چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => تشیع و فراگیری جهانیش



خطابۀ چهارم

جامعۀ جهان هیچ راهی ندارد مگر پیروی از علوم قرآن و اهل بیت

هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ[1]

وَ إِلَيْهِ يُرْجَعُ الْأَمْرُ كُلُّهُ فَاعْبُدْهُ وَ تَوَكَّلْ عَلَيْهِ وَ ما رَبُّكَ بِغافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُون[2]

غیر از خدا هر چه هست؛ انرژی، ماده؛ از جماد تا جاندار، و از جانور تا انسان، متغیر هستند. زیرا غیر از خداوند هر چه هست زمانمند است و «زمان» یعنی «تغییر» و آنچه ارسطوئیان «مجردات» نامیده‌اند خیالی بیش نیست، بویژه با پیشرفت علم در شناخت ماهیت زمان.

در این میان تغییرات دو چیز خیلی زمانبر و دراز مدت است:

1- تغییر اندام‌های کیهانی که اصطلاح «رقم نجومی» که به کلانترین رقم ها اطلاق می‌شود، از تعداد بی شمار کرات و از دراز مدت بودن تغییرات اندام‌های کیهانی ناشی شده است. امروز بالاترین رقمی که در اختیار بشر است ارقام کیهانی است.

2- تغییر و تحول جامعۀ جهانی بشر؛ جامعه به هر مقدار بزرگتر، تغییراتش نیز به همان مقدار درنگ آمیزتر. آیا عکس این قضیه نیز صادق است؟ یعنی می‌توان گفت: جامعه به هر مقدار کوچکتر و تغییرات آن سریعتر-؟

این پرسش، خیلی پیچیده است باید شکافته شود تا به پاسخ آن برسیم؛ خود قضیّه که گفتیم «هر چه جامعه بزرگتر، تغیرات آن درنگ آمیزتر»، جای بحث دارد تا چه رسد به عکس آن. مشاهده می‌کنیم جامعۀ بشری در دو قرن اخیر، بزرگترین جامعۀ تاریخ بشر بوده و سریعترین تحولات را داشته است. و جامعۀ اولیه بشر- که از نظر اسلام جامعه خاندان آدم بوده- در آن کوچکی و کمیت اندک که داشت، خیلی بطیئ تحول می‌یافته است. پس آن قاعده که در اصل قضیه گفتیم چه معنائی دارد؟

اولاً مراد از «جامعۀ جهانی» که گفته شد، کمیّت نیست، مراد «امّة واحده» و آن پدیده انسانی است که در طبیعت پدید شده و روزی به یک دهکدۀ «بکّه» منحصر بود، سپس شامل جامعه‌های درون جامعه‌ای خود، در محدودۀ میان کوهساران زاگرس، خلیج فارس، از شرق، و دامنه‌های فلات آناطولی از شمال، و دریای مدیترانه و دریای سرخ، می‌گشت. سپس گسترش یافته و در آسیا و افریقا جامعه‌های درون جامعه بیشتری را در خود جای داد، آنگاه در قارّه‌های دیگر.

از آن دهکدۀ بکّه تا به امروز، جامعۀ جهانی، جامعۀ جهانی است با یک معنی واحد. و تغییرات این جامعه، خیلی درنگ آمیز است. خواه در آن آغاز و خواه در دو قرن اخیر.

ثانیاً مراد از «درنگ» نسبت به «انرژی»ای است که در پشت تغییر و تحول هست و جامعه را به حرکت در می‌آورد. از این دیدگاه می‌توان گفت تغییرات دو قرن اخیر درنگ آمیزتر نیز بوده است، زیرا قرن‌ها جریان تغییر انباشته شده بود و با تصاعد هندسی در پشت این تغییر و تحول، آن را تحت فشار برای سرعت تغییر قرار می‌داد. و در ظاهر نگرش توقع می‌رفت که از این نیز سریعتر متغیر و متحوّل می‌گشت.

