يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => تشیع و فراگیری جهانیش



تفکیک علم از دین: باید گفت: انسان در این مسئله، از آغاز تا امروز دو دورۀ تاریخی را طی کرده و اینک دورۀ سوم را شروع کرده است:

دورۀ اول: خواه به تاریخ پیدایش انسان با دیدۀ اسلام نگریسته شود[1]، و خواه با نگاه ترانسفورمیسم. علم و دین انسان در دورۀ اولش یک ماهیت واحد داشته است. حتی در میان قبایل غیر متمدن امروزی نیز پزشکان قبیله و جراحان‌شان همان کاهنان و حتی جادوگرانی[2] هستند که مدیریت امور دینی‌شان را به عهده دارند.

مطابق اصول مکتب قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) دین و علم از آغاز یکی بوده و می‌بایست در همان ماهیت یگانه‌اش تکامل می‌یافت که در اثر فعالیت ابلیس دین و علم از همدیگر تفکیک شدند و به تدریج در برابر هم قرار گرفتند. این اصل نه فقط پیام آن بخش از آیه‌های قرآن است که در علم، فکر، عقل و لُبّ سخن گفته‌اند، بل جریان عمومی قرآن و احادیث، بل مبنای اساسی این مکتب است.

دورۀ دوم: تفکیک میان علم و دین و قرار گرفتن آندو در برابر همدیگر، هم در علوم تجربی بوده و هم در علوم انسانی، در دورۀ دوم، موفقیت گام به گام انسان در برخی صنایع که برج بابل، اهرام مصر، ساختن منجنیق، آس آبی (آسیاب) و...، سمبل آنهاست، اِعجاب انسان به نفس خود را بر می‌انگیخت، ابلیس نیز بر این نفسانیت انسان و کورۀ تکبرش می‌دمید؛ توان انسان به رخ قدرت خدا کشیده می‌شد و حالت استغناء از دین بر جامعۀ انسانی دست می‌داد. قرآن برای این دوره، تمدن قوم عاد (آکد) بمرکزیت «اکّاد= احقاف» سپس بابل، و تمدن فراعنۀ مصر را مثال آورده و هر از گاهی به سراغ شان رفته و در بُعدی از ابعاد ماهیت تمدن‌شان و ابعاد بینش‌شان سخن می‌گوید. و نشان می‌دهد که صنعت (علوم تجربی) از دین تفکیک شده و در برابر خدا قرار گرفته، و سحر و جادو نیز نیاز دینخواهی انسان را بطور کاذب ارضاء می‌کند و علوم انسانی در سحر و جادو خلاصه می‌گردد.

دربار دوم که عاد (آکد) بر جامعۀ بین النهرین و تمدن پیشرفته‌اش حاکم می‌شود، سحر و جادو دین غالب بل آئین عمومی بین النهرین شده بود و به جامعه‌های دیگر نفوذ می‌کرد، همزمان با آن (در حوالی 2900 سال پیش) دولت داود و سلیمان تاسیس شده بود و بر علیه تفکیک علم از دین و نیز بر علیه دینِ «کهانتی و جادوئی» قیام کرده بود و در این راه بشدت می‌کوشید؛ اصلاحات داودی با موفقیت پیش می‌رفت، علم و دین در جامعۀ محدود بنی اسرائیل به وحدت می‌گرائید و کهانت از بین می‌رفت که طرفداران کهانت آبسالوم پسر داود را بر علیه او شورانیدند و ماجرا با کشته شدن آبسالوم پایان یافت. برنامۀ داود ماهیت خود را نشان داده بود اما هنوز مستحکم نشده بود که او از دنیا رفت و نوبت به سلیمان جوان رسید که باز جریان ابلیسی (کابالیسم) که از جانب فرهنگ کابالیستی آکدیان حمایت می‌شد، تفکیک علم از دین و ارضاء کردن دینخواهی انسان با کهانت، فعال گشت و توانست مدتی سلیمان را از تخت و قدرتش دور کند. جریان کابالیسم که خود عین کفر بود، در این شورش بر علیه سلیمان او را به کفر متهم کرد؛ حربه‌ای که در همیشۀ تاریخ برای سرکوبی حق مورد استفاده قرار گرفته است. سحر، جادو و کهانت جایگاه دین را گرفته بود بحدی که دین سلیمان، کفر تلقی می‌گشت. متاسفانه در تورات تحریفی امروزی هنوز هم تهمت کافر شدن سلیمان بعنوان یک واقعیت هست. و اینکه می‌بینید داود و سلیمان در تورات بعنوان «شاه» شناخته می‌شوند نه بعنوان پیامبر، از همین جا نشأت یافته است. اگر به آثار فراماسون‌های ایرانی از آن جمله گروه دست پروردۀ محمد علی فروغی، بنگرید مشاهده می‌کنید که اینان نیز تمایل دارند داود و سلیمان پادشاه تلقی شوند نه پیامبر. حتی این تمایل را در فرهنگ دهخدا و فرهنگ معین نیز نشان داده‌اند.

