يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => کابالا



جلسه بیست و دوم

ابراهيم(ع) و دو كار بزرگ ديگر:

احياء مجدد كعبه و ارسال رسل به تمدن هاي نوپديد

هند و اصحاب الرّس

نبوت و كهانت

ارسال رسل: در مبحث پيش به شرح رفت كه ابراهيم(ع) لوط را به شهر سدوم كه در نزديكي محل سكونتش بود فرستاد. اما او دو پيامبر ديگر به دو تمدن جديد نيز فرستاده است: پيامبري به هند و پيامبري به ايران.

هند: اگر از احتمال اغراقي ويل دورانت و روش هاي افراط آميز برخي باستان شناسان[1] صرفنظر شود، پيدايش اولين دهكده ها در هند، حداكثر، حوالي 2900 سال پيش از ميلاد[2]،


يعني900 سال پيش از ابراهيم، بوده است. و پديده اي كه بتوان به آن «جامعه» گفت در هند خيلي ديرتر از جامعه هاي سرزمين سامي (بكّه، قوم نوح، سومر، آكد، مصر و حتي سواحل مديترانه مانند لبنان و فلسطين) پيدايش يافته است.

اگر فريب ترانسفورميست ها را نخوريم بايد گفت: پيدايش تمدن ها مطابق انتشار نسل آدم در سرزمين ها بوده است؛ اولين تمدن در نزديك ترين سرزمين به بكّه و با همين نسبت تا رسيده به مصر، ايران و هند. مورخين ترانسفورميست با اين كه كوشيده اند «وحدت زبان» را كه كاملاً متكي بر ادلّۀ زبان شناختي است ناديده بگيرند و منشأ انسان را در نقاط متعدد جغرافي و از ريشه هاي متعدد، قلمداد كنند، اما در مواردي نتوانستند ابعاد مختلف مسئله را پوشش دهند. از بيان ويل دورانت بر مي آيد (به طوري كه در پي نويس صفحه459 جلد اول نيز به آن تصريح شده) كه «دراويدي ها» از اولين مردمان هند و از اولين بنيانگذاران تمدن هند بوده اند، كه از مسير ايران به آن سرزمين رفته اند.

ويل دورانت خود در فصل سومر (ج1 ص163) اعتراف مي كند كه كشت دانه بار و اهلي كردن حيوانات ابتدا در كهنترين روزگار در جائي كه امروز عربستان مي ناميم، پيدا شده و از آن جا به سرزمين بين النهرين (سومر و بابل و آشور) و مصر انتقال يافته است.

اينگونه گفتارها كه به طور پراكنده در متون تاريخي تدوين شده توسط قلمبدستان كاباليسم زياد است به اصطلاح گاه گاهي از دست شان در رفته است، نشان مي دهد كه خانواده مركزي و نيز اولين دهكده درجاي گاه امروزي مكه بوده كه به قول قرآن نام آن دهكده بكّه بوده است. اهميت كشاورزي و «بار» و دامداري، روشن است كه پايه اصلي تمدن مي باشد.

بار: مراد دورانت از بار چيست به جاي خود. خواه بار به معني محصول و ميوه باشد و خواه به معني محموله، در كنار كشاورزي و اهلي كردن حيوانات، هر سه پايه هاي اصلي مدنيت هستند. از اين جا معلوم مي شود كه پراكنش نسل به همراه اصول مدنيت از بكّه كه قرآن آن را «أُمَّ الْقُرى‏»[3] مي نامد بوده است. علي رغم كاباليست ها كه سيماي روشن تاريخ را مشوش و جريان آن را گل آلود مي كنند.

اين موضوع يعني «انتشار نسل انسان از بكه و سرزميني كه امروز آن را عربستان مي ناميم به اطراف» مسئله اي است كه هيچ مورخي نتوانسته آن را پنهان كند و به طور جسته و گريخته به آن اذعان كرده اند. و مراد ما از «انسان» اين موجود دو پا است كه داراي زبان بوده است. و مسئلة موجودات دو پا كه ديرين شناسي از آن ها گزارش مي دهد، از قبيل بشر ساپينس، بشر نئاندرتال و غيره امري ديگر است كه در اصطلاح مكتب قرآن و اهل بيت(ع) به آن ها «نسناس» و نيز «بشر» گفته شده نه انسان، و همگي آن ها فاقد زبان بوده اند و منقرض هم شده اند. گويا دختراني از يكي از انواع آنان در اختيار پسران آدم قرار گرفته اند. از تكرار اين موضوع كه در نوشته هاي ديگر آورده ام بگذريم.