از این دیدگاه تحول جامعۀ جهانی در دو قرن اخیر سریعتر از تحول جامعۀ اولیه نبوده است بل می‌توان عکس آن را ادعا کرد؛ از نظر اسلام هنر آشپزی (پختن مواد غذائی) در همان اولین جامعه بود، و همین طور کشاورزی یعنی شناخت «دانه بار» و نیز اهلی کردن حیوان‌ها، که ویل دورانت نیز تصریح کرده است که دو مورد اخیر در سرزمینی که امروز عربستان می‌نامیم شروع شده‌اند[3] و بقول قرآن باید گفت ساکنان همان «بکّه» که اولین دهکدۀ بشری بود این دو کار را بنا نهاده‌اند. و همچنین خانه سازی[4]، و همینطور حس پوشش خواهی و تامین وسائل پوشاننده که از خود آدم و حوّا شروع شده است[5].

و مهمتر از همه پیدایش اولین نهاد اجتماعی به صورت «بیت» و یک خانه که «خانۀ همۀ مردم» باشد و هیچ فردی مالک آن نباشد، بل مالک آن «جامعه» باشد، در همان دهکدۀ بکّه تاسیس شد که باصطلاح اولین «مشورتکده» و کانون تصمیم گیری‌های اجتماعی بوده است. این بیت و پیدایش آن بحدّی مهم است که باید نام آن را اولین خشت اجتماعی مدنیت نامید؛ اولین مالی که مالکش جامعه است نه فرد، اولین نهادی که کارکرد و کاربردش اجتماعی است نه فردی. پدیده‌ای که پیدایش آن را خداوند به انسان تبریک می‌گوید: «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذي بِبَكَّةَ مُبارَكاً وَ هُدىً لِلْعالَمين»[6].

مالکیت فردی را حیوان نیز بنوعی می‌شناسد، آنچه نشان از انسانیت انسان دارد مالکیت جامعه (مالکیت ناس) است. خانه‌ای که مبدأ تحرک خرد جمعی، مبدأ دولت، مبدأ نظام و نظاممندی اجتماعی بشر است[7].

شناخت «دانه بار»، شناخت پوشش و تهیۀ آن، شناخت اهلی کردن حیوان، شناخت خانه سازی، بویژه تاسیس اولین «بیت ناس» که در اولین دهکده بوده‌اند، بس مهمتر، سازنده‌تر، تحول آفرین‌تر از تحولات دو قرن اخیر هستند زیرا که آنها نقش علّیت را دارند و اینها نقش معلولیت را. آنها موتور تحولات آینده‌اند و اینها محصول آنها. آیا جامعۀ دهکدۀ بکّه با سرعت بیشتر در تحول بود یا جامعۀ جهانی در دو قرن اخیر؟-؟

تحولات در دو قرن اخیر بیشتر در بستر «کمیّت» است و مقایسۀ کیفیت آن با کیفیتِ «آغازگری» و با کیفیتِ «علّت بودنِ» تحولات بکّه، کندی تحول دو قرن اخیر را نشان می‌دهد.

و اگر یک متفکر علوم انسانی در جایگاه آن روزی جامعۀ بکّه بایستد و نگاهی عالمانه به آینده بیندازد، با تاسف دو دست به هم مالیده و خواهد گفت این حرکت در زمان‌های بعدی چقدر دچار درنگ شده است!؟!

پس مراد از قاعده‌ای که گفته شد «جامعه هر چه بزرگتر تحولات آن درنگ آمیزتر»، اولاً جامعۀ جهانی است و ثانیاً توجه به کیفیت است نه کمیّت. دو قرن اخیر کمیّت گراترین عصر تاریخ بشر است که چندان رابطه‌ای با انسانیت انسان ندارد و از جهاتی بر علیه انسانیت انسان است، و بحث ما در علوم انسانی است نه در علوم تجربی.

