يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => کابالا



جلسه شانزدهم

كهانت

هاروت و ماروت

كهانت قوي ترين سلاح در براندازي نبوت ها

ثنويت

اي كاش: انسان گاهي آروزهائي مي كند كه با اصل آفرينش مربوط است مثلاً
مي گويد: اي كاش ابليس وجود نداشت، همان طور كه در اولين مبحث به شرح رفت. انسان ها بل افراد مؤمن از انسان ها زماني گفتند: اي كاش ما هم مي توانستيم مانند ابليس و شياطين و پيروان كاباليست شان از بشر، كارهاي شگفت شبيه كهانت هاي آنان انجام مي داديم و در برابرشان (باصطلاح) كم نمي آورديم.

خداوند در مواردي اين قبيل آرزوهاي بشر را بر آورده كرده تا انسان به تجربه بداند كه اين «اي كاش ها» و بر آورده شدن شان به ضرر بشر است. يكي از اين موارد ماجراي هاروت و ماروت است. به شرح زير:

پيامبران سه ابزار براي ابلاغ رسالت شان داشتند: بيان شيوا و بليغ، علم و دانش، و معجزه.

معجزه و كهانت: در مقالۀ «معجزه، كرامت و كهانت» شرح داده ام كه قرآن معجزه را دوست ندارد، انبياء(ع) و ائمه(ع) تا باصطلاح مجبور نشده اند معجزه نكرده اند. معجزه بر خلاف قوانين طبيعت است و قوانين طبيعت سليقه و حكمت خدا است. معجزه خلاف سليقة خدا و بر خلاف حكمت خداوند است. براي شخص عاقل تك تك قوانين هستي هر كدام يك معجزة بس بزرگ است و لذا خداوند آن ها را «آيه»‌مي نامد و هر پديدة طبيعي اعم از جماد، نبات و جاندار را نيز «آيه» مي داند؛ يعني آئينة نشان دهنده قدرت خداوند و توحيد او.

معجزه خواهي  يا كار احمقان است و يا افراد مستكبر كه عمداً الحاد مي ورزند.

تعريف ها:

1- معجزه كار و رفتاري است بر خلاف قوانين طبيعت (باذن الله الخاص) با اذن خاص خداوند.

اذن خاص: حضرت عيسي مي گويد: «أَخْلُقُ لَكُمْ مِنَ الطِّينِ كَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنْفُخُ فيهِ فَيَكُونُ طَيْراً بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُبْرِئُ الْأَكْمَهَ وَ الْأَبْرَصَ وَ أُحْيِ الْمَوْتى‏ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ أُنَبِّئُكُمْ بِما تَأْكُلُونَ وَ ما تَدَّخِرُونَ في‏ بُيُوتِكُمْ إِنَّ في‏ ذلِكَ لَآيَةً لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ مُؤْمِنينَ»[1].

2- كهانت كار و رفتاري است بر خلاف قوانين طبيعت (باذن الله العام) با اذن عام خداوند.

اذن عام: اين اذن مساوي است با «اختيار»؛ خداوند به انسان اختيار داده كه مي تواند گناه هم بكند.

3- كرامت كاري است مطابق قوانين طبيعت ليكن بر خلاف عادت. مثال: كسي دعا كند و از خداوند بخواهد در عرض زمان كوتاه (مثلاً يك ساعت) پول هنگفتي را به او برساند. دعايش مستجاب شود و آن پول هنگفت در همان يك ساعت به او برسد از طريق مردمي و اجتماعي. يا دعا كند كه گمشده اش پيدا شود و به طوري پيدا شود كه عادتاً شگفت باشد. يا دعا كند بيماري شفا يابد به طور غير عادي نه به طور خلاف قوانين طبيعت.

كرامت از هر مومني امكان صدور دارد. اما يك كار و رفتار خلاف طبيعت، يا از معصوم با اذن خاص صادر مي شود و يا از كاهن با اذن عام. يعني هر شخص غير معصوم كه كار خلاف طبيعت انجام دهد؛ مثلاً از آينده خبر دهد،‌ يا از غيب خبر دهد،‌ طي الارض كند، آب را رو به بالا حركت دهد و... چنين كسي كاهن است و كاهن كافر است و كهانت گناه كبيره است. خواه چنين فردي بداند كه كاهن است و خواه گمان كند كه به مقاماتي رسيده است و خود را در راه عبادت، زهد، حق بداند.

