چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => تشیع و فراگیری جهانیش



خطابۀ دوم

علم و ایدئولوژی

چون در خطابۀ قبلی سخن از مبنای ماکس وبر یعنی «علم ایدئولوژی را نمی‌دهد» آمد، لازم است این موضوع را کمی بشکافیم

ایده یعنی هدف، آروز، و آرمان.

لفظ مرکب ایدئولوژی، یعنی «شناخت هدف»، «شناخت آرزو و آرمان».

ایدئولوژی چهار معنی و سه کاربرد دارد:

1- ایدئولوژی یعنی شناخت چگونه عمل کردن، شناختن روش و شیوۀ علمی در هر موضوعی. علم این ایدئولوژی را می‌دهد، بل علم یعنی همین.

2- ایدئولوژی یعنی «ایده شناسی»؛ «هدف شناسی» و «آرمان شناسی». این ایدئولوژی خود یک علم است مثلاً در شناختن ماهیت و چگونگی «آرمان شهر افلاطون»، یا «شناختن جامعۀ بدون طبقۀ مارکس»، یا «شناختن آرمان فلان قبیلۀ بومی». هر کس در این قبیل موضوعات کار کند، کارش علمی است؛ افلاطون شناسی است، مارکسیسم شناسی است و یا «اینکا شناسی»[1] است.

این خود بر دو نوع است: ایده شناسی همراه با نقد، و ایده شناسی بدون نقد.

3- علم ایدئولوژی را نمی‌دهد و اگر علم در این راه به کار گرفته شود، علم نخواهد بود بل «جحود»[2] می‌شود.

4- ایده و آرمانی که پیشاپیش مفروض نباشد و از روند اندیشه و علم زائیده شود، آنگاه کسی بیاید در اصول و فروع علمی و اندیشه‌ای این ایده کار کند، چگونگی این اصول و فروع علمی را، و نیز چگونگی استنتاج و تولد این ایده از این اصول و فروع علمی را از نو توضیح دهد، شرح دهد، از آن دفاع علمی بکند و حتی آن را تبلیغ علمی کند. علم این ایدئولوژی و این «ایده شناسی» را می‌دهد.

بنابر این، در این موضوع باید حساب چهار معنی را از همدیگر جدا کرد، و از کلّی گوئی که «آیا علم ایدئولوژی را می‌دهد یا نه؟-؟» پرهیز کرد. انصافاً کم نیستند افرادی که با این گزاره بازی می‌کنند اما خودشان چیزی در این باره نمی‌دانند.

از جانب دیگر این موضوع در میان جامعۀ ما دچار آفت سیاست حرفه‌ای نیز شده است؛ یعنی نه تنها از جایگاه یک مسئلۀ علمی به جایگاه یک مسئلۀ فرهنگی سقوط کرده، بل یک ابزار سیاسی حرفه‌ای- و بقول ماکس وبر بهانۀ دست عوامفریبان- شده حتی برخی از مدرسین دانشگاه و حوزه بدون آنکه معنی این گزاره را دقیقاً بدانند آن را در قالب کلّیش باور کرده‌اند. پس لازم است در این باره بحثی داشته باشیم. سعی می‌کنم تا جائی که می‌توانم مسئله را برای جوانان با ساده ترین بیان بشکافم:

محور سخن معنی سوم است که مراد از «آیا علم ایدئولوژی را می‌دهد یا نه؟-؟» در این بحث این است که: ایده و آرمانی پیشاپیش فرض شود، سپس اندیشه و علم برای توضیح و توجیه اصول و فروع آن، مامور شود.

توجه: در این بحث دربارۀ اینکه آن «ایدۀ مفروض» و «از پیش تعیین شده»، درست باشد یا نادرست، مقدس باشد یا غیر مفید، نداریم. فقط در صدد بیان رابطۀ علم با چنین ایده‌ای، هستیم و از داوری در آن صرفنظر می‌شود. زیرا ورود به این داوری می‌شود همان «ایده شناسی همراه با نقد» که در ردیف دوم آمد، و یک کار علمی است و از این بحث ما خارج است.

گفته شد ایده یعنی آرزو، آرمان و هدف. بدیهی است هر آرزو، هر آرمان و هر هدف دارای چهار مشخصه است:

1- پیشاپیش تعیین شده است؛ «پیش فرض» است.

2- همۀ توان فکری و نظری و توان عملی برای رسیدن به آن، جهتگیری کرده تا به آن برسد.

3- هر گونه فکر و اندیشه که بر علیه آن باشد، مسدود بل ممنوع شده است. یعنی صاحب ایده قهراً و جبراً (و حتی بطور ناخودآگاه) توان اندیشۀ دیگر را ندارد.

4- بنابر این، صاحب ایده، پیشاپیش هر گونه نتایج علمی که بر علیه ایده‌اش باشد را، محکوم کرده است؛ چنین شخصی در واقع تکلیف علم را پیشاپیش تعیین کرده است؛ اندیشۀ درست، علم درست فقط آن است که به ایدۀ او برسد.

بدیهی است چنین علمی، اساساً علم نیست تا ایدئولوژی را بدهد یا ندهد. و بقول امام صادق علیه السلام، این «جحود» است، علم آن است که در مسیر «تصدیق» آزاد باشد[3].

علم و اندیشه در این مسیر، لوله کشی شده و نمی‌تواند از آن خارج شود، اگر ره آورد علم کلاً یا در مواردی بر علیه آن ایده باشد، این علم است که محکوم می‌شود، نه ایده.

