چهارشنبه ۲۹ شهريور ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => تشیع و فراگیری جهانیش



تعدد روح در پیکر انسان از نظر قرآن: واژۀ «نفس» در قرآن به چهار معنی آمده است:

1- به معنی «کس» مانند: «وَ اتَّقُوا يَوْماً لا تَجْزي نَفْسٌ عَنْ نَفْسٍ شَيْئاً»[1]. و «لا تُكَلَّفُ نَفْسٌ إِلاَّ وُسْعَها»[2] و آیه های دیگر.

2- به معنی «شخصیت درون» مانند آنچه از زبان حضرت عیسی(ع) آمده: «تَعْلَمُ ما في‏ نَفْسي»[3]: خدایا آنچه در نفس من هست تو می‌دانی. و: «اقْرَأْ كِتابَكَ كَفى‏ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسيباً»[4]. و «الْإِنْسانُ عَلى‏ نَفْسِهِ بَصيرَةٌ»[5]. و آیه‌های دیگر.

3- به معنی روح غریزه: «إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ»[6]. و «وَ مَنْ يُوقَ شُحَّ نَفْسِهِ فَأُولئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُون»[7]: و هر کس نفس خود را از حرص و آز باز دارد آنان هستند رستگاران. و موسی(ع) به سامری گفت: چرا مردم را گوساله پرست کردی؟ گفت: «كَذلِكَ سَوَّلَتْ لي‏ نَفْسي‏»[8]: نفسم اینگونه برایم آرایش داد. و آیه‌های دیگر.

توضیح: امر بالسوء، حرص و آز، تسویل و زیبا نشان دادن کاربد، همگی کار روح غریزه است. شرح این مطلب در تعریف غریزه خواهد آمد.

4- روح فطرت: «و النفس الّلوّامة»: سوگند به نفس ملامتگر. این نفس در تقابل با نفس امّاره است و زیبا و مقدس و صرفاً منشأ خیرات و وادار کننده به رفتارهای انسانی است، و لذا قابل سوگند شده که خداوند به آن سوگند یاد می‌کند. اما نفس امّاره قابل سوگند نیست.

نفس لوّامه یعنی نفس ملامتگر، این نفس چه کسی را ملامت می‌کند؟ بدیهی است همان نفس امّاره را سرزنش می‌کند. و انسان موجودی است که گاهی خودش با خودش دعوا می‌کند. پشیمان می‌شود، خودش خودش را سرزنش می‌کند پس در درون انسان دو روح هست.

و: «وَ الشَّمْسِ وَ ضُحاها- وَ الْقَمَرِ إِذا تَلاها- وَ النَّهارِ إِذا جَلاَّها- وَ اللَّيْلِ إِذا يَغْشاها- وَ السَّماءِ وَ ما بَناها- وَ الْأَرْضِ وَ ما طَحاها»[9]. پس از سوگند به این نعمت‌های اساسی برای انسان، می‌فرماید: «وَ نَفْسٍ وَ ما سَوَّاها- فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها»: و سوگند به آن یک نفس و خدائی که آن را معتدل آفرید و سپس به آن فهمانید شرّ و خیرش را.

نکته: 1- از شمس تا ارض که سوگند یاد کرده همه را با حرف «الـ» آورده است، اما وقتی که به «نفس» می‌رسد آن را بدون «الـ» و با «تنوین وحدت» آورده است؛ «نفسٍ» یعنی سوگند به آن تک نفس؛ به آن یک نفس. نه هر نفس.

2- آن یک نفسی که فجور و تقوی را از همدیگر تشخیص می‌دهد. مانند نفس امّاره و روح غریزه نیست که چیزی از خوب و بد درک نکند.

سپس می‌گوید: «قَدْ أَفْلَحَ مَنْ زَكَّاها»: حقاً رستگار شد کسی که این نفس را رشد و نموّ داده پرورانید.

