يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => کابالا



جلسه بیست و سوم

اهرام مصر

سومين سمبل كاباليسم

فرعون ذي الاوتاد

ويل دورانت

در مبحث «ادريس» سخن از انتقال تمدن از بين النهرين به مصر رفت. اگر تمدن مصري همه چيز خود را از بين النهرين نگرفته باشد، دستكم سرعت پيشرفت خود را وامدار سومر و آكد است.

اهرام زماني ساخته شده كه ثقل قدرت در مصر جای گرفت و ناف جهان در منفيس
مي طپید و بابل قدرت دوم محسوب مي گشت. شخصي مهندس، طبيب و هنرمند بنام «ايمحوتپ» در حوالي3150 پيش از ميلاد، علوم و دانسته هاي خود را در اختيار دربار قرار


مي دهد[1]. اين بايد همان شخص باشد كه علوم را از ادريس گرفته و در خدمت دربار مصر قرار داده و بايد گفت او شاگرد با واسطۀ ادريس بوده است. البته با این حساب مهاجرت ادريس از بين النهرين به مصر پيش از 3150 قبل از ميلاد بوده است.

نخستين و بزرگترين هرم از اهرام ثلاثه را فرعون «خوفو» ساخته است. هرودت او را با تلفظ يوناني، خئوپس ناميده و تاريخ او را3098 نوشته است. المنجد بخش اعلام آغاز سلسلۀ خوفو را كه خود او اولين فرعون آن خاندان بود2600 قبل از ميلاد نوشته است يعني ميان دو تاريخ مذكور حدود4 قرن اختلاف است پيشتر نيز ديديم كه اختلاف مورخين درباره تاريخ كهن مصر، سر از قرن ها در مي آورد. فريد وجدي در دائرة المعارف، آغاز سلسله چهارم «الاسرة الرابعه» را4235 ثبت كرده است[2] مي شود2235 پيش از ميلاد كه باز تفاوتش با دو رقم مذكور به قرن ها مي رسد.

هرودت از زبان كاهنان مصري مي گويد: «چون خئوپس به سلطنت نشست به همة كارهاي پليد دست زد و درهاي معابد را بست، به همة مصريان فرمان داد كه براي او بيگاري كنند. به بعضي دستور داد تا از كوه هاي عربستان سنگ بكنند و به درّة نيل بياورند، گروهي ديگر را بر آن داشت كه سنگ ها را با كشتي بر روي رودخانه جا به جا كنند. در هر نوبت صد هزار نفر ناچار بودند براي مدت سه ماه بيگاري كنند. مدت ده سال طول كشيد تا مردم راه را ساختند و سنگ ها را به پاي هرم رسانيدند. به نظر من اين كار از ساختن خود هرم كمتر نيست».

هرم خوفو داراي دو ميليون و نيم پاره سنگ است كه وزن بعضي از آن ها به يكصد و پنجاه تن مي رسد. ولي وزن متوسط پاره سنگ ها دوتن و نيم است. گوئي چنان بوده است كه اين سنگ ها همه در نزديکي دست كارگران بوده و آن ها را از صدها فرسخ راه به پاي هرم نياورده اند. اين هرم زميني به وسعت چهل و شش هزار متر مربع را مي پوشاند و يكصدو چهل و شش متر ارتفاع دارد.

انتقال قدرت از كاهنان به شاهان: از گزارشات مورخين از آن جمله فريد وجدي و هرودت، مشخص مي شود كه پيش از پيدايش دولت در مصر (كه اداره جامعه طبعاً با ريش سفيدان و رؤسا بود و ما آن را «مديريت سنائي» ناميديم) كاهنان معابد بت پرستي، قدرت اول را در سناهاي محلي داشته اند. با پيدايش دولت، از قدرت كاهنان كاسته مي شود؛ اين انتقال قدرت در آن زمان دو بار رخ داده است: بار اول توسط «مينا= مينيس» اولين كسي كه در مصر به سلطنت رسيده و سلطۀ كاهنان را تضعيف كرده و بر شوكت سلطنت تبديل كرده است.

بار دوم با حدود دو قرن فاصله، الباقي قدرت كاهنان، توسط خوفو تضعيف شده و كهانت ابزار و از متعلقات سلطنت گشته كاملاً از دايره سياست و مديريت خارج شده است تنها مجلس سنا است كه در كنار دربار حضور دارد[3].

