يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => کابالا



جلسه سی و هفتم

برنامه کابالیسم در صدر اسلام در چهار دوره:

دورۀ اول: خود ابلیس به صورت مجسم عمل می کند.

دورۀ دوم: افرادی کابالیسم را نمایندگی می کنند.

دورۀ سوم: کابالیسم قدرت را به دست می گیرد.

دورۀ چهارم: کابالیسم زمینه های علمی، فکری و فرهنگی برای خود درست می کند.

خلاصه ای از فعالیت شدید کاهنان (صوفیان) در پیش از تولد پیامبر اسلام(ص)، در مباحث پیش گذشت. نظر به این که موضوع جلسات ما توضیح جزئیات تاریخ نیست، موضوع را خلاصه کردیم که حتی به توطئه های کاهنان و سرمایه داران قریش، برای کشتن حضرت عبدالله و حضرت آمنه و نیز خود پیامبر(ص) قبل از مبعث، نپرداختیم که خود بحث مشروحی را می طلبد.


اما فعالیت جریان کابالیسم دربارۀ پیامبر(ص) و امت، از روز مبعث به بعد در چهار دوره قابل بررسی است. و این چهار دوره تا پیدایش تصوف توسط حسن بصری در میان امت است. و پس از آن تا به امروز چند دورۀ دیگر است که اگر توفیق بود به آن ها نیز
می پردازیم.

دورۀ اول: از مبعث تا سال سوم هجری: در این دوره هنوز افرادی که از آغاز در کنار پیامبر کاشته شده بودند فعال نشده بودند و با تجربه آموزی منتظر آینده بودند. خود ابلیس ناچار بود به طور مجسّم به مبارزه با اسلام بپردازد و در جلسات مشورتی بزرگان قریش حاضر می شد و برنامه های خود را در قالب پیشنهاد به آنان می داد.

در مباحث گذشته اشاره شد که قبایل عرب عدنانی و در آن میان قریش، بدون دولت و قدرت مرکزی با مدیریت بزرگان اداره می شدند. آنان بزرگان شان را با لقب «غلباء»
می خواندند. جزری لغت شناس معروف و کهن، می گوید: غلباء یعنی گردن کلفتِ گردن دراز.

و شما بگوئید: گردن کلفتِ گردن فراز، آن هم گردن کلفتِ گردن فراز در برابر حق و در برابر خدا و نبوت، که دو خصیصۀ اولیۀ افراد کابالیست است که تکبرشان را از ابلیس گرفته اند.

در میان مردمان عرب عدنانی که همگی بت پرست بودند، قبیلۀ قریش از احترام خاص برخوردار بود به دلیل:

1- عرب ها قریش را اولاد اسماعیل و ذریّه ابراهیم می دانستند و به نوعی تقدیس آمیز به آنان می نگریستند.

2- قریش خادم کعبه و مدیر خانه خدا بود، خانه ای که همیشه محترم بود حتی در نظر بت پرستان، و زمان مدیدی نیز هر قبیله ای یک کپی از بت خود را در کعبه گذاشته بود و کعبه را شبیه مجلس سنای بت ها نیز می شناختند که در مباحث پیشین اشاره شد.

3- قریش شهر نشین و سمبل تمدن عرب عدنانی بود.

4- به قول خودشان، قریش گردن کلفت هائی داشت که تاجر و سرمایه داران بزرگ عرب عدنانی بودند و به همین دلیل بازارهای سالانۀ بزرگ مانند «عکاظ» در سرزمین آنان برگزار می شد.

5- عرب ها در تفاخرها و رقابت های شدیدی که داشتند، پذیرفته بودند که قریش «سید العرب» یعنی آقامنش ترین قبیله است.

بنابراین قریش آقای قبایل دیگر بود (گرچه برخی قبایل با آن ها جنگیده بودند) و سران قریش نیز آقای قریش بودند. این سران مجلس سنا داشتند به نام «دارالنّدوه» و تصمیمات مهم، و نیز مربوط میان تیره های خود، و بین القبایل را در آن جا می گرفتند.

