالی که عبارت است از بانکداری و چرخش پول و بورس‌بازی‌ها، یعنی چرخش صرفاً «اعتبارها» و کاغذی که «پول» نامیده می‌شود.

در این نظام همیشه سرنوشت جریان اقتصادی در اختیار جریان مالی است. اکنون جریان مالی که در دست بخش کابالیست‌های آگاه، است در صدد انباشتن مخازن خود است و تا حدودی از دغدغۀ جریان اقتصادی صرفنظر کرده است.

این برنامه قرار است با تدریج عملی شود. زیرا مراکز بزرگ تولید که به بخش جریان اقتصادی مربوط است، مال و ملک همین صاحبان جریان مالی است، اگر تدریج نباشد برنامه‌شان بر علیه خودشان می‌شود.

و نیز جریان مالی به سرعت در صدد تبدیل کاغذهای اعتباری به فلزات گرانبها از جمله طلا است، ناگهان قیمت طلا در هر انس از 300 دلار به 1700 دلار بالا می‌رود.

کابالیست‌های آگاه، این برنامه را از قدیم داشته‌اند، جمع کردن طلا کارشان بود، شایع بود که بحدی طلا جمع کرده‌اند که برای روکش کردن کرۀ زمین کافی است (که البته مبالغه است). تا جائی اجازه می‌دادند که طلا در میان مردم بیاید تا ارزش و کاربرد آن فراموش نشود.

با یک نگاه به گزارشات متون تاریخی که ماجرای طلا را پیگیری می‌کند، مشاهده می‌شود که گردش طلا در میان مردم عمومی جهان چقدر هنگفت بوده که امروز خبری از آن نیست، کاغذهای اعتباری آمده و طلا جمع و مخزون شده است.

اما حادثه‌ای که در دهه‌های اخیر رخ داده و می‌دهد، هم سرعت دیگر دارد و هم ماهیت دیگر.

بوش و اوباما، مامور می‌شوند که برای جلوگیری از این سراشیبی اقتصادی به بانک‌ها پول تزریق کنند، ظاهراً برای وام دادن به مردم و حلّ مشکل «عدم مصرف» و «عدم اسراف» تا مصرف و اسراف بالا رود و چرخ‌های اقتصادی آدام اسمیتی به گردش خود ادامه دهد. اما هر دانشمند آگاه و اقتصاد دان آگاه می‌داند که تزریق این کاغذها به جریان مالی، جیب و دست تودۀ مردم را بیشتر خالی خواهد کرد.

شدت سرعت این سراشیب در یونان، اسپانیا و پرتقال، بیشتر است. چرا؟ پاسخ این پرسش در چگونگی اقتصاد این کشورها نیست. بل ریشۀ تاریخی ویژه در تاریخ کابالیسم دارد؛ همیشه در این کشورها روحیّه کابالیسم تندتر و افراطی‌تر بوده و هست که امروز بی رحمانه‌ترین رفتار را در برابر مردم خود گرفته‌اند.

مسئله بحدی واضح و روشن است که افراد غیر متخصص نیز که در تظاهرات شرکت می‌کنند می‌گویند این ریاضت‌های اقتصادی به نفع بانکداران و به ضرر مردم است. و واقعیت نیز همین است، و آن کدام متخصص اقتصاد است که بتواند عکس این را ثابت کند.

این برنامه قبلاً نیز به اجرا گذاشته شد و در 2008 خود را نشان داد. لیکن راه احتیاط در پیش گرفتند و اکنون آن احتیاط نیز تا حدّی کنار گذاشته شده.