قرآن به دفاع از سلیمان برخاسته و می‌گوید: «وَ اتَّبَعُوا ما تَتْلُوا الشَّياطينُ عَلى‏ مُلْكِ سُلَيْمانَ وَ ما كَفَرَ سُلَيْمانُ وَ لكِنَّ الشَّياطينَ كَفَرُوا يُعَلِّمُونَ النَّاسَ السِّحْرَ»[3]: پیروی کردند از آنچه شیاطین در دولت سلیمان تلاوت می‌کردند، و سلیمان کافر نشد لکن شیاطین کافر شدند که به مردم سحر یاد می‌دادند.

بالاخره سلیمان پیروز شد، اما با وفات او برنامۀ کهانت و تفکیک از نو جان گرفت. در این میان پیامبری از پیامبران (که احادیث نام او را مشخص نکرده‌اند، یا کرده‌اند و به ما نرسیده) در میان آکدیان در مرکز دولت‌شان بابل، مبعوث شده بود که برای مبارزه با کهانت که بطور همه گیر جایگزین دین شده بود، از خداوند یاری می‌طلبد؛ یاری و کمک از نوع معجزه، زیرا در برابر آن کهانت توسعه یافته، کاری از علم و اندرز ساخته نبود، باید چیزی به میدان می‌آمد که در نظر عوام شبیه کار و عملیات کاهنان باشد[4]. جامعۀ آکد (عاد) در آن زمان پیشوا و الگوی جامعه‌های دیگر بود، و انحراف عمومی به حدی شدید بود که نیاز به معجزه افتاد. با درخواست آن پیامبر، دو فرشته بنام‌های هاروت و ماروت نازل شده و مجسّم گشتند تا یاران آن پیامبر را در برابر کهانت کاهنان (با استفاده از روش‌های غیبی و غیر طبیعی) یاری کنند که در ادامۀ همان آیه می‌گوید: «وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ..»: و پی گرفتند آنچه را که در بابل به دو فرشته هاروت و ماروت نازل می‌شد، و آندو چیزی را به کسی یاد نمی‌دادند مگر اینکه می‌گفتند: ما (و کار ما) فتنه است پس مواظب باش که کافر نشوی. یاد می‌گرفتند از آنان سپس آن یاد گرفته‌ها را در جدائی اندازی میان مرد و همسرش به کار می‌بردند.

یعنی نه فقط نبوت‌ها به سوی کهانت تحریف می‌شدند، کاهنان از تعلیمات آن دو فرشته نیز برای اهداف خودشان استفاده کردند.

