جمعه ۳۱ شهريور ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => کابالا



جلسه چهل و ششم

رسول اکرم (ص): اگر موسی امروز زنده بود راهی نداشت غیر از پیروی از من

فلسفۀ ارسطوئی در میان مسلمانان

نفوذ کابالیسم فکری در مرحلۀ دوم از دو جانب

قیچی کابالیسم با دو تیغۀ ارسطوئیات و بودائیات

بنی صدر و رابطه با کاهنان

در مباحث گذشته بویژه در مبحث شماره 35 به شرح رفت که:

عمر به پیامبر(ص) پیشنهاد کرد که اجازه دهد مسلمانان مطالبی را از یهودیان بنویسند و گفت: یهودیان مطالبی را بیان می کنند که بر دل های ما می نشیند اجازه دهید آن ها را بنویسیم.


رنگ رخسار پیامبر(ص) متغیر شد و فرمود: والله لو كان موسى حيّاً بين أظهركم ما حلّ له الاّ أن يتّبعني[1]: به خدا سوگند اگر موسی در میان شما زنده بود برایش جایز نبود مگر این که از من پیروی کند.

بار دیگر یک برگ از تورات در دست عمر دید، رنگ صورتش تغییر کرد، باز همان سخن را فرمود.

موضوعی که مورد اجماع سنّی و شیعه است، به شرحی که گذشت.

لطفاً یک بار دیگر به سخن پیامبر(ص) نگاه کنید: «والله لو كان موسى حيّاً بين أظهركم ما حلّ له الاّ أن يتّبعني» اگر خود موسی امروز در میان شما حیّ و حاضر بود راهی نداشت غیر از پیروی از من.

نکته بل اصل مهم و قابل دقت در این کلام این است که می گوید «اگر خود موسی بود»، یعنی تورات حقیقی و بدون تحریف و همان تورات که موسی(ع) کلمه به کلمه و حرف به حرف از خدا گرفته، عین همان تورات حق ورود و نفوذ به امت من را ندارد.

بالاتر از آن: اگر خود موسی حاضر بود باید نبوتش را و توراتش را بایگانی می کرد و پیرو من می شد و غیر از این راهی برای او نبود.

یعنی موضوع بحث به تورات تحریف شده ناظر نیست بل تورات حقیقی و حتی خود موسی(ع) موضوع بحث است.

اکنون از بت پرستی ارسطو[2] و از همجنس بازی[3] او صرفنظر کنید، و نعوذ بالله او را یک پیامبر فرض کنید و به موارد زیر توجه کنید:

1- اگر عمر فقط یک برگ از تورات آورده بود، اینان یک دین کامل و یک مکتب تام به نام ارسطوئیسم را به میان مسلمانان آوردند.

2- آیا کار عمر نادرست تر و منفور تر است یا کار اینان؟-؟

3- آیا کار اینان بیش از کار عمر موجب تغییر رنگ رخسا پیامبر(ص) نمی شود؟ کدامیک از این دو رسول خدا(ص) را بیشتر آزرده و خشمگین می کند؟

4- کدامیک منحرف تر و کابالیست تر هستند؟

5- آقائی در حوزۀ علمیه در نوشته اش می کوشد ارسطو را یک پیامبر بنامد، این آقا یا چیزی از تاریخ نمی داند (و نمی داند) یا مأمور نفوذی کابالیسم است. و کسی که چیزی از تاریخ نمی داند با چه مجوزی در این گونه مسائل مهم که به سر نوشت امت و اسلام و تشیع، مربوط است اظهار نظر می کند؟! چرا باید کسی که این قدر عجز علمی دارد نام خود را «عارف» بگذارد و فکر، اندیشه و بینش طلاب جوان را مسموم کند و کرده است.

حتی اگر فرض شود ارسطو یک پیامبر است (پیامبر بت پرست، خیال پرداز و همجنس باز!!!) بل اگر فرض شود که او (نعوذ بالله) پیامبر اولوالعزم بوده باز باید نبوت او و آثار او بایگانی شود و از حوزۀ مقدسۀ علمیه پاکسازی  شده و دورریخته شود.

نفوذ ارسطوئیات: شرایط تاریخی و امروزی جامعه طوری است که چاره ای
نمی ماند مگر توضیح واضحات. چه کسی نمی داند که ارسطوئیات از اسلام نیست و بر اسلام نفوذ کرده است-؟ چه کسی نمی داند که دو مکتب، دو مکتب است و هرگز جمع میان آن دو امکان ندارد-؟ چه کسی نمی داند که نفوذ یک آئین بر آئین دیگر یعنی تلبیس آئین نفوذ کننده به لباس آئین نفوذ شونده-؟

اگر ارسطوئیات را با آیه و حدیث آمیخته نمی کردند، معنائی برای «نفوذ» نمی ماند، نفوذ یعنی همین و غیر از این معنائی ندارد. حماقت است که کسی با مشاهدۀ چند آیه و حدیث در خلال متون ارسطوئی آن ها را اسلامی بداند. مشکل عدّه ای از ما این است که معنی «نفوذ» را نمی دانیم.