چنین کسی که صاحب ایده است و علم را در جهت ایده‌اش لوله کشی کرده، اگر نابغه‌ترین فرد باشد، دچار کودنی می‌گردد و توان درک و فهم خود را از دست می‌دهد که باز امام صادق علیه السلام می‌گوید «فهم از جنود عقل است و غباوة از جنود جهل است»[4]. غباوت یعنی «کودنی» نه «کودنی اصلی» بل «کودنی عارضی» که بر فرد با استعداد عارض می‌شود:

لغت: غَبَی عنه الشيئ: لم يتفطّن له: هوشمندیش به درک آن چیز نرسید.

غَبیَ الشيئ عليه: خفی عليه: برایش مخفی ماند.

غَبیَ عنه الخبر: خبر از او پنهان ماند.

یعنی مطلب از او مخفی می‌ماند، نه اینکه استعدادش به آن نمی‌رسید، او اساساً جانب و جوانب دیگر را نمی‌بیند تا استعدادش به آن برسد یا نرسد.

بنابر این، سخن ماکس وبر و مبنای او دربارۀ چنین ایده و ایده‌هائی، کاملاً درست است: علم ایدئولوژی را نمی‌دهد.

او رابطۀ زایش ایدئولوژی از علم را، قطع نمی‌کند. او دو رابطۀ میان علم و ایده را انکار نمی‌کند:

1- هر علمی دارای هدف و دارای ایده، و برای یک نتیجه است؛ علم بدون هدف و ایده، لغو است؛ جهل گرائی است.

2- ایدۀ درست (و دستکم ایدۀ درستِ نسبی) آن است که از علم زائیده شود. نه آن که علم مجبور شود تا صورت علمی به ایده بدهد که در این صورت ایده مقدم بر علم می‌شود، نه علم مقدم بر ایده.

ایده و جامعه: اکنون مسئله را در صورت و ماهیت کلان، مشاهده کنیم و موضوع را از «مطلق ایده»- از ایده به هر معنی- خارج کنیم و به ایده دربارۀ جامعه، بپردازیم. زیرا این مبنای ماکس وبر، یک مبنای جامعه شناسانه است و این اصل را بعنوان جامعه شناسی مطرح کرده است گرچه یک پایگاه فلسفی نیز می‌شود.

او در این مبناء، نظر، سبک و روش اکثریت اندیشمندان پیش از خود (اعم از طرفداران دین و مخالفین دین) را ردّ می‌کند. برای اینکه مسئله را خیلی کش ندهم تنها مارکسیسم و مسیحیت را مثال می‌آورم. ابتدا دربارۀ مسیحیت به شرح مسئله می‌پردازم:

مسیحیت موجود و تحریف شده که ماکس وبر آن را می‌دید، یک «ایده» است. و محتوای آن اعم از محتوای انجیل و کتاب‌های اقماریش و نیز فرهنگ عامۀ مسیحیت، یک «ایدئولوژی» است. نه علم. یعنی آنچه در آنها آمده «مسیحیت شناسی» است. ایدئولوژی یعنی ایده شناسی. و هیچ کاری با اینکه این اصول و فروع از کدام مسیر علمی استنباط و استنتاج می‌شوند ندارد. و نمی‌تواند داشته باشد. زیرا او فقط «مسیحیت شناسی» می‌کند تا بداند اصول و فروع مسیحیت چیست.

و با بیان دیگر: ایدئولوژی و شناخت ایدۀ مسیحی، به سه نوع امکان دارد:

1- شناخت چیستی مسیحیت آنطور که هست، مانند هر «بوم شناسی» دیگر، بدون عطف توجه به چون و چرای آن. بویژه به چون و چرای علمی بودن یا علمی نبودن آن؛ درست بودن یا درست نبودن آن.

2- نقد مسیحیت؛ نقد علمی و نگرش علمی به آن.

خود مسیحیت این نگرش نقدیِ علمی به آن را تحریم و ممنوع کرده است[5]. زیرا مسیحیت یک ایدۀ از پیش تعیین شده، و «پیش فرض مسلّم» تلقی شده است.

3- کوشش برای فراهم آوردن توجیهات علمی برای اصول و فروع مسیحیت؛ مراکز مسیحی این کار را در دو دوره انجام دادند: «دوره‌ای که مسیحیت را بر اساس افکار افلاطون تفسیر و توجیه کردند. سپس عصر اسکولاستیک را شروع کرده و مسیحیت را بر طبق ارسطوئیسم توجیه کردند.

زمانی که بطلان ارسطوئیسم و ماهیت خیالپردازی آن نیز مانند افلاطونیسم، روشن گشت، مراکز مسیحی از این کوشش نیز مایوس گشت و مسیحیت بدون هر پشتوانه علمی رها شد.

ماکس وبر می‌گوید: علم ایدئولوژی را نمی‌دهد، یعنی علم، مسیحیت شناسی را نمی‌دهد. آیا این سخن او درست نیست؟

او هرچه بود، با هر باور و اعتقادی که داشت، در این سخنش نه در مقام رد مسیحیت است و نه در مقام نقد آن، مقصود او این است که می‌خواهید مسیحی باشید و می‌خواهید نباشید، مسیحیت را به عرصۀ علم نکشانید؛ اگر آن را می‌پذیرید بطور متعبدانه بپذیرید و اگر نمی‌پذیرید یا با نگرش علمی نمی‌پذیرید، و یا با احساسات غیر علمی. در هر سه صورت به خودتان مربوط است.

و نتیجه این که: اگر مسیحیت را به عرصۀ علم بکشانید ابطال خواهد شد. پس علم ایدئولوژی مسیحیت را نمی‌دهد. می‌گوید: چون ما دانشجو و اهل علم و اندیشه هستیم، پس کاری با دین نداریم و آن را به پیامبران وا می‌گذاریم.

