جمعه ۳۱ شهريور ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => کابالا



جلسه سی و نهم

کابالیست ها در برابر پیامبر اسلام(ص)

پدیده جدید: تفکیک میان امر خدا و امر پیامبر(ص)

پرسش بزرگ برادران اهل سنت

ابلیس به خدا، نبوت، و معاد ایمان داشت اما تمرّد می کرد

قرآن: «وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى‏ وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبيلِ الْمُؤْمِنينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصيرا»[1]: و هر کس مخالفت کند با رسول خدا پس از آن که


راه هدایت برایش روشن شده، و پیروی کند راهی غیر از راه مؤمنان را، بر می گردانیم او را به سوی آن چه دوست می دارد، و رهایش می کنیم به دوزخ و بد سرانجامی است دوزخ.

بلی همیشه کابالیست ها راه حق را شناخته و به طور آگاهانه با آن مبارزه کرده اند، همان طور که ابلیس کاملاً حق را از ناحق می شناسد.

پرسش بزرگ: در این مبحث ابتدا به پرسشی که برادران سنی از ما می پرسند بپردازیم: سنیان وقتی که با مباحث مستدل که با دلایل متقن و روشن از نصوص خودشان و از متون معتبر خودشان روبه رو می شوند، در مانده شده و پاسخی نمی یابند تنها می گویند: اگر ابوبکر و عمر چنین بودند پس چرا رسول خدا(ص) آنان را از جامعۀ نوپای خود و از امت خود، حذف نکرد؟ مگر قدرت پیامبر(ص) به آنان نمی رسید؟

پاسخ: موسی(ع) نیز سامری را نه اعدام کرد و نه حذف کرد. و همین طور عیسی(ع) آن فرد سیزدهم را که خائن بود و پولس را نیز حذف نکرد. و همین طور دیگر پیامبران. و چرائی این رفتار انبیاء بدین شرح است (البته بخشی از علت ها نه همۀ آن ها):

1- انسان به عنوان «فرد» مختار آفریده شده تا خود راه خود را انتخاب کند. اگر بنا بود به زور و جبر هدایت شود، نیازی، جائی و حکمتی برای آفرینش او نبود. زیرا پیش از آن فرشتگان آفریده شده بودند و بر اساس آفرینش شان گناه نمی کنند و از گناه کردن نا توان هستند.

2- در یکی از مباحث گذشته گفته شد که «ارسال رسل فضل است» یعنی فوق عدالت است و لذا «ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ»[2] و «ما عَلَى الرَّسُولِ إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبين»[3] و «ما عَلَيْنا إِلاَّ الْبَلاغُ الْمُبين»[4].

و آیه های متعدد دیگر.

3- و همین طور است انسان به عنوان «جامعه» که جامعه نیز مختار است. و پیشتر به شرح رفت[5] که در «انسان شناسی» اسلام، جامعه شخصیت دارد. خطاب به جامعه می گوید:

«فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَاعْلَمُوا أَنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبين»[6]: اگر به پیام ما پشت کنید، بدانید که آن چه بر عهدۀ رسول ما است فقط بلاغ مبین است. و می گوید: «فَإِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغُ الْمُبين»[7]. و باز می فرماید: «وَ إِنْ تَوَلَّوْا فَإِنَّما عَلَيْكَ الْبَلاغ»[8].

«فَإِنْ تَوَلَّيْتُمْ فَإِنَّما عَلى‏ رَسُولِنَا الْبَلاغُ الْمُبين»[9]. بویژه آیه48 سورۀ شوری که می گوید: «فَإِنْ أَعْرَضُوا فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفيظاً إِنْ عَلَيْكَ إِلاَّ الْبَلاغ»: اگر به پیام ما پشت کنند، پس نفرستادیم تو را که حفیظ شان باشی. یعنی تو مسئول حفظ آنان نیستی که منحرف نشوند. و می فرماید «وَ مَنْ تَوَلَّى فَما أَرْسَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفيظاً»[10].

و توضیح می دهد که اگر بنا بود خود ما مردم را در راه هدایت حفظ کنیم و نگه داریم اراده و مشیت و قضاء می کردیم که همۀ شان هدایت شوند و نیازی به ارسال رسل نبود: «وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكُوا وَ ما جَعَلْناكَ عَلَيْهِمْ حَفيظاً»[11].

