جمعه ۳۱ شهريور ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => کابالا



جلسه سی و هشتم

ادامۀ دورۀ دوم

آیا بررسی گزارشات تاریخی جایز نیست؟

کابالیسم نمایندگان خود را در کنار پیامبر اسلام(ص) کاشته بود.

عن الصادق(ع) قال: لَمَّا أَمَرَ اللَّهُ نَبِيَّهُ(ص) أَنْ يَنْصِبَ أَمِيرَ الْمُؤْمِنِينَ(ع) لِلنَّاسِ فِي قَوْلِهِ: «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» فِي عَلِيٍّ بِغَدِيرِ خُمٍّ قَالَ: «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاهُ» فَجَائَتِ الْأَبَالِسَةُ إِلَى إِبْلِيسَ الْأَكْبَرِ وَ حَثَوُا التُّرَابَ عَلَى رُئُوسِهِمْ فَقَالَ لَهُمْ إِبْلِيسُ مَا لَكُمْ قَالُوا إِنَّ هَذَا الرَّجُلَ قَدْ عَقَدَ الْيَوْمَ عُقْدَةً لَا يَحُلُّهَا شَيْ‏ءٌ إِلَى يَوْمِ الْقِيَامَةِ فَقَالَ لَهُمْ إِبْلِيسُ كَلَّا إِنَّ الَّذِينَ حَوْلَهُ قَدْ وَعَدُونِي فِيهِ عِدَةً لَنْ يُخْلِفُونِي..[1]


ترجمه: امام صادق(ع) فرمود: وقتی که خداوند با فرمان «يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ» پیامبرش را مأمور کرد که امیرالمؤمنین را در غدیر خم برای مردم نصب کند، و رسول خدا(ص) به مردم اعلام کرد که «مَنْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلِيٌّ مَوْلَاه»، ابلیس ها در پیش ابلیس بزرگ جمع شدند در حالی که بر سرشان خاک می پاشیدند. ابلیس گفت: چه شده بر شما؟ گفتند: این مرد امروز پیمانی بست که تا روز قیامت گسسته نمی شود و هیچ چیزی توان از هم گسستن آن را ندارد.

ابلیس به آنان گفت: نه؛ چنین نیست (نگران نباشید) کسانی در کنار او (پیامبر) هستند که وعده ای به من داده اند و از وعدۀ شان تخلّف نخواهند کرد.

این حدیث تنها در منابع شیعه آمده است زیرا نفوذ و سلطۀ کابالیسم اجازه نداد تا سخنان اهل بیت(ع) در متون دیگر مسلمانان نیز بیایند، اکنون ببینیم گزارشات تاریخی و متون حدیثی برادران اهل سنّت، این حدیث را تأیید می کنند؟ خواهیم دید که گزارشات آنان و احادیث شان بیش تر، فراتر، و با شرح جزئیات و چگونگی پیام این حدیث، گزارش
می دهند.

گزارش های تاریخ: در این جا به گزارش های تاریخی از منابع برادران سنّی
می رسیم و بدون تعصب، به گزارشات تاریخ گوش می دهیم و گمان نمی کنم کسی از برادران سنّی به ما ایراد بگیرد که چرا تکّه های تاریخی و حدیثی را از منابع خود آنان نقل می کنیم، و هیچ شخص بل هیچ انسان عاقلی نمی گوید: آن چه را که ما خودمان نوشته ایم و به آن ها باور داریم، شما باز گوئی نکنید.

و اگر چنین کسی پیدا شود و چنین توقعی از ما یا از هر کس دیگر داشته باشد، یا فاقد عقل است و یا در تحکّم و استبداد دچار همان منطق ابلیس است که خودش حق و حقیقت را بگوید و به آن باور هم داشته باشد در عین حال از بازگوئی آن عصبانی شود.

ابوبکر: ابوبکر بن ابی قحافه، تولد او را سال573 میلادی و وفاتش را634 نوشته اند[2] با این حساب او61 سال عمر کرده است. اما مطابق نقل های دیگر او63 سال عمر کرده[3] و دو سال پس از رحلت پیامبر(ص) مرده است و اگر سال و ماه ها را به طور دقیق محاسبه کنیم او سه سال از پیامبر کوچکتر بوده است.

اجماع: به اجماع همۀ محدثین، مورخین، صحابه پیامبر(ص)، و تابعین، همه و همه، ابوبکر بر اساس پیشگوئی که از پیشگویان گرفته بود، به نهضت پیامبر(ص) پیوست. و کسی حتی یک نفر هم تا امروز پیدا نشده که در این موضوع تردید داشته باشد.

اجماع دوم: باز همگان اجماع دارند که پیشگویان همگی از مبعث پیامبر(ص)، پیروزی نهضت او، تاسیس دولت و قدرت، خلافت و جانشینی، سخن گفته بودند.

اجماع سوم: موضوع دو اجماع بالا (کلّی) است شامل همۀ پیشگویان است. امّا دربارۀ ابوبکر یک اجماع سوم به محور موضوع «خاص» و پیشگوئی یک غیبگوی خاص، هست که: یک شخص غیبگو در سرزمین شامات، در حضور ابوبکر پیشگوئی کرده است.

اکنون ببینیم این شخص غیبگو چه کسی بوده است؟

منابع برادران اهل سنت می گویند آن شخص همان بحیرا راهب بوده است لیکن در چگونگی آن اختلاف دارند:

1- برخی می گویند در همان سفر تجاری ابوطالب که پیامبر(ص) را نیز با خود برده بود، ابوبکر حضور داشت و پس از توضیحات بحیرا، به دستور ابوطالب ابوبکر پیامبر(ص) را به همراه بلال به مکه برگردانید.