در اینجا باید به یک «پیش زمینه» و یک «پیش فرضی» که خود ماکس وبر به آن دچار بود، بدقت توجه کرد؛ او گمان می‌کرد که هر دین مانند مسیحیت است و هیچ دینی وجود ندارد که زائیده اصول علمی باشد؛ هر دینی با ماهیت «ایده» آمده و از انسان‌ها خواسته است که آن را بپذیرند، پذیرش متعبدانه و بدون هر چون و چرائی. یا اساساً در چون و چرای آن فکر نکنند باید در جهت تایید همان ایده باشند. فکر و اندیشه یا ممنوع، و یا لوله کشی شده به سوی ایده.

و پیروان ماکس وبر توجه ندارند که او خود دچار این «پیش زمینۀ ذهنی» و مبتلا به این «پیش فرض» بود، و بالملازمه پیروان او نیز دچار «پیش زمینۀ ذهنی» شده و این «پیش فرض» او را بدون چون و چرا و بدون «استقراء علمی» می‌پذیرند. اینان وقتی آن پیش فرض او را می‌توانند بپذیرند که به استقراء عینی و علمی در همۀ ادیان بپردازند؛ اگر پیش فرض او را مستدل و درست یافتند، آن را بپذیرند، والاّ مقلّد محض هستند، آنهم تقلید در یک پیش فرض. و متاسفانه این تقلید کور کننده امروز در محیط دانشگاهی بل در میط حوزوی ما نیز، ساری و جاری است. و بدیهی است که تقلید، بر خلاف علم بل ضد علم است.

و با عبارت دیگر: خود ماکس وبر، یک «ایده» دارد و معتقد است که «هیچ دینی علمی نیست»، فکر و اندیشه و علم را مجبور می‌کند که در جهت این ایده حرکت کند و دقیقاً به این سو جهتگیری کند. در حالی که خود می‌گوید (و درست هم می‌گوید) علم ایدئولوژی را نمی‌دهد؛ کدام علم ثابت کرده است که هر دین غیر علمی است؟ کدام استقراء به این نتیجه رسیده است؟

نیچه مسیحیت را دو نوع می‌بیند، مسیحیتی که عیسی آورده، و مسیحیت بعد از عیسی (مسیحیت پولسی)، می‌گوید «مسیحی واقعی فقط او بود که به دار کشیده شد». یعنی مسیحیت موجود تحریف شده است. چه کسی به این ادعای نیچه پاسخی علمی داده است؟ ماکس وبر ابتدا باید عدم تحریف مسیحیت را اثبات کند آنگاه اثبات کند که هر دین مانند مسیحیت ماهیت غیر علمی دارد، سپس دین را از عرصۀ علم خارج کند. و همچنین پیروانش. والاّ راه و روال، و شیوه و سبک و منطق علمی شان مصداق «از چاله در آمدن و به چاه افتادن» خواهد بود، بل فراتر از این؛ دچار «تناقض» خواهند شد و شده‌اند که علم‌شان ایدئولوژی‌شان را می‌دهد: هیچ دینی علمی نیست.

ماکس وبر، و مارکسیسم: گفتم تنها دین مسیحیت، و مارکسیسم را مثال می‌آورم تا جایگاه و مراد ماکس وبر را توضیح بدهم، و در اینجا از نو یادآور می‌شوم که بحث‌مان به محور جامعه و در چشم انداز کلان است و کاری با ایده‌های فردی افراد نداریم.

او مارکس و امثالش را متهم می‌کند که آنان ابتدا ایده‌ای را در نظر می‌گیرند سپس فکر و اندیشه علمی‌شان را به دنبال آن ایده به کار می‌گیرند؛ «جامعۀ بدون طبقه» ایدۀ مارکس بود و او می‌کوشید که با فکر و اندیشه و گزاره‌های علمی، فرا رسیدن آن ایده را در مقطعی از تاریخ، اثبات کند، و بدین منوال برای آیندۀ جامعه و تاریخ نسخه می‌نوشت. و این کار او علمی نیست، زیرا علم ایده دارد اما ایدئولوژی (یعنی ایده شناسی» را نمی‌دهد.

مارکسیسم شناسی یک چیز است، و علمی بودن مارکسیسم یک چیز دیگر. مارکسیسم شناسی مانند مسیحیت شناسی و هر ایده شناسی دیگر و بوم شناسی دیگر، می‌تواند یک کار علمی باشد، اما «علمی بودن ایدۀ جامعۀ بدون طبقه» موضوعی است که از عرصۀ علم خارج است. و علم این ایده شناسی را نمی‌دهد.

پیروان امروزی ماکس وبر، فریب خورده‌اند؛ افرادی به ذهن آنان القاء کرده‌اند که ماکس وبر هیچ اذن ورود به تاریخ شناسی در «جامعه شناسی معطوف به آیندۀ جامعه» نمی‌دهد و تکیۀ افرادی مانند مارکس به مراحل تاریخی گذشته را نادرست و غیر علمی می‌داند. این افراد که آخرین‌شان پوپر بود، اصطلاح «تاریخی اندیشی» را با کاربردی غیر از آنچه ماکس وبر گفته است، به کار بردند.

هیچ کسی، بویژه هیچ فرد جامعه شناسی، نمی‌تواند زایش هر تحول جامعه از مرحله قبلی را انکار کند. ماکس وبر هرگز تولد هر مرحله از مراحل تاریخ از مرحلۀ قبلی را انکار نکرده است. و لذا راه امثال پوپر از راه وبر جدا می‌شود. و علم از مدرّج بودن و نسبی بودن، خارج شده و به «باطل بودن» سقوط می‌کند و شعار «علم آن است که بتوانم آن را ابطال کنم» از این میان در می‌آید و ارزش و اهمیت علم مطلقا از بین می‌رود.