دين «هندو» به عنوان اولين دين شناخته شده در هند باستان، بنابر تقريرات سران آن دين، از جانب ابراهيم به هند رسيده است. مشروح اين مسئله و ادلّۀ تاريخي و اعتقادي آن را در كتاب «جامعه شناسي كعبه» شرح داده ام. اين دين بعدها دچار تصوف كاباليسم شده و به «همه چيز خدائي» -وحدت موجود- منتهي شده است كه مي بينيم ويل دورانت اين كاباليست صاحب قلم جادوئي، در آغاز فصل هند پيش از هر چيز و هر مطلب به طور شتابزده، تابلوئي از اين تصوف درست كرده است به صورت زير:

والاترين حقيقت اين است كه خدا در همة موجودات حاضر است

اين ها شكل هاي گوناگون او هستند. جز اين ديگر خدائي نيست كه بجوئيش. و...

(ويل دورانت، ج1 ص447).

و در صفحه453 مشعوفانه مي گويد: از تمدن موهنجو- دارو، در2900 قبل از ميلاد (يا شايد هم كمتر از اين تاريخ) گرفته تا زمان گاندي و رامان و تاگور؛ ايمان هائي در آن (هند) بوده و هست كه از مراحل بت پرستي خام و ابتدائي تا لطيفترين و معنوي ترين «همه خدائي» را شامل مي شود.

اين بزرگ سخنگوي كاباليسم در تاريخ، كه به هيچ معنويتي اعتقاد ندارد وقتي كه به «همه خدائي» مي رسد اينگونه مشعوف مي گردد، مسرّت و شادماني از مولكول هاي جوهر قلمش مي ريزد، قهقهة ابليس بر بام جهان را تداعي مي كند. تصوف با يدك كشيدن لفظ عرفان از آغاز زيست بشر تا به امروز، همان طور كه خودش مي گويد از پرستش اشياء طبيعت (بت) شروع شده و مثلاً تكامل يافته و به همه چيز پرستي رسيده است. شعف و شادي او به مفهوم كلمه «هست» است كه مي گويد «بوده و هست».

آري «هست» حتي برخي از افراد كه خود را عالم تشيع مي دانند افتخار مي كنند كه پيرو ملاصدرا بوده و به «همه خدائي» رسيده اند؛ چه زيبا در كنار ويل دورانت و در رديف كاباليست هاي درجه يك جاي مي گيرند.

بودا: در حوالي2600 پيش از ميلاد، بودا براي اصلاح دين هندو قيام مي كند. اما پس از او بوديسم بيش از هندوئيسم دچار تصوف (كاباليسم ديني) مي گردد. اما همين بودائيان نيز اتصال و انتساب شان به ابراهيم(ع) و نيز كعبه، را هنوز هم به عنوان يك اصل اعتقادي (اما فقط در ميان فهميده هاي شان) دارند. كه باز شرح اين موضوع را به آن كتاب حواله مي دهم.

جاماسب پيامبري در ميان كادوسيان: كادوسيان قومي بودند كه پيش از آمدن آريائي ها به ايران، در كنار رود ارس مي زيستند. امروز اگر به زبان اَوستائي دقت كنيد
مي بينيد با اين كه كتاب ديني آريائيان ايران بوده، با هر سه زبان آريائي (پارتي، پارسي، ميديائي) با فاصلة زيادي فرق دارد. اصل اين زبان «كادوسي» بوده و پيامبرشان معاصر ابراهيم(ع) و از پيامبران دستيار او بوده است يعني در حوالي4000 سال پيش و2000 سال پيش از ميلاد.