علامه امینی در الغدیر این ادعا را با تکیه بر منابع خود سنّیان به طور واضح و مبرهن رد کرده است[4] و ما در این جا تکرار نمی کنیم.

2- برخی دیگر می گویند: ابوبکر تنها به حضور بحیرا رسید و خوابی را که دیده بود به او تعریف کرد و بحیرا گفت: در میان شما پیامبری مبعوث خواهد شد و تو ابتدا وزیر او و سپس خلیفۀ او خواهی شد[5].

باید گفت این نقل دوم درست است: ابوبکر در مبعث رسول خدا(ص) به شام رفته تا پیشگوی مورد اعتمادی پیدا کند و جزئیات آیندۀ این حادثۀ مهم را به دست آورد. امّا آن کسی که جزئیات موضوع (حتی خلافت ابوبکر) را برایش پیشگوئی کرده بی تردید یک کاهن بوده است نه بحیرا، این مسئله در مباحث آینده روشن خواهد شد. در این جا فعلاً فقط به یک مطلب مهم اشاره می شود:

یک ویژگی فقط برای دو نفر: پیشگوئی های عمومی و کلّی دربارۀ رسول خدا(ص)، توسط پیامبران از زمان ابراهیم(ع) و اسماعیل(ع) بوده و همۀ مردم عرب معتقد و منتظر بودند که یک پیامبر عربی خواهد آمد. حتی تورات کنونی نیز دربارۀ پیدایش دولت و قدرت در میان نسل اسماعیل سخن گفته است[6]. و نیز پیشگوئی های کاهنان، مرتاضان، صوفیان، در گوش و هوش همگان جای گرفته بود.

در میان آن همه مردم و سپس در میان آن همه صحابۀ پیامبر(ص) و در میان همۀ مسلمانان، تنها دو نفر به طور ویژه و خصوصی از یک پیشگو مطالب لازم را گرفته اند: ابوبکر و عمر. و همین «تماس ویژه» موضوع بحث ما و قابل توجه است.

عمر: عمربن خطاب مطابق نظر عمومی مورخین حدود11 سال از ابوبکر کوچکتر بود و حدود11 سال پس از او از دنیا رفته است و حدود11 سال پس از ابوبکر به نهضت پیامبر(ص) پیوسته است[7].

خود عمر می گوید:- و ابن ابی الحدید، ج12 ص183، آورده است: عمر به همراه ولید بن مغیره در سفر تجارتی به شام رفت، عمر در آن زمان 18 ساله بود و شتران ولید را
می چرانید و برای او حمّالی می کرد و از کالاهای تجاری او حفاظت می کرد. وقتی که به «بلقاء» رسیدند مردی از علمای روم او را دید، آن مرد به عمر می نگریست و نگاه هایش را طول می داد، سپس گفت: ای جوان گمان می کنم اسم تو عامر، یا عمران، یا شبیه این باشد.

عمر گفت: نام من عمر است.

مرد گفت: ران هایت را برهنه کن.

عمر ران های خود را باز کرد که در یکی از آن ها خال سیاهی بود به بزرگی کف دست.

سپس از عمر خواست که سرش را باز کند، مشاهده کرد که او اصلع است.

از عمر خواست که به دست خود تکیه کند عمر تکیه کرد. مرد دید که او «اعسر ایسر» است؛ یعنی در کار کردن دست راست و چپ او فرقی ندارند. آنگاه به عمر گفت: انت مَلِک العرب و ملک الروم و الفرس: تو پادشاه عرب، پادشاه روم و فارس هستی.

عمر خندۀ استهزا آمیز کرد.

مرد گفت: می خندی!؟ به حق مریم بتول تو پادشاه عرب و پادشاه روم و فارس هستی.

عمر سخن او را جدی نگرفت و برگشت.

ابن ابی الحدید می گوید: خود عمر این ماجرا را می گفت و ادامه می داد: آن مرد رومی سوار بر الاغ همچنان با من همراه بود تا ولید کالایش را فروخت و با پول آن عطر و لباس ها خرید و قافله اش به سوی حجاز حرکت کرد. و مرد رومی به دنبال من می آمد بدون این که چیزی از من بخواهد (یا: بپرسد) و هر روز صبح دست من را می بوسید آن طور که دست شاهان را می بوسند، تا آن که از حدود شام خارج شدیم و به سرزمین حجاز وارد شده و به سوی مکه بر می گشتیم که آن مرد با من وداع کرد و برگشت. ولید از من دربارۀ آن مرد
می پرسید، من چیزی به او نمی گفتم. گمان می کنم آن مرد مرده است اگر زنده بود به سوی ما می آمد.

توضیح: 1)- عمر آن کاهن را «عالم» می نامد و دیدیم که سطیح و زرقا نیز خود شان را عالم می نامیدند.

2)- مرد کاهن به «مریم بتول» سوگند می خورد، سطیح و زرقا نیز به خداوند سوگند یاد می کردند[8]. همان طور که رئیس شان ابلیس، به خداوند سوگند یاد کرد: «فَبِعِزَّتِكَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعين»[9].