ماکس وبر، تاریخی اندیشی به این معنی که «باید نقشی به ماهیت تاریخ در جامعه شناسی داد»، محکوم نمی‌کند، او می‌گوید: پیشاپیش برای جریان تاریخ یک منزلگاه مشخص تعیین نکنید، بگذارید جامعه و تاریخ راه خود را برود و خود سرانجام خود را عملاً تعیین کند. اشکال اساسی که او به مارکس و امثالش می‌گیرد همان «پیش فرض» است. به نظر او «جامعۀ بدون طبقه» یک «مدینۀ فاضله» و یک «آرمان شهر» است دقیقاً مانند آرمان شهر افلاطون، که پیشاپیش بطور رؤیا گونه تصویر ذهنی یافته و علم و اندیشه به سوی آن لوله کشی شده است.

او به افرادی مانند مارکس می‌گوید کار شما کار علمی نیست، پیامبری است، بهتر بود به جای ادعای منطق علمی مدعی نبوت می‌شدید. البته مراد او از پیامبری، دین و نبوت، همان است که شرح دادم.

علم و هدف: هیچ عاقلی نمی‌گوید که علم نباید هدفی داشته باشد، و حتی کسی نمی‌تواند علم را محکوم کند بر اینکه نباید هیچ آرمانی داشته باشد. اما پیروان وبر، به جائی رسیدند که به وکالت از او قیچی به دست گرفتند و علم را از گذشته و آینده بریدند و گفتند: علم نه کاری به گذشته دارد و نه به آینده، هدف علم مسائل روز است؛ رسالت علم این است که ما را به پاسخ‌ها و راهکارهای امروزمان، هدایت کند و بس.

این بینش هم دربارۀ گذشته و هم دربارۀ آینده، درست نیست:

اما دربارۀ گذشته: اولاً علم روز، زائیچۀ روند علمی گذشته است، و شناخت تاریخ، عین شناخت جامعه است. و شناخت جامعه در مراحل گذشته‌اش، اولین پایگاه جامعه شناسی جامعۀ روز، است. و جامعه شناسی بدون اندیشه در تاریخ، نقض خود است. و در استنتاجات جامعه شناختی، اصل «عبرت از تاریخ» از اصول اولیه است. یعنی بر فرض اگر هیچ کاری با آیندۀ جامعه نداشته باشیم دستکم برای تبیین جامعۀ امروزی، نگرش تاریخی ضرورت دارد. و گمان نکنم هیچ کسی این حقیقت و واقعیت را انکار کند.

اما دربارۀ آینده: بدیهی است که پاسخ‌های علم برای مسائل امروز، و حلّ مسائل روز که هدف علم است، در ماهیت و چگونگی جامعۀ آینده کاملاً و دقیقاً دخالت دارد. بل همین حل مشکلات و مسائل روز است که در یک روند کلّی خودشان، آینده را می‌سازند. چه کسی می‌تواند این واقعیت را انکار کند؟ اساساً جامعه از آغاز پیدایشش یک جریان واحد است و این ما هستیم که آن را بطور تکّه تکّه بررسی می‌کنیم.

گفتار ماکس وبر یک «اتهام» است که هم ثبوت آن ممکن است و هم نفی آن؛ اگر ادعای او ثابت شود که مارکس ابتدا «جامعۀ بدون طبقه» را ایدۀ خود قرار داده و سپس به توجیهات علمی آن پرداخته، در اینصورت کار او یک کار غیر علمی است؛ یک سری افکار و اندیشه‌هائی است که به سوی آن ایده لوله کشی شده است؛ علم او علمی است که ماموریت دارد آن ایده را به تصویر بکشاند، علم نیست «جحود» است.

اما اگر این اتهام ثابت نشود، و براستی مارکس با اندیشۀ علمی خود به «جامعه بدون طبقه» رسیده و آن را پیشاپیش فرض نکرده، در اینصورت کار او علمی است گرچه بطلان آن روشن شده باشد. باطل در آمدن یک اندیشه، غیر از غیر علمی بودن آن است.

مثلاً کسی نمی‌گوید که زیگموند فروید، علمی اندیش نبود، اما هر کسی می‌تواند بگوید اندیشه علمی او باطل از آب در آمد.

و در این میان اسلام: اگر ثابت شود که اسلام نیز مانند مسیحیت فاقد پایگاه اندیشه‌ای، و فاقد پایگاه و خیزشگاه علمی است- همانطور که خیلی از متفکرین سنّی و شیعه چنین پنداشتند؛ و اسلام را مانند مسیحیت بر اساس افلاطونیات و ارسطوئیات تفسیر کردند- باید گفت اسلام یک «ایدۀ از پیش تعیین شده» است و اندیشه و علم باید به سوی آن لوله کشی شوند تا علم، اسلام شناسی را بدهد. و در اینصورت باید حق را به ماکس وبر داد که علم ایدئولوژی را نمی‌دهد. و باید هر کس که مسلمان باشد اسلام را متعبدانه و بدون علم و اندیشه بپذیرد.

اما این اسلام است که در همۀ علوم بدون استثناء، هم تعبّد را و هم تقلید را تحریم کرده است حتی در «علم فقه». توجّه کنید حتی در فقه که می‌گوئیم تقلید در آن واجب است.

آنچه دربارۀ فقه و احکام، «تقلید» نامیده می‌شود، غیر از تقلید در اندیشه و علم است. این تقلید در همۀ علوم و صنایع هست، و از آغاز پیدایش بشر عملاً و نظراً این تقلید بوده و هست. زیرا «رجوع فرد غیر متخصص به فرد متخصص»، یک حکم عقلی و عملی و نظری همۀ افراد بشر بوده و هست، در نجاری، بنائی، کشاورزی، صنایع مختلف، پزشکی، دندان سازی و... و... در همه چیز. اگر کسی از اصطلاح تقلید خوشش نمی‌آید، بگوید «مراجعه به متخصص» واجب است[6].

