جمعه ۳۱ شهريور ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => کابالا



جلسه بیست و چهارم

موسي و فرعون

مبارزه نبوت با قدرت كاباليسم

كهانت، مبارزة تصوف و عرفان با نبوت

وقتي كه ابليس دچار ضعف شديد مي گردد

یک مقدمه برای ورود به مبحث بنی اسرائیل

این همه الطاف الهی به بنی اسرائیل، چرا؟ در این مبحث که به بررسی تقابل و حتّی تعاطی میان بنی اسرائیل و کابالیسم می پردازیم، لازم است پیش از هر مسئله به این پرسش پرداخته شود که «چرا خداوند این همه دربارۀ بنی اسرائیل لطف ویژه کرده است؟» انبیای فراوان از میان شان مبعوث کرده است، بیش از هر مردمی در میان آنان معجزه نشان داده است؛ معجزاتی که برخی از آنان به حدّی بزرگ، مهم و خارق قوانین طبیعت است که مانندش در میان مردمان دیگر واقع نشده است.


با این که تاریخ پیدایش قومی به نام بنی اسرائیل کاملاً در دست تاریخ است (و این همه معجزات از آن جمله شکافته شدن خلیج سوئز و عبور از دریا و غرق شدن فرعون در پیش چشم مردم000/400 نفری بنی اسرائیل بوده و از مسلّمات تاریخ است) اما نظر به عظمت و سترگی معجزه ای مثل شکافته شدن دریا و عبور از آن، قَدرَی اندیشان طبیعت گرا را وادار می کند که دربارۀ آن دچار شک و تردید شوند.

چرا خداوند چنین اعجوبه هائی را دربارۀ آنان انجام داده است؟

و چرا از میان این همه جامعه ها و مردمان جهان، آنان را به این امتیاز اختصاص داده است؟

پاسخ: پاسخ این قبیل پرسش ها را باید در «انسان شناسی» پی گیری کرد: قوانین طبیعت سلیقۀ خدا و حکمت خدا است؛ بی تردید اگر قوانین دیگر یا هر برنامه دیگری بهتر بود خداوند آن را جاری می کرد زیرا خداوند علیم و حکیم کار غیر علمی و غیر حکیمانه را انجام نمی دهد. و لذا انبیاء، قرآن و اهل بیت(ع) از معجزه خوش شان نمی آید آن همه آیه ها در قرآن وجود دارند که معجزه خواهی و معجزه خواهان را نکوهش می کنند.

امّا گاهی پرسش هائی در ذهن انسان پدید می آید و به تدریج ریشه دار می گردد؛ مثلاً انسان می گوید: چرا خداوند دین داران و مؤمنان را با قدرت خود از طریق اعجاز یاری
نمی کند تا بتوانند در برابر جریان مداوم کابالیسم پیروز شوند؟

برای وضوح بیش تر این مسئله به سراغ پرسش همیشگی بشر برویم که به قول قرآن
می گویند: «لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَكْنا وَ لا آباؤُنا»[1]: اگر خدا می خواست و مشیّت می کرد ما مشرک نمی شدیم.

در جواب شان می گوید: «قُلْ هَلْ عِنْدَكُمْ مِنْ عِلْمٍ فَتُخْرِجُوهُ لَنا إِنْ تَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ تَخْرُصُون»[2]: آیا به این گفتۀ تان علم دارید تا آن علم تان را به ما توضیح دهد؟؟ شما (در این گفتارتان) پیروی نمی کنید مگر از ظن و نیستید شما مگر گمانه می زنید.

یعنی این موضوع که در ذهن شما هست پایه علمی ندارد تخیل محض و فقط گمانه زنی است. قرار بود «انسان» آفریده شود انسان مختار و موجود گزینشگر.

اگر قرار بود یک موجود فاقد گزینش و مؤمن جبری، آفریده شود دلیلی بر آفرینش انسان نبود. زیرا خداوند پیش از آن فرشتگان را با مشیّت جبری خود، مؤمن آفریده بود.

«قُلْ فَلِلَّهِ الْحُجَّةُ الْبالِغَةُ»[3]: بگو خدا (شما را گزینشگر و دارای اختیار آفریده و با ارسال رسل) حجت را بر شما تمام کرده است.

بلی درست است «فَلَوْ شاءَ لَهَداكُمْ أَجْمَعين»[4]: اگر می خواست و مشیّت می کرد همۀ شما بشرها را (با مشیّت اعجازی) هدایت می کرد.

و بر شما موجودات مختار، ارسال رسل کرده تا حجت برای تان تمام شود: «رُسُلاً مُبَشِّرينَ وَ مُنْذِرينَ لِئَلاَّ يَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَى اللَّهِ حُجَّةٌ بَعْدَ الرُّسُل»[5]: پیامبران را بشارت دهنده و هشدار دهنده فرستاد تا انسان ها حجتی بر خداوند نداشته باشند.

و پرسش مورد بحث ما نیز مشمول این آیات است. اما برای فراهم شدن کامل زمینه برای پاسخ نهائی، باز به سراغ یک پرسش دیگر برویم: گاهی به ذهن انسان می رسد: چرا خداوند این جهان و انسان را این همه در گیرودار سختی ها آفریده؟ ای کاش زندگی دنیوی بشر آسوده تر و راحتتر از این بود، چرا این همه غم، غصه، رنج و گرفتاری ها؟

بلی: خود خدا می فرماید: «لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ في‏ كَبَدٍ»[6]: به تحقیق انسان را در فشار و سختی آفریدیم.

و آن چه شما انسان ها می خواهید و یک زندگی آسوده و کاملاً راحت، بدون غم و غصه و رنج در ذهن تان هست. آن را نیز آفریده ایم؛ بهشت. آن چه در ذهن تان هست بهشت است که راه برای تان باز است.

در این دو پرسش اخیر، به هر کدام از پرسش ها یک نمونه داده شده؛ برای پرسش اول آفرینش فرشتگان نمونه است. و برای زیست راحت و آسوده، بهشت نمونه است.

پاسخ نهائی: پس لازم بود برای پرسش مورد بحث (یعنی: چرا خداوند دین داران و مؤمنان را با قدرت خود از طریق اعجاز یاری نمی کند تا بر جریان مداوم کابالیسم پیروز شوند؟) مانند دو پرسش فوق، نمونه ای باشد، و حجت بر انسان تمام شود.

بدین جهت قومی را برگزید و آنان را از طریق اعجاز و معجزات از دست کابالیست ها نجات داد و پیروز کرد تا سر گذشت این قوم نمونه ای باشد و بشر بفهمد که موفقیت و پیروزی به وسیله اعجاز و معجزه ها مشکل بشر را حل نمی کند. بنی اسرائیل با مشاهدۀ عینی معجزات عظیم و با وجود آن همه پیامبران، به آن آرمان مورد نظر نرسیدند؛ در زمان موسی(ع) در حیرت و سرگردانی (تیه) و چادر نشینی در سینا به سر بردند. اما در عصر یوشع بن نون بدون استفاده از اعجازها و از طریق روند طبیعی قوانین طبیعت و بر اساس پیروی از قوانین طبیعی به تاسیس دولت موفق شدند.