گوئی در تاریخی که بر انسان گذشته، هر چه حرکت جامعه در کمیت افراد، تک برداشته، حرکت کمّی پیشرفت نیز تک برداشته است و هیچ پاتک مؤثر و سازنده‌ای از جانب کیفیت گرائی انسان نخورده است گرچه کیفیت گرائی انسان که منشأ آن روح فطرت است هرگز نمرده و نخواهد مرد، و به گردن جان انسان آویخته و دست از او بر نمی‌دارد و بر نخواهد داشت.

و اما عکس قضیه: یعنی «هر چه جامعه کوچکتر تحولات آن بطیئ تر»؛ این نیز در دو محور قابل بررسی است:

1- ابتدا از جامعۀ جهانی صرفنظر شود و مسئله دربارۀ جامعه‌هائی بررسی شود که «جزیره‌هائی» در عرصۀ جامعۀ جهانی هستند که عوامل جغرافی خاک و نژادی و (از آن سوگمندانه تر) عامل زور و سرنیزه آنان را از همدیگر جدا کرده است.

این بررسی را باید «بررسی جامعه‌های همعرض» نامید- در حالی که سخن دربارۀ جامعۀ جهانی فقط در یک طول و در یک امتداد است- در این بررسی همعرض باید گفت معمولاً جامعه هر چه بزرگتر بیشتر متحولتر.

و از همین محور است بررسی مسئله درتکّه‌های «میان جامعه»ای، که مطلب دراین باره خیلی روشن است، شهرهای بزرگ، و روستاها پس از شهرهای کوچک متحول شده‌اند؛ هم در تحولات کمّی و هم در تحولات کیفی. و لذا اسلام «عليكم بالسواد الأعظم»، و با تحریم «التَّعَرُّبُ بَعْدَ الْهِجْرَةِ» گرایش به تکّه‌های بزرگ درون جامعه‌ای را بشدت تشویق کرده است. زیرا که اسلام تحوّل خواه و توسعه خواه است.

2- محور جامعۀ جهانی با معنائی که گفته شد: در این محور همانطور که گفته شد آنچه تا امروز به بشر گذشته، مصداق دو گزاره است:

الف: عکس قضیه در تحولات کیفی صادق است یعنی «هر چه جامعه کوچکتر تحولات کیفی آن سریعتر».

ب: در تحولات کمّی صادق نیست بل باید گفت «هر چه جامعه کوچکتر تحولات کمّی آن بطیئ تر».

 

فقط یک حادثه بود که 7000 سال طول کشید

اگر از گزارشات اغراق آمیز باستان شناسان و آثار شناسان- که همیشه دوست دارند رقم‌های بلند بالائی برای کشف‌های شان بیاورند و هر چه یافته‌های‌شان دیرین تر به همان مقدار برای‌شان خوش آیندتر است- بگذریم، واقعیت این است که از پیدایش اولین مجتمع انسانی که بتوان نام «جامعه» بر آن نهاد، بیش از 7000 سال نگذشته است.

و مطابق پیام قرآن و آیه «إِنَّ أَوَّلَ بَيْتٍ وُضِعَ لِلنَّاسِ لَلَّذي بِبَكَّةَ مُبارَكاً»[8] باید گفت دهکدۀ بکّه زمانی از مصداق «خانواده» به مصداق «جامعه» تحوّل یافت که «کعبه» در آن ساخته شد. واقعیتی بنام «جامعه» تحقق یافت. زیرا اولین مصداق «مالکیت جامعه» محقق شده بود و شخصیت جامعه مالک یک «خانه» گشت که «بیت للناس» بود، یعنی بیتی که مال و ملک جامعه است.