پس، در اسلام هیچ جائی برای تعبد و تقلید، و پذیرش بدون علم و تفکر، و قبول کور‌کورانه، وجود ندارد. خود قرآن از دست متعبدان و مقلدان جامعه‌ها می‌نالد و آن را «جاهلیت» می‌نامد، همگان را دعوت می‌کند که پیش از آنکه مسلمان شوند، با اندیشه و علم پیش بروند و اگر از این طریق به اسلام رسیدند، آن را بپذیرند.

بنابر این در این روند لازم است در دو محور بحث کنیم:

1- اسلام از دست روند تعبّدی و تقلیدی افراد و جامعه‌ها، می‌نالد و آن را اساس جهالت انسان می‌داند.

2- اسلام بعنوان یک ایده و آرمان از پیش تعیین شده، نیامده است.

محور اول: وقتی که پیامبر (صلی الله علیه و آله) اسلام را آورد، اولین مقاومت و سد راه که با آن مواجه گشت، تعبد و تلقید بود. آن سوره‌ها از قرآن که در مکّه و قبل از هجرت نازل شده‌اند، مانع و سدّ پیشروی خود را بخوبی معرّفی کرده‌اند:

1- «ما سَمِعْنا بِهذا في‏ آبائِنَا الْأَوَّلينَ»[7]؛ می‌گفتند: ما چنین چیزی را از پدران پیشین خود نشنیده‌ایم.- قرآن این آیه را دربارۀ مقاومت و تکیۀ فرعونیان بر تقلید از نیاکان‌شان، در برابر نبوت حضرت موسی آورده. تا مقاومت تقلیدی قریش را ردّ کند.

2- «إِنَّهُمْ أَلْفَوْا آباءَهُمْ ضالِّينَ- فَهُمْ عَلى‏ آثارِهِمْ يُهْرَعُونَ- وَ لَقَدْ ضَلَّ قَبْلَهُمْ أَكْثَرُ الْأَوَّلينَ»[8]: آنان پدران خود را در گمراهی یافتند- پس در پیروی از آنان مجدانه و با شتاب می‌روند- و پیش از آنان (پدران‌شان) نیز اکثر گذشتگان در گمراهی بوده‌اند.

در این سه آیه، تقلید را یکی از دیرین ترین و تاریخی ترین مانع می‌شمارد، می‌گوید: علاوه بر اینکه تقلید از پدران مانع قریش از قبول اسلام می‌شود، بل در طول تاریخ نیز تقلید سد راه هدایت بوده است.

3- جالب این است که قرآن دربارۀ برخی از کافران می‌گوید آنان در قیامت نیز تقلیدشان را محکوم نمی‌کنند، بل پدران‌شان را محکوم می‌کنند و می‌گویند اگر پدران ما در راه درست بودند ما نیز با تقلید از آنان راه درست را انتخاب می‌کردیم: «وَ إِنْ كانُوا لَيَقُولُونَ- لَوْ أَنَّ عِنْدَنا ذِكْراً مِنَ الْأَوَّلينَ- لَكُنَّا عِبادَ اللَّهِ الْمُخْلَصينَ- فَكَفَرُوا بِهِ فَسَوْفَ يَعْلَمُونَ»[9]: آنان پیوسته می‌گویند:- اگر پیامی از پیشینیان داشتیم- ما نیز از بندگان خالص خدا می‌شدیم- پس با این بینش بر قرآن کافر شدند.

4- «ما سَمِعْنا بِهذا في‏ آبائِنَا الْأَوَّلين»[10]: مشرکان می‌گویند: این (پیام‌ها) را از پدران گذشتۀ‌مان نشنیده‌ایم (و لذا نمی‌پذیریم).

5- «ما سَمِعْنا بِهذا فِي الْمِلَّةِ الْآخِرَةِ إِنْ هذا إِلاَّ اخْتِلاقٌ»[11]: ما چنین چیزی در آئین اخیر (پدران که به ما رسیده) نشنیده‌ایم، و نیست این مگر یک آئین ساختگی. و آیه‌های دیگر.

و دربارۀ تعبّد و پذیرش بدون علم:

1- «وَ لا تَقْفُ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ»[12]: از آنچه به آن علم نداری پیروی مکن.

2- «قَدْ خَسِرَ الَّذينَ قَتَلُوا أَوْلادَهُمْ سَفَهاً بِغَيْرِ عِلْمٍ..»[13]: آنان که فرزندان خود را کشتند رفتارشان غیر علمی و خسران بود[14]...

3- «وَ إِنْ جاهَداكَ لِتُشْرِكَ بي‏ ما لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلا تُطِعْهُما»[15]: اگر پدر و مادرت بکوشند که تو پرستش کنی غیر از من (خدا) را؛ چیزی که به آن علم نداری، پس از آنان پیروی مکن.

و آیه‌های فراوان که پیروی متعبدانه و عمل متعبدانۀ بدون علم را بشدت نکوهش کرده‌اند؛ تعبد و عمل بدون علم را سدّ راه اسلام دانسته‌اند.

اما علمی بودن خود قرآن: قرآن مدعی مقام «تبیان کل شیئ» است[16]، یکی از اسامی قرآن «بیان» است[17] و دیگری «مبین»[18]، و عنوان آیه‌هایش «بیّنات»[19] است. خود پیامبر و آل (صلی الله علیهم) «تبیان این تبیان کل شیئ»[20] هستند. پس مکتب قرآن و اهل بیت، تبیان اندر تبیان و علم اندر علم است. قرآن غیر از انجیل[21]، و اسلام غیر از مسیحیت است.

اما بلائی که کابالیسم بر سر اسلام آورد، کاری کرد که قرآن را در یک جوالی گذاشتند و سر آن را با جوالدوز دوختند، تفسیرهائی بر آن آوردند که انبان خرافات و خیالپردازی هستند. درِ بیت اهل بیت بسته شد؛ هر جاهلی مانند قتاده، سدّی، عکرمۀ ناصبی و... و... مفسر قرآن شدند که مبدأ همۀ شان تمیم داری کابالیست بود[22].