دارالنّدوه نه تنها یک نهاد قوی به عنوان تصمیم گیرنده و اداره کنندۀ برترین قبیلۀ عرب عدنانی، با رسول خدا(ص) مبارزه می کرد، بل در این مبارزه از همۀ قبایل (اعم از عدنانی و قحطانی) را نمایندگی می کرد، و از پشتیبانی همۀ آن ها برخوردار بود.

نمونه هائی از توطئه های ابلیس و دارالنّدوه:

1- سیوطی در درّالمنثور (ذیل آیه115، انعام) و مجلسی در بحار (ج60 ص282 و283) و دیگران در متون دیگر، آورده اند: شیاطین با مشعل فروزان آمدند تا پیامبر(ص) را بسوزانند.

2- طبری در مجمع البیان و سیوطی در درّالمنثور و دیگران، در ذیل آیه30 سورۀ انفال، آورده اند: سران قریش در دارالنّدوه جلسۀ مشورتی تشکیل دادند، ابلیس نیز به طور مجسم در قیافه «شیخ جلیل= بزرگ جلیل القدر» حاضر شد و پیشنهاد ابلیس به تصویب رسید و تصمیم گرفتند که رسول خدا(ص) را بکشند.

پیشنهاد ابلیس: از هر تیره ای از قریش یک نفر با شمشیر حاضر شوند و در قتل او شریک باشند تا بنی هاشم در برابر همۀ قریش قرار گیرد و نتواند ادعای قصاص یا خونخواهی از یک تیره کنند[1].

3- ابلیس در میدان جنگ بدر: زمانی که سران قریش عازم جنگ بدر شدند نگران بودند که قبیلۀ «بنی مدلج» در غیاب شان به مکه حمله کنند. زیرا میان قریش و آنان بر سر خونخواهی، نزاع شدیدی بوده است. سیوطی در درّالمنثور ذیل آیه48 سورۀ انفال، و مجلسی در بحار، ج66 ص233 و 282، آورده اند: ابلیس در قیافۀ «سراقه بن مالک بن جثعم» رئیس قبیلۀ مدلج برای رفع نگرانی قریش، با گروهی از شیاطین مجسم، آمد و آنان را به جنگ با رسول خدا(ص) تشویق می کرد، وقتی که جبرئیل را مشاهده کرد فرار کرده و گروهش را با خودش برد.

این بود نمونه هائی از مجسم شدن ابلیس و اقدامات مستقیم او بر علیه اسلام. جنگ بدر در رمضان سال دوم هجری که سه ماه و اندی به آغاز سال سوم هجری مانده بود رخ داده است.

زمانی دوست داشتیم این قبیل حدیث ها را تاویل کنیم اما با بر افتادن پرده از راز کابالا می بینیم که عین واقعیت بوده اند و هرگز نباید تاویل شوند.

دورۀ دوم: از اواخر سال دوم از همان روز جنگ بدر تا رحلت پیامبر(ص): در این دوره که حدود9 سال می باشد، کسانی جریان را مدیریت می کنند و خود شیطان اقدام مستقیم نمی کند زیرا جبرئیل را در برابر خود می دید. شگفت است دقیقاً چند ساعت پس از فرار ابلیس و پایان نبرد، مقابلۀ عملی ابوبکر و عمر با پیامبر(ص) و دخالت عملی شان در مدیریت امت نوپا، شروع می شود. هر چه در متون تاریخی و حدیثی می گردیم پیش از آن چنین رفتاری را از این دو شخص نمی یابیم.

اسیران بدر: رزمندگان اسلام برخی از سران قریش و عده ای از مردم قریش را کشتند و عده ای را اسیر کردند، بقیه نیز فرار کرده به مکه رفتند. ابوبکر و عمر بدون این که منتظر تصمیم و رفتار پیامبر(ص) شوند به ایجاد مسئله پرداختند: با این اسیران چه باید کرد؟

این اولین بار بود که کسانی از اصحاب به خود اجازه دادند و برای خود حق ابراز نظر قائل شدند؛ و خود را در عرض پیامبر(ص) قرار داده و عملاً بر مسلمانان نشان دادند که رسول خدا(ص) باید در کارها رای آنان را در نظر بگیرد. و این اولین گام بود که «عدم کفایت نبوت و وحی» به ناخود آگاه مردم القاء می شد و چند اصل کابالی بنیان نهاده شد:

الف: رسول خدا نیز مانند ما یک بشر است اگر به تنهائی تصمیم بگیرد ممکن است اشتباه کند.

