يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => تشیع و فراگیری جهانیش



خطابۀ اول

بسم الله الرحمن الرحيم، الحمد لله رب العالمين، و الصلاة و السلام على رسول الله و آله الطيبين الطاهرين.

قبل از ورود به مطلب، می‌خواهم یک پرسش را باصطلاح با تیتری درشت فراز کنم: چرا عرصۀ علوم انسانی غرب فاقد علمی بنام «انسان شناسی» است؟ چرا دانشگاه و دانشکدۀ روان شناسی دارند، دانشگاه و دانشکده جامعه شناسی دارند و جامعه شناسی را طوری باد کرده و آماسانیده‌اند که همۀ علوم انسانی را در برگرفته-؟ اما نه دانشگاه انسان شناسی دارند و نه دانشکدۀ انسان شناسی؟! چرا در میان رشته‌های رسمی علوم انسانی، علمی مستقل بنام «رشتۀ انسان شناسی» وجود ندارد.

آیا روان انسان قابل شناخت و واجب البیان است اما خود انسان نباید شناخته شود و نباید بیان گردد-؟!-؟! چرا؟

اگر در شناخت انسان، به زیست شناسی، فسیل شناسی و آثار شناسی (و بدتر از همه) اصل قرار دادن زندگی قبایل وحشی بیچاره، بسنده کرده‌اند- که کرده‌اند- چرا در روان شناسی و جامعه شناسی به آنها بسنده نکردند و بنای علوم مستقل را گذاشتند-؟-؟

با اندک دقتی مشاهده می‌کنید که واقعیت این است: علم و دانش غربی از تولید دانش انسان شناسی ناتوان بوده و هست. و این خلاء عظیم علمی در اثر ناتوانی است نه در اثر کفایت زیست شناسی. آنهم زیست شناسی‌ای که دربارۀ انسان نه فقط غیر تجربی بل مبتنی بر «فرضیه‌ها» و بر اساس احتمال‌های سست، مبتنی است. یعنی مقایسه زیست شناسی به محور حیوان، با زیست شناسی به محور انسان، کاملاً روشن می‌کند که اولی ماهیت علمی دارد و دومی به هیچوجه عنصری از علم ندارد و صرفاً بر ادعاهای عوامانه و یا فرضیه‌های فاقد دلیل، که هرگز قابل اثبات نبوده و نخواهند بود، مبتنی است.

و همین خلأ عظیم است که امروز علوم انسانی را به بن بست کشانیده است. زیست شناسی- خواه در رشته گیاه شناسی، میکرب شناسی و جانور شناسی- در آن محورها که روند علمی و دلیلی داشته بهره‌های بس ازرشمند داده و هرگز به بن بست نرسیده، پس چرا همان زیست شناسی در مسیر علوم انسانی مبتنی بر آن، به بن بست رسیده؟ آیا این نشان نمی‌دهد که زیست شناسی در این بارۀ لنگ و سترون است و باید راه و مسیر دیگر در پیش گرفته شود؟؟

اما تقصیر از زیست شناسی نیست، زیست شناسی یک علم است و نتیجۀ علمی می‌دهد. گیاه را بعنوان گیاه بررسی می‌کند و نتایج علمی می‌گیرد و همچنین حیوان را با عنوان مستقل حیوانی در نظر می‌گیرد و نتایج علمی دقیق می‌دهد. اما همین زیست شناسی اگر گیاه و حیوان را یک ماهیت واحد تلقّی می‌کرد و روی آن کار می‌کرد بدیهی است که نمی‌توانست نتیجه علمی بدهد بل نتایج جاهلانه بهمراه می‌آورد.

دربارۀ انسان آنچه رخ داده شبیه همین خلط میان گیاه و حیوان است، که میان انسان و حیوان را خلط کرده و هر دو را با یک چوب رانده‌اند، تقصیر به بن بست رسیدن علوم انسانی (در حدی که امروز حتی یک نسخۀ نظری برای مدیریت بشر و جامعه بشری وجود ندارد) از ناحیه دانشمندان است نه دانش زیست شناسی. فرق میان انسان و حیوان، کمتر از فرق میان حیوان و گیاه نیست بل بسی بیشتر است.

در این خطابه و سخنرانی می‌رویم که همین فرق را بشناسیم تا روشن شود که اگر مسئلۀ انسان شناسی را به صورت صحیح (و بدون پیش فرض‌های ذهنی، و بدون «افکار علی رغمی» افکاری که در دورۀ رنسانس علی رغم کلیسا به طور افراطی در غلیان بود) به حضور دانش زیست شناسی عرضه می‌شد و با مسئلۀ حیوان خلط نمی‌شد، زیست شناسی نیز در انسان شناسی کمک‌های زیادی می‌کرد، نه اینکه ره آوردش به جای علم، جهل، و نتایجش در بن بست قرار می‌گرفت. لنگی همه این امور در انسان شناسی و در تعریف انسان است.

پس از توجه به پرسش و پرسش هائی که گفته شد، برگردیم به اصل مطلب:

 

 

مطلب اول رابطۀ وجودی انسان با دین

چه رابطه‌ای میان وجود انسان (ذات انسان، نهاد انسان) و دین هست؟ امروز مسلّم شده و با تجربۀ عینی فردی و تاریخی روشن شده انسان نمی‌تواند (و در طول تاریخ نتوانسته) بدون دین باشد، حتی آنچه دینداران آن را «بی دینی» نامیده‌اند، خود یک دین است. نه فقط هیچ فردی از انسان نبوده که به وجود یک «ازلی و ابدی لایزال» معتقد نباشد، بل انسان نسبت به آن ازلی پرستنده و ستاینده بوده و هست. گوئی پرستش و ستایش مانند آب و غذا، از ضروریات حتمی وجود انسان است. و از یک دیدگاه، تاریخ بشر تاریخ دین است و بس. خوبی‌های تاریخ خوبی‌های دین و بدی‌های تاریخ چالش‌های دین است. بحدّی که تاریخ منهای دین مساوی می‌شود با تاریخ منهای تاریخ.

مدرنیته یک دین بود، اما در اواسط قرن بیستم ناتوانیش در ارضاء حس دینی انسان، روشن شد و زمینه برای ظهور اندیشه و انسان شناسی‌ای بر مبنای «تجربۀ دینی» فراهم گشت. و افرادی مانند هایدگر و برگسون افتخار اندیشه و قلمزنی در آن را دارند.

مدرنیته در روند ظاهریش دین را حذف می‌کرد، لیکن در واقع خودش بعنوان یک دین که مبتنی بر علم است می‌رفت که حس دینخواهی انسان را ارضاء کند که برای خودش سنت‌ها و آئین‌ها و مراسم فردی و اجتماعی درست می‌کرد.

اکنون سخن این است: این «حس دینی» چیست که هرگز دست از سر انسان برنداشته و بر نمی‌دارد-؟ منشأ و خیزشگاه حس غذا خواهی در کانون وجودی انسان، معده و دستگاه گوارش است که با تحرکاتش غذا را از انسان می‌خواهد. منشأ، خیزشگاه، جایگاه دینخواهی در کانون وجود انسان کجاست و چیست؟؟

با بیان دیگر: همۀ غرایز را بخوبی می‌شناسیم و جائی از بدن، اندامی از جسم انسان به یکی از غرایز مربوط می‌شود، یا بگوئیم هر کدام از غریزه‌ها در یکی از اندام‌ها تحرک خود را نشان می‌دهد. آن اندامی از پیکر انسان که تحرکات دینی را به آن نسبت دهیم کدام است؟ اکنون که جریان تاریخی فکر، اندیشه و علم ما را ناچار کرده که تسلیم شویم و دینخواهی انسان را بعنوان یک واقعیت بپذیریم، واقعیتی که علوم انسانی غربی نمی‌تواند و نتوانست جایگزین آن شود، اکنون در کدام بخش از وجود انسان به دنبال ریشۀ این حسّ بگردیم؟

همین «مجهول» و همین پرسش بی پاسخ است که امروز علوم انسانی را به بن بست کشانیده بل حدود پنج دهه است که اندیشۀ انسانی را در ارائۀ یک نسخه مدیریت جهانی- گرچه بصورت و ماهیت فرضیّه و حتی نسخۀ غلط و نادرست- عاجز و ناتوان کرده است و امروز جهان بدون هرگونه برنامۀ مدوّن و «از پیش اعلام شده» به سر می‌برد، به سر بردن بلا تکلیف، و از نظر علمی گیج و آواره، سر گردان و باصطلاح عوام هِرهِری مسلک شده است. اگر با دقت بنگرید جهان بشریت هیچوقت بدینصورت «بلاتکلیف فکری» عمل نکرده است؛ هر کسی، هر قومی، هر جامعه‌ای، هر دولتی و هر ملتی در تاریخ، راه و برنامه و بر اساس یک جهانبینی مشخص و انسان شناسی معین زیسته است صرف نظر از صحت و عدم صحت بینشش. اقتصادی ترین جنگ‌ها، هوس آلود ترین درگیری‌های بشر نیز بقدری که امروز فارغ از جهانبینی، عریان از توجیهات انسانی است، نبود.