فتنه: آن دو فرشته به مخاطبان خود می‌گفتند: آموزه‌های ما تیغ دوبر است مواظب باشید که آن را در اهداف شیطانی به کار نگیرید. اما کابالیست‌ها و جریان کابالیسم که همیشه دین‌ها را تحریف کرده بودند، از برنامه آن دو فرشته نیز برای اهداف خودشان استفاده کردند. آمدن این دو فرشته برای پاسخ به یک خواستۀ تاریخی بشر بود تا حجت تمام شود و بهانه‌ای نماند. برای شرح این «خواستۀ تاریخی بشر» بهتر است در بستر «انسان شناسی» به یک خصلت بشر اشاره کنم:

بشر معمولاً برای سخن باطل، دلیل نمی‌خواهد. اما برای سخن حق، طلب دلیل می‌کند: چرا چنین است؟ برای اینکه غرایز و اقتضاهای غریزی، تحرکّ و انگیزشی دارد که حیوان نیز آنها را براحتی می‌فهمد و درک می‌کند. برای روح غریزه چیزی بنام «حق و باطل» مطرح نیست. و این روح فطرت است که همه چیز را به حق و باطل تقسیم می‌کند. پیروی از غریزه با تعطیل شدن روح فطرت، هیچ نیازی به دلیل و استدلال ندارد.

مثال: روزی در محفلی سخن از این بندۀ حقیر بوده؛ برخی انتقاد می‌کرده‌اند که چرا فلانی می‌کوشد محی الدین عربی را نه شیعه، و نه سنّی، بل او را یک کابالیست معرفی کند؟ یکی از حاضران می‌گوید: او در مجلد دوم کتاب «محی الدین در آئینۀ فصوص» بیست دلیل آورده که محی الدین اسپانیائی مسلمان نبوده بل یک نفوذی بوده که عقبۀ مسلمانان را در جنگ‌های اندلس و صلیبی، تضعیف کند. سپس در مقاله‌ای تحت عنوان «کابالیست بزرگ که اصول کابالیسم را در میان مسلمانان نفوذ داد»، بعنوان بیست و یکمین دلیل نظر خودش را مستدل کرده. و شگفت از شماست که اینهمه دلیل و استدلال را نادیده می‌گیرید و سخن آنکس که می‌گوید «محی الدین شیعه بوده در برخی نظرهایش تقیّه کرده است» را باور می‌کنید در حالی که حتی یک شبه دلیل نیز برای سخنش ندارد.

چرا چنین است؟ برای اینکه انسان غریزتاً دوست دارد هر شخص نامدار مال او باشد، همراه و هممسلک او باشد، حتی برخی‌ها دوست دارند کسی مانند هانری کربن- مشاور فرهنگی فرح پهلوی و طراح اصلی جشن‌های فرهنگ و هنر شیراز- را که یک مسیحی کاتولیک فرانسوی و بارزترین و موفقترین جاسوس بود، یک فرد از مسیحیت برگشته و نه مسلمان بل شیعه شده، معرفی کنند.

یک خواستۀ تاریخی بشر: همیشه به پیامبران ایراد می‌گرفتند که: چرا باید ما از شما پیروی کنیم در حالی که شما نیز مثل ما یک بشر هستید، چرا خداوند برای ابلاغ دین و اصلاح جامعه، فرشته یا فرشتگانی نمی‌فرستد؟ هاروت و ماروت برای قطع این بهانه و برای پاسخ به این خواسته، به بابل نازل شدند، آیه‌ها را بنگرید: «وَ أَسَرُّوا النَّجْوَى الَّذينَ ظَلَمُوا هَلْ هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ أَ فَتَأْتُونَ السِّحْرَ وَ أَنْتُمْ تُبْصِرُونَ»[5]: و ستمگران (آنانکه به خود ستم کرده و راه باطل را اختیار کرده بودند) پنهانی با همدیگر نجوا کردند: مگر این (پیامبر) بشری مثل شما نیست؛ آیا به سحر او می‌گرائید با اینکه می‌بینید او مثل شما یک بشر است-؟؟ و جالب این است که طرفداران سحر، نبوت را سحر می‌نامند.

و دربارۀ حضرت نوح: «فَقالَ الْمَلَأُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُريدُ أَنْ يَتَفَضَّلَ عَلَيْكُمْ وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَأَنْزَلَ مَلائِكَةً»[6]. و دربارۀ پیامبر دیگر می‌گوید: «ما هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُم»[7] و در آیه بعدی می‌گویند: «لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ»[8]. و دربارۀ موسی و هارون گفتند: «أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا»[9]. و آیه‌های دیگر.