در مبحث «انسان شناسي» گفته شد كه معصومين يك روح بيش از افراد معمولي دارند به نام «روح القدس» و توان معجزة آنان از روح القدس ناشي مي شود. اما كهانت با سوء استفاده از همين روح دوم (غريزه) و روح سوم (فطرت)، ناشي مي شود. حتي اگر خود شخص متوجه نباشد كه دارد از دو روح خود سوء استفاده مي كند.

در آن مقاله هفت نوع كهانت را از كتاب «دروسِ» دانشمند بزرگ شيعه شهيد اول،‌ شرح داده ام.

ابليس مي توانست در مقابل بيان بليغ پيامبران، بيان بليغ تر ارائه دهد. همين طور ملاء و مترف، بل آنان مي توانستند بليغ تر از انبياء سخن بگويند. زيرا يكي از اصول بلاغت «مطابقت با حال مخاطب» است، از اين جهت ابليس، ملاء و مترف، برنده و موفق تر بودند و هستند. و همين است رمز بزرگ سلطة كابالا بر تاريخ. زيرا:

تربيت بر عليه طبيعت است. و كار انبياء تربیت است اما راه كابالا عين طبيعت و مصداق «نسخه مطابق اصل» است. اگر تاك مو را به سر خود رها كنيد هر سال شاخه هائي مي دهد و خود را از بين مي برد. اما اگر قيچي باغبان شاخه هاي آن را هرس كند، هم بر طول عمرش مي افزايد و هم آن را به كمال مي برد.

آب در سراشيب هدر مي رود، اگر بخواهيد با آن زمين ها را آبياري كنيد و وجود هدر او را به وجود مفيد تبديل كنيد به وجود سد يا به غرش موتور، نياز هست.

كابالا قيچي درد آور و برنامة محدود كننده غرايز، ندارد؛ هر كس به آساني پيام او را
مي فهمد. و درك پيام او نه علم و دانش مي خواهد و نه تحمل تلخي محدوديت ها. برنامه كابالا هيچگونه «بايد» و «نبايد» ندارد مگر در يك مورد: پذيرش سلطة او، و عدم سرپيچي از اطاعت او. اما نبوت ها صدها بايد و صدها نبايد دارند و اين است معني تربيت انسان و رسیدن او به كمال انساني.

با اين حساب، ابليس و كابالا تنها در برابر سلاح معجزة انبياء بايد كاري مي كرد و كرد و مي كند؛ او راه كهانت را براي عده اي باز كرد و بدين سان كابالا از همان آغاز تمدن بشري به كهانت مسلح گشت.

باز هم تكرار مي كنم: كابالا «تصوف يهودي» نيست. تصوف ابزاري است در دست كابالا كه چند هزار سال پيش از پيدايش قوم يهود بوده است. كابالا با تسلط و تصرف در سرنوشت انسان و تاريخ، در برابر هر پيامبري كهانت را باصطلاح علم كرده است. و پس از هر پيامبري كهانت را در امت او با عنوان «تصوف» و «عرفان» نفوذ داده و اديان را از درون متلاشي كرده است.

اولين فراز و اوج كهانت در تمدن بين النهرين: در تمدن قوم نوح و اقوام سومر، آكد و آشور، كه اولين سازندگان دهكده هاي اوليه بوده اند. از همان آغاز، كهانت و تصوف توسط ابليس در ميان مردم كاشته شده است. بت يعني چه؟

بت يعني چه؟ آيا موجودي به نام انسان كه جاهل ترين فردش اين قدر مي فهمد كه سنگ و چوب نه مي تواند خدا باشد و نه مي تواند سمبل خدا باشد. پس چرا آن را به عنوان خدا، يا به عنوان سمبل خدا مي پرستيد؟

آيا اين پرستش بي توجيه و بدون يک مبناي (باصطلاح) فلسفي، و بدون يك مبناي تبييني بوده؟ تاريخ گواه است كه همگي با يك تبيين توجيهي، توجيه مي شده اند. و هر بت پرستي بر اساس «مظهر» و «جلوه» مبتني بوده است كه بت را مظهر و جلوة خدا مي دانستند.