آريائي ها در حوالي3700 سال پيش به ايران آمده و زئوس (ذئو) را كنار گذاشته و دين جاماسب يا بگوئيم دين كادوسي را پذيرفته اند. اين بحث مهم و تحقيقي را نيز به كتاب «جامعه شناسي كعبه» واگذاشته و تكرار نمي كنم. با ياد آوري اين مطلب كه: زردشت بنيانگذار دين ايراني نيست. او نيز مانند بودا در حوالي2600 سال پيش براي اصلاح دين جاماسبي (مجوسي) مأمور شده زيرا آن دين توحيدي دچار ميترائيزم و خورشيد پرستي، همجنس گرائي و ازدواج با محارم، شده بود.

جاماسب اصول و فروع آيئن خود را بر هزار تكّه كوچك از چرم گاو نوشته بود و در ميان كادوسيان در ساحل رود ارس كه دوازده شهر داشتند به تبليغ پرداخت. اسامي شهرها عبارت بودند از: فروردين ارديبهشت تا اسفند. كه هيچكدام از اين كلمات آريائي نيستند سپس در زبان هاي سه گانه آريائي ايران رايج شدند. همين طور الفاظي از قبيل: آب، روشن، روز و... همگي توسط اَوستا، منتقل و ماندگار شده اند.

كادوسيان (اصحاب ارس) دعوت جاماسب را نپذيرفته و او را كشتند اما دين او مانند دين عيسي(ع) رواج يافت.

ابليس: كادوسيان در هر ماه در يكي از شهرهاي دوازده گانه شان، جشن مي گرفتند. بزرگترين جشن شان در شهر اسفندار بود كه سيزده روز طول مي كشيد. در هر كدام از شهرها يك درخت بزرگ صنوبر داشتند كه جشن را در كنار آن انجام مي دادند. در ساعت معين در پيش صنوبر به نيايش مي پرداختند. ابليس مي آمد از پيكر درخت با صداي دلچسب به دعاي آنان پاسخ مي داد.

ابليس آنان را وادار كرد كه جاماسب را بكشند. اما براي اين كه اثري از قبر او باقي نماند و باصطلاح زيارتگاه دوستانش نباشد، برنامه ريزي كرد كه در وسط درياچه يا بركه اي كه از آب چشمه «روشناب» جمع مي شد، لوله هائي از آهك و مصالح دیگر ساخته سپس داخل آن لوله ها را به صورت چاه بكنند، جاماسب را در آن چاه گذاشته و دفن كنند و كردند[4].

آريائيان به آئين جاماسب پيوستند، «ذئو= ذيو= دئو= ديو» كه خداي بزرگ شان در  آسياي ميانه بود، را رها كرده و از آن پس «ديو» را اهريمن دانستند. اما شاخه ديگر آنان كه به يونان رفته بودند تا زمان مسيحيت ذئو را با تلفظ «ذئوس» مي پرستيدند.

تصوف: تصوف كه در هر دين توسط ابليس پيدا شده، و اصالت را بر پرستش محسوسات مي گذارد (گاهي يك شيئ معين از محسوسات مانند خورشيد و بت ها را در جاي خدا قرار داده و گاهي همۀ محسوسات را در قالب «همه چيز خدائي» مانند عرفان هندي و امروزي ما) به سراغ دين جاماسب رفت و آنان را به پرستش خورشيد گرايش داد. لقب «مهر= ميترا» به خورشيد داد و آن را به جاي خداي جاماسب، در آئين و دين ايراني جاي داد.

در تاريخ مي بينيم كه اردشير اول هخامنشي به خورشيد سجده مي كند و در عصر او ميترائيزم ايراني رواج داشته است. يعني هنوز در زمان او اصلاحات زردشت از شرق ايران به پارس نرسيده بود.

من گمان می كردم ازدواج با محارم نيز در زمان او پيدايش يافته است. اما در يك جلسه كه با موبديار آتشكدة شماره2 يزد «موبديار افلاطون» داشتم، او مي گفت اولين شاهي كه ازدواج با محارم را بنانهاد كمبوجيه[5] پسر كوروش بوده است.