اين سنت و برنامه كاباليسم است كه در همة تمدن هاي اوليه عملي شده است؛ معلوم
مي شود كه برنامه ابليس تنها به انحراف انسان از توحيد و بت پرستي، محدود نمي شود او هميشه كوشيده است زيست دنيوي انسان را تحت سلطة خود در آورد تا ماهيت تاريخ را مطابق خواسته خود بسازد.

هميشه قدرت كاباليسم از ويران شدن توحيد ناشي شده و در ويرانه هاي توحيد رشد يافته است. و اين است فلسفة توحيد و خدا پرستي و گرنه خداوند نيازي به پرستش بندگان ندارد.

قرآن: «أَ لَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِعاد- إِرَمَ ذاتِ الْعِمادِ- الَّتي‏ لَمْ يُخْلَقْ مِثْلُها فِي الْبِلادِ- وَ ثَمُودَ الَّذينَ جابُوا الصَّخْرَ بِالْوادِ- وَ فِرْعَوْنَ ذِي الْأَوْتادِ- الَّذينَ طَغَوْا فِي الْبِلادِ- فَأَكْثَرُوا فيهَا الْفَسادَ»[4]: آيا نديدي پروردگارت چه كرد با عاد (آكْد)- چه كرد با باغ داراي ستون ها- باغي كه مانندش ساخته نشده در سرزمين ها- و چه كرد بر ثمود (سومر) كه صخره ها را در درّه مي بريدند- و چه كرد با فرعون صاحب اوتاد- اينان كه طغيان كردند در سرزمين ها- پس افزودند فساد را در جامعه ها.

دربارة‌ ثمود (سومر) و عاد (آكد) و باغ عظيم سميراميس در بين النهرين، در حد لزوم سخن رفت. اما مراد از اين فرعون و مراد از اوتاد كيست و چيست؟

متاسفانه مفسرين كاباليست يهودي- مسيحي، مانند تميم داري كه در زمان عمر به حكم عمر، تفسير قرآن منحصراً در اختيار او بود و مسلمانان حق تفسير قرآن را نداشتند، سپس افراد كاباليست ديگر مانند كعب الاحبار يهودي و پس از او وهب بن منبه يهودي كاباليست به عنوان بنيانگذاران تفسير قرآن گشتند، نه تنها اسرائيليات تحريف شده را وارد متون تفسيري كردند بل از آن فراتر رفته موضوعاتي را وارد فرهنگ مسلمانان كردند كه تورات تحريف شده هم از آن ها بريئ است.

اينان لفظ «فرعون» را نه به معني شاه بل به عنوان نام شخصيِ يك شخص كردند شخصي كه400 سال عمر كرده است و در زمان موسي(ع) در آب غرق شده است. اين تحريف حتي به ميان شيعه نيز نفوذ كرده و توسط افرادي از قبيل ابوالجارود كذاب و جعل كنندة حديث، و ابان بن عثمان الاحمر و امثال شان به ائمة طاهرين(ع) نيز نسبت داده شده است. متاسفانه اين فرد دوم (ابان بن عثمان الاحمر) را خيلي از رجال شناسان تاييد كرده اند؛ معلوم مي شود كه باصطلاح از آن زرنگ  ها بوده. اما علامة حلي و فخرالمحققين او را به شدت ردّ كرده اند.

آيه هاي بالا دقيقاً دربارة سمبل هاي كاباليسم در تمدن هاي اوليه سخن مي گويند و آن ها را دركنار هم رديف كرده اند. فرعون در اين آيه با «وصف» خاص تعيين شده كه با ديگر فرعون ها اشتباه نشود به ويژه با دو فرعون معاصر موسي(ع) كه حضرت موسي در زمان يكي از آن دو در دربار او بزرگ شد و در زمان ديگري قيام كرد كه در جاي خود خواهد آمد.

در اين آيه سخن از فرعوني است كه صاحب اوتاد است «و فرعون ذي الاوتاد».

لغت: اوتاد الارض: الجبال: اوتاد زمين، يعني كوه ها.

خوفو فرعوني كه بنيانگذار كوه ها است؛ كوهي كه انسان بتواند آن را ايجاد كند، بزرگتر از اهرام نمي باشد و تا كنون نيز كسي نتوانسته آن گونه بسازد، آسمان خراش هاي امروزي هر چه باشند مصداق كوه نيستند اما اهرام مصر مصداق آن هستند به ويژه شكل هرمي شان. این هرم سومين سمبل مقدس قدرت كاباليسم در تاريخ بوده و تا به امروز نيز مورد پرستش جريان كاباليسم است و در اسكناس دلار ايالات متحده حضور دارد و كوشيده اند آن را در نقاط جهان در ساختمان هاي جديد به ظهور رسانيده و حفظ كنند كه باز بايد گفت دبي در قلب ممالك اسلامي در احياء و حفظ اين سمبل گوي سبقت را از دیگران ربوده است.