وقتی که ماکس وبر (ف 1920 میلادی) تز جدائی علم از ایدئولوژی را بنیان نهاد در واقع تاکید دیگر بود بر جدائی علم از «دین به معنی عام»، زیرا هر ایدئولوژی در جای خود یک دین است که در دین به معنی عام، می‌گنجد. به طوری که خودش در سخنرانی معروفش (پیامبر و سیاستمدار) ایدئولوژیست‌ها را پیامبر نامید و سیاست مبتنی بر ایدئولوژی را «عوامفریبی» و چنین سیاستمداران را عوامفریب نامید. و با شعار «ما دانشجو هستیم و کاری با ایدئولوژی نداریم» حتی «سیاست با برنامه و اهداف مشخص» را نیز محکوم و مردود دانست[1].

این ماکس وبر نبود که به این نتیجه رسیده بود، بل این جریان تاریخ بود که به مقطعی رسیده بود و می‌بایست ندای خود را از دهان کسی اعلام کند که قرعۀ فال به نام وبر افتاد و بزرگترین تناقض تاریخ اعلام شد. زیرا «بی ایدئولوژی بودن» خود «یک ایدئولوژی» است. و انسان متفکر چون متفکر است هیچ گریزی از ایدئولوژی ندارد. فریاد عصیانگرانۀ وبر نه یک بینش آگاهانۀ علمی، بل فریاد رهجوئی از خفگان بود؛ خفگانی که تاریخ در آن جان می‌کَند. فوّارۀ گرایش به «بی نیازی از دین» به اوج خود رسیده بود و مرحلۀ سرنگونی این فواره فرا رسیده بود، در حال احتضار بود که ندای ماکس وبر آخرین شعلۀ این شمع بود. گرچه آخرین شعلۀ شمع‌های تاریخ، با تناسب خود تاریخ و حرکتش، زمانبر و به دیرپائی می‌انجامد. و شعلۀ وبریسم نیز تا به پایان برسد دودش بینش عدّه‌ای را آلوده کرد بویژه که نیروی سیاست (سیاست از همان نوعی که او آن را عوامفریبی می‌نامید) بشدت از تز او حمایت کرد. اما امروز همان سیاست نیز سرگردان و آواره شده است و مدرنیته مانند گرگ هار فرزندان خود یعنی ره آوردهای خود را بی رحمانه می‌خورد؛ اُمانیسم بر علیه اُمانیسم، لیبرالیسم بر علیه لیبرالیسم، حقوق بشر بر علیه حقوق بشر، صلیب سرخ به ابزار جاسوسی مبدّل شد، و...، همگی در مسیری غیر انسانی؛ مسیر غیر انسانی مجهول و بقول وبر بدون ایدئولوژی، مسیری دقیقاً به سوی ناکجا آباد.

این بن بست علوم انسانی باید باز شود و این چهار دیوارۀ آهنینی که حتی اجازۀ «ارتجاع» و عقبگرد را هم نمی‌دهد، چگونه باید بشکند؟ و صد البته خواهد شکست، زیرا که تاریخ در بن بست نیز ساکت و بی حرکت نمی‌شود، انرژی قدرتمندش انباشته شده هر مانعی را از پیش پای خود بر می‌دارد، خود تاریخ (= شخصیت جامعه) بر خلاف نظر ماکس وبر، «تاریخی اندیش» است.

منظور وبر این بود که علم و دانش و نیز دانشمند نباید برای آیندۀ تاریخ، مسیر تعیین کند تاریخ خود مسیر خود را تعیین می‌کند و خواهد کرد. اما همانطور که گفته شد انسان موجود متفکر است و چون متفکر است چگونه می‌تواند بدون ایدئولوژی باشد؟ مگر تاریخ بریده از انسان‌ها است؟

وبر توجه نداشت که «حذف ایدئولوژی» مساوی «حذف خود تاریخ» است. مگر می‌شود تاریخ را از میان برداشت؟ تاریخ منهای ایدئولوژی مساوی تاریخ منهای تاریخ. و همچنین بر عکس: ایدئولوژی منهای تاریخ مساوی ایدئولوژی منهای ایدئولوژی. و «بی ایدئولوژی بودن» خود یک «ایدئولوژی» است لیکن ایدئولوژی‌ای که نتیجه‌اش سرگردانی و آوارگی جامعه بشری می‌شود[2].

تاریخ می‌رود که عملاً این بن بست را بشکند و دارد می‌شکند و طلیعه‌های این شکست عملی همین امروز آشکار است. اما بحث ما نظری است. این بن بست وقتی شکسته می‌شود که آن «مجهول» شناخته شود؛ جایگاه، منشأ و خیزشگاه «حس دینخواهی» در وجود انسان کشف گردد.

کلید طلائی این مسئله در انسان شناسی مکتب قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) است: تعریف «انسان حیوان برتر است» غلط و نادرست است. انسان یک روح بیش از حیوان دارد؛ یعنی علاوه بر روح غریزه که خیزشگاه انگیزش‌های غریزی است، دارای یک روح دیگر بنام روح فطرت است که منشأ و خیزشگاه انگیزش‌های فطری است از آن جمله انگیزش دینخواهی.

تجلّی عینی این حس دینخواهی در کدامیک از اندام‌های پیکر انسان است؟

جواب: در همۀ اندام‌هائی که غرایز در آنها تحرک می‌یابد.

کار روح فطرت مدیریت خواست‌ها و انگیزش‌های غریزی است، پس عرصۀ عملی آن نیز همان عرصه علمی غرایز است.

امام صادق علیه السلام جایگاه عملی روح فطرت را با بیان زیبائی توضیح می‌دهد؛ در ضمن یک حدیث بلند می‌گوید: لِأَنَّ اللَّهَ تَبَارَكَ وَ تَعَالَى فَرَضَ الْإِيمَانَ عَلَى جَوَارِحِ ابْنِ آدَمَ وَ قَسَّمَهُ عَلَيْهَا وَ فَرَّقَهُ فِيهَا[3]: خداوند متعال ایمان را بر همه اعضای بدن انسان فرض کرده و آن را بر اعضاء تقسیم و پخش کرده است.

توضیح: مراد از «ایمان» همان «روح الایمان» است که در حدیث های قبلی دیدیم. همانطور که غرایز بر اعضای بدن منقسم و پخش شده اند، فطریات نیز این چنین هستند.  

چه دلیلی بر وجود چنین روحی در عینیت زیست بشری داریم؟

جواب: همین عینیت زیست تاریخی بشر، که حیوان فاقد تاریخ و اینگونه چالش‌های تاریخی است. موتور تاریخ عبارت از درگیری این دو روح و کشمکش‌شان است. و زندگی بشر منهای این کشمکش مساوی می‌گشت با زندگی بدون تاریخ حیوان. حیوان هر چه متکاملتر شود، برتر گردد، نمی‌تواند تاریخ ساز باشد و تاریخ را به وجود آورد.

تجربه: آن کدام فرد انسان است که این دوگانگی روح را در درون خودش احساس، لمس و تجربۀ دائمی نکرده باشد. وجود دو روح ملموسترین لمس بشر است.