در كتاب «محي الدين در آئينه فصوص» بيان محي الدين عربي را آورده ام كه مي گويد: عيب بت پرستان اين است كه فقط مثلاً يك تنديس را مي پرستند و نمي فهمند كه همه چيز و همة اشياء عين خدا هستند حتي شيطان نيز مظهر خدا است.

شيخ محمود شبستري وارث وفادار محي الدين مي گويد:

مسلمان گر بدانستي كه بت چيست



بدانستي كه دين در بت پرستي است.

ببينيد كاباليسم تصوف را از كجا شروع كرده و به كجا رسانيده است. امروز شما افراد نماز شب خوان در جامعة تان داريد كه همه چيز را مظهر ذات خدا مي دانند حتي شيطان را. دنيا بيدار شده، پرده از راز بزرگ كابالا افتاده، اما هنوز برخي از ما ها پيرو محي الدين و ملاصدرا هستيم!!

اين انحراف و بي راهه رفتن از يك نقطۀ به ظاهر كوچك شروع مي شود؛ اسلام و همة نبوت ها، همه چيز را «مظهر قدرت خدا» و «مظهر فعل خدا» مي دانند، نه «مظهر ذات خدا» و نه «مظهر وجود خدا». ابليس و كاباليسم با خلط همين نقطه و نكته همة اديان را از درون مي پوساند، به حدي كه هيچ ديني را سالم نگذاشته است حتي دين اسلام را دچار فرسايش عظيم كرده است.

پس اين تصوف و عرفان، از همان پيدايش اولين دهكده بوده و حضور داشته و جاده بازكن قدرت قابيلی (قابالا) بوده و تصوف يهود هزاره ها پس از آن، بر همان مبنا بنا نهاده شده. تصوف پيش از يهود و نيز تصوف بوديسم، و تصوف پس از يهود هميشه براي ارائة نسخه اي معكوس از هر دين، در برابر نبوت ها و در درون امت ها بوده و فقط براي تبديل اديان به آن چه كه مطابق خواست كاباليسم است مي پرداخته و مي پردازد.

محققين بايد توجه كنند: اين كه امروز منابع كاباليسم سعي مي كنند كابالا را به عنوان «تصوف يهود» قلمداد كنند، برنامة خود ابليس و جريان كاباليسم است كه مي كوشد بدين صورت اندكي آبرو به كاباليسم بدهد. و گرنه خيلي بديهي است كه كاباليسم راه قابيل و به نام او جريان ابليس است كه در هر دوره اي با برنامة ويژه اي بر سرگذشت بشر،‌ مسلط شده است.

و اگر اهل تحقيق توجه نكنند، اين بار نيز كلاه گشادي بر سر ما خواهد رفت و ديگران پيش از ما به تاريخ نوين و جامعه نوين مهدوی(عج) خواهند رسيد.

ابليس از همان ماجراي هابيل و قابيل كه نطفه قابالا را كاشت، از تعاطي ميان غريزه، قدرت و تصوف، بهره جسته و برنامة خود را پيش برده است. اين «مثلث» ابزار او است كه منشأ و مبناي ديگر برنامه ها و ديگر ابزارهاي او است از قبيل: سمبل هائي كه جنبة بت ندارند اما تاثير بزرگ دارند مانند برج بابل كه شرحش گذشت، و امثال آن و سمبل سازي هاي ديگر.

اينك اولين فراز تصوف و كهانت را در تمدن بين النهرين از بيان قرآن و حديث بشنويد:

آيه102 سورة بقره: «وَ ما أُنْزِلَ عَلَى الْمَلَكَيْنِ بِبابِلَ هارُوتَ وَ مارُوتَ وَ ما يُعَلِّمانِ مِنْ أَحَدٍ حَتَّى يَقُولا إِنَّما نَحْنُ فِتْنَةٌ فَلا تَكْفُرْ فَيَتَعَلَّمُونَ مِنْهُما ما يُفَرِّقُونَ بِهِ بَيْنَ الْمَرْءِ وَ زَوْجِهِ وَ ما هُمْ بِضارِّينَ بِهِ مِنْ أَحَدٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَتَعَلَّمُونَ ما يَضُرُّهُمْ وَ لا يَنْفَعُهُمْ وَ لَقَدْ عَلِمُوا لَمَنِ اشْتَراهُ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ خَلاقٍ»: و شيطان ها[2] پي گيري كردند از آن چه نازل مي شد بر آن دو مَلَك در بابل كه هاروت و ماروت بودند، و آن دو ملك ياد نمي دادند بكسي مگر قبلاً به او مي گفتند ما فتنه ايم پس كافر مشو. پس از آن دو ياد مي گرفتند چيزي را كه به وسيله آن ميان مرد و همسرش جدائي مي انداختند. و اينان نمي توانستند با اين كارشان به كسي ضرر برسانند مگر با اذن خدا. و ياد مي گرفتند از آن دو فرشته (و نيز از همديگر) چيزي را كه به ضرر شان بود و نفعي براي شان نداشت. و مي دانستند هر كس مشتري اين كار باشد، بهره اي در آخرت نخواهد داشت.