3)- به شرح رفت که سطیح و زرقا، دشمنی خودشان را نسبت به پیامبر(ص) اعلام کرده بودند. اما این کاهن آن چنان از ته دل دست عمر را می بوسد، و آن همه ایام و آن همه راه را با او همراه می شود و به طور مکرر دست او را بوسه می زند. کاهنان پیامبر(ص) را و نهضت او را دشمن می دانند اما عمر را تا این حد دوست دارند.

4)- کاهن به او می گوید: تو پادشاه عرب هستی. نمی گوید: تو خلیفه یا امیر مسلمانان هستی. و به راستی عمر یک پادشاه بود.

5)- عمر می گوید: کاهن دست مرا می بوسید آن طور که دست پادشاهان را می بوسند. یعنی نه آن طور که دست قدیسان، مؤمنان و مردان خدا را می بوسند.

6)- عمر که به پادشاهی رسیده بود می گوید: لابد آن مرد مرده است و الاّ به پیش ما
می آمد.

7)- معلوم می شود که عمر آرزو می کرده آن کاهن به دیدارش بیاید و جایزۀ خوبی از بیت المال به او بدهد. و متأسف است که چرا نمی آید.

در مبحث شماره31 «کابالا در دو جریان آگاه و جریان ناخودآگاه» به شرح رفت که کاهنان هرگز به خیر دنیا هم نمی رسند گوئی ارباب شان ابلیس، از آنان خواسته و
می خواهد که فقط در خدمت قدرتمندان کابالیسم باشند و بهره ای چندان از دنیا نداشته باشند و ماجرای آن کاهن با رضا شاه نیز به شرح رفت که رضا شاه نیز مانند عمر آرزو
می کرد کاهنش را پیدا کند و از خجالت او در آید.

8)- عمر در این گفتارش با بیان شیرین و لذتبخش کلمه «مَلِک» را دربارۀ خود به زبان می آورد. در حالی که آن روز در میان مسلمانان پلیدترین سمت و نکوهیده ترین مقام، سمت و مقام سلطنت و مَلکیّت و پادشاهی بود. حتی یکی از ویژگی های منفی بزرگ معاویه در نظر همگان تبدیل خلافت به پادشاهی است. و زمانی که حاکم مدینه در مسجد به مردم اعلام کرد که قرار است برای یزید بیعت گرفته شود، عبدالرحمن بن ابی بکر صدا زد: «اَهرقلیّۀ»[10]: آیا مانند هرکول های روم خلافت به سلطنت موروثی تبدیل می شود!؟! حتی معاویه، یزید و همۀ خلفای بنی امیه و بنی عباس تا آخر نتوانستند خود را شاه یا مَلک بنامند. و این لفظ تنها از زبان عمر که گستاخ تر از همه بود در آمده است.

ویژگی ای که ویژگی دیگر را می آورد: شگفت است دو نفر با فاصلۀ سنّی دستکم11 سال، چنان با همدیگر دوست و رفیق شفیق هستند که گوئی از کودکی با هم بزرگ شده اند. چه چیزی چه عاملی میان آن دو را بدین گونه جمع کرده بود؟ یک دل و یک جهت، همدل و همهدف، با یک روش و یک سیاست، یار و مددکار همدیگر. همراز و صاحب سرّ همدیگر.

این ویژگی آن دو از ویژگی اول شان که بیان شد ناشی می گردد؛ هر دو به طور ویژه با کاهنان بوده اند و در میان مردم پیش از بعثت و مسلمانان پس از بعثت، کسی این ویژگی را نداشت، و این صمیمیت و همکاری ویژه بر آن ویژگی استوار است.

تماس مداوم با پیشگویان: ابوبکر و عمر از جوانی تا پایان عمرشان همواره و به طور مرتب با کاهنان کابالیست و با یهودیان کابالیست برای به دست آوردن اطلاعات و برنامه های کابالی، تماس داشته اند؛ دریافت اطلاعات و برنامه ها بیشتر به عهدۀ عمر بود که
می گرفت و می آورد و ابوبکر آن ها را تحلیل کرده و به اجرا می گذاشت، حتی یکی از مشکلات پیامبر(ص) پس از هجرت باز داشتن آنان از تماس با پیشگویان بود. به شرح این مشکل بزرگ توجه فرمائید:

یکم: سیوطی در درّالمنثور، ذیل آیه «غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِم» که در سورۀ حمد است از رسول اکرم(ص) آورده است که مراد از مغضوبین درگاه خداوند، یهودیان هستند. اما خواهیم دید که عمر به یهودیان «برادر» می گوید.

دوم: سیوطی در درّالمنثور ذیل آیه78 سورۀ آل عمران که یهودیان را تحریفگر، کذّاب و منهدم کنندۀ دین موسی(ع) معرفی می کند، چند حدیث آورده سپس در ذیل آیه81 همان سوره آورده است: «جاء عمر الی النبی(ص) فقال یا رسول الله مررت باخ لی من قریضۀ فکتب لی جوامع من التورات اَلا اعرضها علیک، فتغیرّ وجه رسول الله»: عمر به حضور پیامبر(ص) آمد و گفت: من پیش برادرم از بنی قریضه بودم او مطالب جامعی از تورات برایم نوشت، نمی خواهید آن ها را به شما عرضه کنم؟ سیمای پیامبر(ص) از شنیدن این سخن عمر، متغیر شد.