مجهول فقط «منشأ حس دینخواهی» نیست که امروز دینخواهی انسان مسلّم شده و پدیدۀ نظری «تجربه دینی» در صدد پاسخ مثلاً مثبت، به این خواستۀ بشری است. مجهولات متعدد است که علوم انسانی امروز باید به آنها پاسخ دهد از قبیل:

1- موتاسیون: در میان جانداران زمین این تنها انسان است که زبان دارد و افکار خود را بوسیله زبان به همنوعانش منتقل می‌کند. توان و استعدادی که دیگر جانداران از آن محروم هستند. زبان تا جائی برای انسان مهم است که می‌توان گفت انسانیت انسان بر آن استوار است. زبان اولین امتیاز انسان از حیوان است. چرا انسان توانسته صاحب زبان گردد؟ منشأ زبان چیست؟[4] آیا تنها به این دلیل است که مثلاً انسان از نظر جسمی تکامل یافته تر است؟ در اینصورت باید منتظر بود تا گونه‌ای از حیوان در مسیر تکاملش به دریافت زبان نائل شود. آیا زیست شناسی و حیوان شناسی و فیزیولوژی- اندام شناسی- در حیوان، چنین انتظاری را تأیید می‌کند؟ یا چنین انتظاری غیر از «فرض» و «خیال» چیزی نیست-؟

اتفاقاً قضیه برعکس است؛ زیست شناسی و آثار شناسی نشان می‌دهد که انسان در میان جانداران، یک موجود خیلی دیرین نیست بل از انواع جدید و در مقایسه با اکثریت حیوانات، زمان زیادی را در پیمایش راه تکامل نپیموده است. «کاملتر بودن و برتر بودن» یک چیز است و «حصول این کاملتر بودن از طریق طی زمان و طی مراحل» یک چیز دیگر است. و هیچ دلیلی از زیست شناسی وجود ندارد که یک ملازمۀ حتمی میان این دو بوده باشد و لذا مبانی‌ای از قبیل «مندلیسم» و «موتاسیون= جهش» از مسلّمات زیست شناسی است

موتاسیون: از نظر تبیین‌های قرآن و اهل بیت (علیهم السلام): باید گفت موتاسیون دو گونه است: الف: موتاسیون و جهش در درون یک جنس: همانطور که مندل کشیش کلیسا مشاهده کرد که در باغچۀ کلیسا نوعی از گیاه در اثر جهش به نوع دیگر گیاه، مبدل شد. هر دو نوع در گیاه بودن خود باقی بودند یعنی از جنس گیاه خارج نشدند.

ب: موتاسیون و جهش که مورد را از جنس خود خارج کرده و به جنس دیگر مبدل می‌کند؛ مانند جهشی که یک گیاه یا محصول یک گیاه را که فقط دارای حیات گیاهی و روح نباتی است به موجودی تبدیل کند که دارای روح غریزه (روح حیوانی) هم باشد. همانطور که حیوان‌های اولیه (جنبندگان اولیّه) بدین طریق به وجود آمده‌اند.

اسلام به چنین جهشی دربارۀ انسان معتقد است می‌گوید: در محیط خاص و در باتلاق گندیده‌ای انسان را از گل آفریدیم. و آیه‌های متعدد و حدیث‌های بسیار بر این اصل تصریح و تنصیص کرده‌اند که همگان با آنها آشنا هستند. سپس می‌گوید: «وَ اللَّهُ أَنْبَتَكُمْ مِنَ الْأَرْضِ نَباتاً»[5]: خداوند نسل شما را رویانید از زمین بصورت و ماهیت یک گیاه.

قرآن آفرینش آدم را بطور «خلق السّاعه» و «ساختن یک مجسمۀ گلی و دمیدن روح به آن» نمی‌داند، این فیکسیسم توراتی است نه بیان قرآن. قرآن میان مرحلۀ گِل و مرحله حیات آدم، به یک «مرحلۀ واسطه» توجه می‌دهد که نوع ویژه‌ای از گیاه پدید شده و شاید چندین نسل دورۀ گیاهی را طی کرده و آدم از محصول آن گیاه پدید آمده است. همانطور که تک سلّولی‌های اولیۀ حیوانی، از گیاه یا از گیاهان تک سلّولی پدید گشته‌اند[6].

2- مجهول دوم منشأ غذا است؛ خواه بر تقدم پیدایش گیاهان بر پیدایش حیوان، قائل باشیم (که البته درستش هم همین است) و خواه نه. در این موضوع فرقی نمی‌کند که هر موجود حیاتمند خواه گیاه باشد و خواه حیوان، نیازمند غذا و تغذیه است. غذا هم چیزی است که از تجزیۀ موجود حیاتمند حاصل می‌شود. آیا ابتدا موجود حیاتمند به وجود آمده سپس از مرگ آنها و تجزیه شدن‌شان، غذا پدید گشته؟ یا ابتدا غذا به وجود آمده آنگاه موجود حیاتمند؟ زیست شناسی چه پاسخی به این پرسش بزرگ و بس مهم دارد؟ در حالی که پاسخ به این پرسش اولین ضرورت دانش زیست شناسی است.

زیست شناسی نه تنها از شناخت و توضیح «حیات» و «روح» ناتوان است. بل از «چگونگی تماس مادّه با حیات» نیز عاجز است، بل در تقدم و تأخر میان موجود حیاتمند و غذایش نیز وامانده و ناتوان است.

مقصود تحقیر علم نیست، بل مراد شناخت ماهیت علم بشری و شناخت قلمرو علم بشری است، و آنچه در واقعیت هستی رخ داده و اینهمه اشیاء و پدیده‌های مختلف را پدید آورده، یک جریان «تک ساحتی» نیست، ساحت دیگر هم دارد. آنچه موضوع علم است و علم روی آن کار می‌کند، ساحت «خلقی» است، و ساحت دیگر جهان هستی ساحت «اَمری» است که از موضوع علم و از قلمرو علم خارج است، و اگر علم وارد آن عرصه شود عاجز و ناتوان، وامانده خواهد شد که یکی از مصداق‌های آن همین مسئلۀ «تقدم و تاخر غذا و موجود غذا خوار» است.

می‌پرسید: چگونه محصول یک گیاه خاص به موجودی مثل آدم مبدل شد؟

عرض می‌کنم: اولاً همانطور که خاک بی‌جان به گیاه و حیوان مبدل شده. هر پاسخی داشته باشد، در این مسئله هم همان است. البتّه پیدایش حیات اولیه که میلیون‌ها بل چند میلیارد سال قبل از پیدایش آدم بوده، شگفت‌تر و عجیب‌تر است. زیرا در زمانی رخ داده که هیچ حیاتی در زمین نبوده است، اما در زمان پیدایش گیاه آدم، همه جای زمین (آب، خاک، گل) پر از حیات از باکتری‌ها، میکرب‌ها، گیاهان ریز و درشت، درختان، حشرات، حیوانات و...، بوده است.

بهر صورت و با هر دیدگاه، بالاخره آن اولین موجود تک سلّولی که در آغاز پیدایش حیات در کرۀ زمین، پدید شده، یا ماهیت گیاهی داشته و یا ماهیت حیوانی. و این نیز پرسشی است که در این بحث نقش اساسی دارد. اما قانون «تدریج» و قانون «تکامل» که پایۀ اولیه علم زیست شناسی است لزوماً الزام می‌کند که معتقد باشیم حیات گیاهی مقدم بر حیات حیوانی بوده؛ یعنی ابتدا تک سلّولی‌هائی پیدایش یافته‌اند که ماهیت گیاهی داشته‌اند. زیرا ماهیت حیوانی تکامل یافته تر از ماهیت گیاهی است. و نیز غذای گیاه، ابتدائی تر از غذای حیوان است. پس حیوان از گیاه پدید آمده است، نه بر عکس.

پیدایش آدم نیز: که میلیاردها سال پس از پیدایش و گسترش گیاهان و انواع حیوان، اتفاق افتاده- در یک محیط ویژۀ گندیدۀ بد بو «حَمَإٍ مَسْنُونٍ»[7] که چنین محیطی برای خیزش حیات، بس مساعد است، گیاه ویژه‌ای پدید شده که محصول آن یک موجود حیاتمند به حیات غریزه که حیوان هم آن را دارد، شده است.

موتاسیون و جهش از یک جنس (مانند گیاه) به یک جنس دیگر (مانند حیوان)، منحصر به پیدایش آدم نیست، این حادثه در پیدایش اولین موجود حیوانی نیز بوده است مسلّماً، که اساس دانش زیست شناسی بر همین جهش از جنسی به جنس دیگر، مبتنی است گرچه زیست شناسی از توضیح این پایۀ اصلی خود عاجز است

مگر طبیعت تعهد داده بود و سوگند خورده بود که فقط یکبار چنین موتاسیون و جهشی داشته باشد-؟! چرا باید تکرار آن در گونۀ دیگر موجب شگفتی و تعجب باشد، وعدّه‌ای چنین حادثه‌ای را که پایه اولیه زیست شناسی است، غیر علمی تصور کنند.

موتاسیون بدون روح جدید، و موتاسیون در اثر روح جدید: گفته شد موتاسیون دو نوع است: نوع اول که مندلیسم نامیده شده، یک نوع از گیاه را به یک نوع گیاه دیگر تبدیل می‌کند که هر دو گیاه هستند و از جنس گیاه خارج نمی‌شوند. اما نوع دوم آن- که هم زیست شناسی در پیدایش گیاهان اولیه و حیوان‌های اولیه آن را مسلم می‌دارد (همانطور که به شرح رفت) و هم قرآن در آیه‌ای که خوانده شد آن را اعلام می‌دارد- موجود حیاتمند را از یک جنس خارج کرده و در جنس دیگر قرار می‌دهد؛ از گیاه، حیوان را پدید می‌آرود.