ارسطوئیانِ ما چه پاسخی به آیه ای که دربارۀ اخذ علوم از آئین موسی(ع) آمده و عمر را توبیخ کرده دارند که می گوید: «أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ يُتْلى‏ عَلَيْهِمْ إِنَّ في‏ ذلِكَ لَرَحْمَةً وَ ذِكْرى‏ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُون»[4]: آیا برای آنان کافی نیست کتابی که ما بر تو نازل کردیم و برای شان تلاوت می شود، تحقیقاً (اگر توجه کنند) در این است رحمت خداوند و علم و آگاهی برای مردمی که ایمان داشته باشند.

آیا قرآن و پیامبر و اهل بیت علیهم السلام برای ارسطوئیانِ ما کافی نیست!؟!

به صراحت شفاهی و با نصّ گفتاری، و با عینیت عملی و با تداوم درس و تدریس، رسماً و عملاً می گویند: قرآن، پیامبر(ص) و ائمه(ع) کافی نیست. و این یعنی تمرّد در برابر آیه و قرآن، یعنی ردّ قرآن، ردّ اسلام، ردّ تشیع. با این همه ناز و کرشمه شان کل فضای جامعۀ تشیع را گرفته است که: بلی حضرات «عارف» هستند عارفان جامعۀ شیعی!!!

باید تکرار کرد: چه پاسخی به این آیه دارند؟

این آیه در این مسئله، فراز است حتی پیام آن را افراد بی سواد نیز می فهمند وگرنه کلّ قرآن با این آیه همصدا است و کل قرآن از دست اینان در ناله، و رنگ رخسار پیامبر(ص) هر آن و هر لحظه و هر دم از رفتار اینان در تغییر است. چرا این همه در اذیت و آزار پیامبر اسلام(ص) لجوجانه و با لجاجت شدید، می کوشند؟! چرا؟! پاسخ این چرا را خودشان بگویند که یا خود خواهی و دنیا پرستی است و یا... .

زمانی که کابالیسم همه جا را فتح کرد حتی آن تکخانۀ فاطمه(ع) نیز نماند، حجت حق (زین العابدین-ع-) و امامتش به روی یک شتر آن هم به طور اسیر دست و پا بسته منحصر گشت، کابالیسم چنان جسارت پیدا کرد که به یک برگ نفوذی در دست عمر قانع نشد و یک مکتب کامل به درون اسلام وارد کرد که هزاران برابر خطرناک تر از یک برگ عمر.

خالد بن یزید اموی مکتب بت پرستی و خیال گرائی و «اصالۀ الذهن» ارسطو را که صرفاً بر فرضیات مبتنی است، وارد جامعۀ اسلامی کرد و آرزوی عمر را بر آورده کرد. و اینک رهروان راه خالد اموی خود را عارف شیعه می نامند!!!

تیغۀ دوم این قیچی: همزمان با آن، مسیحی زادۀ کابالیست به نام حسن بصری تصوف را در میان مسلمانان بنیان نهاد، دو تیغۀ قیچی برای بریدن اساس اسلام کامل شد. این است که معنی کلام امیرالمؤمنین(ع) دربارۀ او روشن می شود «أما إنّ لكل قوم سامري و هذا سامري هذه الأمة»[5]: هر امت سامری ای دارد و سامری این امت این (حسن بصری) است.

نکتۀ مهم: تا آن روز کابالیست های متعددی در میان امت بودند که به شرح رفت، چرا درباره حسن بصری عنوان سامری آمده است برای این که با وجود او قیچی سامریت تام و کامل می شود.

با بیان دیگر: چون دین اسلام اکمل ادیان، و پیامبرش خاتم الانبیاء است، سامریت نیز در میان آن وقتی تام می شود و توان تخریب این دین عظیم را می یابد که ابزار آن از هر حیث فراهم شود، والاّ هر کدام از کابالیست ها که به شرح رفتند یک سامری بودند.

حسن بصری در سال110 هـ ، مرد و تصوف او و شاگردانش (مانند: محمدبن منکدر، سفیان ثوری و آن همه افراد که شیخ عطار کابالیست در «تذکرۀ الاولیاء» - تذکرۀ الاسامره- آورده است) در حوالی سال130 هجری با بودائیات، دست به هم داد و تیغۀ قیچی به تیغۀ بلدزر تبدیل شد.