پس انسان با تمسک به معجزه به جائی نمی رسد. اما ابلیس و کابالیسم با استفاده از «کهانت» و کاهنان، به مراد خود می رسد.

و به عبارت دیگر: انسان با تمسک به عوامل غیر طبیعی به آن چه برای آن آفریده شده (یعنی انسانیت) نمی رسد لیکن با تمسک به عوامل غیر طبیعی می تواند در مسیر ابلیسی بهرمند شود.

و استدلال شیطان پرستان نیز همین است که می گویند: خدا که کمک و امداد غیر طبیعی به ما نمی کند پس ما پیرو شیطان می شویم تا از یاری های غیر طبیعی او بهرمند شویم.

«وَ قُلْ رَبِّ أَعُوذُ بِكَ مِنْ هَمَزاتِ الشَّياطين»[7]: بگو پروردگارا، از وسوسه های شیاطین به تو پناه می برم «وَ أَعُوذُ بِكَ رَبِّ أَنْ يَحْضُرُون»[8] و به تو پناه می برم از این که در نزد من حاضر شوند.

چرا بنی اسرائیل؟: بخش دوم پرسش این بود: چرا بنی اسرائیل را برای ارائۀ این نمونه، برگزید؟

پاسخ: اگر هر قوم دیگری را نیز برای ارائه چنین نمونه ای بر می گزید، باز می پرسیدیم چرا آن قوم را برگزیده است. یک قوم از نسل ابراهیم، اسحاق و یعقوب را برگزید که آن ایده آل که در ذهن پرسشگر است از هر حیث و در همۀ ابعاد، کامل باشد و انسان پاسخ خود را به صورت کامل دریافت کند.

پیشگوئی کاهنان دربارۀ تولد موسی(ع):

يك موضوع اجماعي كه همۀ اديان، تاريخ و مورخان، حتي خود كاباليست ها در آن اجماع دارند اين است كه كاهنان يعني صوفيان و عارفانِ قدرت كاباليسم در مصر،‌ پيشگوئي كردند كه موسائي متولد خواهد شد و با قدرتِ كهانتي، سنائي و فرعوني مصر مبارزه خواهد كرد و قيام او موجبات سقوط سلسله نوزدهم فراعنه را فراهم خواهد كرد.

كاهن يعني كسي كه خبر از غيب مي دهد و کارهائی بر خلاف قوانین طبیعت انجام
می دهد.

قدرت و توان اِخبار از غیب به صورت هاي زير است:

1- انبياء و معصومين كه داراي «روح القدس» هستند مي توانند هم با منبع وحي مرتبط باشند و هم از غيب خبر دهند. و اين معجزه است كه در انحصار معصومين است.

2- تماس و ارتباط با ابليس: بيشتر احاديث و علماي ما اين نوع ارتباط با ابليس را معرفي كرده بودند و امروز با برافتادن پرده از راز كابالا همۀ جهانيان آن را شناخته اند.

3- تماس با شياطين دون پايه (دون پايه تر از خود ابليس).

4- تماس با برخي از جنّ ها.

5- رياضت و تصفيه درون: انسان موجودي است كه با رياضت و تصفيه درون، مي تواند كارهاي شگفت از جمله اِخبار از غيب داشته، كاهن باشد. و ممکن است گمان كند كه اين توان را از تقوي و مثلاً نماز شب خواندن به دست آورده است كه مصداق خسرالدنيا و الاخره است.

دو نوع ديگر از كهانت هست كه همۀ آن ها را در مقاله «معجزه، كرامت و كهانت» شرح داده ام. و از قول دانشمند شيعي كه سمبل تقوي و تدين است يعني شهيد اول آورده ام هم او می گوید كه یکی از منشأهاي كهانت، تصفيه درون است[9]. و به اجماع همة مسلمين كهانت كفر است.

مشكل بزرگ اديان و نبوت ها: عوام الناس گمان مي كنند اگر كسي غيبگوئي كند لابد از اولياء الله است و به مقام بالا رسيده است. بويژه اگر چنين شخصي به عنوان روحاني نيز شناخته شود. و شگفت اين كه برخي از روحانيان ما كه در فقه خوانده و تدريس هم كرده اند كه كهانت گناه كبيره و كفر است با اين همه هر وقت مي شنوند كه فلاني غيبگوئي مي كند، او را از اولياء‌الله مي نامند. و شگفت تر از همه؛ امروز ما كساني را داريم كه اعتقاد به علم غيب انبياء را منحصر و محدود به وحي مي دانند، و ائمه طاهرين را فاقد علم غيب مي دانند، و اينگونه باورها را خرافه مي پندارند، اما همين ها غيبگوئي افراد غير معصوم را به عنوان «تقرب الی الله» باور مي كنند. شايد در تاريخ بشر احمقانه تر از چنين انديشه اي وجود نداشته باشد؛‌ شايد توضيح چرائي چنين بينشي سخت دشوار باشد كه چرا اين حضرات علم غيب ائمه(ع) را نمي پذيرند و آن را محال مي دانند اما غيبگوئي افراد معمولي را مي پذيرند؟ ليكن اگر اندكي دقت كنيم پاسخ اين پرسش به خوبي روشن مي شود: پاسخ: چون غرب كاباليست آن را نمي پذيرد و اين را مي پذيرد.

غرب كاباليست و پيش از آن كاباليسم در شرق، در همه جا با نبوت ها جنگيده و پيامبران را كذاب و مفتري كه ادعاي وحي و نبوت را به خداوند افترا بسته اند،‌ معرفي كرده و كهانت را تبليغ كرده است.

نمونه: چرا غربیان اين همه كار باصطلاح علمي در آثار كاهنان غيبگو انجام داده اند، امّا نبوت را از عرصه هاي فكري، علمي و فرهنگي تا جائي كه توانستند كنار زده اند؟ چرا آقاي «نيكلسون» آن همه وقت گذاشته، زحمت كشيده و «تذكرة الاوليا»ي عطار نيشابوري را تصحيح و منتشر كرده است كه آن همه كاهن را اولياء الله ناميده و در فرهنگ مسلمانان جاي داده است!؟! چرا مركز باصطلاح تحقيقاتي استراسبورك آثار محي الدين را اين همه نشر و ترويج كرده است!؟! آنان كه دربارة‌ پيامبر اسلام(ص) كاريكاتورهاي توهين آميز و فيلم ها ساختند و سلمان رشدي را از جان و دل دوست داشتند. نمي دانم كي قرار است بفهميم؟ كي مسائل اظهر من الشمس را درك كنيم؟ تا كي بايد آب به آسياب دشمن كاباليست بريزيم؟ تا كي؟ تا كي بايد لقب مقدس «عارف» و «وليّ الله» را به اولياء ابليس بدهيم؟!