لغت: زَکیَ: نَما و زادَ- زکّاه الله: اَنماه: نموّ داد به او.- تَزکَیّ الشیئُ: نَما و زادَ. زکّاه: اَنماهُ: آن را رشد و نموّ داد.

کاربرد دیگر: زکی الرجّلُ: صَلَحَ: صالح شد. زکّاه الله: اَطهره: او را پاکیزه کرد.

و سپس می‌فرماید: «وَ قَدْ خابَ مَنْ دَسَّاها»: و بد سر انجام شد کسی که این نفس را دفن کرد.

لغت: دسّ الشیئ: دَفَنَه- اِندَسَّ: اِندَفَنَ.

توضیح: اگر انگیزش‌های روح غریزه به حدی فعال شود که انگیزش‌های روح فطرت را سرکوب کند، در حقیقت آن را دفن کرده و از فعالیت بازداشته است.

شرح این مطلب نیز در تعریف فطرت خواهد آمد.

حدیث: چند نمونه از حدیث‌ها که به تعدد روح‌ها- به تعدد عوامل حیات- در انسان دلالت دارند:

1- امام کاظم(ع) در تفسیر آیه 42 سورۀ زمر بیانی دارد، بهتر است اول خود آیه را مشاهده کنیم: «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حينَ مَوْتِها وَ الَّتي‏ لَمْ تَمُتْ في‏ مَنامِها فَيُمْسِكُ الَّتي‏ قَضى‏ عَلَيْهَا الْمَوْتَ وَ يُرْسِلُ الْأُخْرى‏ إِلى‏ أَجَلٍ مُسَمًّى إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآياتٍ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ»: خداوند روح‌ها را به هنگام مرگ قبض می‌کند، و ارواحی را که نمرده‌اند نیز به هنگام خواب می‌گیرد سپس روح‌های آن عده (از این خوابیده‌ها) را که فرمان مرگ شان صادر شده نگه می‌دارد، و روح‌های دیگر را (که قرار است زنده بمانند) باز می‌گرداند تا وقت معین. در این، نشانه‌های روشنی است برای اندیشمندان.

توضیح: آیه نصّ است بر این که: شخص خوابیده که زنده است، یک روح از او جدا شده است. پس آن روحی که در بدنش مانده و او با آن زنده است، روح دیگر است. پس این آیه نصّ است بر این که در پیکر انسان دستکم دو روح وجود دارد. و ما فعلاً در مقام اثبات «تعدد روح» در وجود انسان هستیم، نه در مقام شرح عدد روح ها و این را در احادیث دیگر خواهیم دید.

اینک حدیث امام کاظم(ع) در تفسیر این آیه: بحار، ج 58 ص 43: «إِنَّمَا يَصِيرُ إِلَيْهِ أَرْوَاحُ الْعُقُولِ فَأَمَّا أَرْوَاحُ الْحَيَاةِ فَإِنَّهَا فِي الْأَبْدَانِ لَا يَخْرُجُ إِلَّا بِالْمَوْتِ»: آنچه (از بدن خارج شده سپس) بر می‌گردد روح‌های عقل هستند، اما روح‌های حیات در بدن‌ها می‌مانند و خارج نمی‌شوند مگر با مرگ.

امام صادق(ع)- بحار، ج 58 ص 292-: «بُنِيَ الْجَسَدُ عَلَى أَرْبَعَةِ أَشْيَاءَ الرُّوحِ وَ الْعَقْلِ وَ الدَّمِ وَ النَّفْسِ فَإِذَا خَرَجَ الرُّوحُ تَبِعَهُ الْعَقْلُ فَإِذَا رَأَى الرُّوحُ شَيْئاً حَفِظَهُ عَلَيْهِ الْعَقْلُ وَ بَقِيَ الدَّمُ وَ النَّفْس»: بنای پیکر انسان بر چهار چیز است: روح، عقل، خون و نفس. وقتی که (هنگام خواب) روح از بدن خارج می‌شود عقل نیز بهمراه او خارج می‌شود. و وقتی که روح (در خارج از بدن) چیزی را می‌بیند، عقل برایش حفظ می‌کند، و خون و نفس در بدن باقی می‌مانند.