آيه هاي12 و13 سورة ص: «كَذَّبَتْ قَبْلَهُمْ قَوْمُ نُوحٍ وَ عادٌ وَ فِرْعَوْنُ ذُو الْأَوْتادِ- وَ ثَمُودُ وَ قَوْمُ لُوطٍ وَ أَصْحابُ الْأَيْكَةِ أُولئِكَ الْأَحْزابُ»: پيش از آنان (كافران= قريش)، قوم نوح، عاد و فرعون صاحب اوتاد تكذيب كردند (پيامبران را)- و ثمود و قوم لوط و اصحاب ئيكه، آنانند حزب ها.

همۀ اين مردمان كه در اين دو آيه آمده اند همگي جوامع زمان هاي پيش از موسي و پيش از دو فرعون معاصر موسي هستند و ربطي به ماجراي حضرت موسي ندارند.

و آيه هاي17 و18 سورة بروج: «هَلْ أَتاكَ حَديثُ الْجُنُودِ- فِرْعَوْنَ وَ ثَمُودَ»: آیا داستان لشكرها به تو رسيده است؟- لشكرهاي فرعون و ثمود؟

ظاهراً اين دو آيه كه سخن از ثمود نيز آورده اند، به پيدايش اولين لشكرها توجه دارند.

يك اصل قرآن: قرآن دربارة‌ تمدن ها، نام قوم ها را آورده و دربارة تمدن مصر به عنوان «فرعون» اكتفا كرده و اگر لفظ قوم آورده است باز آن را به فرعون اضافه كرده «قوم فرعون» ناميده است. و به عبارت ديگر: در ادبيات و تعبيرات قرآن در ميان بنيانگذاران تمدن (كه متاسفانه همة آن ها در اثر سلطه ابليس، تمدن كاباليستي بوده اند. غير از دهكدة بكّه) دو قوم است كه نام مشخص قومي ندارند:

1- قوم نوح: اين قوم كه بنيانگذار اولين تمدن كابالي است، نام نژادي ندارد و با نام پيامبر مبعوث، شناخته مي شود. تاريخ، اساطير و افسانه ها نيز نامي براي آن قوم ذكر نكرده اند. زيرا آن مردم قدرت مركزي كه به آن ناميده شوند نداشته اند.

2- مردم مصر: دربارة ‌مردم مصر، تاريخ به خوبي نام نژادي آنان را مي شناسد و آنان را قبطي ناميده است. قرآن هرگز آنان را به اين نام ذكر نكرده است. چرا ثمود و عاد را با عنوان نژادشان ياد كرده اما دربارة مصريان از آن عنوان خودداري شده است؟ مي توان گفت: چون جريان تاريخي كاباليسم در مصر به نصاب بلوغ خود و بلوغ قدرت، رسيده است و تاريخ گواه اين واقعيت است، قرآن به جاي عنوان قومي و نژادي، عنوان قدرت آنان را آورده و فرعون سمبل آن قدرت است. يعني عكس آن علت كه دربارة قوم نوح است.

بعل و نسر در ميان مردم مصر: از دومين سمبل كاباليسم يعني «برج بابل» اثري در مصر نيست يا ما نمي دانيم. اما بعل در زمان رامسس دوم در جلو كاخ او بوده است. اين فرعون (كه مورخين در تاريخ زندگي او نزديك به يك قرن با هم اختلاف دارند و در آن ميان رقمي كه فريد وجدي ارائه مي دهد و1400 پيش از ميلاد را آغاز حكومت او تعيين
مي كند صحيح تر به نظر مي رسد) به كاخ سازي و شهر سازي علاقمند بوده و در محوطه بيرون قصرش دو ستون بعل كه هنوز هم يكي از آن دو در كنار ويرانه قصر او قرار دارد، ساخته بودند.

گرچه زمان نفوذ بعل به جامعه مصر معلوم نيست ولي بي ترديد پيش از زمان رامسس بوده است و بايد عصر او را دورة اعتلاي بعل ناميد نه آغاز نفوذ آن.