توضیح: 1- عمر که هر روز سورۀ حمد را می خواند، یا می دانست که یهودیان از مصادیق «المغضوب علیهم» هستند و یا نمی دانست؛ اگر نمی دانست پس خیلی بی استعداد بوده است زیرا هر مسلمانی در آن زمان معتقد بود آنان که دین خدا و نبوت رسولش را
نمی پذیرند، مغضوب درگاه خدا هستند. علاوه بر این چرا در طول آن سال ها که آیه را هر روز می خواند معنی آن را یاد نگرفته بود؟ و علاوه بر هر دو، چرا همگان حدیث پیامبر(ص) را شنیده بودند که یهود از مصادیق این آیه است تنها عمر که خود را از صحابۀ ردیف اول می دانست نشنیده بود.

2- تا آن روز ده ها آیه در مذمّت یهود و کفرشان آمده بود بویژه در سورۀ بقره و مسلمانان را از رابطه با یهود نهی کرده بود آن هم با آن شدّت و حدّت که نمونه هائی از آن ها را خواهیم دید، و عمر هنوز دوست یهودی خود را «برادر» می نامد. چنین رفتاری یا از یک فرد ساده لوح صادر می شود و یا از کسی که می خواهد عمداً پیامبر خدا را اذیت کند، و عمر فرد ساده ای نبود.

3- ابوبکر و عمر یک جریانی در میان اصحاب و مسلمانان به راه انداخته بودند که بخشی از وقت و اهتمام رسول خدا برای باز داشتن آن جریان از رابطه با یهود، صرف می شد؛ سیوطی به دنبال حدیث بالا آورده است: «قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: لا تسألوا أهل الكتاب عن شئ فإنّهم لن يهدوكم وقد ضلّوا، انّكم اِمّا ان تصدّقوا بباطل واِمّا ان تكذبوا بحق. وانّه والله لو كان موسى حّياً بين أظهركم ما حلّ له الاّ أن يتّبعني»: رسول خدا فرمود: چیزی از اهل کتاب پرسش نکنید زیرا آنان هرگز شما را هدایت نخواهند کرد (چگونه می توانند شما را هدایت کنند) در حالی که خودشان گمراه شده اند. به خدا سوگند اگر موسی امروز در میان شما زنده بود برایش جایز نبود مگر این که از من پیروی کند.

 از بیان این حدیث و از سوگندی که پیامبر(ص) یاد می کند، معلوم می شود که جریان مذکور چه فشاری را بر رسول خدا می آورده اند. و متون حدیثی و تاریخی شدت این فشار را بازگو می کنند که نمونه های دیگرش نیز خواهد آمد و این جریان کابالیست را بیشتر خواهیم شناخت.

4- جای پرسش است: سیوطی این حدیث ها را باید در ذیل آیه78 می آورد که یهودیان را تحریفگر، کذّاب و منهدم کنندۀ دین موسی(ع) معرفی می کند، چرا سه آیه از آن رد شده و این حدیث ها را آورده است؟ برای این که خواسته است خدمتی به عمر کرده باشد زیرا این حدیث ها اگر در کنار آیه78 قرار بگیرند مظلومیت قرآن و پیامبر(ص) و قابیلی بودن عمر و جریان عمر بیش تر ثابت می شد. و شاید سیوطی بر جان خود ترسیده و میان آیه و حدیث های مربوطه فاصله انداخته است.

5- اگر بگوئیم قصد عمر اذیت و آزار رسول خدا نبوده، بل می خواسته رسول خدا را با مطالب جدید آشنا کند و معلومات آن حضرت را بیشتر کند؛ در این صورت مصیبت بزرگتر می شود زیرا علم و دانش پیامبر(ص) به حدی در نظر عمر اندک بوده که نیازمند آموزش از برادر یهودی عمر، بوده است. البته متن حدیث، بیان عمر، و پاسخ پیامبر(ص) نشان می دهد که واقعاً عمر همین قصد را داشته است که رسول خدا ناچار می شود به خدا سوگند یاد کند که اگر خود موسی بود باید از علم و هدایت من پیروی می کرد.

و صد البته این سنّت برادران اهل سنت است که معتقد هستند در مواردی رسول خدا (نعوذ بالله) اشتباه کرد و نظر عمر صحیح در آمد. از آن جمله دربارۀ اسرای بدر[11]. کابالیسم تا این حد در امت مسلمان نفوذ کرده است که عمر دلاّل بی سواد هفته بازارهای حیوان فروشی، عالمتر و دانشمند تر از پیامبرشان است.

6- اگر اندکی در این رفتار عمر (و خواهیم دید که رفتار مداوم و مصرّانه و لجوجانۀ او بود و تا آخر عمرش به آن ادامه داد) دقت شود، روشن می شود که آیۀ 5 سورۀ فرقان دربارۀ او و یارانش نازل شده است: «وَ قالُوا أَساطيرُ الْأَوَّلينَ اكْتَتَبَها فَهِيَ تُمْلى‏ عَلَيْهِ بُكْرَةً وَ أَصيلا»: و کافران گفتند قرآن افسانه های پیشینیان است که محمد(ص) نسخه برداری می کند که صبح و شب بر او املاء می شوند.

جناب عمر می خواهد با این کارش به (نعوذ بالله) نسخه برداری های پیامبر کمک کند و این بار خود او آثار پیشینیان را به آن حضرت املاء کند می گوید: «اَ لا اعرضها علیک»: آیا آن ها را بر شما بازگو نکنم؟.

چه سندی محکمتر از این، چه دلیلی گویا تر از این، و چه برهانی قوی تر از این برای وجود جریان قابیلیسم در میان اصحاب، مگر سامری در میان اصحاب موسی(ع) رسماً و عملاً اعلام جنگ با موسی کرده بود؟ سامری می کوشید جامعۀ نوپای موسی(ع) را کپی ای از جامعه مصریان قدیم کند و این آقا نیز می کوشد جامعه نوپای محمد(ص) را کپی ای از جامعۀ قدیم یهود کند.

