يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => کابالا



جلسه چهل و پنجم

کعب الاحبار

یهودی نفوذی به حکم عمر دومین تبیین کنندۀ دین و قرآن
می شود

کعب الاحبار یهودی مرجع دینی امت و حتی مرجع خود خلیفه می شود

تمیم داری بیشتر به تبیین دین بر طبق خواستۀ خود می پرداخت و به احکام عملی (احکام فقهی) نپرداخته است. و به عبارت دیگر: او ثقل فعالیت خود را به محور اصول دین گذاشته بود و اصول اسلام را تحریف می کرد.

و باز به عبارت دیگر: تعلیمات تمیم داری جایگزین «سنت نظری» رسول خدا(ص) شده بود. و او کمتر به حلال و حرام و احکام عملی پرداخته است. زیرا به نظر او تحریف جهانبینی اسلام مهمتر از تحریف احکام عملی بوده است. اما او به امور اخلاقی نیز پرداخته


است. با این روند، او تنها به امور «اجرائی اسلام» نپرداخته است. زیرا که کارش صرفاً فکری و فرهنگی بوده است.

کعب الاحبار: عمر این خلاء را نیز با یهودی دیگر به نام کعب الاحبار، پر کرد. او را رسماً در مقام «مرجعیت امت» قرار داد و خود نیز در مسائل فقهی به او مراجعه می کرد و همواره در حضور اصحاب پیامبر(ص) از او فتوی می گرفت.

نام او «کعب» است به معنی «درشت»، فراز، بر آمدگی. احبار جمع «حبر»، یهودیان به عالم و روحانی خودشان حبر می گفتند. وقتی که نام او با کلمه احبار جمع شد، معنی «بزرگ حبرها» را می داد یعنی معنی اسم و لقب را با هم داشت، یعنی سر آمدِ حبرها.

این حبر یهودی در زمان عمر به عنوان «مستجیر» به مدینه آمد. مطابق آیۀ «وَ إِنْ أَحَدٌ مِنَ الْمُشْرِكينَ اسْتَجارَكَ فَأَجِرْهُ حَتَّى يَسْمَعَ كَلامَ اللَّه»[1]، هر فرد غیر مسلمان اعم از بت پرست، یهودی، مسیحی و... می توانست به مدینه بیاید و دربارۀ اسلام تحقیق کند، کلام خدا (قرآن) را بشنود و در امنیت کامل به موطن خود برگردد، اما این گونه افراد اگر اسلام را نمی پذیرفتند حق اقامت در مدینه و کشور مسلمین را نداشتند. کعب با استفاده از این جواز به مدینه آمد و مذاکراتی نیز با عمر داشت. سپس به شام (دمشق و حمص) رفت و پس از مدتی به مدینه برگشت و باصطلاح مسلمان شد.

سیوطی در «درّالمنثور» ذیل آیه47 سورۀ نساء آورده است: کعب در زمان عمر به مدینه آمد و عازم بیت المقدس بود، عمر به او گفت: مسلمان شو. کعب گفت: مگر در قرآن تان نمی خوانید «مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلُوا التَّوْراةَ ثُمَّ لَمْ يَحْمِلُوها كَمَثَلِ الْحِمارِ يَحْمِلُ أَسْفاراً[2]: مَثَل آنان که تورات بر آنان بارشد اما آن را بر نداشتند، همچون مَثَل درازگوش است که حمل کند کتابهائی را»، و اینک من حمل کرده ام تورات را.

عمر او را ترک کرد، کعب رفت تا به شهر حمص در شام رسید، در آن جا از مردی شنید که قرآن می خواند: «يا أَيُّهَا الَّذينَ أُوتُوا الْكِتابَ آمِنُوا بِما نَزَّلْنا مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ مِنْ قَبْلِ أَنْ نَطْمِسَ وُجُوهاً»[3]: ای اهل کتاب ایمان بیاورید به آن چه (قرآن) نازل کرده ایم که تصدیق
می کند آن چه (تورات) را که در نزد شما است، ایمان بیاورید پیش از آن که محو کنیم چهره هائی را..». کعب تحت تأثیر این آیه قرار گرفت و گفت: خدای من ایمان آوردم، خدای من اسلام آوردم. زیرا ترسید که مشمول بلائی شود که در این آیه آمده است. سپس به همراه خانواده اش آمد و مسلمان شد.

شرح: 1- آیه ای که کعب می خواند، نشان می دهد که او قرآن را به خوبی مطالعه کرده بود بویژه آیه های مربوط به یهود و اهل کتاب را، امّا او نه به وقت مطالعه بل وقتی که آیه را از دیگری می شنود تحت تأثیر آن قرار می گیرد.