دومين الهة قوم نوح كه در مصر مشاهده مي شود نسر (عقاب) است. مجسمه اي از «خضرع»- و به قول هرودت «خضرن»- به دست آمده كه بر بالاي سر آن مجسمة عقاب قرار دارد. اين فرعون به عنوان جانشين خوفو كه فرعون ذي الاوتاد بود، سلطنت مي كرده . با اين حساب، نسر در حوالي2200 پيش از ميلاد در مصر حضور داشته است يعني حدود800 سال پيش از نصب بعل در جلو كاخ رامسس دوم.

مصر و كاباليسم جنسي: ويل دورانت دربارة رواج ازدواج با محارم در مصر به ويژه ازدواج فرعون ها با دختران و خواهران خود، چنان با وجد و شعف به سرايش
مي پردازد که حتي براي ستايش از آن به القائات مي پردازد كه اگر خواننده يك فرد خام باشد هيچ نكوهيدگي در آن نمي بيند. بدون حبّ و بغض هر شخص محقق و اهل دقت با تجربه، مي يابد كه دورانت نه تنها از جانب ابليس ماموريت دارد بل گوئي خود ابليس است كه قلم به دست گرفته و اين كتاب چند جلدي قطور را نوشته است.

او ماهيت كابالي تاريخ را كابالي تر نشان مي دهد؛ انسان را بيش از حد ممكن حيوان
مي كند. و شگفت اين كه همين حيوانيت انسان را مي ستايد گوئي انسانيت ضد ارزش است و حيوانيت بالاترين و ارزشمندترين منش انسان است. او با قلم جادوئي خود مي تواند اصول فكري هر خواننده معمولي را از اساس وارونه كند تا آن چه را پيش از مطالعه كتاب او به عنوان پايه هاي انديشه داشته همه را كنار بگذارد و كاملاً به شخص ديگر با اصول انديشه ابليسي تبديل شود. دورانت در واقع (باز هم بدون حبّ و بغض و صرفاً با نگاه علمي) دجال مجسم، مشهود و فعال است كه همه چيز بل انسانيت انسان را وارونه مي كند. يك تحصيل كرده در حد كارشناس علوم انساني بل در حد كارشناسي ارشد، نمي تواند در برابر القائات او مقاومت كند مگر اين كه داراي شخصيت انديشمند تحليل گر باشد وگرنه، به فردي تبديل خواهد شد كه همۀ هنجار ها و ناهنجارها را اعتباري محض، جرم و جزا را ساخته شرايط فرد و جامعه، خواهد دانست و اخلاق در نظرش امري ناشي از اعتبارها و قراردادها خواهد بود كه همة اصول آن در دوره هاي تاريخ متغير بوده است اصول اخلاقي يك دوره از تاريخ در دورة ديگر اصول ضد اخلاقي بوده است و همين طور اصول هنجار و ناهنجار و اصول جرم و جزا در ميان مردمي كاملاً از اساس بر عكس آن بوده كه در ميان مردم ديگر بوده است.

دورانت در اين كارش بس موفق گشت تاثير عميق و پردامنه اي در علوم انساني و فرهنگ مدرنيته گذاشت. دقيقا ماهيت انسان را طوري تعريف كرد و در ذهن ها جاي داد، كه خواسته ابليس بود. او با توصيفگري هاي غير علمي خود مردم عصر مدرنيته را براستي اغوا كرد به ويژه اكثريت قريب به اتفاق آن عده را كه خودشان را دانشمند علوم انساني
مي دانستند. كه وعدة ابليس بود:

«وَ لَأُغْوِيَنَّهُمْ أَجْمَعينَ- إِلاَّ عِبادَكَ مِنْهُمُ الْمُخْلَصينَ»[5]: همه نسل آدم را اغواء خواهم كرد مگر بندگان خالص شدة تو.

مخلصين: خالص شدگان. لفظي است خيلي سهمگين يعني همة آنان كه خود را خالص و ناب نكرده اند فريب شيطان را خواهند خورد گرچه انباشتي از علم و دانش در مغز و سينه داشته باشند.

با وجود ويل دورانت، ابليس به مدت چندين دهه به استراحت پرداخت و هدايت و مديريت كاباليسم را در پهنۀ جهان به قلم جادوئي و القائي او سپرد كه «توصيف» و توصيفات القائي را به جاي «تبيين علمي» جاي گزين كند و به مغز جهانيان تزريق كند.

