يكشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶

صفحه اول >> کتاب ها => جامعه شناسی کعبه



خانه مردمی

می خواهم با استفاده از صمیمیت خواننده، بحث را با سبکی داستانی شروع کنم گرچه این سبک به طول نخواهد انجامید و پس از سطرهائی به ادبیات خشک علمی بر خواهد گشت:

جوان بودم و شانزده ساله، گفت: همین الان به روستای «آغا بگلو» می روی و این پیغام را به کربلائی نجف می رسانی. رفتم سراغ او را گرفتم؛ گفتند: در محفل «دیک باشی» است. عده ای در آن روزهای اسفند، چمباتمه نشسته و به دیوار تکیه داده بودند. دیک باشی میعادگاه شان بود. کشاورزان در آن زمان ها شش ماه به شدت کار می کردند، شش ماه دیگر بی کار بودند تنها کارشان رسیدگی به چند گاو و گاومیش بود که چندان وقتی نمی گرفت. در دیک باشی جمع شده به گپ می نشستند، تسبیح های دانه درشت


در دستشان می چرخید، سقوط مهره ای از آن به روی مهره دیگر صدای خوش آیندی داشت.

بعد ها دانستم اگر یک موضوع جدی در میان باشد حتما 14 نفر که هر کدام بزرگ یک طایفه است در آن جا جمع می شوند. آن روز نیز موضوعات جدی در میان بود، بحث شان به محور: چه کسی را به عنوان «جُوار» استخدام کنیم، چه کسی را نیز به عنوان «گله بان»، و همین طور «دشت بان»، و در این قبیل موارد، محفل گپ به جدی ترین جلسه شورائی تبدیل می شد.

معنی دیک باشی را دانستم: روستای شان از شمال به جنوب در ساحل رودخانه زیبا، کشیده شده بود، وسط روستا جائی بود که از بخش شمالی و جنوبی بلندتر بود، دیک یعنی جای گاه بلند، دیک باشی یعنی سرِبلندی. اگر کسی در آن جا می ایستاد و به موازات رودخانه به اول و آخر روستا نظر می کرد هر دو طرف را به خوبی می دید؛ آن فلانی است از پل گذشته می آید و این فلان است در پائین روستا بیل به دست به دشت می رود.

اما یک چیز را نمی دانستم: چرا اینان جلسه مشورتی شان را در خانه ای تشکیل نمی دهند؟

پاسخ پیغام را رسانیدم و پرسیدم: داشتند برای کارهای مهم روستای شان تصمیم می گرفتند اما جلسه شان در دیک باشی بود، چرا در آن جا؟

می خواست چیزی را در ترازو بگذارد و به مشتری بدهد، دو شاهین ترازو را با انگشت نگه داشت درست روبروی هم ایستادند، گفت: در جهان همه چیز نیازمند تعادل است مثل این ترازو، تعادل آنها نیز در دیک باشی حاصل می شود. می دانی آن روستا خرده مالک است ششدانگ آن 14 سهم است هر سهم مال یک خاندان است. لابد در آن جلسه، ریش سفید هر خاندان حاضر بوده است. گفتم: بلی، گفت: اگر آن ها در خانه یکی شان جمع شوند، صاحب خانه رئیس همه می شود چون چنین نمی خواهند همان دیک باشی برای همه شان مناسب است که محل گپ شش ماهه شان هم است.

وای بر حال کسی که مرتکب جرم غیر قابل بخشش شود که مشمول «داش آتماخ» خواهد شد؛ سنگش را از همان دیک باشی به رودخانه خواهند انداخت. بد بخت جهانگیر چند بار نصیحتش کردند، تذکر دادند، چون نتیجه نداد سنگش را انداختند در به در شد معلوم نیست چه شد و در کجا مرد.

هر کدام از حاضرین در محفل دیک باشی سنگی به بزرگی گردو یا کمی بزرگ تر بر می دارند و به نام شخص مجرم به درون رودخانه که در فاصله 10 متری شان با امواج زیبایش در جریان است می اندازند. یعنی آن فرد را از جامعه خودشان بیرون انداختند. دیگر کسی با او رفت و آمد، بده بستان، روابط کاری و ... ندارد او کاملا تحریم می شود و در به در می گردد. خیلی نادر است که چنین شخصی از نو بخشوده شود در این صورت نیز باید همان محفل در دیک باشی تشکیل شود و با رأی موافق همه، بخشوده شود.

ضرب المثل «داشن آتیپ» از همین سنت دیرین ناشی شده است می گویند: «فلان کس فلان زادن داشنی آتیپ» یعنی آن چیز را از ذهن خود بیرون انداخته است؛ کریم رحیمن داشن آتیپ، آقا جمال باغن داشن آتیب، رجبعلی وطنن داشن آتیپ: کریم سنگ رحیم را انداخته، یعنی او را کاملا فراموش کرده است، آقا جمال باغداری را کنار گذاشته است، رجبعلی وطنش را فراموش کرده است.

دیک باشی نه دیوار دارد نه سقف و نه حصیر دارد و نه گلیم یا فرش، یک جایگاه کاملا خالی و زمین خداست. در آن جا نه میزبان هست و نه مهمان، هیچ نوع پذیرائی هم نیست. اما همۀ سرنوشت جامعه در آن جا تعیین می شود و این همه سرنوشت ساز است.

گاهی هیچ محفلی در آن برقرار نیست محل عبور و مرور مردم است گاهی هم محفل غیر رسمی و مجمع گپ برای وقت گذرانی است. گاهی نیز محفل رسمی برقرار می شود و در فاصله ای از محفل که به طور جدی مشغول مشورت هستند، کودکان به بازی کلاغ پر یا «الک دولک» مشغولند. و جوانان کمی دورتر سر و صدای «ترنا بازی» را به راه انداخته اند. نکته مهم این که افراد متهم که اتهام شان در حد داش آتماخ نیست، در حوالی دیک باشی پیدای شان نمی شود گوئی از آن چند متر خاک می ترسند.