و «وَ قالُوا لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ مَلَكٌ»[10]. و «لَوْ لا أُنْزِلَ عَلَيْهِ كَنْزٌ أَوْ جاءَ مَعَهُ مَلَك‏»[11]. و «لَوْ لا أُنْزِلَ إِلَيْهِ مَلَكٌ فَيَكُونَ مَعَهُ نَذيراً»[12].

نزول هاروت و ماروت پاسخی به این خواستۀ تاریخی بود تا تاریخ بشر این خواستۀ خود را نیز تجربه کند. در دوران اخیر از تاریخ، بشر این خواستۀ خودش را کنار گذاشت، نه فقط نبوت‌ها را به زیر سؤال برد، بل وجود فرشته و حتی شیطان را نیز انکار کرد که این «انکار» برنامۀ خود ابلیس بود. اما اخیراً پرده‌ها برافتاد و ماهیت کابالیسم که همه چیزش را از ابلیس می‌گیرد، فاش گشت.

نتیجۀ فعالیت آن پیامبر و آن دو فرشته به هدف «وحدت ماهیت علم و دین» و به براندازی کهانت، منجر نشد. لیکن درگیری دو جریان متضاد به فرسودگی جامعه آکد و دولت‌شان انجامید که (در حوالی 2500 سال پیش) به دست کورش میترا پرست ایرانی سقوط کردند. یعنی چون هدایت الهی را نپذیرفتند مانند تمدن‌های پیش از خود دچار بلا شده و سقوط کردند.

کورش: کورش ایرانی آریائی پیرو دین جاماسب کادوسی بود. جاماسب حدود 1200 سال قبل از کورش، و حدود 500 سال پیش از آمدن آریاها به ایران، مبعوث شده بود. آریائی‌های بت پرست به ایران آمدند و دین جاماسب را پذیرفتند. در این فاصله دین ایرانی که در اصطلاح عرب‌ها با انتساب به جاماسب، «مجوس» نامیده شده، دچار انحراف شده و به میترائیزم (خورشید پرستی) منجر شده بود. هخامنشیان «جاماسبی میترا پرست» بودند. میترا پرستی آنان را در متون تاریخی از آنجمله «تاریخ ایران باستان» پیرنیا می‌توانید ببینید. کورش و جامعۀ تحت حکومت او هر چه بود، کمتر به کهانت و جادو پرستی دچار شده بود.

در آن زمان دولت بنی اسرائیل با یورش دولت بابل ساقط شده و اکثریت جامعه یهودیان بعنوان اسیر به بین النهرین آورده شده بودند. کورش می‌دانست که آنچه موجب از بین رفتن دو قدرت یهود و بابل شد و هر دو جامعه را فرسود، افراط‌شان در جادو پرستی بود. می‌توان گفت که او در فتح بابل برای ماندگاری بیماری جادو پرستی در میان هر دو جامعۀ مذکور، منشور آزادی دین را اعلام کرد تا هرگز نتوانند از نو قدرتمند شده و در برابر قدرت ایرانی قد بر افرازند. اگر این احتمال (که کورش را نه یک لیبرال، بل منشور او را یک سیاست استعماری بدانیم) درست باشد، باید گفت همین کار او موجب سرایت جادو پرستی به جامعۀ ایران شد و یکی از عوامل سقوط ایران به دست اسکندر گشت. گرچه اسکندر نیز به پیشگوئی‌های کاهنان بهاء می‌داد و آنها را از نظر دور نمی‌داشت لیکن بیش از آن به اراده و همت خود و اراده و همت مردمانش بهاء می‌داد.