در آينده، در جائي كه سخن از نفوذ كاباليسم در امت اسلام بحث خواهد شد، مداحي هاي حسن بصري،‌ مولوي، سنائي، محي الدين و... را دربارة‌ ابليس و شيطان پرستي، خواهيم ديد. شنونده اين سخن حق دارد باصطلاح از تعجب شاخ در بياورد. زيرا كاباليسم از آغاز تاريخ در يك جريان واحد به طور كاملاً موفق كوشيده است كه اولياء ابليس را جاي گزين اولياء الله كند. لطفاً تعجب نكنيد و تا آن مبحث صبر كنيد تا دلايل شيطان پرستي افراد مذكور را از زبان خودشان بشنويد.

در جامعه اي كه جايگاه مولوي در عرصه فرهنگي وسيعتر، محكمتر و شناخته تر، و فراگير تر از جايگاه انبيا و ائمه باشد، نفوذ كاباليسم در آن جامعه معلوم است. هيچ طاغوتي، هيچ فرعوني با صوفيان و باصطلاح عارفان، درگير نشده است و بالعكس.

موسي و فرعون: در دورة سلسلة نوزدهم فراعنه، كاهنان پيشگوئي كردند كه پسري متولد خواهد شد و سلسله نوزدهم در اثر قيام او دچار ضعف و سقوط خواهد گشت. برخي گفته اند موسي(ع) در عصر رامسس دوم متولد شده، و به نظر برخي ديگر در زمان منفلي اول (منفطا)، به دنيا آمده است.

صوفيان كاباليست بر آئين يهود و ميان يهوديان نفوذ كرده و تورات را تحريف كردند؛ تورات كه سهم بزرگي در سازمان تاريخ دارد در اين نكتۀ اساسي كه تاريخ خودش است، چيزي به دست نمي دهد و هر چه در اين باره از آن بر آيد دچار اشكالات است. قرآن نيز چنان كه پيش تر به شرح رفت[10] بنابر دلايلي حكيمانه، از آوردن ارقام تاريخي خودداري كرده است.

به هر صورت آن چه مسلم است؛ موسي(ع) در دورة سلسلة نوزدهم در زمان يك فرعون متولد شده و در خانه او بزرگ شده و از مصر فرار كرده است و در زمان فرعون بعدي كه جانشين او بوده، به مصر باز گشته است.

بر اساس غيبگوئي صوفيان، قدرت كاباليسم فرمان داد؛ ماموران مذكر و مونث به كشتن نوزادان پسر طايفۀ بني اسرائيل، گسيل شدند؛ سر نوزادان پسر با خنجرها بريده شد، شكم كودكان پسر با نيزه ها پاره گشت.

ابليس در مجلس سناي مصر: كاهنان اين غيبگوئي را از ابليس گرفته بودند.

دربارة تماس كاهنان با ابليس و شياطين، آيه هاي221، 222، 223، سورة شعراء،
مي گويد: «هَلْ أُنَبِّئُكُمْ عَلى‏ مَنْ تَنَزَّلُ الشَّياطينُ- تَنَزَّلُ عَلى‏ كُلِّ أَفَّاكٍ أَثيمٍ- يُلْقُونَ السَّمْعَ وَ أَكْثَرُهُمْ كاذِبُونَ»: آيا خبر دهم شما را از كسي كه شياطين بر او نازل مي شوند-؟ شياطين نازل مي شوند بر هر كسي كه از راه خارج كننده و نيز مرتكب غير حلال باشد- مي شنوند (سخنان شياطين) را و اكثرشان دروغگويانند.

لغت: 1- افّاك: از ماده «اَفِكَ يأفَكُ»: دروغگو، بهتان زننده.

2- اَفّاك: از ماده «اَفِكَ يأفَكُ»: از راه به در كننده:‌ آن كه ديگران را از رأي و تصميم درست به رأي و تصميم نادرست بر مي گرداند.

در آيه بالا مراد همين معني دوم است يعني شيطان بر كسي نازل مي شود كه دو صفت داشته باشد: ديگران را از راه درست به راه نادرست بكشاند، و روش غير حلال را برگزيند.

و البته دروغگوئي در همين معني دوم نيز نهفته است.

و مراد از چنين شخصي، كاهن و كاهنان هستند. و نكته مهم اين است كه مي فرمايد «يُلْقُونَ السَّمْعَ»: گوش فرا داده و مي شنوند. نمي گويند از وسوسه هاي شيطان پيروي
مي كنند. و آيه نصّ است در اين كه آنان با شيطان به صورت مشافهة حضوري رابطه داشته و به طور مجسم او را مي بينند و گفته هايش را نيز مي شنوند.

همه مفسرين گفته اند مراد آيه كاهن ها هستند.

اصول كافي: ج1 ص252-253، از امام باقر(ع): «... إِنَّهُ لَيْسَ مِنْ يَوْمٍ وَ لَا لَيْلَةٍ إِلَّا وَ جَمِيعُ الْجِنِّ وَ الشَّيَاطِينِ تَزُورُ أَئِمَّةَ الضَّلَالَةِ»: هيچ شبانه روزي نيست مگر اين كه همة جن ها(ي كافر) و شياطين، رهبران جريان گمراهي را زيارت مي كنند.

لغت: تزور: زيارت مي كنند: يعني ديدار مي كنند، ديدار حضوري و مجسم.

رهبران ضلالت و گمراهي دو گروه هستند: رهبران فكري و نظري. و رهبران قدرت و اجرائي.

پيشتر به شرح رفت و در آينده بويژه در مبحث اسلام و كاباليسم خواهيم ديد كه ابليس در مجالس سنا نيز شخصاً حاضر مي شده و در «دارالندوه»ی قريش نيز در جلسه سران قريش حاضر شد و براي شان نظر مشورتي داد و برنامه ريزي كرد.

در ماجراي حضرت موسي، سه جريان كابالي را در برابر او مشاهده مي كنيم: كاهنان، ملاء (= سنا و به قول قرآن: مؤتمر) و فرعون. يعني او هم با جريان معنوي و هم با جريان ملاء و مجلس سنا، و هم با سمبل قدرت به نام فرعون، مبارزه كرده است.

مجلس سناي مصر مطابق برنامه ريزي ابليس، كشتار كودكان بني اسرائيل را تصويب كرد و فرعون فرمان اجراي آن را صادر كرد. دربارة‌ سناي مصر سخن خواهد آمد. اما نمي دانيم كه افرادي از كاهنان معبد بزرگ علاوه بر پيشگوئي، در مجلس سنا نيز به عنوان عضو حضور داشته اند يا نه. قدر مسلّم اين است كه هر سه جريان به طور متحد در تصويب و اجراي اين قانون عمل كرده اند. بر خلاف زمان بعثت موسي و برگشت مجدد او به مصر كه ميان فرعون و سنا اختلاف بوده است كه شرحش خواهد آمد.