چه مدیریت امّی و بدون بروکراسی و بدون کاغذ بازی، هیچ پرونده ای به صورت کاغذ روی کاغذ، تشکیل نمی شود، کاری با نوشته و نوشتار ندارند سرنوشت هیچ مسئله ای به مهر پلاستیکی سپرده نشده، حقی پای مال نمی شود و باند بازی ای در کار نیست.

ادامه داد: روستای راهدهنه نیز مانند آغابگلو، خرده مالک است اما چون در آن جا قهوه خانه وجود دارد، محفل تصمیم گیری شان  قهوه خانه  است. اما اگر به روستای حسنلو یا عطاء الله و یا چیانه بروی، می بینی تصمیمات شان در خانه ارباب تعیین می شود، ریش سفیدان در آن جا جمع می شوند لیکن تنها به تصمیمات ارباب گوش می دهند.

تا این جا با سه نوع محفل تصمیم گیری آشنا شدم: دیک باشی که مردم لرستان به آن «برآفتاب» می گویند، قهوه خانه، خانه بیرونی ارباب- و به قول برخی ها در آن زمان- دیوان خانه ارباب. معلوم است قهوه خانه در ازمنۀ اخیر با پیدایش چای خواری، پدید شده است پیش از آن، آنان نیز برای خودشان برآفتاب داشته اند.

سقیفه: در مناطق گرم و حارّه مثل عربستان، بی کاری شش ماهه نبود، کارهای شان به طول سال توزیع می گشت، آنان بر خلاف مناطق سرد از «برآفتاب» استفاده نمی کردند، در محلّی که به وسیله چوب و برگ سایه بانی برایش درست می کردند، جمع می شدند و به آن سقیفه می گفتند.

سقیفه نیز چند نوع بوده است: سقیفه ای که ملک شخصی رئیس قبیله است. اگر عربستان را در نظر بگیریم، این خود بر دو نوع بوده است: در میان عرب قحطانی مانند همان دیوان خانه ارباب بود؛ ریش سفیدان حاضر می شدند اما تنها به تصمیمات شیخ قبیله گوش می دادند گرچه می توانستند پیشنهاد هم بدهند لیکن نه صاحب رأی بودند و نه در آن سقیفه رأی شان نقشی داشت.

سقیفه در میان عرب عدنانی یک محفل شورائی به تمام معنی بوده است گرچه شیخ قبیله تاثیر بیش تری داشته است.

زمینه آزادی عمل برای افراد، در دو جامعه بیش تر است. جامعه ها را در این مقال، باید به سه نوع تقسیم کرد: جامعه بَدَوی، جامعه وسط با  مدنیت ابتدائی، جامعه متمدن و توسعه یافته. در جامعه وسط شدیدترین محدودیت و عدم آزادی عمل برای افراد، تکوّن می یابد[1]. عرب قحطانی یک جامعه نسبتاً متمدن و وسط بود.

اما عرب عدنانی در بَدَویت اولیه مانده بود و اعضای حاضر در سقیفه تا قدری از آزادی رأی برخوردار بودند.

بدیهی است که دیوان خانه اربابی نیز مولود نظام فئودالیته است که در اعصار بعدی پیدایش یافته و آن چه با انگیزه های طبیعی فطرت بشر پدید شده همان برآفتاب یا سقیفه ای است که با پیدایش اولین دهکده، روستا و یا قصبه، پدید شده است. اما این نیز بدیهی است که نظام های اجتماعی با آن بازی کرده و آن را در قالب مورد دلخواه قدرتمندان در آورده است. محفل هائی مانند دیک باشی مذکور یا فلان برآفتاب واقعاً مردمی، به طور جسته و گریخته خود نمائی کرده است. و همین موارد نادر و اندک است که صحیح، سالم و مطابق فطرت است که فارغ از قدرت و سلطۀ قدرتمندان است و تحت سلطۀ استبداد قرار ندارد. یعنی محفل مردمی است.

این گونه محفل های مردمی، با رقیبانی سرسخت که در ظاهر همسنخ خودشان به نظر می رسید، روبه رو بودند. در کلان های اولیه به کومۀ رئیس قبیله تبدیل می شد، در نظام چنگیزی به خیمه بزرگ «قورولتای»، در نظام فئودالیته به دیوانخانه ارباب، و در نظام دیگر به سقیفه شیخ قبیله.

و در جامعه های نسبتاً مدنی مانند ایران باستان، روم باستان، به مجلس بزرگ اریستوکراتیک به نام «سنا» می انجامید که در روم اعضای آن تنها اشراف و ثروتمندان بودند[2] و در ایران در کنار اشراف، مغان نیز حضور داشته اند، که نه تنها ماهیت مردمی نداشتند بر علیه حقوق و آزادی های مردم عمل می کردند. چه زیبا بود اگر بشر می توانست از آغاز تا به امروز مجالسی با ماهیت «برآفتاب» می داشت. خواه در برِ تابش آفتاب و خواه در زیر سقیفه و خواه در ساختمان های عظیم امروزی.



[1] این موضوع بحث پر دامنه ای را ایجاب می کند. در «جامعه شناسی کاربرد تک واژه الرّحمن» در سایت بینش نو تحت عنوان «تفکیک روابط کاری از شئونات و ارزش های اجتماعی» به اختصار بررسی شده است.

[2] مجالس سنا در امروز نیز چنین هستند با مختصر تفاوتی.