اگر بنا بود خداوند یا پیامبر(ص) به حکم و اذن خدا آنان را حذف کند، بهتر بود که اساساً ابلیس و شیاطین را حذف می کرد. و چرائی وجود ابلیس در «مبحث شماره 3: فلسفۀ وجودی ابلیس» گذشت.

3- انبیاء هدایتگر و هادی هستند، هدایت به معنی «ارائۀ طریق»، نه به معنی «ایصال به مطلوب» که قلب و دست هر کس و هر جامعه را از گناه کردن ببندند، سپس دست شان را بگیرند و به داخل بهشت ببرند.

4- و اساساً مسئله با حذف کردن و یا اعدام کردن حل نمی شد؛ زیرا ابلیس فوراً کسی یا کسان دیگر را به جای آنان می کاشت، و پیامبر(ص) می بایست هر چند روز یک بار (نعوذ بالله) به «تصفیه استالینی» می پرداخت.

5- اگر موسی(ع) سامری را اعدام می کرد، ابلیس یک سامری جدید به میدان می فرستاد، برای موسی باقی ماندن سامری بهتر بود از پیدایش یک نهضت ابلیسی جدید. (همان طور که در مباحث پیش گذشت) همین طور پیامبر اسلام، شاید اگر کسان جدیدی می آمدند، دین پیامبر(ص) را مانند دین عیسی(ع) در همان صدر اسلام از بین می بردند. رسول خدا اینان را تا جائی کنترل کرد که دستکم اسلام بماند گرچه با نفوذ کابالیسم به محتوایش.

6- حفاظت از دین و حفیظ بودن نسبت به هر کس یا جامعه، دو مقولۀ جدا هستند؛ حفاظت از دین بر هر کس لازم و واجب است. رسول خدا(ص) با کل وجودش از دینش حفاظت می کرد از هیچ فداکاری ای فرو گذار نبود، خود و اولادش را فدای دین کرده بود و دقیقاً می دانست که نفوذ کابالیسم چه بلائی بر سر اهل بیت خودش خواهد آورد، مطابق نقل سنّی و شیعه از کشته شدن فرزندش حسین(ع) بارها خبر داده بود. امّا قرار نبود اختیار بشر را به جبر تبدیل کند. و این «اصل» اصلی است که نبوت ها بر آن مبتنی است.

7- انبیاء، شاه نیستند تا خواسته های خودشان را به ضرب شمشیر در میان اصحاب و امت خودشان، پیاده کنند. و لذا نیات، خواسته ها، آرزوها و ایدئولوژی های هیچ پادشاهی به صورت فرهنگ مداوم در نیامد. نادر همان روز که کشته شد همۀ افکار و ایده هایش از بین رفت. همین طور ناپلئون و... اما راه پیامبران ماندگار شد گرچه توام با نفوذ سهمگین کابالیسم. دین هر پیامبری دستکم به صورت یک «رگه ای از حق» در جامعه بشری ماند و موجب این همه خوبی ها، نزاکت ها، رفتارهای انسانی گشت که اگر همین تاریخ را که ماهیتاً کابالیسم است بررسی کنید و در ذهن تان تصور کنید: اگر نبوت ها نبودند ماهیت این تاریخ چه می شد؟ مصداق اتّم «يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ» می گشت و غیر از فساد محض، و خون ریزی محض، و خوردن انسان ها همدیگر را، چیزی نمی ماند.

برگردیم به ادامۀ بررسی دورۀ دوم جریان قابیلیسم و ابلیس گرائی در میان امت اسلام.

8- سنی و شیعه همه معتقد هستند که عبدالله بن اُبیّ، همیشه با اسلام دشمنی می کرد، به آزار و اذیت پیامبر(ص) نیز می پرداخت، آن همه مشکل ایجاد کرد. باز پیامبر او را نه حذف کرد و نه اعدام کرد و نه تبعید کرد. همان عبدالله بن ابیّ که طرفداران ابوبکر و عمر با جعل حدیث همۀ کارشکنی های آن ها را به گردن آن بدبخت انداختند. وقتی که کارشکنی ها، تمرّدها به عبدالله بن ابیّ نسبت داده می شود، نمی گویند چرا پیامبر(ص) او را نکشت، اما وقتی که به ابوبکر و عمر می رسد می گویند پس چرا پیامبر آنان را حذف نکرد.