سوم: عمر دست بردار نبود زمان دیگر باز به حضور رسول خدا(ص) آمد و گفت: «انّ أهل الكتاب يُحدّ ثونا بأحاديث قد أخذت بقلوبنا وقد هممنا ان نكتبها، فقال: يا ابن الخطّاب أمتهوّكون أنتم كما تهوّكت اليهود والنصارى، أما والّذي نفس محمد بيده لقد جئتكم بها بيضاء نقيّة ولكنّي اُعطيت جوامع الكلم واُختصر لي الحديث اختصارا»[12]: اهل کتاب (یهودیان) مطالبی را برای ما حدیث می کنند که بر قلب های ما چسبیده است، می خواهیم آن ها را بنویسیم. رسول خدا فرمود: ای پسر خطاب آیا
می خواهید «متهوّک» شوید همان طور که یهود و نصاری متهوّک شدند، بدانید سوگند به آن خدائی که جان محمد در دست اوست من آن (دین پیامبران) را به صورت درخشانتر و پاکتر شده و پیراسته، برای شما آورده ام، علاوه بر آن بر من جوامع کَلِم داده شده است که حقایق و مسائل را در مختصرترین بیان ها آورده ام[13].

توضیح: 1- عمر در بار اول مشاهده کرد که رنگ صورت پیامبر(ص) از شنیدن سخن او تغییر کرد، اما باز می کوشد که در زمان حیات خود پیامبر(ص) قابیلیسم را بر دین او نفوذ دهد. دوباره آمده پیشنهاد می دهد تا با اذن و امضای خود پیامبر چنین کاری را انجام دهد.

2- این همان عمر است که پس از رحلت پیامبر(ص) نقل حدیث و بازگوئی سخنان و سنت شفاهی رسول خدا را اکیداً ممنوع کرد با این استدلال که نقل حدیث ها موجب گسستگی دین می گردد و «حَسْبُنَا كِتَابُ اللَّه»: قرآن برای ما بس است. و کسی از ترس او نمی توانست سخن از رسول خدا نقل کند و این گونه سنت رسول(ص) را محو می کرد.

او که می کوشید کابالیسم یهود را وارد دین کند، اکنون سنت و سخنان پیامبر(ص) را ممنوع می کند.

3- جملۀ عجیبی است که پیامبر(ص) فرمود «یا بن الخطاب اَمتهوّکون انتم»: آیا شما متهوک هستید!؟ یا: شما می خواهید متهوّک شوید!؟

لغت: هَوِک یهوَک هَوَکاً: کان هَوکاً: ای احمق.

اِنهاکَ: تَحیّر و تَهوَّرَ و وقع الشیئَ بغیر مبالاۀ و لا رویّۀ- اضطرب فی القول و کان قوله علی غیر استقامۀ: متحیّر شد و متهوّرانه برخورد کرد. و به طور بی مبالات و بی قاعده و قانون، در امری واقع شد.

الهَوک، الهَوِک، الاَهُوک، الهَوِک، الیهکَوُک: الاحمق و فیه بقیۀ من العقل: هر چهار لفظ به این معنی هستند: احمقی که بقیه ای از عقل در او باشد.

جملۀ دوم «کما تهوّکت الیهود و النصاری»: همان طور که یهود و نصاری متهوک شدند.

یعنی همان طور که یهود و نصاری به طور احمقانه و با تهوّر بدون اندیشه، با بی مبالاتی و بدون رعایت قواعد و مبانی دین شان، دین شان را مضطرب کردند و خودشان را متغیر کردند، و از دین شان نماند مگر بقیّه ای اندک، شما هم می خواهید مثل آنان باشید؟!

چه بیانی بهتر و رساتر از این؟ هم عناصر جامعه شناختی نفوذ کابالیسم در یهودیت و مسیحیت را بیان می کند و هم عناصر انفعالی که در زمینۀ فکری آنان بوده و آنان را برای پذیرش تحریفات قابیلیسم مساعد می کرده است. آن هم فقط در دو جمله.

2- «بیضاءً نقیۀً»: من جان ادیان پیامبران گذشته را به طور درخشانتر و پاک شده تر، برای شما آورده ام.

لغت: نقیّ و نقیّه: پاک شده، پاکیزه شده، پالایش شده، حشوها و زواید آن پیراسته شده. یعنی دین پیامبران گذشته را از تحریفات پاک کرده و باورهای نفوذی را از آن ها زدوده و به طور ناب، برای شما آورده ام.

3- «ولكنّي اُعطيت جوامع الكلم»: علاوه بر آن، بر من جوامع کلم داده شده که بر پیامبران پیشین داده نشده. دین من کاملتر از دین آنان است.

کَلِم: جمع کلمه- در این اصطلاح یعنی سخن اساسی و با پیام اساسی.

کَلِم یعنی سخنان اساسی با پیام های اساسی.

جوامع: جمع جامع- در این اصطلاح یعنی مبانی قاعده مند، جامع اطراف.

جوامع الکلم، یعنی پیام های اساسی قاعده مند و جامع الاطراف.- پیام های «اُمّ»، «مادر» که یک جملۀ آن مطالب بسیاری را در بطن خود داشته باشد.