2- به طور معنی دار، به عمر می گوید: قرآن شما یهودیان را به درازگوش تشبیه کرده من نیز همچنان هستم. کینۀ خود را نسبت به قرآن ابراز می کند. در حالی که قرآن یهودیانی را به درازگوش تشبیه کرده است که به تورات عمل نکرده اند، کعب اعتراف می کند که از آن ها است.

3- کعب که با استفاده از قانون «استجاره» و به عنوان «مستجیر»[4] به مدینه آمده بود، با این گفتارش رسماً قرآن و اسلام را تکذیب می کند، در حالی که مستجیر چنین حقی ندارد.

4- در متن حدیث آمده که «عمر او را ترک کرد: فَتَرکَهُ». یعنی عمر او را رها کرد و به خودش وا گذاشت. زیرا توقع داشته اند که عمر او را مجازات کند. اما نکرد.

کعب به سوی شامات؛ بیت المقدس و حمص رفت. که دو مرکز هسته های یهودیان کینه ورز نسبت به اسلام بودند.

اکنون دربارۀ او از «الاصابه، ج3 ص316»، بشنوید:

وقتی که از کعب پرسیده می شد: تو که این همه به امور و مسائل و ادیان و پیشگوئی ها علم داری چرا تا زمان عمر اسلام را نپذیرفتی؟ می گوید: پدرم کتابی برای من از تورات نوشته بود و سفارش کرده بود که به آن عمل کنم و از من به حق پدر بر فرزند، عهد گرفته بود آن را باز نکنم، زمانی که ظهور اسلام را دیدم با خود گفتم: شاید پدرم چیزی از علم را از من پنهان داشته، آن نوشته را باز کردم صفت پیامبر(ص) و امّتش را در آن دیدم، آمدم مسلمان شدم[5].

توضیح:1- این مرد شخصاً اعتراف می کند که پدرش از پیشگویان و کاهنان یهود بوده است و خودش نیز بر اساس تشخیص عقلانی، اسلام را نپذیرفته بل با تأسی از نوشتۀ پدر پذیرفته است.

2- منظورش این است که چون پدرم از من تعهد گرفته بود آن نوشته را باز نکنم، لذا در زمان پیامبر(ص) و ابوبکر، اسلام را نپذیرفتم.

اولاً: اگر قرار بود آن نوشته هرگز باز نشود، اساساً چرا نوشته شده بود؟

ثانیاً: چرا آن را باز کرد و خواند؟

ثالثاً: چرا پیش از آن، آن را باز نکرد؟

این پرسش ها نشان می دهد که اصل کتاب و نوشته، دروغی بیش نیست؛ او مأمور
می شود به مدینه آمده و تحقیق کند و به مرکز خود گزارش دهد و این کار را کرد. سپس مأمور می شود که ظاهراً مسلمان شده و در میان مسلمانان به فعالیت کابالیستی خود مشغول شود.

3- ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه، ج1 ص362 می گوید: جماعتی از سیره نوسیان آورده اند که: علی(ع) دربارۀ کعب می گفت: او کذّاب است.

او دروغ ها و اکذوبه ها و جعلیات یهودیان جاعل را در میان مسلمانان رواج می داد. کسی که بر اساس پیشگوئی ها از آمدن اسلام، به سوی اسلام می آید یعنی اسلام را یک دین بر حق می داند با این وجود به تحریف اسلام و نفوذ دادن اکذوبه ها و افسانه ها به اسلام
می پردازد، آیا کارش و رفتارش غیر از کابالیسم معنائی دارد؟ اگر فراموش نکرده باشیم بیان شد کابالیست کسی است که به طور دانسته و آگاهانه بر علیه نبوت ها و ادیان و تحریف آن ها اقدام کند.

4- کعب الاحبار به حدّی در کهانت و پیشگوئی وارد بود و از یهودیان کابالیست بهره برده بود که حتی خلافت ابوبکر، عمر و عثمان را نیز پیشگوئی کرده و تصریح کرده بود که عثمان کشته خواهد شد[6].

5- او مدعی بود که این پیشگوئی را از تورات گرفته است، در حالی که حتی در تورات تحریف شده نیز چنین چیزی وجود نداشت و ندارد و منشأ پیشگوئی های او غیر از کهانت کابالیستی، چیز دیگری نبوده است.

6- کعب الاحبار در همان بستری که تمیم داری باز کرده، در تکمیل کار و برنامه او
می کوشد، با این که از نظر سن بزرگتر از تمیم بوده از او پیشی نمی گیرد، هم فعالیت او را در تحریف اصول دین و جهانبینی اسلامی، تکمیل می کند و هم وارد احکام اجرائی فقهی شده و این خلاء را نیز پر می کند.