اصلاحات زردشت از «بلخ» شرق فلات ايران شروع شد و توانست ميترائيزم را از سرتاسر ايران براندازد. اما طولي نكشيد كه باز ابليس با بيان تصوف، آتش را جاي گزين ميترا كرد و هفت خوان ميترائيزم را به هفت شهر عشق تبديل نمود. پس از آمدن اسلام به ايران، تصوف آتش پرستي با تصوف حسن بصري، با تغذيه از تصوف بودائي ادغام شده و زبان فارسي زبان تصوف گشت و همۀ ممالك اسلامي را فرا گرفت كه در همۀ ممالك عربي زبان نيز، تصوف با زبان فارسي تعليم و تعلم مي شد. و از لوازم ضروري مرشد بودن، آشنائي با زبان فارسي بود. مثلاً‌ صدر قونوي، تصوف عمر فارض را در مصر، با زبان عربي تدريس مي كرد.

كابالا: كابالا (بر خلاف آن چه شايع شده) تصوف يهودي نيست. كاباليسم بر امت هر پيامبري تصوف را نفوذ داده از آن جمله تصوفي كه بر امت موسي(ع) نفوذ داده است. تصوف يكي از برنامه هاي اساسي كاباليسم است.

اولوالعزم: در حديث ها، و نيز در فرمان پيامبر اسلام(ص) كه فرموده بود با ايرانيان رفتار اهل كتاب داشته باشيد، و در زمان فتح ايران نيز ناچار شدند مطابق نظر علي(ع) ايرانيان را اهل كتاب حساب كنند. و تصريح شده كه جاماسب كتابش را بر تكه هاي چرم گاو نوشته بوده با اين همه او از پيامبران صاحب كتاب به معني اولوالعزم شناخته نمي شود. اين خود نشان مي دهد كه جاماسب پيامبر مستقل نبوده و فرستادة ابراهيم بوده است. و دقيقاً همين طور است پيامبري كه بنيانگذار دين اصلي هندو بود كه كتاب نيز داشته است.

آوردن كتاب به پيامبران اولوالعزم منحصر نیست. می توان ادعا کرد که حتی اگر آوردن کتاب را به پیامبران اولوالعزم منحصر بدانیم می توان ادعا کرد که آن دو پیامبر هندی و ایرانی نیز اولوالعزم بوده اند. و این که در برخی حدیث ها پیامبران اولوالعزم تنها پنج نفر شمرده شده اند، مراد پیامبران اولوالعزم سامی است. زبور داود وحي هاي خدا به داود نيست بل كه دعاها و خطاب هاي داود به خداوند است مانند صحيفة سجاديه امام سجاد(ع) كه گفته اند: صحيفة سجاديه زبور آل محمد(ص) است. حتي اگر بپذيريم كه محتواي زبور وحي بوده و بر اين نيز ادلّة قوي از احاديث داريم- باز كتابي نبوده كه تبيين مستقيم اصول دين و تشريع فروع دين باشد و داود پيرو كتاب موسي(ع) بود. اما كتاب جاماسب و هندو هر کدام كتاب كاملِ يك دين بوده اند. كه ابليس هر دو را با تاويلات تصوف تحريف كرده است.

وقتي كه گفته مي شود دين هندو و بودائي (مانند دين جاماسب و زردشتي) در اصل دين صحيح الهي و بر اساس نبوت بوده اند و در درگيري با كهانت (تصوف) تحريف شده اند، برخي ها تعجب مي كنند: مگر در هند هم دين صحيحي بوده!؟!

علاوه بر اين كه در مقام تحقيق روشن مي شود كه دين هندي در آغازش كاملاً يك دين توحيدي بوده، قرآن نص كرده است كه هيچ جامعه اي نبوده و نيست مگر اين كه براي شان ارسال رسل شده است: «وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلا فيها نَذيرٌ»[6]: و نيست هيچ جامعه اي مگر اين كه گذشته است در ميان شان پيامبري.

و از جانب ديگر در اصول اعتقادات معتقد هستيم كه همة انسان ها در محشر حاضر و بازخواست خواهند شد و لازمة آن ارسال رسل است.