4- در این حدیث با ضمیر جمع «انتم» و با صیغۀ جمع «متهوّکون» آمده که نشان می دهد که در زمان این گفتگو، مسئله به یک «جریان» تبدیل می شود. و خواهیم دید که بعد از این زمان، رسماً به یک جریان تبدیل شده است و کابالیسم روز به روز قوی تر می گردد.

5- عمر می گوید: آن چه از یهودیان می شنویم به دل مان می نشیند اجازه بدهید آن ها را بنویسیم.

این در حالی است که به نصّ منابع برادران اهل سنّت، عمر تا آخر عمرش با خیلی از آیات قرآن آشنائی نداشت. که پرداختن به آن و آوردن نصوص اهل سنت در این باره نیازمند یک کتاب مستقل است.

کسی که قرآن قلب او را سیراب نکند و تحریفات کابالیستی یهودیان بر قلبش بچسبد آن هم در عصر نزول قرآن و با حضور رسول خدا(ص)، دقیقاً حال و هوای روانی و شخصیتی کابالیست های عصر ما را دارد.

6- باز پیامبر(ص) را ناچار می کنند که به سوگند متوسل شود تا آقایان سخن رسول خدا را باور کنند. او که «ما يَنْطِقُ عَنِ الْهَوى‏- إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْيٌ يُوحى»[14] باید سوگند یاد کند تا کابالیسم زده ها دست از سرش بردارند.

چهارم: پس از زمانی، بت پرستان سرمایه دار مکه (کابالیست ها) آن همه پیشگوئی های ادیان و کاهنان را در حال تحقق می بینند و از روی هوشمندی سیاسی، اسلام را
می پذیرند، افرادی مانند خالدبن ولید، عمروبن عاص، ابوعبیدۀ جراح، مغیره بن شعبه و... به عمر و ابوبکر می پیوندند. و جریان فربه تری می گردد. و موضوع تقدیس یهودیان کابالیست به حدی پیشرفت می کند که به صورت گروهی پیش رسول خدا(ص) می روند و تقاضاهای عمر را از نو مطرح می کنند:

سیوطی در درّالمنثور، ذیل آیه51 سورۀ عنکبوت حدیث عجیبی را آورده که بهتر است پیش از آن خود آیه را بخوانیم: «أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ يُتْلى‏ عَلَيْهِمْ إِنَّ في‏ ذلِكَ لَرَحْمَةً وَ ذِكْرى‏ لِقَوْمٍ يُؤْمِنُون»: آیا کفایت نمی کند بر آنان که نازل کرده ایم بر تو کتاب (قرآن) را پیوسته خوانده می شود بر ایشان، تحقیقاً در آن (قرآن) رحمت و بیدار باش است برای آنان که ایمان آورده باشند.

سیوطی در ذیل این آیه آورده است: «كان ناسٌ من أصحاب رسول الله (صلى الله عليه وسلّم) يكتبون من التوراة. فذكروا ذلك لرسول الله (صلى الله عليه وسلّم) فقال: إنّ أحمق الحمق وأضلّ الضلالة قوم رغبوا عمّا جاء به نبيّهم (صلى الله عليه وسلّم) إلى نبيّ غير نبيّهم، وإلى أمّة غير أمّتهم. ثمّ أنزل الله: أولم يكفهم...»: گروهی از اصحاب رسول خدا(ص) از تورات می نوشتند، خبر به پیامبر(ص) رسید فرمود: احمق ترین حماقت و گمراه ترین گمراهی آن است که مردمی از آن چه پیامبرشان آورده روی گردان شوند و به پیامبری غیر از پیامبر خودشان جهت گیری کنند، و به امتی گرایش کنند غیر از امت خودشان. سپس خداوند نازل کرد: آیا برای آنان کفایت نمی کند... تا آخر آیه.

توضیح: 1- ناس یعنی مردم. ناسٌ با تنوین یعنی مردمی، گروهی. اما این لفظ و به کارگیری آن نشان می دهد که آن گروه، گروه اندک نبوده اند.

2- کارشان محرمانه بوده که خبرش به رسول خدا می رسد: «فَذَكَرُوا ذَلِكَ لِرَسُولِ اللَّه»: برخی ها این موضوع را به رسول خدا گفتند.

3- مراد پیامبر(ص) از «پیامبر خودشان را واگذاشته و به پیامبر دیگری گرایند و امت شان را واگذاشته به امت دیگر می گرایند»، ایجاد رقابت میان پیامبران نیست بل به اصل «دین بعدی بایگانی کنندۀ دین پیشین است» توجه می دهد. یعنی حتی اگر آن چه از یهودیان می نویسند همان بقایای درست دین موسی(ع) باشد باز راه ارتجاع را در پیش گرفته اند و این احمق ترین حماقت است و ضلالت آمیزترین ضلالت است. تا چه رسد به آموزه های کابالی که در ادیان قدیم نفوذ کرده است.

و الاّ خود او در قرآنش آورده است: «لا نُفَرِّقُ بَيْنَ أَحَدٍ مِنْ رُسُلِه»[15].

4- آیا این «ناس» و گروه که به لسان پیامبر(ص)، احمق ترین احمق ها و گمراه ترین گمراه ها هستند، پس از آمدن آیه، توبه کردند؟ در هیچ متنی از متون، خبری از توبۀ این «ناس» پیدا نمی شود.

5- قرآن کافی است اما نه برای همگان بل «لقوم یؤمنون».