دقیقاً مصداق همان گفته ها که کافران پیشین دربارۀ انبیاء پیشین گفته بودند، به مردم امت نوپا القاء شد:

1- فَقالَ الْمَلَأُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُم-24 مومنون.

2-  ما هذا إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يَأْكُلُ مِمَّا تَأْكُلُونَ مِنْه-33 مومنون.

3- وَ لَئِنْ أَطَعْتُمْ بَشَراً مِثْلَكُمْ إِنَّكُمْ إِذاً لَخاسِرُونَ-34 مومنون.

4- فَقالَ الْمَلَأُ الَّذينَ كَفَرُوا مِنْ قَوْمِهِ ما نَراكَ إِلاَّ بَشَراً مِثْلَنا-27 هود.

5- قالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا-10، ابراهیم.

6- فَقالُوا أَ نُؤْمِنُ لِبَشَرَيْنِ مِثْلِنا-47 مومنون.

7- ما أَنْتَ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا-154 شعراء.

8- وَ ما أَنْتَ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا-186 شعراء.

9- قالُوا ما أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا-15 یس.

ب: با زبان و عمل به افراد امت نوپا القاء کردند که علم پیامبر(ص) تنها به مواقعی منحصر است که با وحی تماس بگیرد، نه همواره و همیشه. پس باید به سخنان ما نیز جائی در تصمیماتش قرار دهد.

امروز نیز کابالیست های نفوذی و جریان شیعۀ وصایتی (که غیر ولایتی هستند و از نو به جنبش آمده اند، حتی در حوزۀ مقدسۀ قم) برای ما می گویند: خود قرآن به پیامبر(ص) دستور داده که بگو: من نیستم مگر بشری مثل شما، و برای مان آیه «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُم» را
می خوانند.

اولاً توجه ندارند که می گوید: من بشری هستم مثل شما و نمی گوید: شما نیز بشر هستید مثل من.

ثانیاً: این آیه در دو سوره از قرآن آمده است: آیه110 سورۀ کهف و آیه6 سورۀ فصّلت. اینان در هر دو مورد ادامۀ آیه را نمی خوانند که می فرماید: «قُلْ إِنَّما أَنَا بَشَرٌ مِثْلُكُمْ يُوحى‏ إِلَيَّ...». می گوید من مثل شما هستم با این فرق که به من وحی می شود.

حتی وقتی که همین جمله را نیز برای شان بخوانید می گویند: پس فرقش همین است که به او وحی می شود و هر وقت با وحی تماس نداشته باشد مثل ما می شود.

اولاً: اینان توجه ندارند مراد این دو آیه این است که: مانند بنی اسرائیل از پیامبرتان نخواهید که همۀ کارها حتی جهاد را نیز خودش با معجزه انجام دهد. یا شما در خانه بخوابید نیازهای اقتصادی تان را با معجزه بر آورده کند، با معجزه قصرها و باغ و ویلاها برای تان درست کند و... این آیه ها در مقام محدود کردن فهم و دانش پیامبر(ص) به تماس با وحی نیستند. بل قرآن می گوید:

1- لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ وَ رَسُولِه-1، حجرات.

2- وَ إِنْ تُطيعُوهُ تَهْتَدُوا-54 نور.

3- وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ احْذَرُوا-92 مائده.

4- و در حدود40 مورد از قرآن امر به اطاعت از پیامبر(ص) شده است.

اگر کسی یا کسانی نبودند که پیش از رسول خدا تصمیم می گرفتند پس معنای «لا تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيِ اللَّهِ» چیست و این آیه برای چه آمده است؟؟! که در مباحث آینده به طور مشروح بحث خواهد شد.

و اگر کسانی نبودند که خود سری کنند، این همه آیه های چهلگانه برای چه آمده اند؟!