پدیدۀ جدید: تفکیک میان امر خدا و امر رسول(ص): پس از ماجرای «اسیران بدر» که به شرح رفت، باب جدیدی باز شد به عنوان «تفکیک میان تصمیم ها و دستورهای پیامبر به دو قسم»:

1- تصمیمی که پیامبر(ص) آن را از ناحیۀ خداوند به امت نوپا ابلاغ می کند.

2- تصمیمی که خود پیامبر(ص) آن را می گیرد.

قسم اول را واجب الاطاعه می دانستند و قسم دوم را واجب الاطاعه نمی دانستند. همواره در برابر تصمیم ها، دستورها، حکم ها و فرمان های رسول خدا(ص) یک پرسش بزرگ قرار می دادند: «أَ مِنَ اللَّهِ أَمْ مِنْ رَسُولِه؟-؟»: این از طرف خدا است یا از طرف رسولش؟-؟

این دیگر چیزی نیست که به گردن عبد الله بن ابیّ نگون بخت بیندازند، این رفتار علنی، عملی و آشکار ابوبکر و عمر است که شرحش خواهد آمد.

با تکرار، شیوع و رواج این پرسش، بینش و علم و رهبری رسول خدا(ص) کاملاً زیر سؤال رفت و سپس او و دیگران مساوی شدند و بینش و دانش پیامبر خدا(ص) ارزش و کاربرد خودش را از دست داد، و هر چه زمان می گذشت شخصیت پیامبر(ص) بیشتر معمولی
می گشت تا رسید به روزهای آخر عمر رسول خدا(ص) که سخنش را ارزشی ننهادند و عمر گفت «غلب عليه الوجع ، وإن الرجل ليهجر ، حسبكم كتاب الله»: بیماری بر این مرد غلبه کرده و (نعوذ بالله) هذیان می گوید. کتاب خدا برای ما کافی است.

رسول خدا را با کتابی که خودش آورده می کوبند. و این همان خشت اول است که در صفین قرآن را به رخ علی(ع) کشیدند.

بررسی این پدیدۀ جدید: 1- در مبحث پیش آن همه آیه ها را که با صیغۀ امر «اطیعوا» آمده اند دیدیم که همیشه در کنار «اطیعوا الله»، «اطیعوا الرسول» نیز آمده است، کسی که با وجود آن همه آیات چنین پرسشی را عَلَم می کند، بی تردید از جای دیگر برنامه می گیرد گاهی به طور مستقیم از ابلیس و گاهی توسط کاهنان و یهودیان کابالیست، همان طور که بیان شد.

2- کمی دربارۀ این پدیده بیندیشید: آیا به وجود آوردن این پدیده، کار بشر است؟! یا کار ابلیس؟ این شیطنت آمیزترین پدیده کار چند نفر نادان است یا کار خود شیطان؟-؟

3- هر وقت که این پرسش را با صدای کلفت و بلند به طوری که همۀ حاضران در مسجد، یا همۀ حاضران در اردو می شنیدند، به زبان می آوردند، آیا آن همه آیات «اطیعوا الرسول» را زیر پا نمی گذاشتند؟

4- با وجود آیۀ «وَ ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى- إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى»[12] که اعلام می کند همۀ تصمیم ها، دستورها، حکم ها و فرمان های رسول(ص) عین وحی خدا هستند، آیا جائی برای چنین پرسشی هست؟

5- بحث بر سر «ایمان» نیست؛ ایمان ابلیس بر خدا، بر وحی، بر نبوت انبیاء و بر معاد، بالاترین ایمان است همان طور که قابیل هم به خدا و هم به نبوت و معاد ایمان کامل داشت، مسئله خیلی بالاتر از بی ایمانی است ابلیس هرگز بی ایمان نبوده و نیست، موضوع «تمرّد» است؛ تمرّد یعنی «دفع کردن و رد کردن چیزی که شخص به حق بودن و درست بودن آن یقین قطعی داشته باشد». تمرّد یعنی کسی به طور دانسته و آگاهانه حق و حقیقت را نپذیرد.