و صد البته كه بازخواست ها در محشر بر اساس «تقصير» است نه «قصور»، كه اكثريت مردمان امت ها و پيروان اديان تحريف شده قاصر هستند نه مقصّر. و دوزخ در مقايسه با بهشت چيز كوچكي است و اكثريت مردم به بهشت خواهند رفت زيرا كه قاصرند نه مقصر؛ دچار جريان كاباليسم شده و ندانسته پيروي كرده اند. مگر آنان كه «شرك جلي» داشته باشند، چيزي از طبيعت (بت) را پرستش كنند، يا كل طبيعت «همه چيز خدائي» را بپرستند. زيرا هر انسان سالم با فطرت سالمش بايد از شرك جلي، دوري كند.

قرآن دربارة‌ قاصرين مي فرمايد: «إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاء»[7]: خداوند شرك را نمي بخشد و هر گناه پائين تر از شرك را دربارة‌ هر كسي كه مشيت كند مي بخشد.

 

 

ابراهيم(ع) و بازسازي كعبه

در مبحث تمدن هاي بين النهرين بخش آكد (عاد) گذشت كه در رقابت ميان «برج بابل» و كعبه، كعبه ويران شده و بكّه از ساكنان خالي شده بود و ظاهراً اين ويراني از آغاز اقتدار آكد در دورة دوم تا زمان ابراهيم، طول كشيده است كه زمانی بس طولاني است.

ابراهيم(ع) اول مأمور مي شود كه همسرش هاجر و فرزندش اسماعيل را از فلسطين برده و در جايگاه ويرانه هاي بكّه ساكن كند و برگردد. او نيز همين كار را كرد: «وَ إِذْ قالَ إِبْراهيمُ رَبِّ اجْعَلْ هَذَا الْبَلَدَ آمِناً وَ اجْنُبْني‏ وَ بَنِيَّ أَنْ نَعْبُدَ الْأَصْنامَ- رَبِّ إِنَّهُنَّ أَضْلَلْنَ كَثيراً مِنَ النَّاسِ فَمَنْ تَبِعَني‏ فَإِنَّهُ مِنِّي وَ مَنْ عَصاني‏ فَإِنَّكَ غَفُورٌ رَحيمٌ- رَبَّنا إِنِّي أَسْكَنْتُ مِنْ ذُرِّيَّتي‏ بِوادٍ غَيْرِ ذي زَرْعٍ عِنْدَ بَيْتِكَ الْمُحَرَّمِ رَبَّنا لِيُقيمُوا الصَّلاةَ فَاجْعَلْ أَفْئِدَةً مِنَ النَّاسِ تَهْوي إِلَيْهِمْ وَ ارْزُقْهُمْ مِنَ الثَّمَراتِ لَعَلَّهُمْ يَشْكُرُونَ»[8]: آن گاه كه ابراهيم گفت: اي پروردگار ما، اين شهر (بکّه) را زيستگاه اَمن کرده و دورگردان من و فرزندانم را از آن كه بپرستيم بت ها را- پروردگار من، اين بت ها اكثريت مردم را گمراه كردند پس هر كس از من پيروي كند، او از من است و هر كس (بر اين راه) عاصي شود، خودت بخشنده و مهرباني، اي پروردگار ما، من بخشي از ذريّه خود را (در اين) وادي بي كشت و زرع در كنار خانه محترم تو، ساكن كردم، خدايا تا نماز بر پا دارند. پس دل هائي از مردم را متوجه شان ساز تا به سوي اينان بيايند، و آنان را از ميوه ها روزي ده اميد است شكر گزار باشند.

اول خبري از ماموريت نوسازي كعبه نيست. ابتدا بايد بكّه از نو محل زندگي مردمي شود. ابراهيم همسر و پسر را در آن سرزمين خشك گذاشت و رفت، با پيدايش چشمه زمزم، مردماني در اطراف هاجر و اسماعيل جمع شدند، بكّه از نو زنده شد با نام مكّه.

كعبه احياء مي شود، بعل سنگسار:

كاباليسم همه جا را گرفته حتي آنان كه به خاطر آب و چشمة زمزم تازه جاري شده، به آن جا آمده و در همسايگي اسماعيل زندگي مي كنند، در بازسازي كعبه به كمك ابراهيم و اسماعيل نمي آيند. اسحاق نوجوان در فلسطين در كنار مادرش سارا مانده است. گوئي در زير آسمان خدا غير از دو زن و سه مرد كسي از سلطة كاباليسم خارج نبوده است. همان طور كه خواهيم ديد زماني كاباليسم همه جا را گرفت تنها چهار ديوار خانۀ گِلي فاطمه(ع) ماند كه فقط چهار مرد با ايمان قلبي شان پيرو آن خانه بودند: سلمان، ابوذر، مقداد‌ و عمار. كه: «ارتدّ الناس (عن الولاية) الاّ ثلاثة او اربعة».