پنجم: پس از نزول سورۀ بقره و تکفیر یهودیان، رابطه با یهودیان اکیداً ممنوع شد به طوری که کسی نمی توانست با یهودیان گفتگو کند. اما عمر برای این که رابطه اش با آنان قطع نشود (و از تعلیمات، راهنمائی ها و پیشگوئی های یهودیان بهره ببرد) مزرعه یا باغی در جائی خریده بود که راه آن از میان املاک و مدرسۀ یهودیان می گذشت، به بهانۀ سرکشی به ملک خود با یهودیان همنشینی می کرد و از آنان درس می گرفت: سیوطی در درّالمنثور، ذیل آیه97 سورۀ بقره، چندین حدیث از منابع متعدد خودشان آورده است که تصریح می کند عمر با یهودیان ارتباط صمیمانه اش را ادامه می داده است. در یکی از آن ها چنین است: «لمّا كان لعمر أرض بأعلى المدينة، فكان يأتيها وكان ممّره على مدارس اليهود، وكان كلّما مرّ دخل عليهم فسمع منهم»: زمانی که عمر در جانب بالای مدینه صاحب زمین شد و هرازگاهی به آن زمین سرکشی می کرد، راه عبورش بر مدارس یهود می گذشت، و هر وقت از آن جا می گذشت، بر یهودیان وارد می شد و از آنان یاد می گرفت.

توضیح: 1- سورۀ عنکبوت در مکه نازل شده است و به اجماع مسلمین برخی از آیه های مدنی در برخی از سوره های مکی قرار گرفته اند. و نیز به اجماع مفسرین و علمای اسلام اعم از سنی و شیعه، آیه51 سورۀ عنکبوت از جمله آیاتی است که در مدینه نازل شده و در سورۀ عنکبوت قرار داده شده است. همان طور که شأن نزول آن را از سیوطی دیدیم که او هم از منابع متعدد خودشان، نقل کرده است.

البته آیه51 تنها نیست5 آیۀ ماقبل آن و همچنین آیه ما بعدش همگی در مدینه نازل شده اند؛ پیام خود آیه ها نیز اجماع مذکور را تأیید می کنند که آیه46 چنین شروع می شود: با اهل کتاب مجادله نکنید... آنگاه ستمگری آنان را بیان کرده دربارۀ کفر یهودیان سخن
می گوید، در حالی که در مکه نه رابطه ای میان مسلمانان و یهود بود و نه درگیری ای و نه سخنی از کفر آنان.

2- به لفظ «لمّا کان» در ابتدای حدیث توجه کنید که می گوید «لمّا كان لعمر أرض بأعلى المدينة»: زمانی که زمینی در جانب بالای مدینه مال عمر شد. این «لمّا= زمانی که» معنی مهمی دارد:

عمر از مهاجرین بود، مهاجرین ابتدا در خانه های انصار ساکن می شدند که قرآن دربارۀ سخاوت های انصار (که بومی مدینه بودند) می گوید: «الَّذينَ آوَوْا وَ نَصَرُوا»[16]: آنان که (به مهاجرین) پناه دادند و یاری کردند. و «وَ يُؤْثِرُونَ عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ كانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ»[17]: مهاجران را بر خود مقدم می دارند گرچه خودشان نیاز داشته باشند.

مهاجران به تدریج در طول زمان، صاحب خانه و امرار معاش شدند. بدیهی است کسی مثل عمر که پیش از مهاجرت نیز دارائی نداشت، وقتی می تواند زمینی را خریداری کند که خانه و معاش خود را سرو سامان داده باشد آن هم خرید یک زمین زراعی (یا باغ) در مدینه که به شدت با کمبود زمین قابل استفاده، رو به رو بود و قیمت زمین در بالاترین حد ممکن، بود. پس او سال ها پس از هجرت این زمین را خریداری کرده است.

و سورۀ بقره اولین سوره است که در مدینه نازل شده است و رابطه با یهود را تحریم کرده است. عمر چگونه می توانست در همان اوایل مهاجرت، صاحب خانه، اثاثیه منزل، امرار معاش باشد تا چه رسد که یک زمین زراعی هم در مدینه خریداری کرده باشد.

همۀ شواهد و ادلّۀ تاریخی نشان می دهند که این مدرسه رفتن جناب عمر پس از تکفیر یهودیان توسط سورۀ بقره بویژه همین آیۀ97، یعنی پس از تحریم رابطه با یهودیان بوده است.

3- جناب عمر آن باغ یا زمین را با انگیزۀ اقتصادی یا هر انگیزۀ دیگر نخریده بود، بل آن را بعنوان ابزاری برای قانون شکنی خود و بهانه ای برای رفت و آمد با یهودیان، خریده بود تا بتواند قانون تحریم رابطه با یهودیان را زیر پا بگذارد و از کاهنان کابالیست یهودی راهنمائی ها را بگیرد و سیاست های آینده اش را بر اساس آن راهنمائی ها برنامه ریزی کند.

4- سیوطی که خود از یکی از علمای ملقب به «امام» سنیان است در همین حدیث ها از زبان خود عمر آورده است: عمر می گوید: یهودیان به من می گفتند: ما تو را دوست داریم زیرا که از مسلمانان تنها تو به دیدار ما می آئی.