برویم به سراغ عنصر اول؛ یعنی «ته کشیدن کارت‌های ابلیس» این اولین و بزرگترین لیلاج قمار که 7000 سال با سرنوشت جامعۀ جهانی بازی کرده است و اینک کارت‌هایش تمام شده است؛ دیگر برنامه‌ای، نسخه‌ای ندارد تا برای تداوم مدیریت کابالیسم بر جهان ادامه دهد، علوم انسانی غریزی بویژه علم اقتصاد به بن بست رسیده بود که خرافه گرائی و کهانت بازی یعنی «عمومی کردن اصول و فروع کابالیسم» و در آوردن آن از مخفی کاری به «اعلام علنی رسمی» جایگزین علوم انسانی گشت، خودشان أسرار خودشان را افشاء کردند تا شاید همۀ مردم جهان را که بطور ناخودآگاه و ندانسته دچار کابالیسم بودند، به کابالیست‌های آگاه مانند خودشان تبدیل کنند. اما همانطور که گفتم در دسامبر 2012، این نسخه نیز شکست خورد. اکنون رفتار مراکز قدرت کابالیسم بدون هیچ عقبۀ فکری، علمی، حتی کهانتی، دیوانه وار به ترور و تروریسم پناه آورده است قبلاً نیز از این کارها داشته‌اند، لیکن امروز تنها رهچارۀ‌شان شده، رهچاره‌ای که خودشان نیز چندان امیدی به آن ندارند.

دیگر ابلیس نمی‌تواند نسخۀ دیگری برای‌شان بدهد، زیرا هم مهلتش تمام شده و هم کارت‌هایش.

اما مهلتش: ابلیس دو بار از خدا مهلت خواسته: اول از خدا خواست که او را تا قیامت مهلت دهد تا زنده بماند و این خواسته‌اش پذیرفته شد: «قالَ أَنْظِرْني‏ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ»[3]: ابلیس گفت ای پروردگار من..

(ببینید: می‌گوید: ای پروردگار من(!) درست است؛ ابلیس موحدترین و خدا شناس‌ترین است، کفرش کفر تمرّدی است نه کفر جهل، لذا توحید بدون نبوت و بدون علوم نبوتی هرگز کافی نیست. حتی اعتراف به نبوت نیز بدون پیروی از آن کافی نیست).

گفت ای پروردگار من به من تا روز قیامت مهلت بده.

این آیه در سوره اعراف آمده و جوابش چنین است: «قالَ إِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ»[4]: خدا گفت: تو از مهلت داده شدگانی. این خواستۀ ابلیس پذیرفته شد. سپس خواستۀ دیگر را عنوان کرد: «قالَ رَبِّ فَأَنْظِرْني‏ إِلى‏ يَوْمِ يُبْعَثُونَ»[5]: ابلیس گفت: پروردگار من، پس به من مهلت بده تا روز قیامت. جواب شنید: «فَإِنَّكَ مِنَ الْمُنْظَرينَ- إِلى‏ يَوْمِ الْوَقْتِ الْمَعْلُومِ». این خواسته و جواب آن حرف به حرف در دو سورۀ قرآن (سورۀ حجر و ص) تکرار شده است. به حرف «فـ‌= پس» توجه کنید؛ این حرف «پس» نشان می‌دهد که این خواستۀ دوم است، شیطان با پذیرش خواسته اول گستاخ شده به دنبال آن خواستۀ دوم را مطرح می‌کند: به من مهلت بده تا روز قیامت زمام مدیریت نسل آدم در اختیار من باشد. اما جواب می‌شنود: تو در این خواسته نیز مهلت داده می‌شوی لیکن تا وقت معین، نه تا روز قیامت.

این «وقت معین و معلوم» همان 7 روز است که مساوی است با 7000 سال ما و اینک به پایان می‌رسد و رسیده است. و مهلت ابلیس تمام شده است گرچه او تا انسان در روی زمین است به کار خود مشغول خواهد بود اما نه بطوری که بتواند ماهیت کابالیسم تاریخ را حفظ کند.

تا انسان در روی زمین است شیطان نیز خواهد بود، نه میمیرد و نه کشته خواهد شد[6].

اما ته کشیدن کارت های این لیلاج: در این باره به آیه 16 سورۀ حشر توجه کنید: «كَمَثَلِ الشَّيْطانِ إِذْ قالَ لِلْإِنْسانِ اكْفُرْ فَلَمَّا كَفَرَ قالَ إِنِّي بَري‏ءٌ مِنْكَ إِنِّي أَخافُ اللَّهَ رَبَّ الْعالَمينَ»: (رفتار کافران) مَثَل شیطان است وقتی که به انسان گفت کافر شو، آنگاه که او کافر شد، گفت: من از تو بیزارم زیرا من از خدا که ربّ العالمین است می‌ترسم.