در این نوع دوم، یک پرسش بزرگ هست که زیست شناسی از پاسخ آن معذور است، زیرا اصل پرسش از قلمرو علم خارج است. پرسش این است: آیا در این نوع دوم از موتاسیون که موجود از دایرۀ جنس گیاه خارج شده و به دایرۀ جنس حیوان وارد می‌شود، حیات دیگر بر حیات قبلی‌اش افزوده می‌شود؟

در نوع اول از جهش که مندلیسم نامیده می‌شود، یک گیاه با همان حیات گیاهی خود به گونه‌ای دیگر از گیاه مبدل می‌شود. آیا وقتی که یک گیاه از جنس گیاهی خود خارج می‌شود و به حیوان مبدل می‌گردد، آیا با همان روح و حیات خودش دچار این تحول عظیم می‌گردد؟ یا روح دیگر به آن داده می‌شود-؟

اگر اندیشه را آزاد بگذاریم و دچار پیش فرض‌های ذهنی نباشیم (یعنی «در عین ترانسفورمیست بودن فیکسیست نباشیم». و بقول طلبه‌ها «در عین مجتهد بودن مقلد نباشیم» و اجتهادمان در دایرۀ تقلید از علمای گذشته نباشد) پاسخ این پرسش خیلی واضح و بدیهی است و از تجربی‌ترین تجربیات است؛ ملموس و محسوس با حواس پنجگانه. با همۀ پنج حس می‌بینیم، و می‌شنویم، و لمس می‌کنیم و شمّ می‌کنیم، و ذائقه می‌کنیم که حیوان چیزهائی دارد که از روح نباتی و گیاهی ساخته نیست؛ حیوان حبّ و بغض دارد، احساسات دارد، غرایز دارد؛ فرزند دوستی دارد، دشمن شناسی دارد، فکر دارد، قصد و اراده دارد و...، و در عین حال همۀ اقتضاهای روح نباتی را نیز دارد.

بنابر این، آن موتاسیون اولیه که رخ داده و ماهیت گیاه اولیه را به حیوان اولیّه مبدل کرده، در اثر یک روح جدید بوده است که دریافت کرده است. همانطور که روح نباتی را قبلاً دریافت کرده بوده. حیوان دو روح دارد: روح نباتی و روح حیوانی یعنی روح غریزه.

آدم نیز از مرحلۀ گیاهی که دارای روح نباتی بود، با دریافت روح جدید به مرحلۀ موجود غریزی رسید و دارای دو روح شد. پس از مدتی روح سوم را دریافت کرد بنام روح فطرت که انسان شد.

اکنون به کلام تبیینی قرآن توجه کنید: «إِذْ قالَ رَبُّكَ لِلْمَلائِكَةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَليفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فيها مَنْ يُفْسِدُ فيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ»[8]: آنگاه که پروردگارت به فرشتگان گفت: من در روی زمین جانشینی قرار خواهم داد. فرشتگان (با تعجب) گفتند: آیا کسی را در آن قرار می‌دهی که در زمین فساد و خونریزی خواهد کرد؟!

نکات: الف: مراد از «جانشین و خلیفه» چیست؟ آیا انسان جانشین خدا است؟ حدیث‌های اهل بیت علیهم السلام می‌گویند مراد جانشینی از موجودات ما قبل آدم است. و صوفیه می‌گویند انسان جانشین خدا است. این بحث بماند.

ب: فرشتگان تعجب می‌کردند، زیرا «خلیفه» به هر دو معنی یک سمت ممتاز را ایجاب می‌کرد، و آنان گمان می‌کردند و می‌دیدند که والاترین و ارجمندترین موجود روی زمین حیوان است که دارای دو روح است و این موجود بدلیل روح غریزی‌اش و انگیزش‌های غریزی‌اش، خونریز، تباهگر و فساد کار خواهد بود. لذا آن پرسش تعجب آمیز را کردند.

ادامۀ آیه: «وَ نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَ نُقَدِّسُ لَكَ»: و ما تو را تسبیح کرده و تقدیس می‌کنیم. یعنی پروردگارا، (با اینکه تعجب کرده و از حکمت این کار تو می‌پرسیم) می‌دانیم که تو منزّهی هرگز کار بی حکمت نمی‌کنی و می‌دانیم که تو مقدس هستی از فعل بدون حکمت، لطف فرموده حکمت این کار را به ما یاد بده[9]. «قالَ إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ»: خدا گفت: من می‌دانم چیزی را که شما نمی‌دانید.

آنچه فرشتگان در این باره نمی‌دانستند، چه بود؟

برای پاسخ این پرسش برویم به آیه 9 سورۀ سجده: «ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِهِ». و آیه 29 سورۀ حجر و آیه 72 سورۀ ص: «فَإِذا سَوَّيْتُهُ وَ نَفَخْتُ فيهِ مِنْ رُوحي‏ فَقَعُوا لَهُ ساجِدين»: آنگاه که او (آدم) را تسویه کرده و نظام بخشیدم، و از روح خودم به او دمیدم، برایش سجده کنید.

دو مرحلۀ آخر از مراحل آفرینش آدم، در این آیه‌ها ذکر شده است:

الف: مرحلۀ تسویه که نظام کامل به او داده شده. این مرحله‌ای است که همۀ اندام‌ها که حیوان دارد به او داده شده و نظام یافته است که با روح غریزه همراه بوده است.

ب: در مرحلۀ بعدی از «روح ویژه» به او دمیده شده. و بخاطر همین ویژگی از آن با «روحی= روح خودم»[10] تعبیر می‌کند. و این همان چیزی بود که فرشتگان آن را نمی‌دانستند و گمان می‌کردند که انسان نیز یک موجود صرفاً غریزی خواهد بود.

خدا هم نگفت که این موجود دارای غریزه نخواهد بود و خونریزی و فساد نخواهد کرد، گفت جنبۀ خوب و ستوده نیز خواهد داشت. وقتی که او را دارای روح سوم دیدند برایش سجده کردند و حکمت این فعل خدا را دریافتند. زیرا روح سومی به آدم داده شده بود بنام روح فطرت که انسانیت انسان بوسیله همین روح است و منشأ اولین امتیاز انسان بر حیوان، همین روح است. ببینید منشأ زبان را چگونه بیان می‌فرماید که سومین مجهول بزرگ در علوم انسانی است:  

3- منشأ زبان: «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها»: و (بوسیله همین روح) یاد داد به آدم «اسم‌ها» را، همۀ اسم‌ها را.

یک اصل از اصول «شناخت رابطۀ خدا با کائنات» این است که «أَبَى اللَّهُ أَنْ يُجْرِيَ الْأَشْيَاءَ إِلَّا بِأَسْبَاب». قرار بود انسان زبان داشته باشد و به سبب روح فطرت، استعداد «نامگذاری» به او داده شد که توانست به هر چیزی نامی بگذارد؛ کوه، دره، درخت، آب، و...، و نیز توانست به هر فعل و عمل، اسمی بگذارد؛ رفتن، دیدن، خوردن، و...، و لذا می‌گوید «الْأَسْماءَ كُلَّها».

هر موجودی که بتواند نامگذاری کند و این استعداد را داشته باشد، بشرط «کلّها» یعنی هم به اشیاء و هم به افعال نامگذاری کند، او دارای زبان خواهد بود، زیرا زبان یعنی همین «اسماء کلّها».

حدیث: از امام صادق علیه السلام دربارۀ این «اسماء» پرسیده‌اند:

بحار، ج 11 ص 147: قال: سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها مَا ذَا عَلَّمَهُ قَالَ الْأَرَضِينَ وَ الْجِبَالَ وَ الشِّعَابَ وَ الْأَوْدِيَةَ ثُمَّ نَظَرَ إِلَى بِسَاطٍ تَحْتَهُ فَقَالَ وَ هَذَا الْبِسَاطُ مِمَّا عَلَّمَه: از امام صادق علیه السلام معنی آیه «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها» پرسیدم: چه چیزی را به آدم یاد داد؟ فرمود: زمین‌ها، کوه‌ها، سپس به زیر انداز (پوست گوسفند) که روی آن نشسته بود، نگاه کرد و گفت: و این نیز از آن‌ها بود که به آدم یاد داد.