كاباليسم هميشه موفق بوده زيرا ابليس برايش برنامه ريزي مي كرده و غرايز انسان نيز در خدمتش بوده است. تنها در مواردي شكست خورده كه «قضاء» بر «قَدَرَ» مسلط شده است ابليس و هر كسِ مثبت يا منفي در برنامه ريزي خود از قَدَرهاي خلقت بهره مي جويد. اما قضا چيز ديگر است و جريان قدرها (قوانين طبيعت) را تحت تاثير مي گذارد و آن ها را در مسير ويژه قرار مي دهد. در اين صورت ماهرترين، نيرومندترين و انديشمندترين برنامه ريز شكست مي خورد، خواه كسي باشد كه در برنامه ريزي خود از قوانين طبيعت حسن استفاده مي كند و خواه کسی باشد که سوء استفاده مي كند. براي مشروح اين مسئلۀ بس مهم، پيچيده و عميق، رجوع كنيد: كتاب «دو دست خدا» در سايت بينش نو.

سرنوشت موسي(ع) مشمول قضا گشت و يكي از موارد آن شد، و موسي در دامن فرعون و خانۀ او بزرگ شد.

و يكي از موارد بزرگ قضاء، دو بخش بودن تاريخ است؛ تاريخ با ماهيت كاباليسم- كه از آغاز تا به امروز بوده و اكنون به پايان خود رسيده- و بخش دوم، تاريخ با ماهيت انساني است و هم اكنون دارد شروع مي شود.

سنا اعدام موسي را تصويب مي كند: موسي جوان هيجده ساله بر درشكة سلطنتي سوار و از قصر خارج شده وارد شهر شد: «وَ لَمَّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَ اسْتَوى‏ آتَيْناهُ حُكْماً وَ عِلْماً وَ كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنينَ- وَ دَخَلَ الْمَدينَةَ عَلى‏ حينِ غَفْلَةٍ مِنْ أَهْلِها فَوَجَدَ فيها رَجُلَيْنِ يَقْتَتِلانِ هذا مِنْ شيعَتِهِ وَ هذا مِنْ عَدُوِّهِ فَاسْتَغاثَهُ الَّذي مِنْ شيعَتِهِ عَلَى الَّذي مِنْ عَدُوِّهِ فَوَكَزَهُ مُوسى‏ فَقَضى‏ عَلَيْهِ قالَ هذا مِنْ عَمَلِ الشَّيْطانِ إِنَّهُ عَدُوٌّ مُضِلٌّ مُبينٌ- قالَ رَبِّ إِنِّي ظَلَمْتُ نَفْسي‏ فَاغْفِرْ لي‏ فَغَفَرَ لَهُ إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ- قالَ رَبِّ بِما أَنْعَمْتَ عَلَيَّ فَلَنْ أَكُونَ ظَهيراً لِلْمُجْرِمينَ- فَأَصْبَحَ فِي الْمَدينَةِ خائِفاً يَتَرَقَّبُ فَإِذَا الَّذِي اسْتَنْصَرَهُ بِالْأَمْسِ يَسْتَصْرِخُهُ قالَ لَهُ مُوسى‏ إِنَّكَ لَغَوِيٌّ مُبينٌ- فَلَمَّا أَنْ أَرادَ أَنْ يَبْطِشَ بِالَّذي هُوَ عَدُوٌّ لَهُما قالَ يا مُوسى‏ أَ تُريدُ أَنْ تَقْتُلَني‏ كَما قَتَلْتَ نَفْساً بِالْأَمْسِ إِنْ تُريدُ إِلاَّ أَنْ تَكُونَ جَبَّاراً فِي الْأَرْضِ وَ ما تُريدُ أَنْ تَكُونَ مِنَ الْمُصْلِحينَ- وَ جاءَ رَجُلٌ مِنْ أَقْصَى الْمَدينَةِ يَسْعى‏ قالَ يا مُوسى‏ إِنَّ الْمَلَأَ يَأْتَمِرُونَ بِكَ لِيَقْتُلُوكَ فَاخْرُجْ إِنِّي لَكَ مِنَ النَّاصِحينَ- فَخَرَجَ مِنْها خائِفاً يَتَرَقَّبُ قالَ رَبِّ نَجِّني‏ مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمينَ»[11]: آن هنگام كه به كمال نيروي جسمي و روحي رسيد و كامل شد، به او دانش، توان داوري و تشخيص، داديم و ما اين چنين پاداش مي دهيم نيكوكاران را- (از قصر در آمده و) داخل شهر شد در وقتي كه مردم شهر در بي خبري (فاصله ميان مغرب و عشاء) بودند (زيرا مي خواست به اوضاع شهر سركشي كند و از چگونگي جامعه خبردار شود) دو مرد را ديد با همديگر به قصد كشت دعوا مي كنند يكي از حزب او و ديگري از دشمنانش، آن كه از حزب او بود از موسي بر عليه دشمن ياري خواست؛ موسي مشتي بر دشمن نواخت و او مُرد- موسي به آن مرد كه از حزبش بود گفت: اين دعوا كه به راه انداخته بوديد از عمل شيطان بود كه او دشمن گمراه كنندة آشكار است (زيرا آن درگيري بر خلاف برنامه سياسي موسي بود)- گفت خدايا من بر نفس خود ظلم كردم (كه بر خلاف برنامه ام وارد درگيري شدم) پس ببخش بر من، خدا نيز بر او بخشيد كه خداوند بخشاينده و مهربان است- و گفت: پروردگار من آن چه را كه به من ارزاني داشته اي در پشتيباني از مصريان و درباريان مجرم به كار نخواهم گرفت- شب را در شهر با ترس به صبح رسانيد در حالي كه مترقبانه به اطراف مي نگريست- ناگهان همان مرد دي روزي را ديد كه باز با يك مصري ديگر درگير است و از او كمك مي طلبد، موسي گفت: تو آشكارا در اشتباه هستي (كه با دشمنان درگير مي شوي و اين با برنامة من مطابق نيست ليكن باز از ياري او دريغ نكرد)- پس وقتي كه خواست مرد مصري را بگيرد گفت: اي موسي مي خواهي من را نيز بكشي همان طور كه دي روز يكي را كشتي، تو در صدد اصلاح جامعه نيستي مي خواهي در زمين جبار باشي- و مردي از گوشه دور شهر شتابان فرا رسيد و گفت: اي موسي ملاء كنگره تشكيل داده اند تا اعدام تو را تصويب كنند. پس بيرون رو كه من از خير خواهان تو هستم- پس موسي از شهر خارج شد در حال ترسان كه اطراف را مي پائيد. گفت: پروردگار من مرا از اين قوم ستمگر نجات ده.