ما هم امروز که می‌توانیم کار عمیق و ارزنده بکنیم، چندان کاری نمی‌کنیم، بل در حوزه علمیۀ ما کتابی نوشته شد و «دین علمی» را رد کرد، دین کجا و علم کجا؟-؟(!!!). به جای شرح علوم قرآن و اهل بیت، ذهن‌های پر استعداد را به ارسطوئیات و بودائیات بر گماشتیم که اسلام را مانند مسیحیت گاهی بر بینش ایده آلیسم افلاطون و گاهی بر طبق ذهن گرائی ارسطو، و گاهی با تلفیقی از هر دو، و...، بیان کنند.

باید فریاد کشید، باید نالید، باید پرخاش کرد، و اگر شجاعتی بود باید غرّید. باید با پتک سنگینی بر این یخ ضخیم فکری کوبید تا درهم شکند، باید خروشید تا چنگال‌های نفوذی کابالیسم از عرصه خارج شود، باید این حصار جهل و نادانی درهم شکسته شود تا آفتاب علوم قرآن (کیهان شناسی، فیزیک، نطفه شناسی، زیست شناسی و تعریف حیات، تحولات جانداران، و آفرینش ویژۀ انسان، و...، دیگر علوم تجربی) بر ما بتابد.

و نیز انسان شناسی، روان شناسی، جامعه شناسی و منشأ آن، شناخت تاریخ و محرک آن، ریشه‌های اخلاق (هنجار و ناهنجار) در کانون وجودی انسان، منشأ باید و نباید‌ها (تکلیف) در کانون انسان، تقدم حقوق یا تکلیف، و...، و همۀ رشته‌های علوم انسانی مکتب قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) از زیر اینهمه رسوبات کابالیسم، به در آید و تبیان بودنش روشن شود.

می‌گوید: مگر قرآن کیهان شناسی هم دارد؟! مگر کیهان شناسی قرآن همان کیهان شناسی باطل شدۀ بطلمیوس و هیئت باطل شده ارسطو نیست؟! مگر قرآن سر و کاری با فیزیک هم دارد؟! قرآن کجا و نطفه شناسی کجا؟! و...، آن دیگری می‌گوید: مگر قرآن انسان شناسی هم دارد؟! جامعه شناسی کجا و قرآن کجا؟؟! و...

این گویندگان، حق دارند؛ ما هنوز اندر خم زلف معشوقه، با خدا نرد عشق می‌بازیم، اهل بیت را مرخص کرده و وارث بودیسم معبد نوبهار و معبد بهارستان بودائی هستیم، اگر روشنفکری‌مان گل کند به اباطیل ارسطو (که دنیا به باطل بودن آن ایمان دارد) افتخار می‌کنیم، آیا بدبخت تر و خیره سر تر از ما (امثال خودم را می‌گویم) یافت می‌شود؟ وای بر ما: ماکس وبر و وبریست‌ها کاملاً حق دارند اسلام را مانند مسیحیت یک ایدۀ غیر علمی بدانند، وقتی که خودمان این نگرش را داریم چه گله‌ای می‌توان از دیگران داشت.

شعار نمی‌دهم، سخن احساساتی نمی‌گویم- گرچه هر سخن اصیل برای جاهلان مصداق شعار و کلام احساساتی است- در هر کتابم و در هر مقاله‌ام قطره‌ای از علوم قرآن و اهل بیت را شرح داده‌ام و گوشه‌هائی از این «تبیان اندر تبیان»، «علم اندر علم» را نشان داده‌ام. اما دست تنها تا کجا می‌تواند مؤثر باشد، فریاد یک قلم منزوی تا کجا می‌رسد. لیکن از تأثیرات کار خودم راضی هستم و الحمد لله.

امام باقر علیه السلام به سلمه بن کهیل و حکم بن عتیبه- دو دانشمند نامدار عصر خود- گفت: «شَرِّقَا وَ غَرِّبَا فَلَا تَجِدَانِ عِلْماً صَحِيحاً إِلَّا شَيْئاً خَرَجَ مِنْ عِنْدِنَا أَهْلَ الْبَيْتِ»[23]: به مشرق بروید، به مغرب بروید، علم صحیحی نمی‌یابید مگر چیزی که از نزد ما اهل بیت آمده باشد[24].

فلان استاد حوزۀ ما می‌گوید: مراد امام باقر همۀ علوم نیست، مقصودش علومی است که به دین مربوط است.

شگفتا! با چه صراحتی جدائی دین از علوم را اعلام می‌کند!؟! «تبیان کل شیئ» یعنی «تبیان برخی از اشیاء»!!!

استاد دیگر می‌گوید: مقصود از «تبیان کل شیئ» به قدر نیاز و فهم ما است.

این سخن درست است و انسان به قدر فهم خود می‌فهمد، اما این حضرت استاد هرگز بدون «پیش فرض‌های ارسطوئی» به سراغ قرآن و اهل بیت نرفته تا به قدر فهم و استعداد خود چیزی از آن را بفهمد.

بگذاریم و بگذریم، درد عمیق و گرفتاری انبوه است.

تکمله‌ای بر بحث تقلید: گفته شد مراد از اصطلاح «تقلید» در احکام عملیۀ فقهی، «مراجعه به متخصص» است که هر فرد غیر متخصص در هر علمی و در هر صنعتی و در هر کاری باید به متخصص مراجعه کند. و این حکم عقل و قانون و قاعدۀ همه جائی در طول تاریخ است. کسی که از اصطلاح تقلید در احکام فقهی خوشش نمی‌آید، بگوید: مراجعه به متخصص.