بحث دربارۀ کسانی است که مسئلۀ وجود خدا، نبوت و معاد کاملاً برای شان روشن است با این وجود، تمرّد کرده و در آزار پیامبر(ص) می کوشند، ببینید:

«وَ مَنْ يُشاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ ما تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدى‏ وَ يَتَّبِعْ غَيْرَ سَبيلِ الْمُؤْمِنينَ نُوَلِّهِ ما تَوَلَّى وَ نُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَ ساءَتْ مَصيراً»[13]: و هر کس پیامبر را آزار دهد پس از آن که راه هدایت برایش روشن و واضح شده است، و پیروی کند راه غیر مؤمنان را، می رسانیم او را به آن چه دوست می دارد، و رها می کنیم او را به دوزخ و بد می شود سرانجامش.

در آینده خواهیم دید که قرآن یک عمل کاملاً ضد دینی برای برخی ها نسبت می دهد در عین حال آنان را با جمله «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» خطاب می کند. در این بیان، ابلیس نیز مؤمن است لیکن متمرّد است.

شرک نیز دو نوع است: شرک جاهلانه، و شرک ابلیسانه. ابلیس مشرک است اما نه شرک جاهلانه از نوع بت پرستی. بل شرک آگاهانه که خود را شریک خدا قرار
می دهد، ابلیس «خود پرستی» می کند، در برابر خدا تکبّر می ورزد. و تکبر در برابر خدا شریک قرار دادن خود است با خدا. به دنبال آیه بالا می فرماید: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدْ ضَلَّ ضَلالاً بَعيداً»[14]: خداوند
نمی بخشد که به او شرک ورزیده شود، و پائین تر از شرک را می بخشد برای هر کسی که بخواهد، و هر کس بر خدا شرک قرار دهد پس گمراه شده گمراهی بس دور (دور از رحمت خدا).

و به دنبال این آیه، شرک بشرها را به دو نوع تقسیم می کند: «إِنْ يَدْعُونَ مِنْ دُونِهِ إِلاَّ إِناثاً وَ إِنْ يَدْعُونَ إِلاَّ شَيْطاناً مَريداً»: نمی خوانند غیر از خدا مگر اشیاء مادّی[15] را، و
نمی خوانند مگر شیطان متمرّد را.

توضیح: به حرف «الاّ= مگر» که در آیه تکرار شده توجه کنید یعنی: عدّه ای
نمی خوانند مگر مادیات بی جان را، و عدّه ای نمی خوانند مگر شیطان متمرّد را. اولی شرک جاهلانه است و دومی شرک متمرّدانه.

اما گروه دوم با همۀ آگاهی شان باز دست از بت بر نمی دارند، زیرا بت ابزار محبوب آنان است؛ سامری با وجود ایمانی که به خدا و نبوت موسی(ع) داشت و آن همه معجزات را دیده بود و با پای خودش در کنار موسی از دریای شکافته شده عبور کرده بود، باز برای بنی اسرائیل بت می سازد.

جریان سامری و قابیلیان همراهش، آن همه حضرت موسی را اذیت و آزار کردند؛ قرآن از زبان موسی(ع) می گوید: «يا قَوْمِ لِمَ تُؤْذُونَني‏ وَ قَدْ تَعْلَمُونَ أَنِّي رَسُولُ اللَّهِ»[16]: ای قوم چرا من را این همه اذیت می کنید در حالی که یقین دارید من پیامبر خدا هستم.

و دربارۀ پیامبر اسلام(ص) می گوید: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَكُونُوا كَالَّذينَ آذَوْا مُوسى‏»[17]: ای آنان که ایمان آورده اید مانند آنان نباشید که موسی را اذیت کردند.

این آیه که ناظر به عبدالله بن ابیّ بد بخت نیست. پس آن چه کسانی بودند که رسول خدا(ص) را اذیت می کردند.