از كلمۀ «شيعه= حزب» بر مي آيد كه موسي(ع) نيز به عنوان پسر خوانده فرعون عضو كنگره بوده و يك گروهي را نمايندگي مي كرده است.

موسي از «تبس» پايتخت فرعونيان خارج شد تا از مصوبة مجلس سنا= مؤتمر= كنگره، نجات يابد. در چهار جانب كشور مصر مردمان بَدوي غير متمدن حضور داشتند. اما پيامبران هجرت از مدنيت را حرام مي دانستند، براي موسي تنها يك راه بود و آن حركت به سوي خليج قلزم (سوئز) بود تا خود را به صحراي سينا و سپس به يكي از مدنيت هاي سامي برساند.

خود را به نوك خليج قلزم رسانيد و وارد صحراي سينا شد، باريكة هموار ساحل را طي كرد كه كوهستان سينا در سمت چپ او قرار داشت. از سينا نيز خارج شد و در شهر مدين (فاصله ميان عربستان و اردن) ميهمان شعيب شد. او كه به ظاهر شاهزادۀ دربار فرعون بود اينك به دامادي شعيب در آمده و گلّه گوسفندان او را چوپاني مي كند.

وقتي كه ابليس دچار ضعف شديد مي گردد:

سنا و دولت مقتدر مصر از يافتن موسي بازماندند. شايد اين اولين مصوبۀ مؤتمر مصر بود كه به مرحلة اجرا نرسيد، وگرنه خود فرعون ناچار بود كه فرزند خواندة خود را اعدام كند. كاهنان و سناتورها تبليغات شديدي در انتقاد به فرعون راه انداخته بودند كه بر خلاف پيشگوئي ها همان كس را پرورانيد كه قرار است بر عليه قدرت كابالي مصر قيام كند و سلسلة ‌نوزدهم را از بين ببرد. همين انتقادها خود علت ضعف دولت كابالي مي گشت به طوري كه ده سال پس از آن كه موسي برگشت هم دولت دچار ضعف شده بود و هم رقابت  شديد ميان سنا و فرعون در جريان بود.

ابليس با همة توان ابليسي خود، در ايجاد وحدت ميان مثلّثِ معبد (كاهنان)، سنا و فرعون عاجز مانده بود. زيرا قضاء چنين ايجاب مي كرد همان طور كه به شرح رفت. و ابليس هوشمند و برنامه ريز در مورد قضا، ناتوان و ضعيف است و در اين مواقع است كه: «إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطانِ كانَ ضَعيفاً»[12]: كيد و رهكار ماكرانۀ ابليس ضعيف است.

سه ركن كاباليسم (كاهنان، سنا و پادشاه) با همديگر ناسازگار شده بودند در حالي كه نمي دانستند همين ناسازگاري شان زمينه را براي موساي موعود آماده مي كند. همان طور كه فرعون نمي دانست با دست خودش موسي را مي پروراند. همان طور كه قدرت كاباليست امروزي به رهبري بزرگ مركز كابالي آمريكا به منطقه لشكر كشي كرده عراق را گرفته، در كشورهاي عربي پايگاه ها زده و آن همه اسلحه به آنان فروخته، افغانستان را اشغال كرده، نمي داند كه همگي اين كارهايش زمينه را براي موعود آخرالزمان(عج) آماده مي كند. و در عين حال، مراكز قدرت كاباليستي به شدت تضعيف شده است. و از جانب ديگر خودشان به وضوح پايان تاريخ منحوس كابالي را مشاهده مي كنند. و از جانب چهارم پرده از راز كابالا بر افتاده و كاملاً واضح است كه اين بار نيز كيد ابليس براي حل معضلات كاباليسم دچار ضعف شديد شده است و ديگر كاري از او براي سامان دادن به نظام كابالا بر نمي آيد.

موضوع به حدي روشن است كه از محدودة تخصصي دست اندركاران علوم انساني و جامعه شناسان خارج شده و اكثريت تودة مردم نيز جريان زوال كاباليسم را درك مي كنند. گرچه كابالا كه خود دجال واقعي است در صدد دجال سازي در اذهان جامعه جهاني است، و با تبليغات به محور «آرماگدون» به هياهو پرداخته تا مرحلۀ گذر از تاريخ كاباليسم به تاريخ انساني را دچار درنگ و تاخير كند تا در آخرين دورة‌شان ايامي را به وجود خود ادامه دهند ليكن اجل شان فرا رسيده است و «إِذا جاءَ أَجَلُهُمْ فَلا يَسْتَأْخِرُونَ ساعَةً وَ لا يَسْتَقْدِمُونَ»[13]. لحظه اي نخواهند توانست كه سقوط شان را به تاخير اندازند همان طور كه دانشمندان شان به اين واقعيت اعتراف مي كنند.

 

موسي(ع) به مصر بر مي گردد

گفتگوي تمدن ها

قرآن دربارة يهوديان كاباليست عصر پيامبر اسلام(ص) كه در مدينه و اطراف حضور داشتند مي گويد: «بَأْسُهُمْ بَيْنَهُمْ شَديدٌ تَحْسَبُهُمْ جَميعاً وَ قُلُوبُهُمْ شَتَّى ذلِكَ بِأَنَّهُمْ قَوْمٌ لا يَعْقِلُون»[14]: درگيري شان ميان خودشان شديد است پنداري با هم متحد هستند در حالي كه دل هاي شان پراكنده است اين بدان علت است كه آنان مردمي هستند که تعقل نمي كنند.

ابعاد سه گانه قدرت مصر ده سال است كه با همديگر در چالش هستند. فرعوني كه موسي پسر خواندة او بود مرده و فرعون ديگر به جاي او نشسته است[15] (حوالي سال هاي1350 و 1400 پيش از ميلاد) هنوز هم قدرت كاباليست دچار اختلاف دروني است. و موسي قصد دارد به همراه همسر و فرزندان و گلّه گوسفندانش به مصر برگردد تا در كنار مادر و برادر خود زندگي كند. او ده سال است كه در شهر مدين (كه در سه راهي جاده بزرگ كه تمدن بين النهرين را به تمدن مصر وصل مي كند و جاده بخور كه هند، جنوب ايران، درياي عمان و يمن را به جاده بزرگ وصل مي كند) به چوپاني گلّة شعيب مشغول است او برابر اخبار رسيده از مصر و اوضاع نابه سامان حاكميت آن، مي انديشد: در اين شرايط كسي در صدد شناسائي او نخواهد بود، زيرا ديگر سرو وضع شاهزادگان را ندارد. چرا بايد حاكميت مصر براي يك چوپان حساس باشد.