توضیح: 1- در این حدیث روح غریزه «نفس» نامیده شده همانطور که یکی از کاربردهای نفس در قرآن است.

2- تصریح شده که عقل از متعلقات روح فطرت و پیرو آن است. و این بدیهی است زیرا می‌بینیم که حیوان روح غریزه دارد اما عقل ندارد.

3- مجلسی در ذیل این حدیث گفته است: مراد از روح، نفس ناطقه است و مراد از نفس، روح حیوانی است. اما پیام حدیث را به محور مرگ تفسیر کرده است.

مصحح محترم بحار در پی‌نویس اعتراض کرده و می‌گوید: مراد از «باقی ماندن نفس در بدن» باقی ماندن آن در وقت خواب، و مراد از «آنچه روح پس از خروج از بدن می‌بیند»، رؤیا و خواب دیدن است نه مرگ.

یعنی این حدیث را به محور پیام آیه و حدیث امام کاظم(ع) معنی می‌کند. و این درست است.

امام سجاد(ع) در دعای اول صحیفۀ سجادیه می‌گوید: «وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي... وَ مَتَّعَنَا بِأَرْوَاحِ الْحَيَاةِ»: حمد خدائی را که ما را از روح‌های حیات بهره‌مند کرد.

و اینک تعداد عوامل حیات و روح‌ها در وجود انسان: امام صادق(ع) می‌گوید: در وجود انسان چهار روح هست. و پیامبران و ائمّه روح پنجم نیز دارند که «روح القدس» است.

آنچه موضوع بحث ما است همان چهار روح است و روح القدس مسئلۀ دیگر است. آن چهار روح را بدین شرح می‌شمارد:

1- روح الحیات، فبه دبّ و درج: روح حیات، که بوسیلۀ آن می‌جنبد و تکان می‌خورد.

این همان روح است که دیدیم علی(ع) از آن دربارۀ روح باکتریائی اولیه با «یدبّون» تعبیر کرد و امام صادق(ع) با «دَبَّ» تعبیر می‌کند و هر دو واژه به یک معنی هستند.

2- و روح القوّة، فبه نهض و جاهد: و روح قوّت که بوسیلۀ آن قامت می‌یابد و برای بقای خود می‌کوشد.

لغت: نهض: قام و ارتفع عن مکانه.

این روح، روح گیاهی و نباتی است.

3- رُوحَ الشَّهْوَةِ فَبِهِ أَكَلَ وَ شَرِبَ وَ أَتَى النِّسَاء: روح شهوت که بوسیلۀ آن می‌خورد و می‌آشامد و با جنس مخالف مجامعت می‌کند.

این هم روح غریزه است که حیوان نیز واجد آن است.

4- رُوحَ الْإِيمَانِ فَبِهِ آمَنَ وَ عَدَلَ: و روح ایمان که بوسیلۀ آن مؤمن می‌شود و عدالت خواه می‌گردد.

و این روح فطرت است که انسان را بر حقیقت طلبی، ایمان و عدالتخواهی می‌انگیزاند. یعنی روح شهوت (غریزه) کاری با ایمان و عدالت ندارد. شرح بیشتر در تعریف روح غریزه و روح فطرت می‌آید.

این بود حدیث شماره 3، ص 272 کافی جلد اول. و در حدیث شماره 2 همان صفحه، شمارش این روح‌های چهارگانه چنین آمده است: روح الایمان، روح الحیاة، روح القوّة، و روح الشهوة.

و در حدیث شماره 1 باز هر چهار روح ذکر شده لیکن تنها به محور نقش این روح‌ها به همراه روح القدس در وجود پیامبران بحث کرده لذا نحوۀ رفتار انبیاء با این روح‌ها را بیان کرده که انبیاء از همۀ آن ها به طور مثبت استفاده می‌کنند.