در دو آیه بعدی می فرماید: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ قُولُوا قَوْلاً سَديداً- يُصْلِحْ لَكُمْ أَعْمالَكُمْ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَهُ فَقَدْ فازَ فَوْزاً عَظيماً»: ای آنان که ایمان آورده اید، بترسید از خدا، و «سخن استوار» بگوئید (از سخنان نا استوار بپرهیزید)- تا به صلاح آورد خدا اعمال تان را، و ببخشد بر شما گناهان تان را، و هر کس اطاعت کند از خدا و رسولش رستگار می شود رستگاری بزرگ.

توضیح: 1- چه کسانی بودند که پیامبر(ص) را طوری اذیت می کردند که قرآن به شکوه آمده است؟ آن هم با خطاب «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا» نه با خطاب «يا أَيُّهَا الْمُنافِقُون» که به محور عبدالله بن ابیّ باشد. معلوم است که این اذیت کنندگان مانند سامری به خدا و نبوت پیامبر(ص) یقین داشته اند اما تمرّد می کردند.

نفاق در باور و نفاق در رفتار: نفاق نیز دو نوع است؛ ابلیس از جهت باور به خدا و باور به نبوت ها، و معاد منافق نبود، کاملاً به آن ها معتقد بود، رفتارش با بنی آدم منافقانه بود و هست. عبدالله بن ابیّ کاملاً بت پرست و از ته دل منکر نبوت پیامبر(ص) و منکر معاد بود و ظاهراً اسلام را پذیرفته بود و این نفاق در باور و نفاق در اصول عقاید است. آیه های مورد بحث درباره کسانی است که در باور به خدا و نبوت تردیدی نداشتند، و در رفتارشان نفاق بود.

2- آیه می گوید «اتّقوا الله»: از خدا بترسید. اولاً این چه جرم بزرگی بوده که مرتکبان آن مستحق چنین خطاب شدیدی می شوند. ثانیاً به صراحت می گوید اینان خدا را می شناسند اما از خدا نمی ترسند. یعنی همان تمرّد.

3- آیه می فرماید: «قُولُوا قَوْلاً سَديداً»، مراد از «قول غیر سدید» چیست؟ آیا شوخی هائی است که در میان افراد رد و بدل می شد؟ یا سخنان اشتباه و ناشی از خطاها است؟ دوباره به متن آیه توجه کنید می بینید که نه شوخی است و نه اشتباه و نه خطا، بل «قول عمدی» است و سخنان جدّی و هدفدار. و لذا می گوید: اگر از سخنان و قول های نادرست جدی و هدفدار، پرهیز کنید ذنوب و خطاهای شما را می بخشد.

4- و جملۀ «وَ مَنْ يُطِعِ اللَّهَ وَ رَسُولَه» نصّ است که موضوع اطاعت و عدم اطاعت از پیامبر(ص)، محور سخن آیه ها است و آنان با سخنان غیر سدیدشان زمینۀ عدم اطاعت از پیامبر(ص) را فراهم می کردند.

5- سدید: لغت: السّدید: ذوالسداد القاصد الی الحق: سدید یعنی سخنی که استوار و در جهت حق باشد.

و غیر سدید، یعنی سخنی که نه فقط نا استوار است بل در جهت نا حق هم هست.

6- در آیه بعدی می فرماید انسان باید امین باشد نه خائن و منافق در رفتار که در صدد القاء سخنان غیر سدید باشد و به امت خیانت کند: «إِنَّا عَرَضْنَا الْأَمانَةَ عَلَى السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ الْجِبالِ فَأَبَيْنَ أَنْ يَحْمِلْنَها وَ أَشْفَقْنَ مِنْها وَ حَمَلَهَا الْإِنْسانُ إِنَّهُ كانَ ظَلُوماً جَهُولاً».

می گویند مراد از این امانت چیست؟ اما این پرسش خیلی بی جا است؛ مراد از امانت همان امانت است؛ یعنی در این دنیا هیچ موجودی «امانت سپار» و نیز «امانت پذیر» نیست. آهوان نه امانت سپار هستند و نه امانت پذیر، همین طور همۀ حیوانات، حشرات، باکتری ها. و همچنین گیاهان، جمادات و مایعات. در این دنیا غیر از انسان هیچ چیز نه امانت می سپارد و نه امانت می پذیرد، غیر از انسان.

البته مصداق اعلای «امانت» ولایت امیرالمؤمنین علی(ع) است.