اينك همگان در ولايت ابليس و كاباليست هستند كسي به ياري ابراهيم(ع) و اسماعيل(ع) نمي آيد. دو نفري آن خانه بزرگ را ساختند و به دعا پرداختند.

ابليس: شيطان مي دانست ابراهيم به محض فراغت از ساختن كعبه، به ساختن چند نماد از بعل خواهد پرداخت و آن ها را در همان سه جا قرار خواهد داد كه او را با سنگ از خود دور كرده و بعل اولين سمبل كاباليسم سنگ باران و سنگسار خواهد شد. مي كوشيد كسي را نگذارد كه به كمك او بيايند تا بدين وسيله ساختن كعبه به درازا بكشد و ابراهيم دير تر سمبل شيطان يعني بعل را در جمرات قرار دهد.

و امروز با نفوذ و فرمان كاباليست ها نماد بعل از جمرات برداشته شده و به جاي آن ديواركي مانده است.

درنگ: به تاخير انداختن و توسل به درنگ، يكي از اصول اساسي برنامه ابليس و كاباليسم است، همان طور كه امروز چون پايان تاريخ خود را فرا رسيده مي بينند، ابليس انواع برنامه هاي «تاخير اندازنده» را طرح ريزي مي كند و كاباليست ها آن برنامه ها را به اجراء مي گذارند تا مرحله عبور؛ «مرحله گذر» از تاريخ كابالي به تاريخ انساني به طول انجامد.

اما تاريخ جديد با ماهيت جديد و انساني، موسائي است كه در دامن فرعون بزرگ
مي شود. اين همه تقلّاي ابليس و كاباليسم خود زمينه ساز آن تاريخ است كه خواهد آمد و مي آيد.

ابليس و كاباليسم كار را به جاي باريك و حساس رسانيده اند به كعبه و جمرات دست اندازي كرده اند. و اين خود نشان مي دهد كه عمرشان به پايان رسيده است. مرگ مدیریت ابليس[9] و كابالا فرا رسيده و كاباليسم در احتضار است. اين يك اصل حتمي و امروز يك موضوع مشهود است اما نبايد در روند تحولات جامعه آن هم تحولات جامعۀ جهاني عجلة كودكانه داشت و در عين حال بايد براي كوتاه كردن اين مرحلة گذر، در مقابل درنگ خواهي كاباليسم کوشید.

 

مورخين كاباليست و يك تناقض بزرگ

نبوت و كهانت: در اين مبحث كه سخن از دو دين هندو و مجوسي، است و ديديم كه ويل دورانت با چه شتاب و شعف به «همه خدائي» پرداخته و چگونه دربارة‌ آن با الفاظ شيرين سرايش مي كند، لازم است به يك تناقض بزرگ در شيوة مورخين كاباليست توجه شود گرچه به اختصار:

سبك و روش: اين مورخين به طور القائي، دو اصل را در ذهن خوانندگان شان مي كارند:

1- اديان همگي تكامل يافته از باورهاي خرافي مردمان اوليه هستند. منشأ اصلي اديان عبارت است از اوهام، خيالات و ترس. و طوري در اين مسئلۀ بس بزرگ پيش مي روند گوئي چيزي به نام وحي خرافه اي بيش نيست گرچه معمولاً به اين موضوع تصريح نمي كنند اما آن را به طور «ارسال مسلّم» به ذهن خواننده القاء‌ مي كنند. البته برخي نادان هاي شان كه مانند دورانت پخته نيستند گاهي به آن تصريح نيز كرده اند.

2- مورخين كاباليست در اين مسئله طوري پيش مي روند به انگارة خواننده القاء
مي كنند كه چون وحي ارتباط با غيب است و ارتباط با غيب غير ممكن است پس وحي نه حقيقت دارد و نه واقعيت. پيامبران را مدعي و به قول قرآن «مفتري» مي دانند. و در ذهن مخاطبان شان نيز همينگونه مي كارند.