حدیث دیگر در همان جا: سَأَلْتُهُ عَنْ قَوْلِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها» مَا هِيَ؟ قَالَ: أَسْمَاءُ الْأَوْدِيَةِ وَ النَّبَاتِ وَ الشَّجَرِ وَ الْجِبَالِ مِنَ الْأَرْض.

حدیث بعدی: ثُمَّ جَاءُوا بِالطَّشْتِ وَ الدَّسْتِ سنانه فَقُلْتُ جُعِلْتُ فِدَاكَ قَوْلُهُ وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها الطَّسْتُ وَ الدَّسْتُ سنانه مِنْهُ فَقَالَ الْفِجَاجُ وَ الْأَوْدِيَةُ وَ أَهْوَى بِيَدِهِ كَذَا وَ كَذَا: آنگاه آفتابه لگن آوردند، گفتم: فدایت شوم قول خدا «وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ كُلَّها» شامل اسم آفتابه لگن نیز می‌شود؟ فرمود: شکاف‌های میان کوه‌ها، درّه‌ها. دستش را به اینطرف و آن طرف تکان داد و فرمود: آن، این.

توجه: وقتی از وسادۀ (پوست گوسفند که امام روی آن نشسته بود می‌پرسند، می‌فرماید بلی نام این وساده هم در آن میان بود، اما وقتی که از دست سنانه (آفتابه لگن) می‌پرسند، می‌فرماید: نه. زیرا آفتابه لگن یک پدیده مصنوعی است که در آن زمان وجود نداشته تا آدم بر آن نیز نامی بگذارد. براستی اگر با اندیشه نگاه کنیم می‌بینیم که تبیینات علمی اهل بیت علیهم السلام چه زیبا و چقدر دقیق است.

نتیجه: نتیجه این است که منشأ زبان، روح فطرت است که حیوان فاقد آن است. و حیوان هر چه تکامل یابد؛ میلیون‌ها سال دیگر در جادّه تکامل راه بپیماید هرگز دارای زبان نخواهد شد. زیست شناسی چه توضیحی دربارۀ منشاء زبان دارد غیر از پرداختن به چگونگی مغز انسان، در حالی که نه فقط چگونگی مغز بل کل وجود انسان محصول و معلول روح است، نه برعکس. این بینش زیست شناسانه «بازی با معلول» است، نه یافتن علّت. پرسش این است که چرا روح حیوان قادر به ایجاد زبان نیست؟ و تجربه نشان می‌دهد که تکامل جسمی قادر به ایجاد زبان نیست؛ بلبل کیسه‌ای با وجود کوچکترین مغزش به بافندگی رسیده و لانۀ خود را می‌بافد، اما فیل با آن کلّه گنده‌اش از آن ناتوان است

4- منشأ خانواده: فکر علمی و نظری بشر در بستر مسیر فطرت گاهی به این دیواره و گاهی به آن دیواره کوبید، حتی به کمونیسم جنسی رسید اما نتوانست خانواده خواهی بشر را حذف کند. زمانی جامعۀ جهانی به دو بخش نظری و عملی تقسیم شد؛ جامعه‌های مارکسیست و جامعه‌های لیبرالیست، و هر دو با تمام قدرت با استخدام فکر و اندیشه، اقتصاد و سیاست، نظام عملی حقوقی و نظام نظامی گری، در براندازی نهاد خانواده سخت کوشیدند، اما شکست خوردند و امروز برای اینکه شکست‌شان را به روی خود نیاورند هر از گاهی دم از آزادی همجنس بازی می‌زنند. که این نیز آخرین شعله شمع منحوس براندازی خانواده است که امروز تنها از گلوی سیاستمداران (نه اهل دانش و اندیشه) در می‌آید.

منشأ خانواده عبارت است از روح فطرت که حیوان فاقد آن است. نه قراردادهای آگاهانه، که هیچ قرار داد ارادی چنین توانی را ندارد که در برابر این هجمۀ همه جانبۀ براندازی، ایستادگی کند. این ماهیت ذاتی و شخصیت آفرینشی انسان است که توانست اینهمه برنامه‌های ظاهراً علمی، و تهاجم همه جانبه با همۀ امکانات ممکن، را سترون کند و همگی را با شکست مواجه کند.

و این شکست در واقع «شکست اکتفاء به زیست شناسی» دربارۀ خانواده بود، که گفته شد تقصیر و اشکال از دانش زیست شناسی نیست، بل مقصّر کسانی هستند که چیزی را از زیست شناسی می‌خواهند که خارج موضوع آن است.

5- منشأ جامعه: توضیحات «قراردادی بودن جامعه» در عرصۀ علمی کاملاً مردود شده گرچه هنوز هم در دانشکده‌های ما ماهیت و پیدایش و منشأ جامعه بعنوان یک پدیدۀ مصنوعی نشأت یافته از اراده‌های آگاهانه و قراردادها، تفسیر می‌شود. همچنانکه در محبوبترین و مثلاً امروزی ترین تفسیر قرآن که تدوین شده، ماهیت جامعه اینگونه قلمداد شده است.

انسان پیش از مرحلۀ آگاهی و ذاتاً جامعه خواه است و ذات انسان منهای جامعه خواهی ذاتی، توان ایجاد جامعه را نداشته و ندارد، زیرا بقول امیل دورکیم جامعه بر علیه اساسی ترین غرایز بشر است. آن کدام نیروئی است که انسان را بر علیه اساسی‌ترین غرایز خود وادار می‌کند؟ عقل؟ چرا حیوان عقل ندارد؟ چون در مسیر تکامل هنوز به عقل نرسیده است؟ درخت هر چه تکامل یابد باز هم درخت خواهد بود، حیوان هر چه تکامل یابد باز هم حیوان خواهد بود بدون خانواده، بدون جامعه و بدون تاریخ. منظم‌ترین و مقرراتی‌ترین زیست حیوانی در کندوی زنبور عسل است که هزاران سال بل میلیون‌ها سال است که در آن وضعیت در جا می‌زند نه تحول دارد و نه تاریخ و نه جامعۀ تاریخی.

حیوان فکر دارد و حتی بر خلاف نظر ارسطوئیان «کلّی سازی» هم می‌کند؛ می‌داند «هر آتش سوزاننده است» و...، «هر» یعنی «کلّی». آنچه حیوان ندارد عقل است، نیروی روح غریزه برای خودش راهکار و عامل کار کننده‌ای دارد که قرآن آن را «هوی= هوس» می‌نامد[11]. روح فطرت نیز برای مدیریت انگیزش‌های غریزی راهکار و عامل کار کننده‌ای دارد بنام عقل. و منشأ عقل روح فطرت است. حیوان هر چه مسیر برتری را بپیماید به نیروی عقل نایل نخواهد شد.

6- منشأ تفکر عقلی: منشأ عقل و ماهیت آن به اشاره گذشت و نیاز به تکرار نیست. اما باید نکته‌ای در نظر باشد؛ در بحبوحه و طوفان تعریف «انسان حیوان است»، کلمۀ عقل و مفهوم آن نیز دچار بحران عجیب گشت مثلاً پاراتوی ایتالیائی مانند هموطن خود ماکیاول، هر رفتار انسانی را غیر عقلانی دانست؛ ایثار، کمک به دیگران و... را مصداق حماقت دانست، به نظر او عقل آن است که در خدمت فردیت فرد باشد، یعنی در خدمت غرایز، آنهم فردی‌ترین غرایز باشد حتی فرزند دوستی که در قالب غریزی‌اش در حیوان نیز هست غیر عقلانی تلقی شود.

عرصۀ علوم انسانی غربی پر است از این قبیل بیهوده گوئی‌ها. زیرا که نه تعریف درستی از انسان دارد و نه آدرس منشأ عقل را می‌شناسد.

7- منشأ تاریخ: تاریخ همان «جامعه» است که بحثش گذشت؛ اگر جامعه در حال حرکت در نظر گرفته شود، همان تاریخ است. و اگر تاریخ و مقاطع آن بطور ایستا تصور شود همان جامعه است.

8- منشأ زیبا شناسی و زیبا خواهی انسان: حیوان فاقد زیبا شناسی و زیبا خواهی است. آنچه عده‌ای و در رأس شان ویل دورانت کوشیده‌اند تا نمونه‌هائی از زیبا شناسی و زیبا خواهی در برخی حیوان‌ها از آن جمله در کلاغ، مرغ آلاچیق، بوقلمون و طاوس، اثبات کنند، کوشش بیهوده است؛ کلاغ به اشیائی که در نور آفتاب و ماه می‌درخشند حساس است زیرا مزاحم نگاه‌های پاسداری او، و نگاه‌های جستجوگری اوست، باد کردن بوقلمون نر در حضور ماده‌ها کمیت گرائی اوست نه کیفیت، زیبائی کیفیت است. حیوان کمیت گرا است حتی در جنس مخالف. و همچنین طاوس. اینان بعنوان بشر، بوقلمون و طاوس را در آن حال زیبا می‌بینند گمان می‌کنند که طاوس ها و بوقلمون‌های ماده نیز آنها را زیبا می‌بینند.