و با آیه ای که در آن وعدۀ عذاب به منافقان اعتقادی و منافقان رفتاری و مشرکین
می دهد، سورۀ احزاب را به پایان می برد.

توجه کنید: آیه های مورد بحث، در سورۀ نساء هستند که در مدینه و پس از هجرت نازل شده اند و محور بحث شان کسانی از مسلمانان هستند که پیامبر(ص) را اذیت می کنند، و با این که راه هدایت برای شان روشن و واضح است، تمرّد می کنند.

در آیه های دیگر نیز به شیطان «مارد» و «مرید» یعنی متمرّد گفته شده است.

اینک نمونه ای از تفکیک میان اَمر خدا و امر پیامبر(ص) با پرسش مذکور: محمد بن جریر طبری در «المسترشد»- ص175، از منقری، از صفوان بن یحیی، از عاصم بن جمیل، از فضیل، از عمران برادر بریده (هر دو از اصحاب پیامبر-ص-): عمران می گوید: من و برادرم بریده در حضور رسول خدا(ص) بودیم، ابوبکر وارد شد، پیامبر فرمود: ابوبکر به علی به عنوان امیرمؤمنان سلام کن- یعنی به علی بگو: السلام علیک یا امیرالمؤمنین- ابوبکر گفت: این فرمان خداوند است یا فرمان رسولش؟-؟ پیامبر(ص) فرمود: «مِنَ اللَّهِ وَ مِنْ رَسُولِه»: هم از ناحیه خدا است و هم از ناحیه رسولش.

سپس عمر آمد و پیامبر به او نیز فرمود: به علی به عنوان امیرالمؤمنین سلام کن. عمر نیز پرسید: آیا این فرمان خدا است یا فرمان رسولش؟-؟ رسول خدا گفت: هم امر خدا است و هم امر رسولش.

سپس سلمان و پس از آن عمار آمد و به دستور پیامبر(ص) و بدون چون و چرا، به علی(ع) به عنوان امیرالمؤمنین سلام کردند.

و در همان کتاب ص583- 586، با سلسلۀ سند دیگر: از عباد بن یعقوب  اسدی و محرزبن هشام، از سدّی (مفسر معروف سنّی)، از عبد الله سلمی، از ابی اسحاق سبیعی و برادرش ابو داود سبیعی، از بریدۀ اسلمی، آورده است.

سید بن طاوس در «کشف الیقین»- ص75 و76- از کتاب «المعرفۀ» تالیف عباد بن یعقوب رواجنی (از علمای اهل سنت)، از سرّی بن عبد الله سلمی، از علی بن خرّور، از ابی اسحاق سبیعی، روایت کرده که بریدۀ اسلمی و عمران بن حصین (هر دو از اصحاب معروف پیامبر-ص-) در آغاز خلافت ابوبکر به پیش او رفته و ماجرای سلام به علی(ع) به عنوان امیرالمؤمنین، را به او یاد آوری کردند. ابوبکر به آن اعتراف کرد، عمر بر آن دو پرخاش کرد که شما می خواهید وحدت امت را برهم زنید و در صدد ایجاد تشتت هستید.

ابن شهر آشوب در «مناقت» ج1 ص547، از ثقفی و سرّی، با اسنادشان از عمران و بریده، همان را نقل می کند و دو بیت شعر نیز در این باره از بریدۀ اسلمی آورده است.

مجلسی در بحار، پس از باز گوئی حدیث های مذکور، با سلسله سند از امام صادق(ع) نیز روایت کرده است که ابوبکر و عمر همین پرسش را کردند[18].