ویژگی انسان شناسی اسلامی: با اینهمه آیات و احادیث، هدفی که این مقاله دنبال می‌کند، روشن می‌شود؛ که از نظر زیست شناسی و حیات شناسی مکتب قرآن و اهل بیت «انسان حیوان نیست» و یک روح بیش از حیوان دارد و آن روح فطرت است.

چرا این روح را روح فطرت می‌نامیم؟ بدلیل آیه 30 سورۀ روم: «فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنيفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتي‏ فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْديلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَ لكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لا يَعْلَمُون»: پس روی خود را متوجه دین خدا کن که دین خالص و ناب است، بوسیله فطرتی که خداوند انسان‌ها را به آن تفطیر کرده است. در آفرینش الهی دگرگونی نیست، این است دین استوار لیکن اکثر مردم نمی‌دانند.

نکتۀ ادبی: واژه «فطرت» در این آیه «منصوب بنزع الخافض» است. یعنی عاملی که به آن نصب داده حذف حرف «بـ» است. یعنی بوسیلۀ فطرت روی به سوی این دین حنیف کن. پس آن روحی که حدیث‌ها آن را «روح الایمان» نامیدند، فطرت است.

مسئله یک مسئلۀ تجربی است: امروز تعدد روح در وجود انسان، یک مسئلۀ کاملاً تجربی است: آنان که تسخیر ارواح می‌کنند بویژه نوع خاص آن که فردی را می‌خوابانند، روحش را به مکان‌های دور می‌فرستند. در حالی که بدن خوابیده‌اش حیات دارد و زنده است.

جوانی از بازاریان تهران- که اکنون نیز زنده است و خداوند موفقش دارد- آمده بود و از مشکل خود می‌گفت: گاهی پیش می‌آید که بیدار شدن از خواب برایم سخت و هراسناک می‌شود؛ بدن خودم را می‌بینم که در گوشۀ اطاق دراز کشیده، می‌خواهم وارد بدنم شوم نمی‌توانم. در یکی از شبها با دو نفر از دوستانم بودیم، من خوابیدم و آن دو به بازی شطرنج مشغول شدند. پس از ساعتی دوستانم را در حال بازی می‌دیدم و بدن خودم را نیز در کناری، خواستم بیدار شوم اما نتوانستم. رفتم پیش دوستان هر چه به کتف و سرشان زدم که بروید یک تکانی به آن بدن من بدهید تا من بتوانم وارد آن شوم. اما هر چه کردم بی فایده بود.

اکنون مطابق آیه‌ها و حدیث‌ها تعریفی از غریزه و فطرت داشته باشیم:

غریزه: آن عامل حیات و نیروئی است که انگیزه‌های ناخودآگاه را برای حفظ خود (فرد) ایجاد می‌کند.

فطرت: آن عامل حیات و نیروئی است که انگیزه‌های ناخودآگاه را برای حفظ خود و دیگران (خانواده و جامعه) ایجاد می‌کند.

هر دو تعریف بالا، تعریف زیست شناسانه است، و فعلاً وارد بحث ایمان، نمی‌شویم می‌خواهیم با همان عینکی که انسان شناسان غربی به انسان می‌نگرند بنگریم.

دست اندرکاران علوم انسانی غربی با آنهمه کار تحقیقی و علمی و گسترده که انجام داده‌اند (و از این جهت کارشان قابل تمجید است) از وجود روح فطرت در انسان غافل هستند و لذا همۀ آنچه انسان دارد و حیوان فاقد آنها است، از قبیل: خانواده، جامعه، تاریخ، حقوق، حیاء، اخلاق و... را اعتباری محض و پدیده‌های قراردادی می‌دانند. آنان راهی و چاره‌ای غیر از این ندارند. زیرا اگر انسان حیوان است ولو با پسوند «متکامل»، هیچ ارتباط ذاتی با این مقوله‌ها نمی‌تواند داشته باشد.