آیۀ عجیبی است؛ شیطان انسان را منحرف می‌کند سپس به او اعلام می‌کند که از او بیزار است، بویژه اعلام می‌کند که من از خدا می‌ترسم. آنچه از سرتاسر قرآن و احادیث مشاهده می‌کنیم چنین نیست که شیطان فردی را منحرف کند سپس دست از او بردارد تا چه رسد که اعلام کند از او بیزار است. و نیز اگر شیطان این قدر از خدا می‌ترسید راه تمرّد را در پیش نمی‌رفت. آیا شیطان دارای «مقام الخائفین» است؟ در اینصورت باید اهل بهشت باشد، در حالی که بطور نصّ اعلام شده که در دوزخ ابدی خواهد بود: «لَأَمْلَأَنَّ جَهَنَّمَ مِنْكَ وَ مِمَّنْ تَبِعَكَ»[7] و آیه‌های دیگر. پس پیام این آیه چیست؟ مراد از لفظ «الانسان» که در این آیه آمده، یک فرد نیست بل انسان به معنی کلّی است؛ شیطان انسان را «جامعۀ جهانی انسان» را منحرف می‌کند، وقتی که این انحراف به نصاب نهائی خود رسید، آنها را واگذاشته و می‌رود، هر چه سران کابالیسم بگویند: کجا می‌روی بیا نسخۀ دیگر بده. می‌گوید: دیگر ترفتندهای من تمام شده، مهلتم نیز به پایان رسیده، از اینکه به کارم ادامه دهم از پروردگار عالمیان می‌ترسم. زیرا که دیگر آن مهلت نیست.

ظاهر صیغه‌های «قال» در این آیه، صیغۀ ماضی است گویا شیطان این سخن را در زمان‌های گذشته گفته است، نه در پایان دورۀ کابالیسم که قرن‌ها بعد از نزول آیه فرا می‌رسد. اما باید دانست که به کارگیری الفاظ ماضی در مورد حتمیّات، در قرآن فراوان است مثلاً دربارۀ قیامت و احوال محشر صیغه‌های متعدد ماضی آمده در حالی که روز قیامت در آینده است، کافی است به آیه‌هائی که دربارۀ محشر هست و لفظ «قالوا» در آنها آمده بنگرید.

ابلیس هم اکنون سران و مراکز کابالیسم را رها کرده و می‌رود، و کابالیسم بی سرپرست و بدون رهنما مانده است؛ دیوانه شده، مانند گرگ هار مدرنیته و تمدن و پایه‌ها و سمبل آن را می‌درد و پای مال می‌کند. تمدن مدرنیته که بر پایه صرفاً غریزی و بر سرکوبی روح فطرت انسان، بنیان گذاری شده بود.

بدین سان می‌رسیم بر اینکه: هیچ راهی برای جامعۀ جهانی امروز باقی نمانده و نیست مگر پیروی از علوم قرآن و اهل بیت علیهم السلام. آیا جامعۀ جهانی این پیروی را بر خواهد گزید؟ چگونه و چطور؟؟ بماند برای جلسۀ بعدی.

پایان خطابۀ چهارم



[1] کافی (اصول) ج 1 ص 25 ط دار الاضواء.

[2] دربارۀ این حدیث شرح بیشتری خواهد آمد.

[3] آیۀ 14 سورۀ اعراف.

[4] آیۀ 15 سورۀ اعراف.

[5] آیۀ 36 سورۀ حجر. و آیه 79 سورۀ ص.

[6] این موضوع در خطابه پنجم بطور مشروح و مستدل خواهد آمد.

[7] آیۀ 85 سورۀ ص.- برخی مفسرین در شأن نزول این آیه داستانی آورده‌اند که به هیچ دلیل متقنی استوار نیست.