حیوان در خوراکی‌هایش گاهی کمیت را فدای کیفیت می‌کند مثلاً یک گربه گوشت اندک را بر نان زیاد ترجیح می‌دهد، اما این کیفیت، کیفیت زیبائی نیست، گربه نازیباترین و کثیف‌ترین گوشت را بر زیبا ترین نان ترجیح می‌دهد، زیرا او یک موجود صرفاً غریزی است و غریزتاً گوشت خوار است.

منشأ زیبا خواهی و زیبا شناسی انسان، روح فطرت اوست.

9- منشأ هنر: در میان قدیمی‌ترین هنر انسان، اولین آنها «لباس» است که به آن خواهم پرداخت. دومین آن آشپزی است؛ پختن خوراکی‌ها فقط به انسان منحصر است که توانسته آتش را به استخدام خود در آورد و با نور آن شب را به روز تبدیل کند که یک کار عقلانی است نه هنر. و هم بوسیله آن مواد خوراکی را به دلخواه خود مبدل کند. آراستن ظاهر غذا مرحله دوم از هنر است. همانطور که آراستن نور آتش (یا هر نور) برای روشن کردن محیط در شب. آراستن یک پدیده عقلانی است عقلانی‌ای که به مرحلۀ هنر نیز می‌رسد.

و همچنین هر هنر دیگر. منشأ همگی روح فطرت است.

اگر هنر در خدمت غرایز باشد، انحراف است که روح غریزه بر روح فطرت مسلط می‌شود و هنر او را به خدمت خود در می‌آورد. و اگر یک قاعدۀ کلّی برای هنر حلال و هنر حرام در اسلام بخواهید چنین می‌شود: هنر در خدمت غریزه حرام است و هنر مطابق اقتضای فطرت، حلال است. هر هنری بدون استثناء. و هیچ هنری از اصل و اساس حرام نیست باز هم بدون استثناء.

قرار است که روح فطرت اقتضاهای روح غریزه را مدیریت کند، و این همان «انسانیت انسان» است. و می‌توانید بگوئید: دین فقط یک جمله است: دین یعنی مدیریت غرایز بوسیله روح فطرت.

10- منشأ حیاء: انسان حسّی بنام «حیاء» دارد این حس نیز مخصوص انسان است و حیوان فاقد آن است؛ با تجربۀ عینی و مشهود می‌بینیم که روح غریزه از تولید حیاء ناتوان است. و هیچ اثری از حیاء در حیوان مشاهده نمی‌شود. منشأ این نیز روح فطرت است.

اگر نقش عنصر حیاء را در «ساختمان تاریخ» بررسی کنید می‌بینید که حوادث حیائی، بازدارندگی‌های حیائی، انگیزش‌های حیائی، بخش قابل توجهی از پیکر و ماهیت تاریخ را تشکیل می‌دهد. همینطور در زندگی‌های خانوادگی و فردی.

باز هم عده‌ای با سر کردگی ویل دورانت (و پیش از او فروید) کوشیده‌اند که حیاء را یا ناشی از ضعف شخصیت بعنوان یک نقص و بیماری روانی تلقی کنند و یا آن را ناشی از یک سری قراردادها بدانند. که از دیدگاه علمی امروز همگی مردود شده‌اند. البته اگر کهنه اندیشان ما از حال و هوای روند امروزی علم اطلاع داشته باشند و در ارتجاع به سر نبرند.

11- منشأ اخلاق: مورد دیگری که علوم انسانی غربی پیشتر دربارۀ آنها نظر داده و اینک به بن بست رسیده است «منشأ اخلاق» است؛ نزدیک به سه قرن کوشیده شد که اخلاق یک پدیدۀ قراردادی و دارای منشأ آگاهانه- درست یا نادرست- شناسانیده شود این روند نیز امروز به بن بست رسیده است. و همۀ این مسائل اساسی بر می‌گردد به انسان شناسی و تعریف «انسان حیوان است».

اندکی در معنی و ماهیت «قرار داد» بیندیشیم و تعریفی از آن داشته باشیم:

تعریف: قرار داد عبارت است از تلاقی و به هم رسیدن دو ارادۀ آگاهانه در هدف.

مراد از «دو اراده» تعدد اراده‌ها از جانب‌های متعدد است که حداقلّ اراده‌ها و جوانب، ارادۀ دو نفر است که هر کدام در جانبی از آن تلاقی قرار دارند.

جانب‌ها و اراده‌ها در قرار‌داد می‌توانند خیلی متعدد باشند، اما تا کجا؟ جوانب قرارداد نمی‌تواند شامل همۀ افراد در روی کره زمین باشد، قرارداد همیشه یک پدیدۀ دو نفری، گروهی و حد اکثر قبیله‌ای می‌تواند باشد. نه شامل همۀ تک تک افراد بشر، و با بیان دیگر: قرارداد در گسترده‌ترین و عام شمول‌ترین حالت خود «جزیره‌ای» پدید می‌شود، نه جهانی. هر قرارداد ماهیت شکننده دارد، نه پایداری ابدی مانند اخلاق.

اخلاق شبیه غذا است؛ هر انسانی طبعاً و خلقتاً غذا می‌خورد گرچه گونه‌های غذا در مناطق مختلف جهان، متفاوت باشد و گاهی تفاوت‌ها هم خیلی زیاد باشد و دافعه و جاذبه نسبت به برخی از غذا‌ها متفاوت باشد. همچنین هر انسانی طبعاً و خلقتاً و ذاتا، اخلاق دارد گرچه در مناطق جهان و جامعه‌ها نسبت به مواردی از آن دافعه‌ها و جاذبه‌ها با هم فرق کنند.

در این بحث، سخن در جزئیات و فروع اخلاق نیست، بحث در اصل «هنجار و ناهنجار» است. پرسش این است: آیا انسان ذاتاً، خصلت‌ها و رفتارها را به دو بخش هنجار و ناهنجار تقسیم می‌کند یا نه؟-؟ هیچ فرد عاقلی نمی‌تواند ذاتی بودن این تقسیم را در وجود انسان انکار کند.

تقسیم خصلت‌ها و رفتارها به دو بخش هنجار و ناهنجار، ذاتی است و همین منشأ اخلاق است، و در مرحلۀ دوم است که باید بررسی شود که چرا در جامعه‌ای فلان رفتار ناهنجار است و همان رفتار در جامعه دیگر یک رفتار معصومانه تلقی می‌شود. در این مرحله عوامل تفاوت، بررسی می‌شود که بی تردید یکی از این دو، انحراف از آن اقتضای ذاتی است و دیگری صحیح است.

آن عده از دست اندرکاران علوم انسانی غربی که بر قراردادی بودن اخلاق اصرار می‌ورزند، خودشان بر اینکه «ممکن است انسانی دچار بیماری روانی باشد» معتقد هستند. و همچنین یقین دارند که ممکن است یک جامعه به بیماری روانی اجتماعی دچار شود، و به محور همین دو باور دو علم بزرگ روان شناسی و روان شناسی اجتماعی را تاسیس کرده‌اند.

ناهنجار بودن مثلاً همجنس بازی در یک جامعه، و معصومانه بودن آن در جامعۀ دیگر، دو بینش و گزینش متضاد بل متناقض‌اند. بی تردید یکی از آنها نادرست و مصداق بیماری است و هرگز نمی‌تواند هر دو طرف تضاد و تناقض صحیح باشد. و این بحثی است جدای از ذاتی بودن و قراردادی بودن اصل و اساس اخلاق. خلط میان این دو موضوع، اشتباه بل غلط بزرگی است که علوم انسانی روز را بشدت آلوده بل سرگردان کرده است.

بالاخره اخلاق ریشه در ذات انسان و کانون وجودی انسان دارد، چیزی که در ذات و وجود حیوان اثری از آن نیست. پس انسان حیوان نیست، یک فرق ماهوی آفرینشی و ذاتی با حیوان دارد.