از شهر مدين كه در امتداد نوك خليج عقبه قرار دارد، خارج مي شود وارد صحراي سينا شده و از باريكه هموار ساحل همگام با پاي گوسفندان پيش مي رود. هنگام فرار از مصر، كوهستان سينا در سمت چپ او قرار داشت اين بار در سمت راست او قرار دارد. وادي ايمن= دره اي كه در سمت راست او از دامنه تا بالاي كوه كشيده شده، آتشي را در آن دور دست ها ديد به خانواده اش گفت: بروم از آن آتش قبسي بياورم بر افروزيم تا شما در اين شب سرد و تاريك گرم شويد.

قرآن: «سارَ بِأَهْلِهِ آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً قالَ لِأَهْلِهِ امْكُثُوا إِنِّي آنَسْتُ ناراً لَعَلِّي آتيكُمْ مِنْها بِخَبَرٍ أَوْ جَذْوَةٍ مِنَ النَّارِ لَعَلَّكُمْ تَصْطَلُونَ- فَلَمَّا أَتاها نُودِيَ مِنْ شاطِئِ الْوادِ الْأَيْمَنِ فِي الْبُقْعَةِ الْمُبارَكَةِ مِنَ الشَّجَرَةِ أَنْ يا مُوسى‏ إِنِّي أَنَا اللَّهُ رَبُّ الْعالَمينَ- وَ أَنْ أَلْقِ عَصاكَ فَلَمَّا رَآها تَهْتَزُّ كَأَنَّها جَانٌّ وَلَّى مُدْبِراً وَ لَمْ يُعَقِّبْ يا مُوسى‏ أَقْبِلْ وَ لا تَخَفْ إِنَّكَ مِنَ الْآمِنينَ»[16]: خانواده اش را پيش مي برد، از طرف كوه سوسوي آتش را بديد به خانواده اش گفت: درنگ كنيد من آتشي را ديدم شايد از آن آتش براي شما خبري يا پاره اي بياورم تا گرم شويد- وقتي كه به آن رسيد از جانب درّة سمت راست از درختي كه در جايگاه با بركت بود، ندا داده شد كه: اي موسي منم خدائي كه پرورندة عالميان است- عصايت را بيفكن. آن گه كه ديد عصا به جنبش در آمده گويا ماري است مي جنبد برگشت پشت كرده و مي رفت و باز نگشت. اي موسي پيش آي و نترس زيرا كه تو از ايمن ها هستي. «اذْهَبْ أَنْتَ وَ أَخُوكَ بِآياتي‏ وَ لا تَنِيا في‏ ذِكْري- اذْهَبا إِلى‏ فِرْعَوْنَ إِنَّهُ طَغى- فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّناً لَعَلَّهُ يَتَذَكَّرُ أَوْ يَخْشى»[17]: برو تو و برادرت با معجزه هاي من، و سستي نكنيد در ياد كردن من (در دعوت مردم به يكتا پرستي سستي نكنيد)- برويد به سوي فرعون كه او نافرماني را از حد گذرانيده است- و با او به نرمي سخن بگوئيد شايد به خود آید و يا (از خدا) بترسد. «فَقُلْ هَلْ لَكَ إِلى‏ أَنْ تَزَكَّى- وَ أَهْدِيَكَ إِلى‏ رَبِّكَ فَتَخْشى‏»[18]: به فرعون بگو: آيا ممكن است به پاكي گرائي؟ و هدايت كنم تو را به سوي پروردگارت خدا ترس شوي؟

كابالا و گفتگوي تمدن ها: هنري كربن مشاور فرهنگي فرح پهلوي و طراح اصلي جشن هنر شيراز، و موفق ترين جاسوس غرب در ايران كه هم دانشگاه ما را به تصوف آلوده كرد و هم به رواج آن در حوزه كوشيد، برنامۀ «گفتگوي فرهنگ ها» را برنامه ريزي كرد و توسط فرح پهلوي به اجرا گذاشت پس از انقلاب، برخي از برادران ما همان برنامۀ كربن را با عنوان «گفتگوي تمدن ها» به اجرا گذاشته و به شدت تبليغ كردند، علاوه بر رسانه هاي ديگر، ميزگردهائي در تلويزيون به راه انداخته از ثمرات عاليه آن بحث ها و اجتهادها كردند. آيه «فَقُولا لَهُ قَوْلاً لَيِّنا»[19] را نيز دليل مي آوردند كه اولاً گفتگو با جبهة ناحق ماموريتي است كه خداوند به آن امر كرده. و ثانياً امر كرده است كه با نرمي گفتگو كنيم.

نمي دانم: چرا در دنيا و در كشور ما همه چيز تخصصي است غير از دين شناسي و تفسير قرآن. هر كس مجاز نيست كه خود را متخصص توليد كود حيواني براي كشاورزي بداند بايد در اين كار مهندس متخصص نظر دهد اما هر كس و ناكس در قرآن به اجتهاد مي پردازد. آن هم كسي كه به حدي ناتوان و كوتاه فكر است كه دو آيه «فَقُلْ هَلْ لَكَ إِلى‏ أَنْ تَزَكَّى- وَ أَهْدِيَكَ إِلى‏ رَبِّكَ فَتَخْشى‏» را با همة وضوح شان، نمي فهمد.

موسي گفتگو نمي كند، درس مي دهد و درجاي گاه آموزگاري قرار مي گيرد و مأمور است آموزگاريش را به نرمي انجام دهد. اول به فرعون اعلام مي كند كه تو ناپاك هستي، راهت و تمدنت و نظام فردي و اجتماعيت باطل است، حتي انديشه و شخصيت رواني تو بیمار است آيا امكان دارد كه اصلاح شده و به راه درست انساني هدايت شوي؟ و اين اعلاميه را پايه اصلي بيان خود قرار مي دهد، و اين اعلاميه را با بيان نرم «هَلْ لَكَ إِلى‏ أَنْ تَزَكَّى»: ممكن است پاكي گرا شوي؟ تا تو را به حقيقت رهنمائي كنم؟

حضرات توجه نداشتند كه برنامه شان دقيقاً مصداق نفوذ كاباليسم است. زيرا اول موقعيت طرف مقابل را به عنوان يك موقعيت كاملاً انساني، و تمدنش را كاملاً تمدن انساني، به رسميت مي شناختند سپس با آنان به گفتگو مي پرداختند. و هنوز هم اين برنامه ادامه دارد.

نه رهبر و رهبران گفتگوي تمدن ها توجه داشتند و نه اجتهاد كنندگان ميزگردها توجه داشتند كه كارشان دقيقاً خواسته ابليس است و گام اول آن به رسميت و به مشروعيت شناختن كاباليسم و فراماسونريسم و سلطة ستمگرانة طرف مقابل بر جامعه ها است. چنين گفتگوئي غير از فرسايش طرف حق و پيشروي طرف باطل، هرگز نتيجه اي نخواهد داشت.