با بیان دیگر: با تعریفی که آنان از انسان دارند، همۀ مقوله‌ها و پدیده‌های مذکور، «پدیده‌های مصنوعی» می‌شوند که مولود آگاهی‌های انسان می‌شوند، نه این که ریشه در کانون ذاتی انسانه داشته باشند.

اما باز دربارۀ سه موضوع کاملاً وامانده‌اند زیرا که به هیچوجه نمی‌توان این سه را مولود قراردادها دانست:

1- شبکه تحریم جنسی؛ کوشش‌های فروید به جائی نرسید و ارزش علمی نیافت.

2- درک زیبائی و زیبا خواهی؛ در این مورد نیز کوشش‌های ویل دورانت به جائی نرسید که می‌کوشید درک زیبائی و زیبا خواهی را در حیوان نیز ثابت کند و به مرغ آلاچیق و کلاغ پناه برده بود.

3- رؤیا و خواب دیدن‌هائی که معلول پیش زمینه‌های ذهنی نبوده، به واقعیت نیز می‌رسند و باصطلاح «رؤیا‌های صادقه». که باز فروید در این موضوع نیز شکست خورد.

هنوز هم اندیشمندان بزرگ غربی نه فقط در این سه موضوع بل در همۀ موضوعات اساسی مانده‌اند؛ در واقع بنا را بر تسامح گذاشته و در راهی که رفته‌اند در جا می‌زنند. البته راهی که آنان طی کرده‌اند چیز اندکی نیست؛ همه چیز را حلاجی کرده‌اند. لیکن خشت اول این بنای عظیم کج نهاده شده است.

می‌توان گفت: اگر ما این بنا را اصلاح و تصحیح کنیم همۀ علوم انسانی گستردۀ غربی بر اساس تعریف اسلامی، اصلاح شده و جهت گیری کرده و استوار شده و سامان می‌یابد؛ و یک جریان سالم از علوم انسانی در بستر سالم جاری می‌گردد. بنابر این هیچ نیازی به نقد فروعات، و حتی نقد اصول ردیف دوم، و نیز نقد هر رشته از این علوم در جای خود، نیست.

تجربۀ دینی: زمانی علوم انسانی غربی با سرعتِ مشعوفانه و چهار نعل در مسیری که شعار «انسان حیوان است» تعیین کرده بود، پیش رفت، بتدریج خلاء اساسی- غفلت از روح فطرت- خودش را نشان داد؛ شکاف‌های عمیق و وسیع در پیش‌روی پیمایندگان این مسیر نمایان شد. افرادی مانند هایدگر و برگسن با عدّه‌ای دیگر نسخۀ «تجربۀ دینی» را برای عبور از این خندق‌های بزرگ ارائه دادند که در آغاز امیدها را جلب کرد و اندیشه‌ها متوجه آن شد. اما دیری نپائید که سترون بودن این نسخه نیز خودش را نشان داد. زیرا این بینش نیز از روح فطرت غافل بود و دین خواهی انسان (که یک تجربۀ ثابت تاریخی و زیست شناسی است) را باز به حساب فرقی که میان یک حیوان (مثلاً اسب یا کبوتر) با حیوان دیگر بنام انسان، هست می‌گذاشت.

حرکت تجربۀ دینی در عرصۀ علوم تنها توانست دو کار انجام دهد:

1- انسان مجاز است دیندار باشد، دینداری چیز بدی نیست.

2- دین یک امر فردی است و نمی‌تواند در جامعه و نظامش عاملیت داشته باشد.

چرا به چنین نتیجه‌ای رسیدند؟ برای این که روح غریزه بیش از این توان و کاربرد ندارد، احساسات درونی موجودِ صرفاً غریزی به دایرۀ وجودی خود (فردیت) محدود است.