ثانیاً: اگر پیامبر(ص) در غیر از موارد تماس با وحی با آنان مساوی است، پس چرا این وحی بر خود آنان نازل نمی شد؟ پس لابد پیامبر در ساعاتی که با وحی تماس نداشت نیز امتیازاتی داشته است و این امتیاز غیر از علم و دانش چیست؟

این موضوع را در کتاب «مکتب در فرایند تهاجمات تاریخی» که در پاسخ به «کتاب مکتب در فرایند تکامل» نوشتۀ آقای مدرسی نوشته ام توضیح داده ام و با آیه و حدیث و نیز ادلّۀ عقلی روشن کرده ام که علامه طباطبائی نیز در این باره در اشتباه است. و در این جا تکرار نمی کنم.

ثالثاً: پیامبر(ص) هادی است و امت مهتدی است، مهتدی حق ندارد هادی را هدایت کند. و اگر دمکراسی در جائی صحیح باشد در حضور پیامبران نه تنها جایز نیست بل ناقض غرضِ ارسال رسل است.

رابعاً: درست است اگر پیامبر(ص) از اصحابش نظر خواست می توانند ابراز نظر کنند. نه این که خودشان اقدام به ابراز نظر و ایجاد مسئله کنند.

خامساً: چرا همیشه دو نفر از اصحاب را می بینیم که در مواقعی که باید نام آن ها را «فرصت» گذاشت فرصت طلبانه خودشان را مطرح می کنند، چرا علی(ع)، سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و دیگر اصحاب از این گونه اقدامات خودداری می کنند. چه شده است که این دو فرد بی سواد شتر چران این قدر مهم شده اند و خودشان را برتر از دیگران می دانند که باید در نبوت و رهبری شریک باشند، چه امتیازی دارند غیر از تماس مداوم با کاهنان و یهودیان کابالیست، و هر هوشمندی ای که از خود نشان داده اند همگی بر گرفته از آنان است.

ماهیت پیشنهادشان: بدیهی و روشن بود هم برای آن دو نفر و هم برای همگان، که پیامبر(ص)- و یا هر کس دیگر در چنین شرایطی- یکی از دو تصمیم را می گرفت یا دستور اعدام اسیران را صادر می کرد، یا آنان را آزاد می کرد. و راه سومی وجود نداشت. و برده کردن آنان امکان نداشت؛ چه کسی عباس و عقیل را بردۀ خود کند و همین طور دیگر مردان قریش را، اساساً آنان نمی توانستند اسرای قریش را مانند غلام به خدمت بگیرند زیرا اولاً اکثر آنان کسانی بودند که نمی توانستند کار یدی و فیزیکی مفید انجام دهند، اگر در آن روز به مدینه آورده می شدند غیر از افساد و آلوده کردن ذهن مسلمانان، فایده ای نداشتند. همۀ مهاجرین با آنان فامیل و قوم خویش بودند.

ابوبکر و عمر می دانستند که رسول خدا(ص) یا آنان را در مقابل فدیه آزاد خواهد کرد و یا دستور اعدام شان را صادر خواهد کرد، دو طرف قضیه را میان خود تقسیم کردند پیش پیامبر(ص) آمدند هر کدام یک طرف مسئله را پیشنهاد دادند و نتیجه هر چه بود مقصود آن دو را برآورده می کرد و می گفتند: پیامبر به پیشنهاد ما عمل کرده و بر ذهن مسلمانان القاء می کردند که ما در تصمیمات رسول(ص) شرکت داریم. و این برنامۀ مداوم آنان بود تا رحلت پیامبر(ص) که شرحش خواهد آمد. و با این روش زمینۀ ذهنی امت را برای حاکمیت خود آماده می کردند و کردند و در برنامه شان موفق شدند.

ابوبکر گفت: از اسیران فدیه بگیریم و آزادشان کنیم و با پول فدیه دولت جدید التأسیس مان را تقویت کنیم.

عمر گفت: همۀ اسیران را بکشیم.

آیه آمد و گفت اساساً چه کسی به شما گفته بود که اسیر بگیرید و برای پیامبر و اسلام ایجاد مشکل کنید، پیامبر «اسیر کش» نیست. و از آن روز به بعد اسیر گیری ممنوع گشت: «ما كانَ لِنَبِيٍّ أَنْ يَكُونَ لَهُ أَسْرى‏ حَتَّى يُثْخِنَ فِي الْأَرْضِ تُريدُونَ عَرَضَ الدُّنْيا وَ اللَّهُ يُريدُ الْآخِرَةَ وَ اللَّهُ عَزيزٌ حَكيم»[2]: هیچ پیامبری را سزاوار نیست که اسیرانی داشته باشد تا وقتی که آئین او ریشه دار و استوار گردد، شما در صدد مال دنیا هستید و خداوند آخرت شما را اراده می کند و خداوند غالب و حکیم است.