از جانب ديگر: كاهنان (صوفيان) را در طول تاريخ اشخاص مرتبط با غيب مي دانند. گوئي وقتي كه نوبت به كاهنان و صوفيان مي رسد ارتباط ناممكن، ممكن مي شود. همه جاي متون تاريخي شان پر است از غيبگوئي كاهنان. مثلاً اسكندر در فتوحاتش همه جا ابتدا پيشگوئي كاهنان را به دست مي آورد سپس حمله را آغاز مي كرد[10]. يا در ماجراي ايليا (الياس) ديديم كه پادشاه يهوديان كساني را مي فرستد از معبد بعل براي او پيشگوئي بياورند كه از بيماري نجات خواهد يافت يا نه. و نيز همان صوفيان كه ويل دورانت دين «همه خدائي» آنان را آن طور مي ستايد و درباره اش به سرايش مي پردازد دين آن همه كاهن و مرتاض است كه از غيب خبر مي دهند.

اينگونه اِخبار از غيب و غيبگوئي هميشه مورد تبليغ و ترويج مورخين كاباليست بوده و هست. تنها غيبگوئي كه با آن دشمن هستند و در برابرش ژست روشنفكري و رئاليسم (واقعيت گرائي) مي گيرند، ارتباط وحياني با غيب است. تناقضي كه يك طرف آن را به ناخود آگاه هاي خوانندگان القاء مي كنند و طرف ديگر آن را به صراحت مي پذيرند. در طول تاريخ، سران قدرت كابالا از آغاز، از عصر فرعون ها تا به امروز (در درون كاخ سفيد) كاهنِ غيبگو داشته اند و دارند.

غيب نبوتي را انكار و غيب كهانتي را اقرار و ترويج مي كنند.

و تربيت شدگان شان نيز، با ناداني تمام اين روش متناقض آنان را پذيرفته اند. در ايران ما جريان محمد علی فروغي كاباليست فراماسونر با آن همه دست پرورده هايش، و نسل دوم شان، هنوز هم علم غيب پيامبر(ص) و ائمه(ع) را زير سؤال برده و مي برند ليكن تمام اِخبار از غيب كاهنان را مي پذيرند و با شوق و شعف از آن ها سخن مي گويند. همۀ آن افرادي كه عطار در «تذكرة الاولياء» رديف كرده و آنان را خبر آورندگان از غيب مي داند، تاييد
مي كنند، ابليس و كاباليسم در كور كردن چه قدر قوي و قدرتمندند!!!

ويل دورانت و همراهانش خيلي بهتر مي دانند كه دين ايراني در ميان كادوسيان بنيانگذاري شده و از قديم نام آن «مجوس» و بر گرفته از نام «جاماسب»‌است، و محتواي اَوستا با واژه هاي فراوان و تركيبات بسيار و بافت ويژه كلامش كاملاً نشان مي دهد كه آن دين در ميان كادوسيان پيدايش يافته و زردشت بنيانگذار آن نيست بل كه حدود هزار سال پس از آن آمده و به اصلاح آن كوشيده است تا آن را از ميترائيزم نفوذي كاباليسم، نجات دهد. اما آنان مي دانند اگر به عمق تاريخ اين دين بروند، ماهيت توحيدي و وحياني و نبوتي آن روشن مي شود.

مسئلة دين ايراني براي موضوعي بنام «دين شناسي» بس مهم است. زيرا آن دين خيلي قديمي تر از يهودي و مسيحي و اسلام است و از نظر ادّلة تاريخي بناي اصلي كاباليسم (يعني تكامل اديان از بت پرستي) را از بين مي برد. زيرا در تاريخ ايران از زمان هاي اول و پيش از آريائيان در زمان كاسپيان و همان كادوسيان، هرگز و هيچوقت خبري از بت پرستي در ايران نبوده است؛ گرچه دوره اي دچار ميترائيزم و پس از زردشت نيز دچار نوعی آتش پرستي شده اند.