شگفت است؛ کسانی نا پخته و بی معلومات، در حدی که توان فهم معنای این اصطلاح را ندارند، غوغاهائی بر علیه تقلید و مرجعیت شیعه به راه انداختند: مگر ما میمون هستیم که تقلید کنیم (!).

به این حضرات باید گفت: مگر شما میمون هستید که در امور پزشکی از نظر پزشک متخصص تقلید می‌کنید؟ یا از نظر معمار در خانه سازی، یا از نظر مهندس در راه و ساختمان، یا از نظر متخصصان دیگر در موضوعات دیگر.

اما در این میان نکته‌ای باقی مانده باید توضیح داده شود، و آن این پرسش است: اگر اسلام با پذیرش تعبدی و تقلیدی و بدون دلیل علمی، مخالف است و آن را نکوهش و رد می‌کند، پس چرا همان فقیهان که در احکام متخصص می‌شوند، مجبور هستند که در تحصیل احکام با آیه و حدیث برخورد متعبدانه داشته باشند؟

می‌دانیم که فقهاء سخن شارع را دربارۀ احکام عملیه باید متعبدانه بپذیرند و آنها را بدون چون و چرا ملاک تعیین احکام قرار دهند. شارع می‌گوید خون نجس است، فقیه حق ندارد بگوید: چرا نجس است و چرا باید از خون پرهیز شود؟

پاسخ: فقیه بعنوان فقیه، مسؤلیت حکمت و چرائی احکام را ندارد. همانطور که یک حقوق دان، یک وکیل دعاوی، یک قاضی در هر جامعه‌ای با قوانین مصوب پارلمان، بر خورد متعبدانه دارد و مسؤلیت حکمت و چرائی آن مصوبه را ندارد.

اما همان فقیه، نه بعنوان فقیه، بل در مقام «اسلام شناسی» اگر توانش را داشته باشد می‌تواند وارد حکمت احکام و چرائی آنها شود و پاسخ سؤالات خود را در این باب، از قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) بگیرد، و مجهولات خود را در این باب نیز از «تبیانِ تبیان کل شیئ» حلّ کند.

در اسلام در هیچ موردی جائی برای پذیرش متعبدانه و مقلّدانه، وجود ندارد، اینکه شنیده‌اید: «در فروع دین تقلید هست اما در اصول دین تقلید جایز نیست» از دو جمله تشکیل یافته است؛ معنای جملۀ اول یعنی «در فروع دین تقلید هست» را توضیح دادم. اما جملۀ دوم یعنی «در اصول دین تقلید جایز نیست» یک پیام عظیم و سازنده دارد.

اولا: اصطلاح اصول دین، دو کاربرد دارد: کاربرد اول در تقابل با احکام عملیه فقهی است. اصول دین در این کاربرد یعنی همۀ علوم (اعم از تجربی و انسانی) غیر از احکام عملیۀ فقهی. هر مسئله‌ای که به فقه مربوط نباشد به اصول دین مربوط است و در دایرۀ اصول دین قرار می‌گیرد. در قرآن از حدود 6666 آیه تنها حدود 400 آیه دربارۀ احکام فقهی آمده، و بقیۀ قرآن همگی در علوم غیر فقهی است. و همان 400 آیۀ فقهی نیز کلّی است و جزئیات شان باید توسط پیامبر و آل (صلوات الله علیهم) بیان شود. مثلاً «السَّارِقُ وَ السَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُما»[25] یک پیام کلی دارد و شرح نمی‌دهد که در چه نوع سرقت باید دست دزد قطع شود؟ حرز را شکسته، دیواری را برای دزدی سوراخ کرده؟ از دیوار مردم بالا رفته؟ از خیابان و معبر عمومی سرقت کرده؟ با اذن صاحب خانه آمده سپس دزدی کرده؟ ارزش مالی مسروقه چقدر بوده؟ و ده‌ها پرسش دیگر که هر کدام حکم ویژه خود را دارد و هر کدام مجازات مخصوص خود را.

وانگهی وقتی حاکمیت می‌تواند دست دزد را در صورتی که همۀ شرایط قطع را دارد، قطع کند که خود حاکمیت به وظیفۀ خودش عمل کرده باشد، از حقوق اولیه هر شهروند است که گرسنه نماند، فاقد سر پناه نباشد، اگر تحرک شهوی شدید دارد بی همسر نباشد. فاقد لباس نباشد. این چهار حق، حقوق هر کسی است در گردن حاکمیت. اگر فردی در اثر عدم توجه حاکمیت در این چهار مورد، دچار اضطرار شود و مرتکب خلاف گردد، حاکمیت نمی‌تواند او را مجازات کند، بل این خود حاکمیت است که باید مجازات شود.

تنها 400 آیه در قرآن دربارۀ احکام آمده، آنهم در قالب کلّی که شرح آنها به عهده پیامبر و آل (صلوات الله علیهم) گذاشته شده، اینهمه بقیۀ آیات قرآن در چه چیز بحث می‌کنند؟ اگر پاسخ این پرسش را در متون تفسیری جستجو کنید خواهید دید که اکثریت آیات را به اخلاق آنهم اخلاق پندی محض تفسیر کرده‌اند. احادیث اهل بیت به محور آیات، در قفسه‌ها مانده و خاک می‌خورد، و متون تفسیری به تمیم داری کابالیست و امثالش، و نیز به ارسطوئیات و بودیسم می‌رسد، برای هر آیه‌ای یک معنی غیر اهل بیتی درست کرده‌اند. البته گاهی هم که هوس کردند به حدیث‌های اهل بیت سری هم زده‌اند لیکن حدیث‌ها را نیز در جهت غیر علمی تفسیر کرده‌اند.