اگر این رابطۀ عمر پیش از تحریم رابطه با یهودیان بوده، پس چرا کسی از مسلمانان غیر از عمر با آنان رفت و آمد نداشته است؟

5- همان طور که بیان شد رابطۀ صمیمانۀ عمر با یهودیان (و به قول خودش با برادران یهودیش) تشتی بود از بام افتاده و صدایش در همه جا پیچیده بود و آیه51 سورۀ عنکبوت (أَ وَ لَمْ يَكْفِهِمْ أَنَّا أَنْزَلْنا عَلَيْكَ الْكِتابَ يُتْلى‏ عَلَيْهِم) او را یک متمرّدِ (باصطلاح) انگ دار، کرده بود، در دورۀ خلافتش می خواست خود را از این انگ تبرئه کند و چون نمی توانست اصل نزول آیه دربارۀ خود را انکار کند، آیه را با آیه دیگر عوض می کند و خود را از تیر آیه51 عنکبوت کنار کشیده و در شأن نزول آیه79 بقره قرار می دهد تا مردم گمان کنند که شاگردی او و رفتنش به مدرسۀ یهود پیش از تحریم ارتباط، بوده است.

6- اساساً برای افراد هوشمندی مثل عمر پیش از تحریم نیز روشن بود که رابطه با یهودیان و آموزش از آنان، بر خلاف اساس قرآن و نبوت پیامبر است و آموزش یک پیرو دین ناسخ از پیروان دین منسوخ، معنائی نداشت.

اگر افرادی ساده لوح مسلمان، به داستان سرائی های یهود گوش می دادند، شاید یک موضوع معمولی تلقی می شد. اما قضیّه برعکس است آنان که این کار را می کنند هوشمندان هستند نه ساده لوحان.

7- چرا دیگر اصحاب نامدار مانند عمار، مقداد، ابوذر، عباس، جابر بن عبدالله، ابو ایوب، ابو دردا و... از این گونه ارتباطات نداشتند فقط جناب عمر است که چنین روابط صمیمانه را دارد؟ آن هم رابطۀ حضوری در مدرسۀ یهودیان، مدرسه ای که به نام «المدرسۀ الماسکه- فاشله» در تاریخ معروف است.

8- به عبارت «فسمع منهم» توجه کنید؛ در اصطلاح اهل حدیث وقتی که می گویند «فلانٌ سمع من فلان» یعنی از او آموزش دیده و او استاد اوست. همیشه دربارۀ شاگرد
می گویند: سمع= یاد گرفت و آموزش گرفت. در این عبارت نیز می گوید: عمر از آنان آموزش می گرفت.

عمر که چیزی از قرآن حفظ نبود مگر چند آیۀ اندک، و در عمرش هیچ علاقه ای به علم و دانش نداشت (حتی مطابق نقل خود اهل سنت، تا آخر عمرش مسئلۀ «کلاله» را
نمی دانست[18]، اطلاعش از احکام اسلام به حدی اندک بود که روزی خودش گفت «کلّکم افقه من عمر حتّی المخدّرات فی البیوت»: همۀ شما از من عالمتر هستید حتی زنان پرده نشین) چه چیزی از مدرسۀ یهودیان می گرفت؟ غیر از پیشگوئی های کاهنان یهود؟ غیر از موضوعاتی که آیندۀ مورد نظرش را بر اساس آن ها برنامه ریزی کند-؟

9- حدیث های دیگر در متون حدیثی و تاریخی برادران اهل سنت در این باره هست که به گمانم همین قدر بس است «لقوم یؤمنون». و برای آنان که نمی خواهند مؤمن باشند، هزار دلیل تاریخی، حدیثی و هزار آیه قرآنی بیاورید، تاثیری نخواهد کرد.

ما در آینده در مبحث «به فرمان خلیفه یهودیان آموزگار قرآن برای مسلمانان می شوند»، به این برنامۀ عمر و ابوبکر باز خواهیم گشت.



[1] بحار، ج60 ص185

[2] المنجد، بخش اعلام، واژه ابوبکر

[3] المعارف، ابن قتیبه، ص75- سیرۀ ابی هشام ج1 ص205- تاریخ طبری ج2 ص125 و  ج4 ص47- و ده ها منبع دیگر از اهل سنّت که برای مشاهدۀ آن ها رجوع کنید: الغدیر، ج7 صفحه270 تا274

[4] الغدیر، ج7 ص270 تا280

[5] الغدیر به نقل از چندین منبع معتبر اهل سنت

[6] تورات، سفر پیدایش، باب21.- و در موارد دیگر از آن جمله کتاب حبقوق نبی

[7] چه اتفاق شگفتی!؟! و چه رقم مقدسی!؟! رقم11 که با دو ستون بعل در پیشگاه کاخ رامسس دوم، در دو سوی ورودی معبد یهودان، و در قالب برج های دو قلو در آمریکا، دبی، مالزی

[8] بحار، ج15 ص306 و307- و ص316

[9] آیه82 سورۀ ص

[10] نام دو نفر از امپراتوران روم، هرکول بود که به عربی هرقل تلفظ می شود

[11] که در مبحث قبلی (جلسۀ 37) گذشت

[12] درّالمنثور، ذیل آیه46 سورۀ عنکبوت

[13] روده درازی های تورات و انجیل امروزی در کتاب من نیست

[14] آیه های3 و4 سورۀ نجم

[15] آیه285 سورۀ بقره

[16] آیه72 سورۀ انفال

[17] آیه9 سورۀ حشر

[18] و تا آخر عمرش نتوانست آن را بفهمد و یاد بگیرد. رجوع کنید: الغدیر، ج6 ص127 تا131 که از منابع متعدد سنیان از آن جمله درّالمنثور، صحیح مسلم، مستدرک حاکم، سنن کبری و... نقل کرده است