مرثيه خواني ابليس: ويل دورانت خود را به غفلت زده و در پيشينۀ دين ايران بحث نمي كند اما در پايان براي سقوط دين ايراني با آمدن اسلام، به شدت به مرثيه خواني
مي پردازد به طوري كه در سرتاسر كتاب چند جلدي او، هرگز به چنين مرثيه خواني نپرداخته است. چنان سوگمند مي شود و عزادار مي گردد كه بالاتر از آن امكان ندارد. چرا؟

براي اين كه ابليس با زحمات زياد توانسته بود به مركز قدرت كاباليستي هخامنشيان نفوذ كند و اردشير اول (يا به قول موبديار افلاطون) كمبوجيه را وادار كند كه با محارم خود


ازدواج كند و ازدواج با محارم را در ايران رواج دهد. و در دورة دوم پس از اصلاحات زردشت باز آتش را به جاي خورشيد بگذارد و ازدواج با محارم را از نو ترويج كند.

ابليس نه بر مرگ دين جاماسب گريه مي كند و نه به از بين رفتن دين زردشت. او به مرگ ديني كه در اثر زحمات زياد ابلیس، جامعه ايراني را به فساد و تباهي كشانيده بود
مي گريد.

ويل دورانت در جاي ديگر نيز به مرثيه پرداخته اما نه در آن حد، و آن زماني است كه دربارة اكبرشاه هندي سخن مي گويد، شاه به ظاهر مسلمان اما مقتدر كه ليبراليست ترين فرد در تاريخ شاهان ممالك اسلامي است. همه پادشاهان، كاباليست بوده و هستند اما چرا اكبرشاه براي ابليس اين قدر اهميت دارد؟ براي اين كه «گفتگوي فرهنگ ها»[11] كه او با برنامه ريزي ابليس، بنانهاد، هنوز هم ابزار خوبي در دست ابليس و كاباليسم است.



[1] ويل دورانت، ج1 ص457. به نقل از باستان شناس نظامي به نام «سرجان مارشال» از دست اندركاران استعمار

[2] ويل دورانت، ج1 ص453

[3] آيه92 سوره انعام

[4] اين مطالب را مي توانيد در حديث هاي «باب 13» بحار، ج14 «قصه اصحاب الرس» مشاهده كنيد. ليكن باصطلاح علم اصول فقه، بايد ميان حديث ها به دو قاعده «تعادل و تراجيح» و «الجمع مهما امكن اولي من الطرح» عمل كنيد. زيرا دست روزگار در برخي از آن ها دخالت كرده است؛ مثلاً در يكي از آن ها، زمان ماجرا را پنج نسل پس از «نمرود معاصر    ابراهيم» ذكر كرده و در همان حديث آمده كه ماجرا پس از دوران سليمان بوده، در حالي كه فاصله ابراهيم(ع) با سليمان(ع) به حدود ده نسل مي رسد. و اساساً آبادي هاي كنار ارس معاصر خود حضرت ابراهيم بوده است. الفاظي از واژه های زبان ابراهيم در اَوستا آمده از آن جمله «آزر» و...- و نيز در برخي از اين حديث ها1000 تكه چرم به12000 رسيده است

[5] كامبيز كه يونانیان او را كامبوجيه ناميدند.- جريان كاباليستي و فراماسونري محمد علي فروغي اين قدر فهم نداشتند كه بدانند اسامي: كوروش، داريوش، كمبوجيه و... در اصل ايراني خود، كورو، دارا، كامبيز هستند. و تلفظ يوناني آن ها را در ايران رواج دادند

[6] آيه24 سوره فاطر

[7] آيه48 سوره نساء

[8] آيه هاي35 و36 و37 سوره ابراهيم

[9] اگر توفيق باشد در آينده دربارة مراد از مرگ مدیریت ابليس كه در احاديث آمده، بحث خواهد شد

[10] تاريخ ايران باستان، پيرنيا، ج2 ص1353 (رفتن اسکندر به معبد آمون) چاپ دنیای کتاب

[11] دکترین «گفتگوی فرهنگ ها» در زمان فرح پهلوی با طرّاحی هنری کربن، در ایران به کار گرفته شد و پس از انقلاب اسلامی توسط آقای خاتمی با عنوان «گفتگوی تمدن ها» پیگیری شد