ابطال خواهی: اکنون مطابق منطق قرآن و اهل بیت(ع) نوبت به ابطال خواهی می‌رسد: آن کدام اصل علمی، یا فرع مسلّم علمی است که با این زیست شناسی و حیات شناسی قرآن و اهل بیت، تضاد داشته باشد؟ یا کدام بیان و منطق علمی می‌تواند این اصول را رد کند؟ آیا این زیست شناسی با ترانسفورمیسم تضاد دارد یا آن را تتمیم و تکمیل می‌کند؟

درست است افرادی یافت می‌شوند که عالم هم هستند اما نمی‌توانند از لوله تقلید خارج شوند، اینان مقام شان محترم و محفوظ، لیکن از دایرۀ این تحدّی و ابطال خواهی خارج هستند. زیرا اولین دلیل آنان در هر علوم این است که «علم باید از غرب بیاید». و در برابر این دلیل سخنی نیست.

پیشنهاد: اکنون کنگره بین المللی علوم انسانی اسلامی باید چه کند؟ اساسی‌ترین و تعیین کننده‌ترین موضوعی که باید به آن بپردازد چیست؟ و آیا مبانی اساسی را باید محور کار قرار دهد یا به فروعات بپردازد؟-؟ به نظر می‌رسد پرداختن به فروعات، و حتی پرداختن به اصول و مبانی ردیف دوم گام های بعدی هستند.

نقد علوم انسانی غربی با شمارش واماندگی‌ها و سترونی‌های آن (که امروز واقعاً به بن بست رسیده است)، مصداق «مصادره بمطلوب» است. زیرا بدلیل همین واماندگی‌ها و سترونی‌ها، تصمیم به برگزاری کنگره گرفته می‌شود و الاّ نیازی به کنگره نبود. بازشماری نارسائی‌ها، پرداختن به معلولات است در حالی که مشکل در علت و در علت اساسی نارسائی‌ها است.

اگر ما بتوانیم مشکل را در عرصۀ انسان شناسی که مادر همۀ علوم انسانی است، حل کنیم، و اگر انسان شناسی قرآن و اهل بیت(ع) را با همان منطق ویژه که مبتنی بر سه عنوان اساسی- تبیین، واقعیتگرائی، ابطال خواهی- است، معرّفی کنیم، هم مشکل را برای خودمان حلّ کرده‌ایم و هم جهانیان آن را خواهند پذیرفت. که اباصلت هروی می‌گوید: امام رضا(ع) فرمود: «رَحِمَ اللَّهُ عَبْداً أَحْيَا أَمْرَنَا»: خداوند رحمت کند بر کسی که امر (مکتب) ما را احیاء و زنده کند. «فَقُلْتُ لَه: وَ كَيْفَ يُحْيِي أَمْرَكُم؟»: به حضرتش گفتم: چگونه زنده می‌کند امر شما را؟ «قَالَ: يَتَعَلَّمُ عُلُومَنَا وَ يُعَلِّمُهَا النَّاسَ فَإِنَّ النَّاسَ لَوْ عَلِمُوا مَحَاسِنَ كَلَامِنَا لَاتَّبَعُونَا»[10]: فرمود: علوم ما را یاد بگیرد و آنها را به مردم یاد دهد، زیرا اگر مردم زیبائی‌های کلام ما را بفهمند از ما پیروی می‌کنند.

من به نوبه خود این کنگره را- که بخواست خدا موفق خواهد شد- یک نعمت عظمی و یک فرصت ارجمندی که در جهت نجات انسان، در پیش روی دانش و دانشمند متجلّی شده، می‌دانم. موفقیت این کنگره موفقیت جامعۀ جهانی است.

روح الله رضوی



[1] آیۀ 123 سورۀ بقره.

[2] همان، آیۀ 233.

[3] آیۀ 116 سورۀ مائده.

[4] آیۀ 14 سورۀ اسراء.

[5] آیۀ 14 سورۀ قیامۀ.

[6] آیۀ 53 سورۀ یوسف.

[7] آیۀ 9 سورۀ حشر.

[8] آیۀ 96 سورۀ طه.

[9] آیه های اول سورۀ شمس.

[10] بحار، ج 2 ص 30.