کعب الاحبار رسماً مرجع دینی مسلمانان و خود خلیفه، می شود: ابتدا چند نمونه از رجوع خود عمر به کعب الاحبار از «درّالمنثور» سیوطی، ببینید:

1- در ذیل آیه127 سورۀ بقره؛ عمر از کعب الاحبار پرسید: سرگذشت این بیت (کعبه) را به من بیان کن.

و کعب در جواب او یک افسانه می سراید.

2- در ذیل همان آیه، عمر از کعب دربارۀ سرگذشت حجرالاسود می پرسد. کعب در پاسخ افسانۀ دیگری را می سراید.

3- در ذیل آیه54 سورۀ انعام: عمر از کعب پرسید: اولین چیزی که خدا خلق کرد چه چیز بود؟ کعب گفت: خداوند نوشته ای را نوشت نه با قلم و نه با مداد[7] لیکن آن را با انگشت خود که زبرجد، لؤلؤ و یاقوت در پی آن بود (از انگشت خدا، زبرجد، لؤلؤ و یاقوت می ریخت) نوشت: منم خدا و نیست خدائی مگر من، رحمتم بر غضبم پیشی گرفته است.

در این افسانه، خداوند جسم و دارای انگشت معرفی شده که از انگشتانش جواهرات
می ریزد. هنوز هم که هنوز است جسمیت و عدم جسمیت خدا در میان برادران سنّی یک معضل است. وقتی که کعب الاحبارها مرجع علمی مسلمانان و مرجع خلیفۀ مسلمانان شود، غیر از معضل و ماندگار شدن در جهل، نتیجه ای نخواهد داشت.

به طوری که سیوطی در همان درّالمنثور در موارد بسیار، آورده است که اهل بهشت خود خدا را خواهند دید و به چهرۀ خداوند نظاره خواهند کرد برای نمونه به ذیل آیه57 سورۀ یس، رجوع کنید.

و در مباحث گذشته بیان شد که ابلیس و جریان کابالی او، از همان زمان قابیل همیشه کوشیده اند مردمان را به پرستش خدای مجسّم وادار کنند و گونه های مختلف بت پرستی را ایجاد کردند.

4- در ذیل آیه23 سورۀ رعد آورده است: عمر از کعب الاحبار پرسید: عدن چیست؟

5- در ذیل آیه111 سورۀ نحل آورده است: عمر به کعب گفت: ما را نصیحت کن و از خدا بترسان.

کسی که نه تنها به نصایح پیامبر(ص) ارزشی قائل نبود بل اوامر او را در هم می شکست از کعب الاحبار پند و اندرز می جوید! همۀ این رفتارها برای تحکیم موقعیت کعب بود.

جالب این است  که کعب می گوید: در جواب گفتم: ای امیرالمؤمنین مگر کتاب خدا (قرآن) در میان شما نیست؟ گفت: بلی لیکن ما را بترسان.

شرح: در این پاسخ سه نکته بل سه هدف وجود دارد:

الف: می گوید: «اَوَلیس فیکم کتاب الله»: آیا مگر کتاب خدا در میان شما نیست؟

ب: همین جمله اشاره است بر دکترین عمر یعنی «حسبنا کتاب الله». کعب می گوید کتاب تان نیز برای تان کافی نیست و نیازمند معلومات و اطاعت یهودیانۀ من هستید؛ حدیث و سنت پیامبرتان را که ممنوع کرده اید، کتاب تان هم برای تان کافی نیست.

ج: سپس سخنانی دربارۀ دوزخ می گوید، عمر به فکر فرو می رود (فاطرق ملیّاً) کعب احساس می کند که اشتباه کرده است و نباید به بتِ «حسبنا کتاب الله» تعرض می کرد، مبادا میان شان شکر آب شود. می گوید: گفتم: ای امیرالمؤمنین مگر در کتاب الله (قرآن) نمی یابید که می گوید «يَوْمَ تَأْتي‏ كُلُّ نَفْسٍ تُجادِلُ عَنْ نَفْسِها وَ تُوَفَّى كُلُّ نَفْسٍ ما عَمِلَتْ وَ هُمْ لا يُظْلَمُونَ»[8]. که هیچ ربطی به گفته های کعب ندارد زیرا آیه دربارۀ محشر است و سرایش های کعب دربارۀ دوزخ.