نفوذ کهانت بابلی به ایران میترائی را در تولد حضرت عیسی می‌بینیم که به نصّ انجیل، کاهنان ایران اولین کسانی بودند که تولد او را پیشگوئی کرده حتی برای دیدار نوزاد از ایران به فلسطین رفتند و کودک را زیارت کردند و در روز تولدش در آن سرزمین حاضر بودند. یعنی در آن روز کهانت ایران پیشرفته تر از کهانت جامعه‌های دیگر بوده است.

اشکانیان: میترائیزم بر سرتاسر فلات ایران گسترده بود، حدود یکصد سال پیش از به قدرت رسیدن کورش، زردشت در نواحی شرقی فلات ایران مبعوث شد و در صدد اصلاح دین و برگردانیدن جامعه از میترائیزم آمیخته به دین جاماسبی، بر دین اصیل جاماسب، که بر اساس وحدت علم و دین بود، کوشید و موفق هم شد. در زمان کورش این اصلاحات به غرب و جنوب غرب ایران (ماد و پارس) نرسیده بود. پس از سقوط هخامنشیان و فرسودگی جانشینان اسکندر در ایران، خاندان «اشکان» دولتی در شرق ایران تشکیل دادند، و چون در دوران نسبتاً جوانی آئین زردشت می‌زیستند سحر و جادو و کهانت را «دیو گرائی» و کاهنان را «دیوانگان= دیوگرایان» نامیدند و با تکیه بر حقیقتگرائی نسبی و واقعیتگرائی موفق شدند؛ علم و دین می‌رفت که به وحدت ماهوی خود برسد که در اثر سیاستبازی دربار متوقف گشت.

اشکانیان که از شرق ایران آمده و همه‌جای فلات ایران را تحت حاکمیت خود در آورده بودند، پایتخت‌شان را به تیسفون= مدائن، منتقل کردند؛ خاندانی که میترائیزم را کنار نهاده و بر دین نسبتاً ناب جاماسب برگشته، اینک در میان دو قوم میترائیست ماد و پارس بعنوان خاندان حاکم بر همه اقوام ایران، جای گرفتند. از عقبۀ مردمی و دینی خود که در شرق و خراسان بود فاصله گرفته بودند، اینک سیاست «امتیاز دهی» به دو قوم بزرگ ماد و پارس را در پیش گرفتند، برای اینکه ثابت کنند که به میترا احترام قائل‌اند برخی از فرزندان خود را «مهر داد» نامیدند. به جای توسعۀ اصلاحات دینی در میان مادها و پارس‌ها، رفتار منفعلانه در پیش گرفتند. و همین سیاست منفعلانه زمینۀ سقوط شان را فراهم کرد، زیرا اصلاحات زردشتی خود به خود پیش می‌رفت که پارس را هم گرفت و اردشیر بابکان (زادۀ معبد نوگرای پارس) با شعار اصلاحات زردشتی بر خاندان زردشتی منفعل، شورید و آنان را به خیانت بر اصلاحات متهم کرد و طومارشان را در هم پیچید. و سلسلۀ ساسانی را بنیان نهاد.



[1] پیدایش انسان و خلقت آدم از نظر مکتب قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) نه بر اساس فیکسیسم است و نه بر اساس ترانسفورمیسم. رجوع کنید «تبیین جهان و انسان» بخش انسان شناسی اول.- و نیز رجوع کنید به مبحث «منطق قرآن و اهل بیت» در همین دفتر.

[2] مراد دین بمعنی عام است و گرنه کهانت و جادوگری در هیچ مقطع تاریخی مشمول تعریف دین نمی‌شود.

[3] آیۀ 102 سورۀ بقره.

[4] که گفته شد پیامبران تا ناچار نشدند معجزه نکرده‌اند.

[5] آیۀ 3 سورۀ انبیاء.

[6] آیۀ 24 سورۀ مؤمنون.

[7] آیۀ 33 سورۀ مؤمنون.

[8] آیۀ 34 سورۀ مؤمنون.

[9] همان، آیۀ 47.

[10] آیۀ 8 سورۀ انعام.

[11] آیۀ 12 سورۀ هود.

[12] آیۀ 7 سورۀ فرقان.