آیه اصل اسیر گیری را محکوم می کند حتی اسیر گیری برای فدیه و پول را، تا چه رسد به «اسیر کشی»، اما ببینید جریان کابالیسم چه کاری کرد و چه حدیث هائی ساختند!؟! گفتند: آیه آمد نظر پیامبر را محکوم کرد و نظر عمر را تأیید کرد.

در کجای این آیه یا ما قبل و ما بعد آن، اسیر کشی تأیید شده است؟

پیامبری که عقل، تشخیص، فکر و تدبیر عمر بهتر از او باشد، به چه دردی می خورد؟ البته برای این نیز حدیث ساختند که: اگر من مبعوث نمی شدم حتماً عمر مبعوث می شد. عمر که شرح کارها و برنامه هایش خواهد آمد.

حتی نمی گویند: آیه آمد نظر مشترک پیامبر(ص) و ابوبکر را محکوم کرد. بل از هر دو طرف قضیه بهره برداری کردند و گفتند: رسول خدا(ص) مطابق رای ابوبکر عمل کرد. و این زمینه بود برای مهم جلوه دادن ابوبکر. سپس گفتند: نظر عمر تأیید شد. و این هم بزرگ و مهم کردن عمر.

مطالعۀ سورۀ انفال: اما اگر شما سورۀ انفال را که به محور جنگ بدر سخن
می گوید مطالعه کنید موضوع های زیر را مشاهده می کنید:

1- آیه اول:... أَطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنين.

2- آیه6- يُجادِلُونَكَ فِي الْحَقِّ بَعْدَ ما تَبَيَّن.

3- آیه20- يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَوَلَّوْا عَنْهُ وَ أَنْتُمْ تَسْمَعُون.

4- آیه21- وَ لا تَكُونُوا كَالَّذينَ قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لا يَسْمَعُونَ.

5- آیه27- يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا لا تَخُونُوا اللَّهَ وَ الرَّسُول..

6- آیه46- وَ أَطيعُوا اللَّهَ وَ رَسُولَهُ وَ لا تَنازَعُوا..

چه کسانی می خواستند رابطۀ اطاعتی امت از پیامبر را تضعیف کنند که این آیه ها آمدند-؟

چه کسانی خشت اول مجادله بویژه مجادله با پیامبر(ص) را بنا نهادند-؟

چه کسانی در ظاهر سخنان رسول خدا(ص) را می شنیدند در حالی که گوش شنوا نداشتند و به سخنان او بی اعتنا بودند؟

چه کسانی مانند کسانی (از امت های پیشین) بودند که می گفتند شنیدیم امّا عمل
نمی کردند؟

چه کسانی از اصحاب خیانت می کردند که آیه می گوید خیانت نکنید-؟


چه کسانی منازعه می کردند یا ایجاد منازعه می کردند که آیۀ اخیر از آن نهی می کند؟

بلی: یک بدبختی بود به نام «عبدالله بن ابیّ» منافق بی پرده و عریان و صریح، که همۀ این قبیل آیه های قرآن را بر سر آن نگون بخت ریختند. یک منافق صریح و عریان و مطرود امت که حتی پسرانش نیز از او دوری می کردند، چه قدر مهم بود که این همه آیات در سوره های مختلف قرآن دربارۀ او سخن بگویند؟!

البته اگر سورۀ انفال را از اول تا آخر مطالعه کنید به روشنی می بینید که این سوره در مقام خنثی کردن یک سری برنامه ها و القائات است که جدیداً در میان امت نوپا القاء شده اند. در زمینۀ فکر اجتماعی امت خدشه ها و حفره هائی پیدا شده که سورۀ انفال در مقام و در صدد ترمیم آن هاست و مسئله خیلی روشن است.



[1] علاوه بر منابع سنّی، مجلسی نیز در بحار، ج19 ص47 -46، آن را از بیان علی(ع) آورده است

[2] آیه67 سورۀ انفال