نكات: 1- آيه مي گويد: دو ملك، دو فرشته كه در بابل بودند. و مي دانيم كه مَلك اساساً توان گناه كردن را ندارد. اما جريان كاباليسم ساكت ننشسته اين موضوع را نيز تحريف كرد و در فرهنگ امت جاي داد كه آن دو فرشته آمدند با يك زن زنا كردند، مرتكب قتل شدند و در بابل در چاهي زنداني شدند. به حدي اين خرافه را رواج دادند حتي در «جدول كلمات متقاطع» به طور فراوان مي آيد: دو فرشته مطرود درگاه الهي.

اگر گفته شود: ملك چگونه مي تواند با زن كه بشر است زنا كند؟ كاباليسم در پاسخ يك توجيه شوخ و شيرين برايت تقديم مي كند. شرك با انواع گوناگون، هستي شناسي وارونه، شرح وارونة رابطة خدا با كائنات، شرح رابطة وارونة خدا با انسان، توسط ابليس و كاباليسم تصوف و عرفان ناميده شده است، توجيه گري كه مي تواند خدا را عين مخلوقات كند، مي تواند دو فرشته را نيز زناكار، شرابخوار و قاتل، كند.

مجلسي در بحار، ج59 ص319، 321، 322، از عيون الاخبار و نيز از احتجاج طبرسي، از بيان امام عسگري(ع) آورده است كه: پس از نوح، سحر و تمويهات عوامفريبي، رواج يافته بود، خداوند دو فرشته را فرستاد كه با پيامبر آن زمان همكاري كرده و در برابر كارهاي ساحران مقابله كنند. آن پيامبر آموزش هائي را از آن دو ملك به افرادي منتقل مي كرد تا در قبال ساحران ايستادگي كنند. آن دو فرشته تذكر مي دادند كه آن چه از ما مي آموزيد باصطلاح تيغ دو بر است و اگر تقوي نداشته باشيد خودتان مانند ساحران مي شويد.

اما آموزه هاي آنان نيز به دست شياطين رسيد.

2- پرسش: چرا خداوند آن دو ملك را به بابل مركز تمدن آكد فرستاد؟ اين برنامة عجيب چرا هيچوقت تكرار نشده؟

پاسخ: براي اين كه انسان بداند كه خودش بايد به وسيله تقوي از شر شياطين محفوظ بماند و همه چيز را از خداوند نخواهد. و بداند كه اگر تقوي نباشد آمدن فرشته ها نيز نه تنها فايده ندارد بل به ضرر بشر تمام مي شود. آن دو فرشته در اوج فراز كهانت به بابل (اولين تمدن بزرگ) فرستاده شدند تا انسان اين گونه توقعات را كنار بگذارد و خود در انديشه خود باشد. و اگر متقي شود از سلطة ابليس در امان مي ماند كه: «إِنَّما سُلْطانُهُ عَلَى الَّذينَ يَتَوَلَّوْنَهُ وَ الَّذينَ هُمْ بِهِ مُشْرِكُونَ»[3]: سلطة شيطان فقط بر كساني است كه از او پيروي كنند و بر خداوند مشرك شوند.

بابل مركز بزرگ كابالا، كه نامش هنوز هم در زبان ها جاري است و قصه ها و فيلم ها درباره اش ساخته شده، بخش عمدة قدرتش را از كهانت گرفته بود و با بهره گيري از كاهنان غيبگو و ساحران، قدرت و سلطه خود را توجيه مي كرد و باغ سميراميس و برج بابل را به قيمت جان هزاران برده بي نوا در زير شلاق جلاّدان، مي ساخت.