قرآن و اصل «اعراض»: در هميشة تاريخ، جبهه ابليس خواستار گفتگو بر پايه به رسميت شناخته شدن اصول و نظام خود بوده و هست. لذا قرآن در 10 مورد از چنين گفتگوئي منع كرده است گوئي همة اين آيه ها فقط به خاطر امروز ما و برنامة حضرات نازل شده اند. چه شگفت است كه قرآن يك اصل بزرگ و مهم را با عنوان «اعراض» در اين باره تعيين كرده است. توجه كنيد:

1- آيه63 سورة ‌نساء: «أُولئِكَ الَّذينَ يَعْلَمُ اللَّهُ ما في‏ قُلُوبِهِمْ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ»: آنان كساني هستند كه خداوند مي داند در دل شان چه چيز هست پس اعراض كن از آنان.

اين آيه دربارة منافقين است كه پيامبر(ص) و امت را از گفتگو با منافقين منع كرده و به اعراض از گفتگو مأمور مي كند. زيرا گفتگو حق را دچار فرسايش مي كند و باطل به دليل همان ماهيت باطلش هرگز دچار فرسايش نمي شود.

2- آيه81 سوره نساء: «فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ»: از آنان اعراض كن و توكل كن بر خداوند.

اين آيه دربارة كساني سخن مي گويد كه از جبهه كفر مي ترسند و به آنان اهميت
مي دهند. به پيامبر(ص) و امت دستور مي دهد كه نه از جبهه كفر بترسيد و نه به اين گروه ترسو احساس نياز كنيد از هر دو اعراض كنيد و به خدا توكل كنيد.

3- آيه42 سورة مائده: «فَإِنْ جاؤُكَ فَاحْكُمْ بَيْنَهُمْ أَوْ أَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ إِنْ تُعْرِضْ عَنْهُمْ فَلَنْ يَضُرُّوكَ شَيْئا»: اگر به سوي تو آمدند، در ميان شان به داوري بپرداز يا از آنان اعراض كن. و اگر از آنان اعراض كني نمي توانند هيچ ضرري به تو برسانند.

اين آيه دربارة رفتار با يهوديان است كه امر مي كند: اگر به تو روي آورند يا بايد داوري تو را بپذيرند و يا از آنان اعراض كن. يعني يا بايد حقانيت راه و دين تو و داوري هاي تو را بپذيرند و اعتراف كنند كه تو در راه حق و خودشان در راه باطل هستند، و يا از آنان اعراض كن.

4- آيه68 سورة انعام: «وَ إِذا رَأَيْتَ الَّذينَ يَخُوضُونَ في‏ آياتِنا فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ حَتَّى يَخُوضُوا في‏ حَديثٍ غَيْرِهِ وَ إِمَّا يُنْسِيَنَّكَ الشَّيْطانُ فَلا تَقْعُدْ بَعْدَ الذِّكْرى‏ مَعَ الْقَوْمِ الظَّالِمين»: آن گاه كه ديدي آنان (كافران) دربارة ‌آيات ما به گفتگو فرو مي روند، پس اعراض كن از آنان تا در چيز ديگر (در ميان خودشان) به گفتگو بپردازند. و اگر شيطان اين اصل (اعراض) را از ياد تو ببرد، (دستكم) در وقتي كه به ياد آوردي، با گروه ستمگران جلسه نگذار.

توضيح: الف: هر گفتگوئي كه ميان دو آئين، دو انديشه، دو دين و دو تمدن باشد، بي ترديد هر كدام از طرفين دستكم برخي از اصول همديگر را به زير سئوال خواهند برد. خوض در آيات يعني به زير سؤال بردن اصول.

ب: اكثر مفسرين «خوض در آيات» را به مسخره كردن آيات، تفسير كرده اند. بديهي است هر مسخره كردن بر «به زير سوال بردن» مبتني است.

ج: با آنان در جلسه ننشين: اگر جلسه شان را ترك كني آنان به موضوعات ديگر
مي پردازند و دست شان از فرسائيدن حق كوتاه مي شود.

د: اگر احياناً شيطان موجب شود كه «اصل اعراض»‌را فراموش كني و به گفتگو بپردازي، دستكم وقتي كه اين اصل از نو به يادت آمد، گفتگو را رها كن.

بديهي است اين خطاب كه ظاهراً به پيامبر(ص) است مانند خيلي از خطاب هاي ديگر در واقع متوجه امت است. زيرا رسول خدا(ص) از نفوذ ابليس مصون است. مخاطب آيه دقيقاً امت و سردمداران امت است.

5- آيه106 سورة انعام: «اتَّبِعْ ما أُوحِيَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكين»: از آن چه از جانب پروردگارت بر تو وحي شده پيروي كن نيست خدائي مگر او، و از مشركين اعراض كن.

6- آيه هاي198 و199 سورة اعراف: «وَ إِنْ تَدْعُوهُمْ إِلَى الْهُدى‏ لا يَسْمَعُوا وَ تَراهُمْ يَنْظُرُونَ إِلَيْكَ وَ هُمْ لا يُبْصِرُونَ- خُذِ الْعَفْوَ وَ أْمُرْ بِالْعُرْفِ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْجاهِلين»: و اگر آنان را به هدايت دعوت كني نخواهند شنيد. و مي بيني كه به تو نگاه مي كنند ليكن
نمي بينند- عفو را مدنظر داشته باش و به «عرف» امر كن و از جاهلان اعراض كن.

توضيح: الف: آنان در جلسة گفتگو نه تنها چيزي را از تو نخواهند پذيرفت بل حتي سخن تو را نخواهند شنيد.

ب: آنان در گفتگو به تو مي نگرند اما اساساً وجود تو را ناديده مي گيرند. نه تنها هرگز حقي به تو نخواهند داد بل بود و وجود تو را نيز به رسميت نمي شناسند. و اين خصلت باطل و خاصيت ابليس است.

ج: و به «عرف» امر كن: امر به عرف يا امر به معروف: عرف يعني «شناخت»، معروف يعني «شناخته شده». مراد از اين شناخت، شناخت صرفا فكري و تعليمي نيست. شناخت فطري است كه بيشتر به «معلومات پيش از تجربة انسان» برمي گردد؛ انسان فطرتاً نسبت به چيزها و رفتارهائي احساس نيكو و باصطلاح «احساس خوبي» دارد، و نسبت به چيزها و رفتار هائي احساس نفرت دارد. نوع اول عرف و معروف است يعني فطرت انسان آن ها را
مي پسندد و با آن ها آشنا و دوست است. نوع دوم منكرات است؛ يعني فطرت انسان آن ها را قابل تنفر دانسته و رابطه آن ها را با نيكوئي انكار مي كند.