این «خانۀ مشورت برای امور همگانی» و مالک و نوع مالکیت آن بحدّی مهم است که هم اولین گام در به رسمیت شناخته شدن «خرد جمعی»، و هم اولین گام در به رسمیت شناخته شدن نوع جدید از مالکیت در برابر مالکیت خصوصی افراد، و هم اولین گام در به رسمیت شناخته شدن «شخصیت جامعه»، بود که سه گام بزرگ، تعیین کننده، و شگفت که جدا کنندۀ زیست انسان از زیست حیوان است؛ گامی که سر آغاز تاریخ است؛ تاریخ بمعنی «شخصیت جاری جامعه». نه به معنی صرفاً ارقام روز، ماه و سال.

بر عمر جامعه به نظر ما و با معیار ما 7000 سال می‌گذرد. اما این رقم به معیار الهی فقط 7 روز است: «إِنَّ يَوْماً عِنْدَ رَبِّكَ كَأَلْفِ سَنَةٍ مِمَّا تَعُدُّون»[9]: یک روز در نزد پروردگارت مانند 1000 سال است از آن شمارش که شما می‌شمارید.

یک روز خدا برای ما سخت درنگ آمیز است، که با حوصله و گنجایش صبر انسانی هزار برابر فرق دارد. باز شدن یک پروندۀ کاری در دیوان فرشتگان و اجرای آن پروژۀ کاری، از آغاز تا انجام، 1000 سال طول می‌کشد؛ و اگر آن پروژه کار هفت روزه‌شان باشد در 7000سال به انجام می‌رسد.

زیست و زندگی انسان مهم بود، زیرا قرار بود که دیواره‌های طبیعت تنها توسط این موجود شکافته شود، جهان صورت دیگر غیر از طبیعیات به خود ببیند؛ اجتماعیاتی نیز باشد؛ پدیده‌های اجتماعی غیر طبیعی نیز توسط موجودی که انسان نامیده می‌شود، در کهکشان راه شیری در روی سیاره‌ای بنام زمین، مشهود گردد و «تاریخ» محقق گردد.

مرحلۀ اول این تاریخ 7 روز طول کشیده تا انسان مجرّب و خود شناس باشد؛ گاهی بت پرست شود و گاهی به دنبال این «ایسم» و آن ایسم لَه‌لَه زند، تا برسد به جائی که یقین کند نه مغزش او را خود‌کفا می‌کند و نه عقلش، نه صنعتش و نه توسعۀ اجتماعیش. و یقیناً باور قطعی پیدا کند که سخت به راهنمائی الهی؛ به نبوت و علم نازل شده از سوی خدا، نیازمند است. تا این بار که حجت خدا آمد مانند برخی از انبیا او را نکشد؛ آنطور که سر حجت خدا را در کربلا برید.

این دورۀ دبستان ابتدائی جامعۀ جهانی 7 روز به درازا کشید و اینک به پایان خود رسیده است و انسان بازیگوش و در موارد بسیاری هرزه‌‌گرد، به بن بست رسیده است. و مهم این است که خود می‌داند به بن بست رسیده است.

جامعۀ جهانی مانند خود کرۀ زمین است که در بطن خود اضطراباتی دارد؛ فعالیت‌های عظیم دارد، گاهی تحرکات درونی خود را به صورت آتش فشان بروز می‌دهد، اما گاهی هم به صورت «چین خوردگی جهانی» که تا کنون دستکم سه بار جایگاه قارّه‌ها و شکل‌شان، و جایگاه اقیانوس‌ها و شکل‌شان را عوض کرده است. و انسان پس از آخرین چین خوردگی پیدایش یافته است.

بطن و شکم جامعۀ جهانی نیز در طول این 7 روز (مساوی 7000 سال ما) اضطرابات شدید داشته که هر از گاهی به صورت آتشفشان‌های اجتماعی از خود بروز داده است. این بار نوبت به چین خوردگی آن رسیده است که باید متلاشی شود و از نو سازمان یابد. زیرا که دورۀ 7 روزه به دقایق پایانی خود می‌رسد و رسیده است. این دقایق آخر، چند سال از سال‌های ما خواهد بود؟ صد سال؟ پنجاه سال؟ پنج سال؟ «کذب الوقّاتون»؛ هر کس وقتی را معین کند، دروغ گفته است.