3- آيه مي گويد «إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّه»؛ كاهن، ساحر و جادوگر نمي توانند به كسي ضرر برسانند مگر باذن الله.

اين جمله در صدد است اولاً: از پيدايش زمينة ذهني براي يك توهّم ذهني، جلوگيري كند؛ آيا ابليس و كاهنان كه كارهاي شگفت و بر خلاف قوانين طبيعت انجام مي دهند در مقابل قدرت خداوند، اعمال قدرت مي كنند؟ با خداوند به منازعه پرداخته و بر خدا پيروز مي شوند كه تاريخ را در سلطة خود گرفته اند-؟

در اين جا مي فرمايد: هيچ موجودي نمي تواند در برابر خداوند (باصطلاح) عرض اندام كند و به قدرت نمائي بپردازد؛ كار كاهن ساحر و جادوگر گناهي است كه مانند هر گناه ديگر، بر اساس «اذن عام» انجام مي يابد. خداوند انسان را يك «موجود مختار» آفريده است؛ كهانت نيز يك گناه است ليكن گناه بس بزرگ.

ثنويت: ثانياً آيه در صدد است كه ما ها را از انديشة «ثنويت» كه دين ايراني به آن دچار شد، باز دارد. ظاهراً تفسير جهان و حوادث جهان بر مبناي ثنويت (در دين ايراني از آغاز كه جاماسب آن را در ميان كادوسيان بنيان نهاد)[4] تا چند قرن پس از زردشت نبوده و پس از آن پيدايش يافته است كه بايد اين تحريف را نيز از نيرنگ ها و نفوذ كاباليسم دانست كه دين توحيدي ايران را به ثنويت گرايش داده است.

ثنويت يعني جهان و پديده هاي جهان از آن جمله حوادث فردي و اجتماعي انساني، از دو منشأ ناشي شده اند و مي شوند: يزدان و اهريمن. اسلام ماده اولية جهان را پديد آمده به وسيله «امر»- كن فيكون= ايجاد- مي داند و پديده هاي جهان را بر اساس قوانين خلقت (قَدَرها) مي داند. تنها وقتي كه نوبت به انسان مي رسد، دو راه، دو صراط در برابر انسان قرار مي گيرد: راه نبوت و راه كهانت. يا: راه جبرئيل و یا راه ابليس.

كه همين دو راه نيز بر اساس خواست خداوند است. اگر دوگانگي راه نبود، نه تكلیف معني داشت و نه عدالت و نه بهشت و دوزخ. بنابر اين، ثنويت در نظر اسلام تنها دربارة انتخاب انسان، هست كه كداميك از دو راه را برگزيند، و ربطي به جهان و پديده هاي جهان ندارد.

پس دو تا بودن راه نيز، يعني همين ثنويت نيز خواست و ارادة خداوند است.

به عبارت ديگر: مطابق نظر اسلام، ثنويت ايراني از سه جهت مردود است:

1- ابليس (اهريمن) هيچ نقشي در پيدايش ماده اولية جهان ندارد و خود او يك مخلوق است.

2- اهريمن در پديد شدن هيچكدام از اين همه پديده هاي جهان از اتم تا كهكشان ها، هيچ نقشي ندارد.

3- اين صراط؛ راه پيش روي انسان دو تا است، اين نيز خواست خدا و بر اساس ارادة خداوند است كه انسان انتخابگر باشد و يك موجود مكلف باشد.

البته مطابق آن چه موبديار افلاطون، مدير آتشكده شماره2 يزد، براي من توضيح داد، امروز زردشتيان اين تحريف كاباليستي را نيز از دين خود مي زدايند.

محور درگيري نبوت ها و كهانت ها: ابليس عالم و بزرگترين دانشمند است آن هم در همة علوم؛ يعني در حدي علم و دانش دارد كه نياز به رشته بندي و جرّاحي ميان علوم، ندارد[5]. او از اول مي دانست كه هر موجود براي «تكامل» آفريده شده بويژه انسان كه داراي روح سوم است و مي دانست قرار است انسان داراي تاريخ، جامعه، اخلاق و تمدن باشد. و اين يك سرنوشت حتمي و قطعي و جبري انسان است. باصطلاح، دعواها بر سر همين سرنوشت قطعي است؛ نبوت ها مي كوشند اين تمدن، تاريخ و تكامل اجتماعي، در مسير انساني باشد و ابليس مي خواهد در مسير حيواني باشد.