آيه مي گويد: در رفتار بين المللي سه اصل را در كنار هم داشته باش: بزرگوار و اهل عفو و گذشت باش. منادي دعوت به عرف و معروف فطري باش. و از گفتگو اعراض كن.

7- آيه94 سورة‌ حجر: «فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَ أَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكين»: آن چه را كه مأمور هستي با وضوح تمام تبيين كن و از مشركان اعراض كن.

سخن و پيامت را به مردم (به مردم جهان) برسان و از سران شرك اعراض كن. زيرا اگر توجهت به سوي سران باشد، قهراً از مخاطبه با مردم باز خواهي ماند. زيرا در اين صورت آنان را به عنوان نمايندگان مردم پذيرفته اي و در واقع كمك كرده اي كه مردم نيز آنان را نماينده خود بدانند و پشتيباني كنند. و اين بارزترين و خطرناك ترين مصداق «نقض غرض» و تيشه به ريشه خود، است.

8- آيه30 سورة‌سجده: «فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ انْتَظِرْ إِنَّهُمْ مُنْتَظِرُون»: از آنان اعراض كن و منتظر باش كه آنان نيز منتظرند.

تو با مردم باش و مردم را تبليغ كن، از سردمداران كفر اعراض كن و چشم به راه نتايج پيامت باش كه آنان نيز نتايج پيام تو را رصد مي كنند. اعراض كن اعراض، وگرنه خودت پيام خودت را خنثي مي كني.

9- آيه29 سورة نجم: «فَأَعْرِضْ عَنْ مَنْ تَوَلَّى عَنْ ذِكْرِنا وَ لَمْ يُرِدْ إِلاَّ الْحَياةَ الدُّنْيا»: پس اعراض كن از كسي كه به پيام ما پشت مي كند و هدفي غير از زيست مادي دنيوي ندارد.

با چه كسي مي خواهي گفتگو كني؟ با كسي كه نه در صدد حق و عدالت است و نه در انديشة نيكوئي و انساني!؟ او كه عامداً و عالماً راه باطل را برگزيده است گفتگو با او چه فايده اي دارد، گفتگو وقتي مفيد است كه طرف مقابل نيت پذيرش حق را داشته باشد.

10- آيه95 سورة توبه: «فَأَعْرِضُوا عَنْهُمْ إِنَّهُمْ رِجْسٌ وَ مَأْواهُمْ جَهَنَّم»: پس اعراض كنيد از آنان، آنان پليد هستند و سرانجام شان دوزخ است.

اين آيه دربارة ‌منافقين است همان طور كه در ابتدا نيز آيه ها با منافقين شروع شدند.

گفتگو: كار و برنامه هر صاحب پيام، گفتگو است و اساساً لفظ «قرآن» يعني گفتگو و پيام رساني. اما گفتگو با چه كسي و با چه هدفي؟؟ ابليس به طور دانسته و آگاهانه راه باطل را برگزيده است و لذا هيچ پيامبري با او به گفتگو نپرداخته است زيرا چنين گفتگوئي نتيجه اي براي حق ندارد غير از فرسايش حق. همين طور است گفتگو با هر قدرت، نظام و هر كس که نيت يافتن حقيقت را ندارد.

علاوه بر اصول علمي انسان شناسي، جامعه شناسي، روان شناسي فردي و اجتماعي، و اصول دعوت و اصلاح و اصول مديريت، كه همگي نشان مي دهند و دلالت دارند كه گفتگو با سران باطل به نفع باطل و به ضرر حق خواهد بود، تجربة عيني تاريخ نيز اين واقعيت را كاملاً نشان مي دهد:


اولاً: ‌هيچ پيامبري به گفتگو با سران كفر نپرداخته است بل مأمور بوده است اگر بتواند با رهبران كفر بجنگد: «فَقاتِلُوا أَئِمَّةَ الْكُفْرِ إِنَّهُمْ لا أَيْمانَ لَهُم»[20]: با رهبران كفر بجنگید زيرا آنان به هيچ پيمان و قراردادي پاي بند نيستند. و اگر توانِ اعمال قدرت ندارد، مأمور است كه اعراض كند و به تبلیغ بدنة مردم اكتفا كند.

ثانياً: اين تاريخ و اين هم شما لطفاً يك نمونه پيدا كنيد كه گفتگو با ستمگران سودي براي مظلومان داشته باشد. اين همه مذاكرات صلح، اجلاسيه هاي گفتماني كه در تاريخ بوده هميشه و بدون استثناء به نفع طرف ستمگر بوده است و اگر هر دو طرف ستمگر و باطل بوده به سود طرفي منجر شده كه باطلتر و ستمگرتر بوده است.

و در دورة معاصر؛ گفتگوهاي لومومبو در آفريقا، گفتگوی زاپاتا در آمريكاي لاتين، گفتگو خيره سرانۀ فلسطينيان با اسرائيل، همگي مصداق حماقت بود و مصداق كمك كردن به ناحق كه به مقاصدش برسد.

ثالثاً: گفتگو يا صادقانه است و يا آميزه اي از مكر و فريب، و ساده لوح است كسي كه ناحقِ آگاه و متعمّد را داراي صداقت بداند. و باطل اگر صداقت داشت باطل نمي شد.

رابعاً: امروز با بر افتادن پرده از راز كابالا روشن و واضح شده است كه كاباليست ها، قدرت كاباليست، تاريخ با ماهيت كاباليسم، از آغاز، از زمان قابيل تا به امروز كاملاً متعمدانه و آگاهانه و دقيقاً مانند ابليس و با پيروي از ابليس و برنامه هايش و با استفاده از توان طرح ريزي ابليس، بر تاريخ مسلط بوده و هست، پس گفتگو با سران كابالا چه معنائي دارد.



[1] آیه148 سورۀ انعام

[2] همان آیه149

[3] همان.

[4] همان

[5] آیه165 سورۀ نساء

[6] آیه4 سورۀ بلد

[7] آیه97 سورۀ مومنون

[8] همان، آیه98

[9] توجه: تزکیۀ نفس با تصفیۀ نفس، فرق دارد اولی مورد تأیید و تشویق اسلام است اما دومی از سنخ ریاضت مرتاضان است. اولی منشأ غیبگوئی و کهانت نمی شود

[10] در مبحث نوح(ع)

[11] آيه هاي14 تا21 سورة قصص

[12] آيه76 سوره نساء

[13] آيه49 سوره يونس

[14] آيه14 سوره حشر

[15] رامسس دوم مرده و منفلي (منفطا) اول در جاي او نشسته است. يا منفلي اول مرده و سيتي به جاي او نشسته است. بنابر اختلاف مورخين

[16] آيه هاي 29، 30، 31 سورة قصص

[17] آيه هاي 42، 43، 44 سوره طه

[18] آيه هاي 18، 19 سوره نازعات

[19] آيه44 سوره طه

[20] آيه12 سوره توبه