فقط باید آیه را خواند: «وَ اتَّبِعْ ما يُوحى‏ إِلَيْكَ وَ اصْبِرْ حَتَّى يَحْكُمَ اللَّهُ وَ هُوَ خَيْرُ الْحاكِمين»[10]. و «فَاصْبِرْ إِنَّ الْعاقِبَةَ لِلْمُتَّقينَ»[11]. و «فَاصْبِرْ إِنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لا يَسْتَخِفَّنَّكَ الَّذينَ لا يُوقِنُون»[12]: صبر کن که وعدۀ خدا حق است، و (مواظب باش که) القائات آنان که یقین نمی‌کنند تو را سبک نکند.

این آیه ظاهراً خطاب به پیامبر (صلی الله علیه و آله) است در واقع خطابش به ما است.

وعدۀ خدا: «هُوَ الَّذي أَرْسَلَ رَسُولَهُ بِالْهُدى‏ وَ دينِ الْحَقِّ لِيُظْهِرَهُ عَلَى الدِّينِ كُلِّهِ».

فقط یک هفته: کرۀ زمین با چرخش شتابندۀ خود شبانه روز را پدید می‌آورد، آنگاه هفته را، و چهار هفته‌اش یک ماه، و دوازده ماهش یک سال می‌شود. جامعۀ جهانی با حرکت بس درنگین خود تا امروز تنها یک هفته از عمرش را طی می‌کند که انسان کوچک، بس سنگین، و جامعه‌اش سنگین‌تر، و حرکتش از آن نیز سنگین‌تر و درنگ آمیز‌تر است.

 

 

تحوّلی بزرگ بر علیه جریان تحولات

اما این جریان تحول، با این قواعد و با این قضیه و عکس آن، در نیمۀ قرن بیستم با یک تحول عظیم رو به رو شد که همۀ این قواعد را بر هم زد، عصر اضطراب، عصر بلاتکلیفی، عصر یأس از علوم انسانی، دوران زیست بشری بدون تکیه بر یک اندیشۀ منسجم، آغاز شد و مدیریت جامعۀ جهانی با صرفنظر از علوم انسانی شروع شد. زیرا که علوم انسانی سترون بودن خود را نشان می‌داد. مدرنیته مانند گرگ هار به دریدن فرزندان خود (یعنی به خوردن ره آورده‌های فکری خود) پرداخت؛ حقوق بشرش بر علیه حقوق بشر، صلیب سرخش ابزار جاسوسی، یونسکویش ابزار بازداری از تحول، بویژه سازمان مللش که برای احیای عدالت و پیشگیری از جنگ در آغاز همان نیمه قرن بیستم تاسیس شده بود، وسیلۀ ستمگری و توجیه آن، و مبدل شدنش به منشأ جنگ‌ها و بر هم زدن نظم جامعۀ جهانی از آب در آمد. فوّارۀ علوم انسانی (که از پایه ناقص بود) درنیمۀ قرن بیستم به اوج ممکن خود رسید و سرنگونیش آغاز گشت.

از باب مثال: اگر در سال 1960 میلادی یا مثلاً در سال 1339 خودمان، از یک دانشجوی جوان می‌خواستی که نام چند نفر از دانشمندان دانه درشت علوم انسانی که هم اکنون زنده هستند نام ببر. در پاسخ صفی از اسامی را برایت می‌شمرد. اما امروز اگر همین خواسته را از یک دانشجوی جوان بخواهی حتی یک نفر هم ندارد تا نام ببرد. آخرین فرد پوپر بود که بقول برخی‌ها دانشمند نبود، دانش را به شیّادی مبدل کرده بود، و براستی نیز چنین بود؛ کتاب «حدس‌ها و ابطال‌ها»ی او چیزی نیست غیر از پیام و بار معنائی یک بیت از دیوان ابوالعلای معرّی آنجا که می‌گوید:

امـا اليـقين فـلا يـقين انّمـا

 

اقصی اجتهادی اَن اَظنّ و اَحدسا

: اما یقین؛ پس هیچ یقینی برای انسان ممکن نیست نهایت کوشش من (بشر) این است که به ظن برسم و حدس بزنم.