و با بيان ديگر: نبوت ها مي كوشند تمدن با ماهيت «مدنيت» و بر اساس روح سوم «فطرت» باشد. و ابليس مي كوشد تمدن بر اساس روح دوم (غريزه) باشد.

باز به عبارت ديگر: ابليس مي خواهد روح فطرت در سلطة روح غريزه قرار گيرد و فطرت در خدمت غريزه باشد (اصالت لذت). و نبوت ها مي خواهند روح غريزه در جهت اقتضاهاي روح فطرت قرار گيرد.

در برنامة ابليس، تمدن يك «تمدن حيواني» است و در برنامه نبوت ها تمدن يك «تمدن انساني» است.

ابليس با تاسيس جريان كاباليسم از همان آغاز توانست بر جريان تمدن سلطه پيدا كند و در هر دوره اي تاريخ و تمدن را در يك قالب و ماهيت مشخص، كه آخرين قالب آن «مدرنيته» بود، پيش ببرد. و اينك كارت هاي اين ليلاج قمار، به پايان رسيده كه خود به زبان بزرگان حزب كاباليست خود، پايان تاريخ خود را اعلام كرده است.

خرافه: يكي ديگر از ترفندهاي ابليس و كاباليسم «نسبت معكوس» است؛ كاباليسم از آغاز بنائي و مبنائي غير از خرافه ندارد. اما هميشه نبوت ها را به خرافه منتسب كرده و عده اي را در سيماي دانشمند تحريك كرده و مي كرد و مي كند كه اديان را خرافه گرا بنامند.

هاروت و ماروت: آيه مورد بحث، دربارة يهوديان عصر پيامبر(ص) سخن مي گويد؛ تصوف يهود را ريشه يابي مي كند و مي گويد كه كهانت يهود دو ريشه دارد:

1- آن چه در زمان سليمان(ع) از شياطين ياد گرفته اند يعني1450 سال پيش از اسلام. زيرا كه سليمان در حوالي1850 سال پيش از ميلاد و حدود2850 سال پيش از امروز،
مي زيسته است.

2- از كهانت بابل به ارث برده اند، حتي از تعليمات هاروت و ماروت نيز براي شان رسيده است. يعني حدود600 سال پيش از تولد موسي و پيدايش آئين يهود. زيرا حضرت ابراهيم از شخصيت هاي حوالي4000 سال پيش از اين و2000 سال پيش از ميلاد است و ماجراي بحران كهانت در ميان آكديان، پيش از قيام ابراهيم در ميان آكديان است.

بنابر اين، يكي از چشمه هاي كهانت و تصوف يهودي دستکم در600 سال پيش از پيدايش قوم يهود بوده است، موسي(ع) از شخصيت هاي حوالي3400 پيش از اين، و1400 سال پيش از ميلاد بوده است.

چشمه ديگر آن، عصر فرعون و كهانت مصر باستان است.

چشمة سوم آن، بر گرفته از تخيلات يوناني است كه چارت الهه ها و چارت خداياني كه محي الدين در فصوص براي خدايان ترسيم مي كند، همان چارت «مُثل» و الهه هاي افلاطون است[6].

چشمه چهارم آن، كاباليست هاي نفوذي آگاه و نا آگاه در ميان امت موسي است در همان آغاز كه از مصر خارج شدند[7].

و چشمه پنجم آن، تعليمات مستقيم است كه كاهنان از شياطين بر گرفتند.

كابالا خيلي ديرين تر از تصوف يهود است، تصوف يهود ساخته پرداختة كابالا است همان طور كه با هر دين چنين كرده و يك تفسير معكوس به بهانه «باطن گرائي» از هر دين، رواج داده است.

دربارة همة مباحث فوق، در آينده بحث خواهيم داشت. در اين جا نظر به اين كه گام به گام با كابالا از آغاز پيدايش اولين دهكده ها پيش مي رفتيم، و رسيديم به تمدن آكد در دورة دوم، و چون ماجراي هاروت و ماروت به همان دوره مربوط بود بحثي از آن به ميان آمد وگرنه مشروح بحث مي ماند به جايگاه هاي ديگر.