و آن تیغۀ دیگر (ارسطوئیات) در زمان مامون عباسی توسط افرادی مانند اسحاق کندی به تیغۀ بلدزر تبدیل شد، یک بلدزر با دو تیغۀ بنیانکن به جان اسلام افتاد. 

سنت مهدی عباسی[6] که آن را به معنی سنت پیامبر(ص) تلقی می کردند به گوشه ای رانده شد و آن مقدس بود و ارسطوئیات و بودائیات مقدس تر شد.

شیعه از این آفت بنیان سوز، در امان بود تا وقتی که سید حیدر آملی هوس ریاست بر اسماعیلیۀ البرز مرکزی کرد و پیرو محی الدین، حسن بصری و دیگر اسامره گشت و این بلدزر وارد تشیع شد. و پس از چند قرن می رفت که این اندیشه و فرهنگ نفوذی از میان شیعه رخت بر بندد که ملاصدرا از راه رسید و آن را از نو تعمیر و روغن کاری کرد و به جان تشیع انداخت که...

فریاد قرآن «أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ يُتْلى‏ عَلَيْهِم» به پشت گوش انداخته شد و چند ساختمان عظیم در حوزۀ علمیه مقدسۀ قم برای ترویج کابالیسم بر افراشته شد و ابلیس مظهر خدا گشت. و آن آقا بر این که خودش مظهر خدا است قانع نشد و خود ادعای خدائی کرد و نوشت و چاپ و پخش کرد: می گویم لَا تَأْخُذُهُ سِنَةٌ وَ لَا نَوْم.

و آن دیگری نوشت، چاپ و منتشر کرد: خداوند در همه جا هست پس مجالی برای چیز دیگر نمی ماند، پس هر چه هست خدا است.

ابتدا خدا را مکانمند می کند، وجود خدا همه جا و همۀ مکان ها را اشغال می کند، سپس می گوید مجالی، مکانی برای موجود دیگر نمی ماند پس هر چه هست خداست. همان «همه خدائی» هندیان اولیه پیش از پیدایش تمدن ها[7]، که آقا امروز به آن می رسد و به این یافتۀ خود می بالد.

چه بگویم؟ وقتی که مسلّمات قرآنی، نصوص قرآن، مسلّمات حدیثی سنّی و شیعه، مسلّمات تاریخی و هر مسلّم زیر پا گذاشته می شود، از زبان و قلم من چه بر می آید؛ بهتر است ادامۀ تاریخ کابالیسم را در قرون اخیر در ایران خودمان فقط با اشاره بگذرم:

1- فراماسونیسم: در مقالۀ «کابالیست بزرگ که کابالیسم را در میان امت اسلام نفوذ داد» در این باره به طور مختصر بحث کرده ام.

2- بابیت و بهائیت: دو فرزند کابالیسم که در آغاز ویژۀ ایران بود.

3- صهیونیسم: فرزند جهانی فراماسونریسم که آن نیز فرزند کابالیسم است و در واقع صهیونیسم نوۀ کابالیسم است.

4- به قول مرحوم شهید دیالمه: بنی صدر یازده سال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی ایران در مصاحبه با نشریۀ «افریقای جوان» گفت: من اولین رئیس جمهور ایران هستم.

می بینید که کاهنان همیشه در کارند حتی به بنی صدر گفته بودند که اولین رئیس جمهور ایران خواهد بود.

البته باید توجه کرد: پیشگوئی کاهنان دربارۀ هر کس دلیل منفی بودن شخصیت آن شخص نیست زیرا کاهنان از آمدن پیامبران- مانند ابراهیم(ع) و موسی(ع)- نیز پیشگوئی کرده اند. مهم این است که بدانیم نه کهانت یک امر مقدس است و نه کاهن دارای مقامات مقدسه است، کاهن کافر است. که در مقاله «معجزه، کرامت و کهانت» شرح داده ام. یک کاهن ریاست جمهوری بنی صدر کابالیست را پیشگوئی می کند، کاهن دیگر به مقام رسیدن شخصیت برجستۀ حافظ اسلام و تشیع را.

همان طور که نوسترآداموس دربارۀ انقلاب عظیم اسلامی ایران، پیشگوئی کرده.

 

پایان.

 



[1] درّالمنثور، ج2 ص48 ط قدیم، ذیل آیه81 سورۀ آل عمران

[2] رجوع کنید: «جامعه شناسی کعبه»، سایت بینش نو  www.binesheno.com

[3] یک امر مسلّم تاریخی است. به هر منبعی دربارۀ ارسطو مراجعه کنید این واقعیت را خواهید دید. در مبحث «اسکندر» از همین دفتر نیز گذشت

[4] آیه51 سورۀ عنکبوت

[5] الاحتجاج، ج1 ص171

[6] در مبحث شماره 44 گذشت

[7] در مباحث گذشته به شرح رفت