دورانت در هر گوشه اي از تاريخ نمونه اي براي رواج زنا بويژه زنا با محارم يافته به كم و كيف آن افزوده و طوري دربارة‌ آن به سرايش پرداخته گوئي شخص تشنه اي كه در شرف مرگ بوده به آب حيات رسيده است.

دورانت نه در صدد بيان تاريخ است و نه هدفش بيان تاريخ تمدن است او در كتابش به دنبال سه هدف است:

1- خالص كردن ماهيت تاريخ: او كوشيده است (و در اين كوشش تا جائي كه ممكن است موفق شده است) كه تاريخ را به طور كامل و تمام كاباليستي كند؛ حتي جرقه ها و يك رگه اي كه با عنوان نبوت در تاريخ بوده را نيز حذف كند. او طوري پيش مي رود كه پيامبران تا زمان موسي(ع) كاملاً از صحنة تاريخ غايب مي شوند گوئي در بستر جريان تاريخ چنين رگه اي وجود نداشته است.

همة نويسندگان كاباليست همين روش را دارند ليكن هيچكدام (بل همگي روي هم رفته نيز) به قدر يك هزارم دورانت موفق نگشته اند. زيرا در تاريخ قلم هيچ كس در هنر توصيفگري و هنر القاء به پاي او نرسيده است.

او نسبت به پيامبران از موسي(ع) به بعد نيز- كه نتوانسته وجودشان را در خلال توصيفات، دفن كند- آنان را به دو گروه تقسيم كرده است: سه پيامبر اولوالعزم (موسي، عيسي و پيامبر اسلام عليهم السلام) را شخصيت هاي بزرگ مي داند كه آمدند و كاري كرده و رفتند. و هيچ اذعاني به نبوت آنان و «وحي» نمي كند و آن چه در ذهن خواننده اش
مي كارد صرفاً «ادعاي نبوت» است كه مثلاً هر كس براي اهداف خودش راهي را برگزيده و اين سه نابغه نيز اين ادعا را برگزيده اند.

گروه دوم از پيامبران كه اولوالعزم نيستند، را دقيقاً گروهي از كاهنان مي داند كه سبك و سليقه شان با ديگر كاهنان تفاوت داشته است. همان طور كه پتروشفسكي در كتاب «اسلام در ايران» انبياي بني اسرائيل را كاهن مي نامد.

كاباليست ها در قرون پيشين با تحريف تورات برخي از اين پيامبران را به پادشاه تبديل كرده بودند مانند داود و سليمان، نوبت كه به دورانت رسيد آنان را شاهان خودكامه و عياش و مستبدتر از هر شاه، معرفي كرد. دورانت نبوت و وحي را بدينگونه باصطلاح ماست مالي كرده و از آن عبور مي كند و آن همه حقايق و واقعيات بزرگ تاريخ را نه انكار بل مضمحلّ مي كند.

2- «انسان شناسي»: كسي كه كتاب دورانت را مطالعه كند، در آخر از خود بپرسد: چه چيزي از اين اسفار سترگ يادگرفته است؟ خواهد ديد نه چيز تازه اي از تاريخ و نه چيز مشخص و منظم از سير تمدن، در شخصيت علميش افزوده، بل يك «انسان شناسي» همه جانبه و همه بعدي در شخصيت علميش حاصل شده گوئي ده سال پاي درس انسان شناسي دورانت نشسته است نه مطالعه تاريخ تمدن بشر. از يك درب حمام وارد شده و از درب ديگر آن خارج شده و ديگر آن شخص اول نيست نه تنها انسان ها بل خودش را نيز يك حيوان كثيف (اسير در دست غرايز، ناسازگار با اخلاق، زناكار با محارم، قدرت طلب آدم كش يا نا توان ستم كشيدة سرايندة بي چارگي هاي خود، موجودي كه چيزي به نام «خانواده» بر او تحميل شده، موجودي كه اگر دقيقه اي، ساعتي از عمرش را براي غير از قدرت، شكم و شهوت صرف كرده سخت دچار حماقت شده است) احساس مي كند.

تازه اين وقتي است كه خودِ چنين احساسي را احساس كند و يك فرد هوشمند باشد بتواند اندكي مسئله را از ناخودآگاه خود به خودآگاهش بكشاند و از اين تور كور كننده كه دورانت از تارهاي ابليسانه برايش بافته است كمي به در آيد.