پوپر هیچ نو آوری نداشت، ملقمه‌ای از سوفسطائی یونانی، و شکّاکی آسیوی، و علوم روز درست کرده بود و به مغلطه می‌پرداخت.

مراکز و آکادمی‌های علوم انسانی، امروز در گذشته به سر می‌برد، و در ما قبل زمان خود مرتجعانه در جا می‌زند، که به بن بست رسیده است.

کابالیسم: حتی جریان علوم انسانی و به بن بست رسیدنش به جائی رسید که کابالیسم نیز از خیر آن صرفنظر کرد؛ کابالیسم که همه چیز خود را بر روی ریل این علوم انسانی سوار کرده بود و با تعریف «انسان حیوان است» چهار نعل پیش می‌رفت، این ریل را ویران شده و متلاشی شده یافت و از خیر آن گذشت.

آیا از خودتان پرسیده‌اید که: چه شد و چه عاملی پیش آمد که پرده از جریان بشدت مخفی کابالیسم افتاد؟ آیا رشتۀ روند مخفی کاری از دست شان در رفت؟ چرا روند مخفی کاری ادامه نیافت؟

کابالیسم از زمان قابیل- که نامش را نیز از او گرفته است- تا پایان نیمه اول قرن بیستم توانسته بود قدرت مدیریت جامعه بشر را در دست بگیرد، هر زمانی بر روی ریل فهمی و فرهنگی که می‌ساخت، حرکت می‌کرد که در قرون اخیر به صورت و ماهیت مدرنیته ساخته بود. اما این ریل زیر قطار کابالیسم که هر روز بیش از پیش سنگین‌تر می‌شد دوام نیاورد. پس چه کار کند؟ همۀ راه‌ها به رویش بسته است مگر:

مگر اینکه دوباره دست از دامن علوم انسانی بردارد و مرتجعانه به عصر کهانت و ساحری بابل[13] برگردد. مدرنیته در آستانه «برج بابل» به سجده در آید، کهانت و جادوگری جایگزین علوم انسانی شود. چه غوغائی از کهانت به راه افتاد، پیشگوئی‌های نوستر آداموس و امثالش، معیار مدیریت جامعۀ جهانی گشت. مرتاضان و مدیوم‌های امروزی هند از نو جایگاه ارجمند یافتند، اینکاها و یا مایاهای بومی امریکای لاتین تعیین کنندۀ سرنوشت جامعۀ جهانی شدند. دانشگاه‌ها و دانشکده‌های علوم انسانی مصداق «ول معطل» گشتند. زیرا دیگر قادر نبودند حتی یک «ایسم» جدید از سنخ جدید بدهند که با آنهمه ایسم‌ها که زمانی مانند گلّه گوسفندان پشت سر هم می‌آمدند، متفاوت با شد، و تنها به نشخوار گذشتگان می‌پردازند که سترون بودن‌شان روشن شده بود.

کهانت و کهانت پرستی همه‌جا را گرفت حتی ما‌ها نیز از این نکبت بی نصیب نشدیم علوم حوزوی را فدای کهانت تحت عنوان «عرفان» کردیم که هیچ ربطی به عرفان قرآن و اهل بیت نداشت و ندارد.