و اخلاق (در قالب هر رسم، رسوم، آداب و سنن) ترمزی است بر حرکت و تحرک غرائز. و با بیان دیگر: اخلاق عرصه را بر تحرکات غریزی محدود می‌کند و از این دیدگاه ضد غرایز است. و آن کدام عامل است که اینهمه قوای قوی غرائز را کنترل می‌کند؟

مکتب قرآن و اهل بیت پاسخ می‌دهد: انسان یک روح بیش از حیوان دارد؛ روح فطرت که حیوان فاقد آن است. انسان روح غریزه- همان روح که در حیوان است- را دارد علاوه بر آن یک روح دیگر بنام روح فطرت نیز دارد که منشأ خانواده، جامعه، تاریخ، حیاء، زیبا شناسی و زیبا خواهی، هنر، لباس و پوشش جوئی است. دست اندرکاران علوم انسانی غربی از وجود این روح غافل هستند در حالی که وجود آن در انسان کاملاً بدیهی و ملموس و حتی از موضوعات تجربی است بحدی که بحث از آن در حیطۀ علوم تجربی نیز جای می‌گیرد.

در اینجا سزاوار بود به این واقعیت بپردازیم، اما اجازه بدهید به یک پدیدۀ انسانی دیگر که منشأ آن نیز روح فطرت است و بس مهم است توجه شود، سپس به ملموس و تجربی بودن وجود روح فطرت در انسان، و نیز بیان قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) دربارۀ آن بپردازیم، و این پدیدۀ انسانی بس مهم- مهم از نظر علمی و شناخت- لباس است:

12- منشأ لباس: خیلی عوامانه است که تصور کنیم عامل پیدایش لباس و پوشش در انسان (که حیوان فاقد آن است) حفاظت از گرما و سرما است چنانکه بینش دست اندرکاران علوم انسانی روز، بر این تصور مبتنی است. زیست شناسی روشن کرده است که هر نوع از حیوان در اثر نیروی درونی «سازش با محیط» مشکل سرما و گرما را برای خود حلّ کرده است. و این انسان است که به آن نیرو بسنده نکرده و از آغاز پیدایشش در صدد پوشش آمده، و نه تنها بوسیلۀ لباس خودش را از آسیب سرما و گرما حفاظت نکرده بل آسیب پذیر هم کرده است؛ در طول تاریخ انسان‌هائی که از سرما و گرما مرده‌اند بیش از حیواناتی بوده‌اند که به این جهت مرده‌اند. یعنی در اعصاری که جمعیت انسان‌ها خیلی کمتر بوده باز تلفات انسانی از این جهت بیشتر بوده است. پس عامل و انگیزش انسان برای پوشش خواهی و لباسجوئی چیست؟

عامل و انگیزۀ پوشش خواهی انسان، زیبا خواهی اوست. و گفته شد که زیبا شناسی و زیبا خواهی انسان منشأ فطری دارد نه غریزی، و غریزه از این اقتضاها ناتوان است. پس منشأ لباسخواهی نیز روح فطرت است. ببینید که قرآن این موضوع بس مهم انسان شناسی را با چه بیان زیبائی تبیین می‌کند:

«يا بَني‏ آدَمَ قَدْ أَنْزَلْنا عَلَيْكُمْ لِباساً يُواري سَوْآتِكُمْ وَ ريشاً وَ لِباسُ التَّقْوى‏ ذلِكَ خَيْرٌ ذلِكَ مِنْ آياتِ اللَّهِ لَعَلَّهُمْ يَذَّكَّرُون»[12]: ای آدمیان برای شما لباس نازل کردیم که نازیبائی‌های شما را بپوشاند و (عامل) زیبائی باشد. اما (اگر این زیبائی در) مسیر تقوی باشد بهتر است این (پدیدۀ لباس) از نشانه‌های خدا است تا انسان‌ها متذکر و اندیشمند باشند.

نکاتی در این آیه قابل دقت است:

1- سؤات: نازیبائی‌ها.

2- ریش: زیبائی.- و لذا در زبان عرب به پَر مرغان نیز ریش گفته می‌شود؛ همانطور که هر مرغی بدون پَر و پَرکنده خیلی نازیباست انسان نیز بدون لباس بشدت نازیبا می‌شود.

3- انزلنا: نازل کردیم.- در ادبیات قرآن دربارۀ دو گونه چیزها لفظ انزلنا با این معنی به کار رفته است: دربارۀ نعمت‌ها و دربارۀ نقمت‌ها و بلاها.

4- لباس که عامل آن حس زیبا خواهی انسان است، از مواردی است که گاهی این حس در اثر سلطۀ روح غریزه بر روح فطرت، منحرف شده و این حس والای انسانی در خدمت غریزۀ متمرّد بر فطرت قرار می‌گیرد. یعنی همان معیاری که دربارۀ هنر حلال و هنر حرام عرض کردم. لذا می‌گوید لباس تقوی خیر است، یعنی لباس ضد تقوی شرّ است. هر نعمت به شرط تقوی نعمت است و بدون تقوی نقمت می‌شود.

5- تقوی: معنی تقوی فقط یک جمله است: تقوی یعنی مدیریت اقتضاها و انگیزش‌های غریزی توسط روح فطرت. مدیریت، نه سرکوبی و نه حذف اقتضاهای غریزی.

در این بحث مهم علمی، باید ابتدا عادت‌ها را کنار گذاشت، سپس حساب افرادی که دچار نوعی بیماری روانی هستند را جدا کرد، و نیز فلان قبیلۀ وحشی که بدلیل محیط جغرافی فاقد امکانات پوششی بوده، از محور بحث کنار گذاشت حتی اگر چنین قبیله‌ای بعدها با وجود امکان پوشش، پوشش نداشته باشند زیرا بر اساس «عادت» به روند پیشین عمل می‌کنند.

زمانی هر جهانگرد بی سوادی و غیر دانشمند، به نقاطی از کرۀ زمین مسافرت کردند، نمونه‌هائی از انسان‌های وحشی یافتند که پوشش نداشتند و یا پوشش‌شان ناقص بوده. اینان محقق نامیده شدند؛ محققی که فقط چشم ظاهربین دارد، نه توان علت یابی و نه توان تحلیل و نه توان استدلال علمی دارد. و غوغائی به راه انداختند که: انسان اصلی بی لباس بوده و اینک نمونه‌هایش هم هست.

در مسافرتی که به مالزی داشتم همراه راهنمایان دولتی به میان جنگل‌ها رفته و باصطلاح آنان انسان‌های اولیه را از نزدیک دیدم. به راهنما گفتم: شما اینان را با چه نامی می‌نامید؟ گفت: ما به اینها می‌گوئیم «اورنگ اصلی». اورنگ بزبان مالایائی یعنی انسان. و «اصلی» همان کلمه است که در عربی و فارسی شما نیز هست. پس می‌شود «انسان اصیل».

گفتم: این عنوان را چه کسانی به اینها داده‌اند؟

گفت: محققان اروپائی. (!!!).

دولت برای نظارت بر آنان، مرکزی در وسط جنگل تشکیل داده بود که یکی از مسؤلیت‌های مرکز راهنمائی جهانگردانی بود که با کارت مجوّز برای تماشای بومیان جنگل نشین می‌رفتند. راهنما یک جوان حدود 26 ساله را نشان داد و گفت: این که می‌بینی کاملاً لباس پوشیده از آنهاست آمده در این مرکز کار می‌کند، دولت کمک‌های فراوانی برای جنگل نشینان می‌کند لباس هم در اختیارشان می‌گزارد اما علاقه نسل‌ها به لباس فرق می‌کند؛ نسل پیشین لباس را که از ما می‌گیرند در گوشه کلبه‌شان که بالای درخت است می‌گذارد و به همان پوشش عقب و جلو بسنده می‌کنند تنها وقتی که خبر دار می‌شوند که کسی از ماها به طرف شان می‌رویم لباس را برداشته و می‌پوشند، اما نسل‌های بعدی علاقه بیشتری به لباس نشان می‌دهند.

مدتی در شرایط محیط آن جنگل مطالعه کردم؛ محیط هیچ سخاوتی دربارۀ امکانات لباس برای آنان نداشت مگر پوست درختان کلفت بامبا، پوست زمخت و بظاهر خشکیدۀ بامبا را می‌کندند آنها را چند شبانه روز در آب می‌گذاشتند که کاملاً خیس و باصطلاح لهیده شوند، سپس از آب در آورده و می‌گذاشتند تا خشک شوند، آنگاه با هنرمندی تمام با چوب بر آنها می‌کوبیدند، باصطلاح سلّولزهای پوست‌ها در اثر کوبش می‌ریخت و تنها رگه‌ها و تارهای پوست باقی می‌ماند. چند لایه از آنها را روی هم می‌گذاشتند پوشش کامل می‌گشت که با آن فقط عقب و جلو خود را از پائین ناف تا نزدیک زانو می‌پوشانیدند.