مجلسی از «کشف الیقین» از طریق دیگر نیز آورده است که ابوبکر و عمر گفتند: أَ مِنَ اللَّهِ أَمْ مِنْ رَسُولِه[19]؟-؟

پرسش: برخی از برادران سنّی می پرسند: اگر رسول خدا(ص) وصیت کرده بود، پس چرا در سقیفۀ بنی ساعده که مردمی از انصار و عده ای از مهاجرین جمع شده بودند، کسی نگفت پیامبر(ص) وصیت کرده که علی خلیفه باشد؟

پاسخ: اوّلاً: از کجا معلوم که کسی در سقیفه چنین سخنی را نگفته است، شما «قدرت» را دستکم می گیرید آن قدرت امپراتوری650 سالۀ خلافت کابالیستی را. ساده لوحانه است که گمان کنیم که آنان تاریخ و حدیث را همچنان رها کرده اند که حقایق به آیندگان برسد. و همگان یقین دارند و اجماع دارند که آن چه به ضرر خلفا بوده، حذف شده، آن چه به آیندگان رسیده همگی گزینش شده است، و این معجزۀ الهی است که مطالبی به طور جسته گریخته به دست ما رسیده است. هشتاد سال بر بالای منبرها، قنوت نمازها، شعر شاعرها، روایت راوی ها، بر علی(ع) لعن کردند. حدیث ها به نفع قدرتمندانِ قدرت کابالی ساختند، آیه های قرآن را در جهت تقویت قدرت کابالی تفسیر کردند.

این برنامه در زمان بنی عباس نیز دقیقاً ادامه داشت به غیر از لعن کردن، که متوکل عباسی همان را نیز فروگذار نکرد.

همه جا اولاد پیامبر(ص) و علی(ع) را کشتند، طرفداران شان را قتل عام کردند.

بحث تاریخی، تحلیل تاریخ، علم تاریخ با صرفنظر از «نقش قدرت»، احمقانه است و یا القائات ابلیسی کابالیستی.

ثانیاً: مگر کاربردی، ارزشی و بهائی برای سخن پیامبر باقی گذاشته بودند که کسی سخن از وصیت پیامبر(ص) بگوید، در همان دو روز پیش از رحلتش در حضور بزرگان صحابه عمر گفت «غلب عليه الوجع ، وإنّ الرجل ليهجر»: بیماری بر او (پیامبر) غالب شده و دارد هذیان می گوید. (نعوذ بالله). و هیچ کسی در برابر این اهانت (که بزرگترین گستاخی و خیانت در تاریخ بشر است) دفاع لازم را از رسول خدا(ص) نکرد.

در طول آن روز همۀ مردم اهل مدینه از این اهانت مطلع شده بودند، از آن جمله حاضران در سقیفه، دیگر چه جایگاهی برای بازگوئی سخن یا وصیت پیامبر(ص) مانده بود.

و هر دو موضوع اجماعی است؛ یعنی همۀ امت اجماع دارند که این توهین بزرگ بر پیامبر شد و هم هیچ کسی در برابر آن، دفاع لازم از پیامبر خدا(ص) را نکرد.

و اگر آن چه که آن روز در سقیفه گذشت و استدلال ها و موضع گیری ها و گفتارها را بررسی کنید، می بینید محور مناظرات، گفتگوها و استدلال ها، همگی «قدرت» است نه «دین». و شعار «منّا امیر و منکم امیر» به وضوح نشان می دهد که بحث بر سر قدرت و امارت و حکومت است. گوئی همگی باور کرده اند که با رحلت پیامبر(ص)، اسلام هم مرده است. و چنین هم می شد اگر نبود نیاز مبرم ابوبکر و عمر برای تداوم قدرت شان، به نام و عنوان دین و اسلام.



[1] آیه115 سورۀ نساء

[2] آیه99 سورۀ مائده

[3] آیه54 سورۀ نور- و آیه18 سورۀ عنکبوت

[4] آیه17 سورۀ یس

[5] مبحث شماره 6: کابالیسم جریان ابلیسی است

[6] آیه92 سورۀ مائده

[7] آیه82 سورۀ نحل

[8] آیه20 سورۀ آل عمران

[9] آیه12 سورۀ تغابن

[10] آیه80 سورۀ نساء

[11] آیه107 سورۀ انعام

[12] آیه4 سورۀ نجم

[13] آیه115 سورۀ نساء

[14] آیه116 سورۀ نساء

[15] نه فقط در ادبیات قرآن، بل در ادبیات کل عرب، اجسام و مواد بی جان، مونث شناخته می شوند. رجوع کنید: درّالمنثور ذیل همین آیه

[16] آیه5 سورۀ صف

[17] آیه69 سورۀ احزاب

[18] بحار، ج37 ص311

[19] همان، ص323