در پايان اين مبحث توضيح يك نكته لازم است: مطابق آن چه دربارة هاروت و ماروت بيان شد، ماجراي اين دو فرشته به قرن ها پيش از پيدايش مردمي بنام بني اسرائيل و يهود، مربوط است. يعني آثار و تعليمات آن دو فرشته كه به دست كاباليست ها افتاد دست به دست گشته و در زمان بني اسرائيل به ميان آنان نفوذ كرد.

ممكن است برخي ها گمان كنند كه يهودیان در دورة اسارت و پس از سليمان كه در بين النهرين اسير بودند، كابالا را از آن دو فرشته بر گرفته اند. اين تصور كاملاً اشتباه است زيرا:

1- اين تصور مبتني است بر «ترتيب سخن آيه» كه اول سخن از عصر سليمان(ع) آورده سپس از هاروت و ماروت. در حالي كه محض ترتيب سخن، بر ترتيب حوادث محتواي سخن دلالت نمي كند بل ترتيب حوادث محتواي سخن وقتي است كه داراي «واژه هاي زماني» باشد.

2- وقتي كه سخن درباره يك چيز يا يك انسان، يا يك جامعة موجود و حاضر، باشد در اين صورت ترتيب معكوس، حجت است از باب مثال: كسي مي خواهد كس ديگر را معرفي كند مي گويد: اين فرزند زيد است، نوة مشممد است، نبيرة غضنفر است و... آيه نيز دربارة معرّفي سرچشمه هاي نفوذ كاباليسم در ميان يهوديان موجود در زمان پيامبر اسلام(ص) است مي گويد: اين يهوديان به طور دانسته نبوت پيامبر(ص) را انكار مي كنند و آگاهانه راه شيطان را بر مي گزينند علت اين گزينش شان اين است كه از تعليمات شیاطین در زمان سليمان(ع) و از تعليمات زمان هاروت و ماروت پيروي مي كنند يعني ابتدا به علت قريب مي پردازد سپس به علت بعيد.

3- مطابق احاديث، يك پيامبري با كاباليست ها (ساحران و جادوگران) مبارزه مي كرد؛ كهانت ها و سحرهاي آنان روحيه پيروان آن پيامبر را تضعيف مي كرد، او خواست كه برخي از اطرافيانش نيز در اين گونه كارها وارد و ماهر باشند و از خداوند تقاضا نمود كه در اين امر ياريش كند، خدا نيز دو فرشته را براي آموزش افرادي از مومنين فرستاد.

بديهي است كه پيامبران بني اسرائيل در دورة اسارت نه با دولت بابل مبارزه كرده اند و نه با كاهنان و ساحران آن جامعه، زيرا اسير و درمانده و بي چاره بودند از قبيل دانيال، حبقوق و ارميا. در حالي كه حديث ها از يك مبارزة نسبتاً تنگاتنگ خبر مي دهند.

4- حديث امام عسگري(ع) را ديديم كه به طور نصّ ماجراي هاروت و ماروت را به دنبال قوم نوح، تعيين مي كند.

نتيجه: اين آيه از دو منشأ فراز، دربارة سحر، جادو و كهانت، سخن مي گويد كه قرن ها با همديگر فاصله داشته اند؛ يكي در دوران تمدن هاي اوليه و ديگري در عصر سليمان(ع) كه حوالي2800 سال پيش است.

توجه: دربارة منشأ دوم يعني منشأ كهانت و سحر در عصر سليمان، در آخر «جلسه29» كه با مبحث «شيطان مجسم نشسته بر تخت سليمان» شروع مي شود در آخر مبحث تحت عنوان «شواليه هاي معبد» بحث جالبي خواهد آمد.



[1] آيه49 سوره آل عمران

[2] موضوع بحث آيه، شياطين است. اما نظر به اين که بخش اول آيه مربوط به زمان سليمان(ع) است در اين جا نياوردم و شرح بیشتر در همین مبحث و در مباحث آینده خواهد آمد

[3] آيه100 سورة نحل

[4] در مبحث «اصحاب الرّس» خواهد آمد

[5] در بخش مقدماتي كتاب «نقد مباني حكمت متعاليه» شرح داده ام كه رشته، رشته كردن علوم، از ضعف و عجز بشر ناشي شده است و گرنه همة علوم فقط يك چيز هستند

[6] اين موضوع در كتاب «محي الدين در آئينه فصوص» به شرح رفته است

[7] مانند سامری، عقیبا، بلعم باعور و قارون- شرح بیشتر در مبحث بنی اسرائیل