گفتم حمام. اما بايد گفت: كتاب دورانت يك سازه اي، كارخانه اي است كه خواننده را در لوله هاي پيچ اندر پيچ هنرمندانه وارد كرده، ذوب نموده از آن طرف در قالب و ماهيت ديگر خارج مي كند.

افراد دقيق انديش (همان طور كه امروز خود غربي ها معتقد هستند) می دانند که كتاب دورانت يك كار علمي نيست، يك محصول توصيفگري است كه در توصيف نيز «توصيف هنري» است نه توصيف محض.

3- مشروعيت بخشيدن به «قدرت»: مخاطب دورانت، در پايان مطالعه كتاب او، عدل و عدالت خواهي را يك ايدة ايدئاليستي و مصداق دقيق خيالپردازي بل خرافه گرائي، خواهد دانست و اگر غير از اين باشد يا خودش را فريب مي دهد و يا از افراد استثنائي است كه توانسته از اين سازة عظيم «ذوب شخصيت» سالم بيرون بيايد و اينان خيلي اندك هستند.

يك جريان شگفت: حدود سه دهه است كه دنياي انديشه به راه و رسم دورانت، پشت كرده است. و نيز جريان جامعة جهاني به طور كاملاً بي اعتنا به راه او و همقطارانش، به سوي ديگر مي رود. و اين يك مسئله بزرگ شگفت است؛ به اين معني كه هيچ جامعه شناس متبحر و هيچ تحليل گر زبردست تاريخ، نمي تواند چرائي اين پشت كردن و اين بي اعتنائي را توضيح دهد.

نه اغراق مي كنم و نه مبالغه؛ امروز ميدان علم بس وسيع است و گوي دانش نيز آماده است اين گوي و اين ميدان، هر كس توان توضيح اين پشت كردن جريان علمي و اين بي اعتنائي جريان عمومي جامعه جهاني (نسبت به انسان شناسي كاباليسم دورانتي و نسبت به تاريخ دورانتي و نسبت به روند تمدني مورد نظر دورانت) را دارد بفرمايد تا ما و ديگران نيز استفاده كنيم. تنها دو جمله مي دانيم كه طناب دروغ و زنجير توصيفات ضد علمي، از كلفتي پاره مي شود. و سلطۀ كاباليسم بر روح و افكار بشر به پايان تاريخ خود رسيده است. دورانت با بهره گيري از توصيف گري و به ويژه با بهره گيري از هنر القاء، و ارسال مسلم هنرمندانه، همۀ ادلّة تاريخي و آثار تاريخي را آن طور تنظيم مي كند و در آن بستري قرار مي دهد كه مورد نظر خودش است و در مواردي بس مهم نه به دليل متمسك مي شود و نه به مدركي؛ جاي خالي دليل و مدرك را با هنرهاي مذكور كه در آن ها انصافاً سرآمد كل بشر است، پر مي كند.

اعتراف مي كنم افرادي مثل من (و شايد هر كس) ‌در معرفي و توضيح ماهيت ويل دورانت و قدرت هاي هنري او، كاملاً ناتوان هستيم. او درجاي خود نه يك شخصيت استثنائي بل معجزة آفرينش است همان طور كه اربابش ابلیس چنين است.

اما از نگاه ديگر، دورانت يك خدمت نيز كرده است؛ او و امثال او و پيروان او كاري كردند كه زردآلوي كاباليسم زودتر به مرحلة رسيدگي رسيد و اينك (همان طور كه اشپنگلر پيش بيني كرده بود) اين زرد آلو منتظر يك نسيم است كه سقوط كند و تاريخ ماهيتاً كابالي به پايان برسد و تاريخ ماهيتاً انساني شروع شود و مي شود.

او در اين نگرش جامعه شناسانۀ اشپنگلري، يك عنصر بس بزرگ جامعه شناختي
مي شود براي فرا رسيدن پايان تاريخ كابالا.

به هر روي؛ تمدن مصر هر چه ترقي مي كرد بر ماهيت كاباليستي آن افزوده مي گشت به حدي كه اهرام مصر به عنوان سمبل سوم كابالا از حوالي4200 سال پيش تا به امروز، بوده و هست.



[1] ويل دورانت، ج1 ص177

[2] دائرة المعارف، فريد وجدي، ج9 ص19

[3] در مبحث موسي(ع) با اين مجلس سنا بيشتر آشنا خواهيم شد

[4] آیه های6 الی12 سورۀ فجر

[5] آيه هاي39 و40 سوره حجر و آيه هاي82 و83 ص