7- در ذیل آیه16 سورۀ نمل: از عبدالله بن مسعود نقل می کند که در حضور عمر بن خطاب بودیم، کعب الحبر وارد شد و گفت: ای امیرالمؤمنین آیا شگفت ترین چیزی را که در کتب انبیا خوانده ام برایت خبر ندهم؟ جغدی پیش سلیمان آمد و گفت: السلام علیک یا نبیّ الله، سلیمان گفت: و علیک السلام، ای جغد به من بگو چرا شما جغدان از زراعت (دانه ها) نمی خورید؟

جغد گفت: چون آدم در معصیتش از آن خورد، ما آن را نمی خوریم.

سلیمان: چرا شما جغدان آب نمی خورید؟

جغد: چون خداوند قوم نوح را در آب غرق کرد، لذا ما آب نمی خوریم.

سلیمان: چرا آبادانی را ترک کرده و در ویرانه ها ساکن می شوید؟

جغد: چون ویرانه میراث خداوند است و ما در میراث خدا ساکن می شویم.

این هم درس حیوان شناسی و زیست شناسی که کعب الاحبار یهودی برای خلیفه مسلمین و اصحاب پیامبر اسلام(ص) آموزش می دهد.

نکات: الف: در مباحث پیش به شرح رفت که یکی از مشکلات بزرگ رسول خدا(ص) پس از هجرت و در مدینه، حفظ امت نوپا از آموزه های مسموم یهودیان بود که عمر با سماجت و لجاجت مداوم در برابر امر پیامبر(ص) کار شکنی می کرد و در مدرسه «الماسکۀ» یهودیان حاضر شده و از آنان برای برنامۀ کاربردی آیندۀ خود، درس می گرفت. رسول خدا(ص) به طور مکرر به او و دیگران می گفت: اگر خود موسی امروز حضور داشت باید از من پیروی می کرد. و وقتی که برگه ای از تورات در دست عمر دید به حدی آزرده شد که رنگ رخسارش تغییر کرد.

اینک می بینیم عمر در دوران خلافت خود، آموزش از کتب منسوب به انبیای پیشین را کاملاً رسمیت داده است به حدی که حبر یهودی از آن کتب برای خلیفۀ مسلمانان و اصحاب پیامبر(ص) تدریس می کند.

ب: این در حالی است که نقل سخنان و حدیث از پیامبر خودشان، اکیداً ممنوع شده است. پس شعار «حسبنا کتاب الله» بلدزری بوده برای صاف کردن جادّه فرهنگ کابالیسم، تا همان کتاب را به زیر رسوبات خودش قرار دهد و داد.

ج: در بیان ابن مسعود (ابن صحابی فرهیخته که بالاخره به فرمان عثمان کشته شد) نکته ای وجود دارد: می گوید: «کعب الحبر وارد شد». او به زبان بی زبانی به این سماجت و لجاجت و تداوم برنامۀ کابالیستی عمر اشاره می کند. اما از ترس طرفداران عمر با اشاره و کنایه سخن می گوید، البته که: الکنایۀ ابلغ من التصریح.

ابلیس: پیامبر(ص) از دنیا رحلت کرد، ابوبکر از سقیفۀ بنی ساعده به مسجد آمد بر منبر پیامبر(ص) نشست، پیش از همه ابلیس به صورت پیر مرد عابد آمد و با ابوبکر بیعت کرد[9].

بدین سان بود که کابالیسم در همان روز رحلت پیامبر(ص) همه جا را گرفت، فقط یک خانۀ کوچک گِلی ماند؛ خانه فاطمه(ع). اما چگونه ماند؟: با درب سوخته، فرزند سقط شده، همسر ستم دیده. ای کاش همان خانۀ کوچک گلی می ماند اما روزی رسید که آن نیز نماند؛ خیمه های فاطمه(ع) سوخته شد با اخگری از همان آتش که درب خانۀ گلی را سوازانید. فرزندانش دست بسته به اسارت رفتند و در زیر آسمان خدا خانه و مسکنی برای «ولایت» نماند و خانه فاطمه(ع) به پشت یک شتر خلاصه شد که حجۀ الله علی بن الحسین بر آن قرار گرفت که:

جبرئیل گریست و ابلیس بر بام جهان قهقه زد.



[1] آیه6 سورۀ توبه

[2] آیه5 سورۀ جمعه

[3] آیه47 سورۀ نساء

[4] در سطر های بعدی خواهد آمد.

[5] الاصابۀ، ج3 ص31

[6] سیوطی؛ الخصائص الکبری، ج1 ص31

[7] مداد یعنی جوهر، مرکب

[8] آیه111 سورۀ نحل

[9] کافی، ج8 ص343 و344