این پوشش نشان می‌داد که آنان نیز سخت در صدد پوشش هستند لیکن با بخل و عدم سخاوت محیط رو به رو هستند. و چون قرن‌ها بدین منوال تنها به پوشش آن مقدار از بدن عادت کرده‌اند، اینک نسل‌های عادت کرده، چندان علاقه‌ای به لباس‌های دولتی نشان نمی‌دهند، اما نسل‌های جدید شدیداً به آن علاقمند هستند.

انسان موجودی است که قبل از همه چیز، اول خویشتن خویش را در لختی و بی لباسی بشدت نازیبا می‌بیند، سپس دیگران را. همانطور که مرغ پرکنده را سخت نازیبا می‌بینید. و همین احساس است که از آغاز نگذاشته که انسان پوشش خود را در اختیار قانون طبیعی «سازش با محیط» قرار دهد بل به تسخیر طبیعت پرداخته و برای خود لباس ساخته است.

غار نشینان: باید توجه کرد که مطابق انسان شناسی قرآن و اهل بیت علیهم السلام، نسل آدم هرگز دوره‌ای بنام «عصر غار نشینی» نداشته است، یعنی دوره‌ای که همۀ نسل و افراد این موجود غارنشین باشد، نداشته است؛ آنچه در آثار یافت می‌شود دو گونه‌اند:

1- آثاری هستند که به موجودات پیش از پیدایش این انسان بوده‌اند که تا حدودی شبیه انسان بوده‌اند که دست بالا می‌توان به آنان «بشر» گفت نه انسان.

2- برخی از افراد و گاهی برخی خانواده‌های بنی آدم بدلایلی- که بیشتر به شرایط محیط مربوط می‌شود- در غار زیسته‌اند.

امروز که اضطرابات فکری عصر رنسانس، و تحرکات غیر علمی فرهنگی بر علیه کلیسای قرون وسطی، فروکش کرده، و علم از هیاهوی غوغا سالاری بر آسوده، خود غربیان پذیرفته‌اند که هیچ دلیل علمی (اعم از آثار گذشتگان، نحوۀ زندگی فلان قبیلۀ بومی وحشی، یا شناخت و درون کاوی انسانی) وجود ندارد که ثابت کند این انسان که امروز در زمین زندگی می‌کند در دوره‌ای کلاً و تماماً غار نشین بوده است.

وحدت زبان: زمانی وحدت خاندان، وحدت ریشۀ انسان، وحدت زبان انسان، بعنوان یک «احتمال» بررسی می‌شد؛ گاهی بر علیه این «وحدت» و گاهی بر له آن، استدلال می‌شد. اما امروز کسی در این وحدت‌ها تردید ندارد. غیر از افراد معدودی در جهان سوم که هنوز در تقلید کهنۀ شان به سر می‌برند[13].

اما با اینهمه پیشرفت‌ها، هنوز علوم انسانی روز سخت می‌لنگد. و جای خوشبختی است که به این لنگی خود پی برده است، لیکن از جانب دیگر جای بسی تاسف است که از شناسائی راه اصلاح این لنگی مایوس شده و اصل مسئله کاملاً و دقیقاً و به معنی تام، کنار گذاشته شده و به جای باز کردن این بن بست، امیدها به معابد کاهنان بسته شده و انسان دانشمند امروزی در پیش کاهن ها به سجده در آمده است. چه غوغائی (از دهۀ هشتاد قرن بیستم تا به امروز) از پیشگوئی‌های کاهنان شرق و غرب؛ آسیا، اروپا، امریکا بویژه بومیان امریکای لاتین به راه افتاد!؟! سال 2012 گذشت، پیشگوئی‌ها نتیجه نداد، هزینه‌های لشکر کشی دولت امریکا در این مسیر به هدر رفت.

در حالی که اگر سیاست بازی‌ها فرصت بدهد، و چیزی بنام «تعصب» عرصۀ اندیشۀ علوم انسانی را رها کند، اندیشمندان غربی در اندیشۀ دانش باشند نه در اندیشۀ خود خواهی متکبرانه. و آن روحیۀ خود پرستانه را کنار بگذارند که «فقط ما غربی‌ها باید علوم را به جهانیان بدهیم»، و احترام اندیشه و دانش را حفظ کنند، گوش شنوا به پیام قرآن و اهل بیت (علیهم السلام) داشته باشند، به آسانی می‌پذیرند که انسان روح دیگر بنام روح فطرت دارد، و چنین نیست که غریزه و فطرت را به یک معنی بدانند و در لغتنامه‌ها و دائرة المعارف‌های‌شان هر دو را به «نیچر» معنی کنند. پذیرش روح فطرت بعنوان یک واقعیت که اصول زیست شناسی و حتی آثار شناسی نیز آن را کاملاً تایید می‌کند، بن بست را باز می‌کند و این یأس خفه کننده را از بین می‌برد و دانشمند و محقق با شور و شعف و نشاط فرح انگیز به ادامۀ علوم انسانی و پالایش آن می‌پردازد. آیا چنین خواهد شد؟ بلی می‌رود که چنین گردد؛ در این افق تاریک رگه‌هائی از نور سوسو می‌زند خیلی طول نمی‌کشد صبح روشنش فرا رسد. نمونه‌اش همان «وحدت»‌ها که گفتم. و این خاصیت تاریخ است که هیچوقت از جریان نمی‌ایستد و هرگز در بن بستی خیلی درنگ نمی‌کند بل هر چه درنگش بیشتر باشد، سد شکنی‌اش قوی‌تر می‌گردد. و لذا شکست این بن بست، عظیمترین سد شکنی تاریخ است که در میان همۀ ملت‌ها، و امروز در میان همۀ دانشمندان علوم انسانی به «تحول عظیم آخرالزمان» موسوم است؛ که همین امروز همۀ ملت‌ها در انتظار این تحول هستند و همۀ دولت‌ها در برابر آن به دستپاچگی افتاده‌اند.

همانطور که امروز همگان باور دارند، تحول آخرالزمانی هزینه‌ها، ویرانی‌ها و تلفات زیاد خواهد داشت که شروع شده است. اما نتیجۀ این تحول نیز فقط در دو جمله خلاصه می‌شود: دوران عصر عصیان غریزۀ بشر به پایان می‌رسد، و عصر دوران مدیریت فطرت بر غریزه شروع می‌گردد.

و بقول امام صادق علیه السلام: قرار است انسان از آغاز تا آخر عمر کرۀ زمین، دو دوره از تاریخ را طی کند: دوران سلطۀ ابلیس، و دوران سلطۀ حق.



[1] دربارۀ این مبنای وبر شرح مفصل خواهد آمد.

[2] تکرار: دربارۀ این مبنای وبر شرح مفصل خواهد آمد.

[3] کافی (اصول) ج 2 ص 34 ط دار الاضواء.

[4] دربارۀ «منشأ زبان» در همین برگ ها‌بحث مشروح خواهد آمد.

[5] آیۀ 17 سورۀ نوح.

[6] در برگ‌های بعدی باز هم از موتاسیون بحث مشروح خواهد آمد.

[7] آیه های 26، 28 و 33 سورۀ حجر.

[8] آیۀ 30 سورۀ بقره.

[9] متاسفانه آیه را طوری معنی کرده‌اند که گویا فرشتگان بر کار خدا اعتراض کرده‌اند.

[10] مراد از «روحی» روح خدا نیست. زیرا خداوند روح ندارد بل خالق روح است. و باصطلاح ادبی «اضافه» یک «اضافۀ تشریفیه» است همانطور که به کعبه می‌گوید «بیتی». آنچه صوفیان و عارفان اصطلاحی، می‌سرایند اباطلی بیش نیست. در این باره رجوع کنید به احادیث اهل بیت علیهم السلام.

[11] در قرآن 39 کلمه از هوی و مشتقات آن آمده، که 36 مورد آن به همین کار کرد روح غریزه دلالت دارند.

[12] آیۀ 26 سورۀ اعراف.

[13] یکی از اساتید، کتاب «تبیین جهان و انسان» را تحویل گرفته و بدقت مطالعه کرده بود، وقتی که کتاب را پس می‌داد گفته بود: صریحاً می‌گویم همه محتوای این کتاب، علمی و درست است. اما اگر من این کتاب را بپذیرم باید همۀ داشته‌های خود را کنار بریزم و مدرک پی، اچ، دی، خود را پاره کنم.