کابالیسم می‌رفت که کهانت را فرهنگ عمومی کند، همانطور که دورانی علوم انسانی از پایه ناقص، را فرهنگ عمومی کرده بود. و به همین جهت دست از مخفی کاری خود برداشت، نه اینکه رشتۀ کار از دستش رفته باشد. کابالیسم می‌توانست زمان بسیار طولانی دیگر همچنان به مخفی کاری خود ادامه دهد اما این کار را نکرد، زیرا می‌خواست آن را به فرهنگ عمومی جامعۀ جهانی مبدل کند، چه تبلیغات گسترده‌ای، چه فعالیت‌های فرهنگی و هنری، و چه فیلم‌هائی که دراین جهت به کار گرفته شدند. مباحثات و محاورات آخرالزمانی همه جا فراگیر شد، گوئی بعنوان اولین مسئله برای همۀ مردم شده است.

کابالیسم به حدّی به این برنامۀ خود امیدوار بود و به پیشگوئی‌های کاهنان ایمان داشت که رسماً علام کرد: دسامبر سال 2012 جامعۀ جهانی با یک تحول عظیم مواجه خواهد شد. و می‌کوشید این پروسۀ قهری و جبری[14] درنگ آمیز را به یک پروژۀ ارادی خود مبدل کند. غافل از اینکه این پروسه از نیمۀ قرن بیستم شروع شده و راه خود را می‌رود، و دسامبر 2012 یکی از پیچ‌های نرم جریان این رودخانه است.

مهمترین نقش دسامبر 2012، این بود که فرا رسید و گذشت و پیشگوئی‌های کاهنانه درست در نیامد، یعنی کهانت نیز شکست خورد و در کنار گور علوم انسانی مدفون گشت. اینک کابالیسم بی راهه‌تر از همۀ اعصار- از عصر قابیل تا امروز- گشته است؛ ابتدا «راه پیش» را از دست داده که «راه پس» و ارتجاع به عصر بابلی را برگزید، اینک نه راه پیش دارد و نه راه پس. دسامبر سال 2012، این نقش بزرگ و این ره آورد را داشت. نه آن نقش را که کابالیسم و کاهنان قدیم و یا معاصرش در نظر داشتند. دسامبر سال 2012 کار خود را کرد.

اکنون سران و مراکز مدیریتی کابالیسم، با دستپاچگی تمام دست به دامن ترور و تروریسم شده است و در این راه لجوجانه و خیره سرانه و بطور واقعاً دیوانه وار، و بدون هیچ قاعده و برنامۀ منسجم و شناخته شده، به چپ و راست می‌کوبد. موتوری است که بدون روغن و روغنکاری کار می‌کند که نتیجه‌اش از بین بردن اندام‌های داخلی و چرخ و دنده‌های خود خواهد بود و هست. و کابالیسم به خوبی به این واقعیت واقف و کاملاً آگاه است، این آگاه بودنش را توضیح می‌دهم:



[1] آیه‌های؛ 33 سورۀ توبه، 28 سورۀ فتح، 9 سورۀ صف.

[2] آیۀ 123 سورۀ هود.

[3] تاریخ تمدن، ج اول، ص 163 چاپ سازمان انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی.

[4] در گفتار‌های پیشین، گفته شد که از نظر اسلام، نسل آدم هرگز دوره‌ای بنام «عصر غار نشینی» نداشته است و شرح و بیان آن گذشت.

[5] به این موضوع نیز در گفتارهای قبلی اشاره شد.

[6] آیۀ 96 سورۀ آل عمران.

[7] شرح بیشتر در کتاب کوچک «جامعه شناسی کعبه».

[8] آیۀ 96 سورۀ آل عمران.

[9] آیۀ 47 سورۀ حج.

[10] آیۀ آخر سورۀ یونس.

[11] آیۀ 49 سورۀ هود.

[12] آیۀ 60 سورۀ روم.

[13] درخطابۀ دوم به شرح رفت.

[14] جبری از نوع «جبرهای اجتماعی»