در این کاربرد از اصطلاح «اصول دین» تقلید واجب نیست، هر کسی می‌تواند خود به نظر خود عمل کند، آزمایش کند، استقراء علمی کند. یعنی در این عرصه رجوع به متخصص در حدی ضرورت ندارد که بگوئیم عمل شخص باطل یا حرام است، و او گناهکار است. مگر اینکه عدم رجوع به متخصص خطر جانی یا تضییع مال را بهمراه داشته باشد.

توجه: در این کاربرد، تقلید و مراجعه به متخصص، واجب نیست.

اما در کاربرد دوم تقلید و مراجعه به متخصص جایزنیست و حرام و گناه بزرگ است. مراد از «اصول دین» در کاربرد دوم عبارت است از اعتقاد به اصول پنجگانه، یعنی توحید، عدل، نبوت، امامت و معاد.

هر کس باید بقدر توان و استعداد خود در این اصول پنجگانه، به اعتقاد برسد. کسی حق ندارد بگوید من به توحید عقیده دارم چون فلان عالم یا فلان دانشمند به آن معتقد است. و نیز کسی نمی‌تواند بگوید من مسلمان و شیعه هستم چون والدین یا محیط زندگیم به آن معتقد است.

در این کاربرد مراد از «اصول دین»، «اصولِ اصول دین» است که پنج اصل است، نه همۀ عرصۀ علوم غیر از علم فقه.

آیا چنین دینی یک «پیش فرض» است؟ یک «ایدۀ از پیش تعیین شده» است تا گفته شود که «علم ایدئولوژی را نمی‌دهد»؟ یا این دین خود علم است؟

درست است؛ اسلام نیز مدینه فاضله و «آرمان شهر» دارد. اما این آرمان شهر، بر اساس تحلیل‌های علمی،- علمی تجربی و استقرائی در روند علوم تجربی و انسانی- استوار است.

همانطور که امروز روند علوم تجربی و انسانی بخوبی نشان داده و ثابت کرده که جامعۀ جهانی به سوی «دهکدۀ جهانی» می‌رود، آیا این یک «ایدۀ پیش فرض» است؟ کتاب‌های افرادی مثل آلوین تافلر علمی است اما تبیین‌های ائمّه طاهرین علمی نیست و فقط بعنوان ایده است؟ بلی من اعتراف می‌کنم: اگر مکتب قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) همین است که ما معرفی کرده‌ایم- بویژه در متون تفسیری- در ایده بودن چندان فرقی با مسیحیت ندارد.

پس روی سخن من با آن کس که تحصیل کردۀ دانشگاه (مثلاً) سوربن است، نیست بل با خودمان است. تا ما آب گوارای مکتب را به ذائقۀ جوانان و اهل تحصیل و علم نرسانیم، آنان با همان دید به مکتب ما نگاه خواهند کرد که ماکس وبر و پیروانش به مسیحیت و به هر دین می‌نگرند. و در این نگرش هرگز خطا کار یا مقصّر نخواهند بود.


[1] اینکاها، فبیله بومی امریکائی.

[2] این نامگذاری از امام صادق علیه السلام است که چنین موضعگیری علمی را جحود نامیده است که در سطرهای بعدی خواهد آمد.

[3] امام صادق علیه السلام در حدیث «جنود عقل و جنود جهل»، «تصدیق» را از جنود عقل، و جحود را از جنود جهل، شمرده است. کافی (اصول) ج 1 ص 21 ط دار الاضواء.

[4] همان، ص 22.

[5] که سر از دادگاه‌های انگیزاسیون در آورد.

[6] در اینجا یک نکته هست؛ و آن اینکه خود فقیه که متخصص در احکام عملیه است، باید اوامر و نواهی شارع را متعبدانه و بدون چون و چرا بپذیرد. شرح این موضوع خواهد آمد.

[7] آیۀ 36 سورۀ قصص.

[8] آیه‌های 69، 70 و 71 سورۀ صافات.

[9] آیه‌های 167، 168، 169 و 170 سورۀ صافات.

[10] آیۀ 24 سورۀ مؤمنون.

[11] آیۀ 7 سورۀ ص.

[12] آیۀ 36 سورۀ اسراء.

[13] آیۀ 140 سورۀ انعام.

[14] سقط جنین، یک رفتار جاهلانه و غیر علمی و خسران است.

[15] آیۀ 8 سورۀ عنکبوت.- و آیۀ 15 سورۀ لقمان.

[16] «وَ نَزَّلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ تِبْياناً لِكُلِّ شَيْ‏ءٍ»، آیۀ 89 سورۀ نحل.

[17] «هذا بَيانٌ لِلنَّاسِ»، آیۀ 138 سورۀ آل عمران. و آیه های دیگر.

[18] «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكُمْ نُوراً مُبيناً»، آیۀ 174 سورۀ نساء. و آیه های دیگر.

[19] «وَ قَدْ أَنْزَلْنا آياتٍ بَيِّناتٍ»، آیۀ 5 سورۀ مجادله. و آیه های دیگر.

[20] «وَ أَنْزَلْنا إِلَيْكَ الذِّكْرَ لِتُبَيِّنَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ إِلَيْهِمْ»، آیۀ 44 سورۀ نحل.

[21] مراد انجیل تحریف شده کنونی و مسیحیت کنونی است.

[22] رجوع کنید به «کابالا و پایان تاریخش» بخش آخر.

[23] کافی (اصول) ج 1 ص 399.

[24] و امروز غربزده باشید، شرق زده باشید، در دانشگاه‌های غرب یا شرق تحصیل بکنید، علم کامل نمی‌یابید مگر آنچه از اهل بیت آمده باشد. والاّ یا کتاب «حدس‌ها و ابطال‌ها» می‌نویسید، یا به آن باور می‌کنید.

[25] آیۀ 38 سورۀ مائده.